• etemadinia@gmail.com

تأملی در باب تبيين‌هاي كوانتومي از تجربه نزدیک به مرگ

تأملی در باب تبيين‌هاي كوانتومي از تجربه نزدیک به مرگ

tumblr_n2u7eeeVzw1swwbueo1_1280در سال‌هاي اخير، نظرگاه فيزيك كوانتوم كه مدعي ارائه تفسيري جديد از رابطه ميان ماده و آگاهي است، در بحث از تجربه‌هاي نزديك به مرگ نيز محل توجه واقع شده است.  از آنجا كه به اعتقاد برخي از محققان، تجربه نزديك به مرگ در وضعيت آگاهي بدون كالبد و در فضا ـ زماني متفاوت از دستگاه فضا ـ زمان متعارف ما محقق مي‌شود، در نهايت مي‌تواند منجر به اثبات تئوري كوانتوم در فيزيك و ابطال برخي مفاهيم فلسفي گردد. (Elsaesser Valarino,1997:8-9) بر اين اساس، پاره‌اي از پژوهشگران با استناد به برخي يافته‌هاي فيزيك كوانتوم و اصولي در فيزيولوژي و فراروان‌شناسي، تبيين‌هاي تازه‌اي از اين پديده به دست داده‌اند.

يكي از مشهورترين مدافعان اين نوع از تبيين‌ها كنث رينگ، استاد روان‌شناسي دانشگاه كنكتيكت است كه با ارائه الگوي هولوگرافيك[1] در تبيين تجربه‌هاي نزديك به مرگ، فصل تازه‌اي در فهم كيفيت وقوع اين پديده رقم زده است. رينگ در پي بررسي حالات افراد در حين تجربه نزديك به مرگ و مقايسه آن با برخي ديگر از تجربه‌هاي روان‌شناختي دريافته است كه واقعيت، يك هولوگرام چندلاية آفريده ذهن است. (تالبوت، 1388: 391) بر اين اساس، اگر به بقا و امتداد آگاهي انسان پس از مرگ باور داشته باشيم، بايد بدانيم كه اين آگاهي در ساحتي كه عميقاً ماهيتي رؤياگونه دارد امتداد مي‌يابد. وي بر اين باور است كه تجربه‌هاي نزديك به مرگ در سطحي از واقعيت كه بر اساس فركانس‌هايي بالاتر از جهان فيزيكي ما قوام يافته، رخ مي‌دهند. رينگ مي‌كوشد تا ويژگي مختلف اين تجربه از قبيل شنيدن نواي موسيقي، مواجهه با موجودات نوراني و درخشنده و دستيابي به دانش آني را بر اساس اصول هولوگرافيك تبيين نمايد. به عنوان نمونه، وي معتقد است: اينكه تجربه‌گران خود را در ساحتي مي‌يابند كه ويژگي‌هاي زمان و مكان جهان فعلي ما در آن برقرار نيست، يكي از شاخصه‌هاي حضور در سطح فوقاني واقعيت (كه بر اساس فركانسي بالاتر قوام يافته‌) است كه نظريه هولوگرافيك به آن باور دارد. مشاهده انواري به مراتب درخشان‌تر از نورهاي زميني و گوش سپردن به نواي موسيقي‌اي به مراتب جذاب‌تر و زيباتر از موسيقي‌هاي اين جهاني، همگي شواهدي است كه رينگ آنها را دالّ بر حضور در واقعيتي فركانسي‌تر تلقي مي‌كند. (همان: 342ـ 340)

