• etemadinia@gmail.com

نگاهي به تاريخچه مطالعات تجربه‌هاي نزديك به مرگ

نگاهي به تاريخچه مطالعات تجربه‌هاي نزديك به مرگ

ndeدر پي پيشرفت‌هاي به دست آمده در زمينه تكنولوژي احياء[1] در قرن بيستم، شمار كساني كه در آستانه مرگ، مجدداً حيات خود را بازيافته‌اند به نحو بي‌سابقه‌اي افزايش يافته است. بسياري از اين افراد مدعي هستند كه در آستانه مرگ، تجربه‌اي روان‌شناختي، رمزآميز و متعالي را از سرگذرانده‌اند و اين تجربه عميقاً زندگي آنان را تحت تأثير قرار داده است. گزارش بررسي‌هاي علمي درباره اين پديده نخستين‌بار در سال1975 توسط ريموند مودي[2] در كتاب زندگي پس از زندگي[3] به اطلاع عموم رسيد و اصطلاح «تجربه نزديك  به مرگ»[4] براي اولين‌بار براي اشاره به اين پديده مورد استفاده قرار گرفت.(Bryant and Peck, 2009: 773)

استقبال كم‌نظير از پژوهش مودي باعث شد ساير آثار مشابهي كه پيش از وي و بدون به كار بردن اصطلاح «تجربه نزديك به مرگ» به جمع‌آوري اينگونه تجربه‌ها و يا تجربه‌هايي مشابه اهتمام ورزيده بودند نيز در كانون توجه محققان قرار گيرد. بررسي‌ها نشان مي‌دهد؛ نخستين مجموعه مدوني كه پيش از مودي، قريب به 30 گزارش تجربه نزديك به مرگ را در خود جاي داده از آنِ آلبرت‌ هايم[5] زميني‌شناس و كوهنورد سوييسي در قرن نوزدهم است. وي كه خود در يك سانحه كوهنوردي در آستانه مرگ قرار گرفته بود و تجربه‌اي شگفت‌انگيز را از سر گذرانده بود، دريافت ساير كوهنورداني كه در اثر سوانحي مشابه در كوه‌هاي آلپ، در آستانه مرگ قرار گرفته‌اند نيز تجربه‌هايي مشابه تجربه خود او دارند. مرور رخدادهاي زندگي، آرامش عميق و دلپذير، شنيدن موسيقي‌هاي زيبا و شعف‌انگيز، حضور در محيطي بهشت‌گونه و برخورداري از نوعي آگاهي فارغ از درد و رنج، از جمله ويژگي‌هاي مشترك تجربه‌ هايم و 30 كوهنورد ديگري بود كه وي آنها را در سال 1892 پس از چند دهه تلاش در كتابي تحت عنوان ملاحظاتي در باب سقوط‌هاي مرگبار[6] منتشر كرد.[7] (Parnia,2006:10) هايم از مجموع يافته‌ها چنين نتيجه گرفت كه براي حدود95 درصد از قربانيان (و محتملاً براي اغلب كساني كه از اينگونه سوانح جان سالم به در نبرده‌اند) تجربه مرگ قريب‌الوقوع، بي‌نهايت خوش‌آيند است.(Wullf,1997:618)

علاوه بر اثر هايم، دو كتاب مشهور در باب مشاهدات بستر مرگ[8] كه بسيار مشابه تجربه‌هاي نزديك به مرگ تلقي شده نيز پيش از مودي به رشته تحرير در آمده است. نخستين پژوهش در اين ‌باره كه در حدود 50سال پيش از مودي صورت پذيرفته، از آنِ ويليام بَرِت[9] است.

او به كمك همسرش در  اثري با عنوان مشاهدات بستر مرگ: تجربه‌هاي رواني مرگ[10] به جمع‌آوري و طبقه‌بندي تجربه‌هاي كساني پرداخت كه در لحظات پاياني زندگي ، تجربه‌هايي فراهنجار را از سرگذرانده بودند.