مدافعان نظريه هولوگرافيك[2] برآنند كه بر اساس يافته‌هاي آنان، اشخاص و مناظري كه افراد در تجربه‌هاي نزديك به مرگ مشاهده مي‌كنند، برساخته‌هاي انديشه و عادات تفكري آنان است. از آنجا كه بر اساس پيش‌فرض‌هاي اين نظريه، انرژي‌هاي ذهني از توانايي قالب‌ريزي واقعيت برخوردارند، اشكال و اشخاصي كه هر تجربه‌گر با آنها مواجهه مي‌يابد، در واقع، قالب‌هايي است كه انديشه‌ها، آرزوها، انتظارات و عادات تفكري وي به ارتعاشات سطوح فوقاني اعمال كرده و به اين ترتيب، آنها را صورت‌بندي نموده است. بر اين اساس، مواجهات تجربه‌گران در عين حال كه به نحو نمادين تفسير مي‌شود، از درون‌مايه‌هاي مشتركي نيز در همه اقوام و فرهنگ‌ها برخوردار است. اينكه برخي از طريق تونل، برخي از طريق جاده و برخي از طريق راه رفتن بر روي آب به جهان ديگر قدم مي‌گذارند و يا اينكه دينداران، هر يك شخصيت‌هاي برجسته ديني و مذهبي خود را در آستانه ورود به جهان ديگر ملاقات مي‌كنند و نيز اينكه در خلال تجربه نزديك به مرگ، معلولان خود را بي‌عيب و نقص، سالخوردگان خود را جوان و كودكان خود را بالغ مي‌يابند، همگي مبيّن فرافكني باورها، آرزوها و انتظارات تجربه‌گران بر روي ارتعاشات خالص و بي‌پيرايه سطوح فوقاني واقعيت است. (همان: 357 ـ 356، 343)

به اين ترتيب، در عالم هولوگرافيك همه چيز نسبت به واقعيتي كه در نظم مستتر جهان حضور است، توهم است؛ به اين معنا كه ما در مواجهه با ارتعاشات و فركانس‌هاي سطوح فوقاني واقعيت، آنها را بر اساس قالب‌هاي ذهني خود صورت‌بندي مي‌كنيم. مثلاً هنگامي كه در جهان هولوگرافيك با اثرژي توده‌اي از دانش ناب برخورد مي‌كنيم، بر اساس تجربه‌هاي متداولمان در اين جهان، ذهن ما بلافاصله و به شكلي ناخودآگاه آن را به شكل مدرسه‌ها و كتابخانه‌هايي با شكوه صورت‌بندي مي‌كند و به اين ترتيب، مشاهدات ما در سطوح فوقاني واقعيت معنايي نمادين مي‌يابد. (همان: 383)

تصويري كه فيزيك كوانتوم از ماده، جهان پديداري و فضاي واقعي ارائه مي‌دهد، به كلي با آنچه در فيزيك كلاسيك با آن خو گرفته‌ايم متفاوت است. در فيزيك كوانتوم هر ذره علاوه بر ويژگي‌هاي خاص ذرات، از امكان انتشار موج‌گونه نيز برخوردار است و از ‌اين‌رو با كاركرد موجي مكانيك كوانتومي نيز قابل توصيف است. بر اين اساس، مثلاً نور در برخي مواقع، رفتار ذره‌گونه و مولكولي از خود نشان مي‌دهد و در برخي ديگر از مواقع موج‌گونه رفتار مي‌كند و هر دو رفتار در فيزيك كوانتوم مطابق با واقعيت است.[3]

نظريه نامكانمندي[4] يكي ديگر از يافته‌هاي مكانيك كوانتوم در جهان زيراتمي است. بر طبق اين نظريه، همبستگي دروني فراگيري ميان همه ذرات و رويدادها برقرار است و از اين‌رو تمامي رويدادها با يكديگر مناسبات مشترك دارند و همديگر را تحت تأثير قرار مي‌دهند.

فضاي فازي[5] نيز يكي ديگر از مفاهيم كليدي در فهم نظرگاه فيزيك كوانتوم به شمار مي‌رود. فضاي فازي، فضايي با بُعد عالي[6] ناپيدا و نامكانمند است كه از ميدان‌هاي احتمالي[7] تشكيل شده است. در چنين فضايي در عين حال كه اصل عدم قطعيت[8] برقرار است، اثري از ماده وجود ندارد و بنابراين مشاهده و اندازه‌گيري فيزيكي در اين فضا ناممكن خواهد بود. عمل مشاهده بلافاصله از رهگذر عملكرد موجي، يك احتمال را به يك واقعيت فرو مي‌كاهد. اينگونه تشخص يافتن حالت و كيفيت معيني از ميان امكان‌ها و احتمالاًت چندگانه را «تقليل عيني»[9] لقب داده‌اند.[10] به اين ترتيب، اصولاً هيچ مشاهده‌اي بدون ايجاد تغيير در متعلَق مشاهده صورت نمي‌بندد و از اين‌رو، عينيت همواره از دست‌رفته است و چيزي جز ذهنيت[11] در دسترس ما نيست.