پژوهشي ديگر كه به تشويق بَرِت[11] و توسط كارليس اوسيس[12] و ارلاندور هارالدسون[13] سامان‌يافته و نتايج‌ نهايي آن پس از انتشار كتاب مودي در سال1982 منتشر شد نيز يكي از برجسته‌ترين پژوهش‌هاي ميان‌فرهنگي[14] در بررسي مشاهدات بستر مرگ به شمار مي‌رود.[15] فصلي از پژوهش اوسيس و هارالدسون كه به طور ويژه با هدف بررسي مشاهدات بستر مرگ در دو فرهنگ هند و آمريكا تنظيم شده، به توصيف تجربه‌هاي كساني اختصاص دارد كه متعاقب پاره‌اي ادراكات ديداري و شنيداري‌ در آستانه مرگ، مجداداً به زندگي عادي بازگشته‌اند.

 نكته قابل توجه آنكه بررسي اين قسم از تجربه‌ها توسط اوسيس و هارالدسون (كه در واقع همان تجربه‌هاي نزديك به مرگ به شمار مي‌رود) به نتايجي مشابه بررسي‌هاي مودي انجاميد. برخي بر اين عقيده‌اند كه پژوهش‌ مودي مرهون تلاش‌هاي محققان پيش از او نظير برِت، اوسيس و هارالدسون است. (Fox,2003:28)

پژوهشگران بر اين باورند كه تجربه‌هاي نزديك به مرگ از آغاز پيدايش بشر وجود داشته است و براي اين منظور مي‌توان به شواهدي كه در برخي مكتوبات باستاني و كتب مقدس وجود دارد اشاره كرد. اما چنانكه پيشتر گفته آمد، نخستين پژوهش نظام‌مند دراين‌باره در سال1975ميلادي با انتشار كتاب زندگي پس از زندگي اثر ريموند مودي سامان يافت.[1] اين كتاب اگرچه عمدتاً صبغه روايي دارد و با اهداف آكادميك به رشته تحرير درنيامده اما محققان را در حوزه‌هاي مختلفِ علوم به توجه واداشت تا درباره اين پديدة قابل تأمل و اعجاب‌انگيز، بررسي‌هاي بيشتري به عمل آورند. (Elsaesser Valarino,1997:5)

نخستين واكنش‌ مطبوعات و ساير رسانه‌ها پس از انتشار كتاب زندگي پس از زندگي آن بود كه سرانجام برهاني علمي دالّ بر حيات پس از مرگ كشف شد. اين نوع عكس‌العمل‌ها عموماً بلافاصله با مخالفت محافل دانشگاهي به ويژه مجامع پزشكي روبرو شد و حجم انبوهي از نظريات فيزيولوژيك و روان‌شناختي، بي‌آنكه اين پديده را ناظر به حيات پس از مرگ بدانند مدعي توجيه آن شدند. عده‌اي ديگر از پژوهشگران نيز در خوشبينانه‌ترين حالت، اين تجربه را توهم و خيال قلمداد كردند و در بدبينانه‌ترين حالت، همه گزارش‌ها را دروغين و ساختگي دانستند.

مهم‌ترين نظرياتي كه در ابتدا در اين ‌باره مطرح شد و برخي از آنها هنوز نيز از مدافعان جدي برخوردار است، عبارت بودند از :

  1. نظريه ادراكات ناشي از وضعيت نيمه‌هشيار[16] در حين عمل جراحي
  2. نظريه جعل آگاهانه
  3. نظريه جعل ناخودآگاه
  4. نظريه شخصيت‌زدايي[17]
  5. نظريه توهمات خودنگرانه[18]
  6. نظريه انتظارات پيشيني[19]
  7. نظريه اثرات داروهاي توهم‌زا
  8. نظريه آزاد شدن اندورفين[20]
  9. نظريه مراحل ديگرگون آگاهي [21]

علاوه بر اين، تغييراتي كه عمدتاً در زندگي تجربه‌گران پديد مي‌آمد، عده‌اي را بر آن داشت تا نتيجه بگيرند كه مواجهه تجربه‌گران با بقاي آگاهي و تداوم زندگي پس از مرگ به آنان نيرو و تواني مي‌بخشد تا در مسير تغيير زندگي خود گام بردارند. در نقطه مقابل نيز برخي از گروه‌هاي ديني و ماده‌گرايان با اتكا به اصول و مباني پذيرفته شدة خود، اينگونه تجربه‌ها را نفساني، اين جهاني و امري بي‌ارزش قلمداد كردند.(Zaleski,1987:197)

اولين نهاد علمي كه پزشكان، روان‌شناسان و جامعه‌شناسان را براي بررسي اين پديده گردهم آورد، در سال1978 در دانشگاه ويرجينا[22] با عنوان «انجمن مطالعات علمي پديده نزديك به مرگ»[23] تشكيل شد. اين نهاد در فوريه1981 به سرپرستي كنت رينگ[24] و با همكاري بروس گريسون[25] و جان آدت[26] و با عنوان جديد «انجمن بين‌المللي مطالعات نزديك به مرگ»[27] فعاليت‌هاي جديد خود را در دانشگاه كِنكِتيكت[28] آغاز كرد.

 با تأسيس اين مجمع، پژوهش‌هاي مُعظمي درباره تجربه‌هاي نزديك به مرگ صورت پذيرفت و چندين برنامه پژوهشي در سراسر ايالات متحده اين پديده را مورد بررسي قرار دادند. اطلاعاتي كه از رهگذر اين پژوهش‌ها به دست آمد، نقطه شروعي براي تحقيقات علمي جدي‌تر و گسترده‌تر به شمار آمد. بر اين اساس چندين سال بعد، مراكز انجمن بين‌المللي مطالعات نزديك به مرگ (IANDE) در استراليا و چندين كشور اروپايي نيز تأسيس شد.(Eisasser Valarino, 1997:5-6)

با پايان دهه هفتاد، تلاش‌هاي انجمن بين‌المللي مطالعات نزديك به مرگ در باب راستي‌آزمايي و بررسي اتفان الگوي مودي آغاز شد. كنت رينگ از نخستين كساني است كه در اين راه قدم گذارد. او در نخستين اثر خود با عنوان زندگي در مرگ: پژوهشي علمي درباره تجربه نزديك به مرگ[29] ضمن تأييد الگوي مودي، هسته اصلي تجربه را ناظر به پنج مؤلفه دانست كه عبارتند از: 1. احساس آرامش و خوشي 2. جدا شدن از كالبد 3. ورود به تاريكي 4. مشاهده نور 5. ورود به نور (Ring,1980:40)

علاوه بر مودي، نخستين پژوهشگراني كه به پيشبرد مطالعات نزديك به مرگ مدد رساندند عبارت بودند از: اليزابت كوبلر راس[30]، گئورگه ريچي[31] و پي. ام. اِيچ اتواتر[32]. عمده‌ترين هدف اين پژوهشگران ارائه يافته‌هاي علمي معتبر در جهت اثبات اين تجربه و ساير تجربه‌هاي مشابه بود. تلاش‌هاي اين افراد موجب شد موضوع تجربه‌هاي نزديك به مرگ در كانون توجه برخي رسانه‌ها و مجامع دانشگاهي[33]  قرار گيرد و مراكزي براي مطالعه اين پديده‌ در اغلب كشورهاي غربي تأسيس شود.

از آن زمان تاكنون سه مجلة اُمگا[34]، آنابيوسس[35] و مجله مطالعات نزديك به مرگ[36] به طور ويژه به چاپ پژوهش‌هاي علمي ناظر به اين پديده مي‌پردازند. علاوه بر اين، مهم‌ترين مجلات علمي و دانشگاهي كه جديدترين يافته‌هاي مرتبط با تجربه نزديك به مرگ را منتشر مي‌كنند عبارتند از: مجله بيمارهاي عصبي و رواني[37] ، مجله انگليسي روان‌شناسي[38]، مجله امريكايي بيماري‌هاي كودكان[39] ، احيا[40] ، لَنست[41] ، مطالعات مرگ[42] و مجله پرستاري پيشرفته[43].