در اين ميان، اگرچه فيزيك كوانتوم قادر به توصيف ذات آگاهي و راز حيات نيست اما تبيين‌هايي كه به دست مي‌دهد، به فهم داد و ستد ميان ميدان‌هاي آگاهي در فضاي فازي (كه ناظر به احتمالات مختلف است) و آگاهي هوشيارانه معطوف به كالبد ما در فضاي واقعي مدد مي‌رساند. نكته قابل تأمل در اين‌باره آن است كه اين دو ساحت، با داد و ستدي كه ميان خود برقرار مي‌كنند، به طور مشترك آگاهي ما را سامان مي‌دهند. از اين منظر، تماميت آگاهي ما در فضاي فازي است و ريشة غيرمادي دارد و قشر مخ[12] به مثابه ايستگاه واسطه، تنها بخشي از تماميت آگاهي و حافظه ما را به سطح ناخودآگاه انتقال مي‌دهد. درست شبيه استفاده از اينترنت توسط كامپيوتر. محتويات اينترنت اگرچه در كامپيوتر ما نيست اما توسط آن دريافت مي‌شود و گاهي پردازش مختصري نيز ممكن است بر روي ورودي‌ها صورت پذيرد. به اين ترتيب، حيات، بستر نقل و انتقال داده‌هايي از فضاي فازي را در فضاي واقعي و متعارف ما پديد مي‌آورد. به عبارت ديگر، امكان دريافت ميدان‌هاي آگاهي (امواج) در ساحت آگاهيِ هوشيارانه معطوف به كالبد فيزيكي (ذرات) از رهگذر حيات محقق مي شود. (Van Lommel,2004)

در طول زندگي، آگاهي ما به نحو توأمان واجد ابعاد موجي و ذره‌اي است و همواره تعاملي پيوسته ميان اين دو ساحت برقرار است. تجربه‌هاي آگاهانه و عيني ما و نيز متعلقات عيني و فيزيكي اينگونه تجربه‌ها، دو تجلي مختلفِ حقيقتي واحداند كه در فضاي فازي مأوا گزيده است. تنها هنگامي كه داده‌هايي از ساحت موجي آگاهي ما از طريق فروپاشي امواج در قالب ذرات (تقليل عيني) به ساحت ذره‌اي و مادي آگاهي وارد مي‌شود، مي‌توانيم با استفاده از ابزارهاي اسكن مغزي نظير دستگاه الكتروانسفالوگرام آنها را رصد نماييم و بنابراين ذاتاً و همواره ابعاد موجي آگاهي ما از طريق ادوات فيزيكي قابل اندازه‌گيري نخواهد بود. به مجرد مرگ، كاركرد ذره‌اي آگاهي ما متوقف مي‌شود اما كاركرد موجي آن براي ابد بقا خواهد داشت.(Ibid)

به نظر مي‌رسد اين تلقي از ماهيت آگاهي و رابطه ذهن و مغز به خوبي مي‌تواند بسياري از مؤلفه‌هاي تجربه نزديك به مرگ را به ويژه در موارد ايست قلبي توضيح مي‌دهد. هنگامي كه نظريه همبستگي نامكانمند[13]  نيز با اين تلقي از مفهوم آگاهي توأم مي‌شود، بسياري از تجربه‌هاي فراهنجار افراد در حين تجربه نزديك به مرگ از قبيل غيب‌بيني[14]، غيب‌شنوي[15] و رؤياهاي پيش‌آگاهانه[16] نيز توجيه‌ پذير مي‌نمايد.

مبتني بر اين نحوه تلقي از رابطه مغز و ذهن، مدافعان تبيين كوانتومي از تجربه نزديك به مرگ معتقدند: هنگامي كه در اثر ايست قلبي، كاركرد مغز و ساير سلول‌هاي بدن به دليل كمبود اكسيژن مختل مي‌شود، ميدان الكترومغناطيسي نورون‌ها[17] و ساير سلول‌ها از ميان مي‌رود و امكان رزونانس[18] يا همان ارتباط دو سوية آگاهي و كالبد فيزيكي ديگر امكان‌پذير نخواهد بود اما در همين حين، بر طبق اصول فيزيك كوانتوم، فعاليت موجي آگاهي ما در فضاي فازي تداوم دارد و چه بسا همين امر دليل بسياري از تجربه‌هاي آگاهانه افراد در حين تجربه نزديك به مرگ باشد. در اين بعد ناپيداي غيرمادي، گذشته و حال و آينده در هم مي‌آميزد و تجربه‌هايي ديگرگون را براي افراد رقم مي‌زند. مدافعان اين ديدگاه عقيده دارند كه اين تبيين در عين كارآمدي با يافته‌هاي فيزيك كوانتوام نيز كاملاً سازگار است و از اين‌رو در صورت پذيرش نظريه آنان (امكان تداوم آگاهي موجي در حين توقف فعاليت‌هاي ذره‌اي مغز) بايد در بخش قابل توجهي از الگوهاي پزشكي غربي تجديد نظر كرد. پذيرش اين نظريه، استلزامات ويژه‌اي را نيز پيش‌روي برخي مسائل اخلاق پزشكي نظير مراقبت از بيماران در حال اغما، اتانازي[19] يا مرگ از روي ترحم، سقط جنين و استفاده از اعضاي بيماران مرگ مغزي براي پيوند قرار مي‌دهد.(Ibid)

خانم پي. ام. ايچ اتواتر نيز بر اين عقيده است كه تجربه نزديك به مرگ مؤيد آن چيزي است كه فيزيك كوانتوم در پي كشف و تبيين آن است. اين نظريه كه هيچ چيز جز آگاهي[20] وجود ندارد، همان چيزي است كه بررسي عميق تجربه‌هاي نزديك به مرگ آن را تأييد مي‌كند. سطوح مختلف آگاهي كه همانند لايه‌هاي بي‌شمار يك كيك، در عين انسجام، از يكديگر تمايز يافته‌اند، واقعيتي است كه تجربه‌گران در آستانه مرگ با آن‌ روبه‌رو مي‌شوند. اين سطوح مختلف آگاهي يا قلمروهاي گونه‌گون فركانسي، از ارتعاشات متفاوتي برخوردارند. آنچه ما در آستانه مرگ و يا پس از آن تجربه خواهيم كرد، ورود به سطوحي از آگاهي است كه با قابليت‌هاي اكتسابي ما در طول زندگي مطابقت دارد. سطوح زيرين كه ما گاهي آن را جهنم مي‌ناميم، از ارتعاشات كُند و متراكم تشكيل شده و سطوح فوقاني كه ما گاهي آن را بهشت لقب مي‌دهيم، از ارتعاشات سريعتر و لطيف‌تر آگاهي تشكيل شده است. ما هنگامي مي‌توانيم از يك سطح آگاهي به سطوح فوقاني وارد شويم كه نگرش‌ها، انديشه‌ها و احساساتمان دستخوش تغيير و تحول شوند. اتواتر مدعي است كه طي بررسي‌هاي خود، 12نوع بهشت و جهنم را در ميان توصيفات تجربه‌گران از آنچه بر آنان گذشته، بازشناسي كرده است. او معتقد است: اين كيك لايه‌دار آگاهي كه از فركانس‌هاي متفاوت انرژي تشكيل شده، از هر دو سو تا بي‌نهايت ادامه دارد و امكان بازشناسي اقسام ديگري از بهشت و جهنم از رهگذر بررسي گزارش تجربه‌هاي نزديك به مرگ كاملاً محتمل است. (Atwater, 2008)

بر اين اساس، احتمالات نامحدودي براي منظره‌آميزي اينگونه تجربه‌ها مي‌توان تصور نمود؛ به نحوي كه هر فرد، بسته به ميزان ارتقاي آگاهي خود، تجربه‌اي خاص را از سر مي‌گذراند. اتواتر معتقد است: جهت‌گيري فيزيك كوانتوم مبني بر حضور نوعي آگاهي در همه كائنات، ره‌آوردي است كه صاحبان تجربه نزديك به مرگ با خود به همراه مي‌آورند و اين موضوعي است كه نيازمند تأمل و بررسي جدي است.(Atwater,2011)