BBC و ساير شبكه‌هاي تلويزيوني نيز تاكنون برنامه‌هاي مختلفي در باب اين موضوع سامان داده‌اند. هاليوود نيز در سال1990 فيلمي با عنوان [44]Flatliners به كارگرداني جوئل شوماخر را درباره تجربه‌هاي نزديك به مرگ روانه بازار نمود.

همچنانكه پيش از بر سر زبان افتادن موضوع تجربه‌هاي نزديك به مرگ، آثار مشهوري در ادبيات غربي از قبيل «سرود كريسمس»[45] اثر چارلز ديكنز، «بي‌نوايان»[46] اثر ويكتور هوگو و «مرگ ايوان ايليچ»[47] اثر لئو تالستوي[2]  با صحنه‌هايي از تجربه نزديك به مرگ همراه بوده است، در دهه‌هاي اخير و پس از فراگيري اين موضوع نيز برخي از تجربه‌گران، ادراكات خود در حين تجربه را در قالب آثار مكتوب داستاني در اختيار سايرين قرار داده‌اند كه بعضاً با استقبال چشمگير مخاطبان روبرو شده است. به عنوان نمونه در سال 1994 كتاب در آغوش نور[48] نگاشته بتي جين ايدي[49] در رأس فهرست پرفروشترين آثار در روزنامه نيويورك تايمز قرار داشت. اين كتاب كه شرح خاطرات مؤلف آن در حين تجربه نزديك به مرگ است، براي مدت پنج ماه عنوان پرفروشترين كتاب را در روزنامه نيويورك تايمز از آن خود داشت.[50] (Bremmer,2002: 87)

در آثاري كه به بررسي تاريخچه تجربه‌هاي نزديك به مرگ پرداخته‌اند، از وقوع اين تجربه براي شخصيت‌هاي مشهوري نظير امانوئل اسوِدِنبورْي[51]، توماس اديسون[52]، ارنست همينگوي[53]، كارل يونگ[54] [3] و اي. جِي. اِير[55] نيز سخن به ميان آمده است.

چنانكه گفته آمد با آغاز دهه هشتاد و تأسيس نهادي بين‌المللي براي بررسي و پژوهش بيشتر در باب تجربه‌هاي نزديك به مرگ، كاوش درباره اين پديده وجاهت علمي يافت و علاوه بر فراروان‌شناسان، عصب‌شناسان، روان‌شناسان، اسطوره‌پژوهان و جامعه‌شناسان نيز درگير بحث و تبادل نظر درباره آن شدند.

مسير روبه پيشرفت مطالعات ناظر به اين تجربه در نيمه دهه هشتاد با نقطه عطفي چشمگير روبرو شد. در سال1985 پژوهشگري انگليسي به نام خانم مارگو گِري[56]  اثري را با عنوان بازگشت از مرگ[57]  منتشر كرد كه در اغلب بخش‌ها با يافته‌هاي دومين اثر رينگ[58] همخواني داشت. وي كه خود تجربه‌اي نزديك به مرگ را از سر گذرانده بود، در بررسي‌هايش دريافت كه الگوي پنج مرحله‌اي رينگ در ميان تجربه‌گران انگليسي نيز رايج است. (Grey 1985:31-32 quoted in Fox, 2003:43)