چنانكه ملاحظه شد، تبيين‌هاي كوانتومي از تجربه نزديك به مرگ، تفسيري نسبتاً سازوار از محتواي اين پديده به دست مي‌دهند. اينگونه تبيين‌ها با عبور از دوگانه‌انگاري دكارتي، از برخي مشكلات و نارسايي‌هاي نظريات پيشين شانه خالي مي‌كنند[21] اما با وجود اين، برخي مباني كوانتومي اينگونه تبيين‌ها هنوز در ميان فيزيكدانان محل بحث و مناقشه است[22] و چنانچه روزي اتفاق‌نظر جمعي در باب اين اصول حاصل آيد، بايد به گره‌گشايي اينگونه تبيين‌ها بيش از پيش اميدوار بود. علاوه بر اين، توضيح پاره‌اي ابعاد تبيين‌هاي كوانتومي با ابهاماتي روبرو است كه به اعتقاد برخي از پژوهشگران، ناظر به محدوديت‌هاي وجودي ما انسان‌ها در دستگاه فضا ـ زمان فعلي است. خانم جودي لانگ در اين ‌باره معتقد است: برخي از تبيين‌هاي مبتني بر اصول فيزيك كوانتوم تا حدود زيادي در فهم و توضيح تجربه‌هاي نزديك به مرگ صائب‌اند، اما فهم ما از تجربه‌هاي نزديك به مرگ شبيه تلاش فردي است كه در عين حضور در فضاي دو بعدي، مي‌خواهد موجودي در فضاي سه‌بعدي را شناسايي نمايد. (Long, 2010)

تبيين‌هاي كوانتومي از نقطه ضعف ديگري نيز رنج مي‌برند؛ به اين معنا كه ضمن التفات نسبي به تبيين‌هاي روان‌شناختي، به تبيين‌هاي فيزيولوژيكي كاملاً بي‌اعتنا بوده‌اند و از اين حيث، جامعيت خود را از دست داده‌اند. اينكه به هر روي در حين وقوع تجربه نزديك به مرگ، مغز و اندام‌هاي مرتبط با آن دستخوش تغييرات نامتعارف و احياناً نامحسوس مي‌شوند، موضوعي است كه هر تبيين جامع مي‌بايست در قبال آن اتخاذ موضع نمايد. اما با وجود اين، اين‌گونه تبيين‌ها با ارائه تفسير جديدي از ماده و آگاهي و رابطه ميان آن دو كه گاهي يادآور مفهوم «نشاط حياطي» در فلسفه‌ هانري برگسون است[23] ضمن اجتناب از پاره‌اي نقايص تبيين‌هاي پيشين، نظرگاه تازه‌اي در فهم سازوار اين پديده به دست داده‌اند كه چه بسا پيشرفت‌هاي بيشتر در حوزه فيزيك كوانتوم، بر دقت،‌ جامعيت و توان پيش‌بيني اينگونه تبيين‌ها بيفزايد.

پی نوشت ها

[1] holographic.

[2]  نظريه هولوگرافيك بودن واقعيت كه بر اساس ديدگاه‌هاي ديويد بوهم(David Bohm) فيزيكدان كوانتوم و كارل پريبرام(Karl Pribram) فيزيولوژيك اعصاب در دانشگاه استنفورد بنا نهاده شده، همة محسوسات جهان فيزيكي را تصاوير شبح‌وار و فرافكني‌هايي از جهان ماوراي زمان و مكان متعارف ما مي‌داند. مهم‌ترين اصول اين نظريه در تبيين واقعيت كه با پاره‌اي از پژوهش‌ها در فيزيك، فيزيولوژي و فراروان‌شناسي نيز مطابقت يافته، عبارتند از:

  1. جهان هولوگرافيك جهاني است كه در آن، هر ذره تمام ويژگي‌ها و اطلاعات كل را در خود دارد و از اين رو، جزء و كل را مي‌توان به اعتباري يگانه انگاشت.
  2. در پس نظم آشكاري كه در جهان مي‌توان يافت، نظمي مستتر(impilicate) كه از فركانس‌هاي تداخل يافته بي‌شكل تشكيل شده وجود دارد. فركانس‌ها، امواج و ارتعاشاتي كه از نظم مستتر واقعيت به مغز ما گسيل مي‌شود، پس از عبور از صافي حواس و مغز ما، شكل واقعيت‌هاي متعارف جهاني فيزيكي را به خود مي‌گيرند.
  3. ميان همه چيز همبستگي ماهوي برقرار است و از اين‌رو، همه جداسازي‌هاي مطلق، ماهيت توهمي دارد.
  4. ما صرفاً پديده‌اي فركانسي هستيم.
  5. در جهان هولوگرافيك، آگاهي در عين حال كه از قبل در همه جا حضور دارد، اما در هيچ‌كجا هم نيست.
  6. ذهن انسان از اين توانايي برخوردار است كه مي‌تواند بر واقعيت‌هاي فيزيكي اثرگذار باشد.

بوهم از اينكه عده‌اي سطح مستتر واقعيت هستي را اقليم روح يا الوهيت قلمداد كننند ناخرسند نيست. آنچه براي او اهميت دارد اين است كه افتراق ميان آگاهي و ماده، صرفاً مقوله‌اي انتزاعي است و اين دو در اصل، ريشه در بن‌مايه‌اي واحد دارند. وي بر آن است كه فيزيك در حال قدم‌گذاردن به حيطه‌اي است كه قرن‌ها ملك طلق عارفان و باطن‌بينان به شمار مي‌رفته است. (تالبوت، 1388: 379)  به نظر مي‌رسد نظرگاه فيزيك كوانتوم از قابليت‌هاي بالايي براي تبيين علمي برخي آموزه‌هاي ديني در دو حيطه وجودشناختي و آخرت‌شناسي برخوردار است.

[3] . اين ديدگاه به طور ويژه از سوي نيلز بور(Niels Bohr) فيزيكدان دانماركي ابراز شده است.

[4] . non-space.

[5] . phase- space.

[6] . higher-dimensional.

[7] . fields of probabality.

[8] . uncertainty.

[9] . objectivity.

[10] . اين نامگذاري از آنِ راجز پنروز(Rojer Penrose)، رياضي‌دان و فيزيكدان مشهور انگليسي است. دراين‌باره نك:

Penrose, R(1996), Shadows of the Mind: A search for the Missing science of consiousness, Oxford University Press.

[11] .subjectivity.

[12] . cortex.

[13] . non-  local interconnectedness.

[14] . clairvoyance.

[15] . cloiraudience.

[16] . prognostic dreams.

[17] . neurons.

[18] . resonance.

[19] . euthanasia.

[20] . consciousness.

[21] . به نظر مارك فاكس، چند بحث جدي و قابل‌تأمل درباره تجربه‌هاي نزديك به مرگ وجود دارد كه با وجود پژوهش‌هاي انجام شده، همچنان نيازمند توضيح و تبيين افزون‌تر است. يكي از اين مباحث ارتباط ميان دوگانه‌انگاري و تجربه‌هاي نزديك به مرگ است. (Fox,2003:96) فاكس معتقد است: تا هنگامي كه دوگانه‌انگاري از شواهد معتبر و متقني در باب تجربيات نزديك به مرگ بهره نمي‌برد، ساير تبيين‌ها مي‌بايست محل توجه قرار گيرند. دوگانه‌انگاري به رغم تاريخ ديرپا و شأن ارجمندي كه در الهيات و فلسفه داشته است، امروزه با چالش‌هاي جدي نظري و تجربي روبرو است، اما همواره محتمل است كه پيشرفت‌هاي آتي در علم عصب‌شناسي، روان‌شناسي و فراروان‌شناسي افق‌هاي جديدي پيش روي اين نظريه بگشايد.(Fox,2003: 237)

[22] . برجسته‌ترين اين اختلاف‌نظرها در مكانيك كوانتومي، مناقشه بر سر پذيرش نظريه موجبيتي(deterministic) بوهم در برابر نظرگاه غيرموجبيتي نيلز بور(Niels Bohr) است. به تصريح جان پاكينگ هرن(John Polkinghorn) تعبير اين نظريه هنوز با مشكلات بزرگ حل ناشده‌اي دست به گريبان است كه فيصله دادن به آنها، گذشته از بينش فيزيكي، به داوري متافيزيكي نيز محتاج است. در اين ‌باره نك: پاكينگ هرن، 1388.

[23]  هانري برگسون(1941- 1859) فيلسوف مشهور فرانسوي عقيده داشت: اصل و حقيقت وجود، نيرويي است موسوم به «نشاط حياتي»(Elan Vital) كه امري مجرد و غيرمادي است اما با اين حال، در ماده عمل مي‌كند. نشاط حياتي هنگامي كه در حالت خمودگي و افول قرار گيرد،  به ماده بدل مي‌شود و هنگامي كه واجد مراتب متعالي حركت و اختيار باشد، در لباس شعور و خودآگاهي به ظهور مي‌رسد. به اين ترتيب، همه مراتب هستي ظهورات متنوع و خلاقانه نشاط حياتي است كه همواره در وضعيت «تحول اخلاقي» به سر مي‌برد. بر اين اساس، ماده و آگاهي از خاستگاهي واحد نشأت مي‌گيرند. (فروغي، 1383: 803 ـ 802) چنانكه اشاره شد، تبيين‌هاي كوانتومي از تجربه نزديك به مرگ نيز همه هستي را ظهورات مختلف آگاهي(consciousness) مي‌دانند كه گاهي در سطوح زيرين واقعيت، به ماده بدل مي‌شود و گاهي در سطوح فوقاني آن كه در معرض فركانس‌هاي شديد و قوي قرار دارد، ‌در لباس آگاهي به ظهور مي‌رسد. به نظر مي‌رسد كه با اندكي تسامح، نشاط حياتي برگسون را مي‌توان مشابه آگاهي در تبيين‌هاي كوانتومي تلقي نمود.

کتابنامه

  • تالبوت، مايكل، (1388)، جهان هولوگرافيك؛ نظريه‌اي براي توضيح توانايي‌هاي فراطبيعي ذهن و اسرار ناشناخته مغز و جسم، ترجمه داريوش مهرجويي، چاپ دوازدهم، تهران، هرمس.
  • پاكينگ هُرن، جان (1388)، نظريه كوانتومي، ترجمه محمد حسين معصومي همداني، چاپ دوم، تهران، فرهنگ معاصر.
  • فروغي، محمدعلي(1383)، سير حكمت در اروپا، چاپ اول، تهران، هرمس.
  • Fox, Mark (2003), Religion, Spirituality and the Near- Death Experience, First Published, London and New York, Routledge.
  • Elsaesser Valarino, Evelyn (1997), on the other side of Life: exploring the phenomenon of the Near Death Experiences, translated by Michell Herzig Escobar, New York, Plenum Press.
  • Van Lommel, Pim (2004), about the continuity of our consciousness, Advances in Experimental Medicine and Biology, No.550: 115-132.
  • Long, Jeffry and Perry, Paul (2010), Evidence af Afterlife: the science of Near Death Experience, USA, Harpercollins.
  • Atwater,P.M.H (2008), Is the after life what we think it is? A challenge from Near-Death Experiences, Letter of the Editor of Atlantis rising Magazine, No.71 , sep/oct issue.
  • Atwater,P.M.H (2011) ”Re:A bout Near-death Experiences” Email to the Author,15 April.
م. اعتمادی نیا
م. اعتمادی نیا

یک دیدگاه در “تأملی در باب تبيين‌هاي كوانتومي از تجربه نزدیک به مرگ

فضل جونوشته شده در  2:10 ب.ظ - آوریل 8, 2018

با درود، از آن جاییکه موضوع پایان نامه دوره کارشناسی ارشد من در رابطه با تجربه نزدیک به مرگ می باشد، چطور می تونم از تجربیات شما بهره مند شوم.

ثبت نظر