يافته‌هاي گري در رابطه با اثرات تجربه بر روي تجربه‌گران نيز بسيار شبيه يافته‌هاي رينگ بود اما اين پژوهش در مسئله‌اي بسيار مهم از دستاوردهاي رينگ تمايز مي‌يافت. برخلاف دو اثر پيشينِ رينگ، گري در پژوهش خود به تعدادي از تجربه‌هاي ناخوش‌آيند نيز استناد كرده بود (پنج مورد در ميان 41 تجربه) و از اين حيث از ساير آثار مشابه تمايز مي‌يافت. البته پيش از گري، موريس راولينگز[59] نيز در سال1978 در راستاي اثبات آموزه‌هاي عهد جديد، با بررسي برخي نمونه‌ها، وجود تجربه‌هاي ناخوش‌آيند را يادآور شده بود، اما پژوهش گري از منظري غيرالاهياتي در پي تحليل و بررسي اينگونه تجربه‌ها برآمده بود. گري با نظر به الگوي پنج مرحله‌اي رينگ، الگويي مشابه براي تجربه‌هاي ناخوش‌آيند پيشنهاد كرد كه عبارت بود از: 1. احساس‌ ترس و اضطراب 2. تجربه خروج از كالبد3. ورود به فضايي خالي و تاريك4. احساس نيروي شر5. ورود به محيطي جهنم‌گون.[60]

به هر روي، موارد معدودي كه گري در پژوهش خود به آنها اشاره كرده بود باعث شد تا بعدها بررسي‌هاي جدي‌تري در باب تجربه‌هاي خوش‌آيند سامان يابد. (Fox,2003:44)

با پايان دهه 80 و آغاز دهه 90 تعداد قابل توجهي از پژوهش‌ها معطوف بررسي تجربه‌هاي نزديك به مرگ شد اما همه طرح‌ها عمدتاً به ماهيت مثبت تجربه و بعضاً به اثرات متحول كننده آن التفات يافتند. يكي از شخصيت‌هاي برجسته اين دوره، پژوهشگر استراليايي و عضو انجمن بين‌المللي مطالعات نزديك به مرگ، خانم شري سادرلند[61] بود. او نيز كه همانند خانم مارگو گِري تجربه‌اي نزديك به مرگ را از سرگذرانده بود، در سال1992، پس از مطالعه و بررسي ادراكات 50 نفر از تجربه‌گران استراليايي، نتيجه پژوهش‌هاي خود را در اثري با عنوان «تولد دوباره در نور»[62] منتشر نمود. اين اثر كه با مقدمه كنت رينگ انتشار يافت، هم‌افق با يافته‌هاي وي، همراه با تحليل‌هاي دقيق كمّي و آماري به بررسي موضوع پرداخته و در نهايت به ثمربخشي اثرات تجربه در غالب موارد حكم داده است. ( Fox, 2003:46)اين پژوهش نيز در توافق با يافته‌هاي رينگ و گِري اظهار داشت كه تجربه‌گران نوعاً پس از اين تجربه، بيش از آنكه بنا به تلقي رايج، مذهبي[63] قلمداد شوند به انسان‌هايي معنوي[64] بدل مي‌شوند.

سادرلند در توضيح اصطلاح «معنوي» بيش از رينگ و گِري دقيق عملي كرده است. معنويتي كه اين پژوهشگران از آن سخن مي‌گويند، بيشتر در الگوهاي رفتاري تجربه‌گران خود را نشان مي‌دهد. اين افراد غالباً به عبادات‌ و نيايش‌هاي فردي و مراقبه روي مي‌آورند و جستجويي را براي يافتن ارزش‌ها و رهنمودهاي فراطبيعي[65] مي‌آغازند.

بسياري از نمونه‌هاي سادرلند، صراحتاً از مخالفت با اديان نهادينه[66] سخن مي‌گويند و گاهي به وضوح از خشم و انزجار خود نسبت به آموزه‌هاي اين اديان و جدايي و تمايز آن از بايسته‌هاي معنويت[67] پرده برمي‌دارند.

سادرلند در اين پژوهش براي نخستين‌بار ديدگاهي را مطرح مي‌كند كه بعدها توسط ديگران با جزئيات بيشتري پي گرفته مي‌شود. او اظهار مي‌كند كه اين تجربه‌ از آن حيث كه پيام‌آور تغيير و تحول ‌است، مي‌تواند براي هر كسي ارزشمند باشند و در عمل نيز چنين‌ است؛ به نحوي كه نه تنها تجربه‌گران از آن متأثر مي‌شوند بلكه روايت آن براي ديگران، به تدريج جامعه را نيز مهياي تغيير و تحول مي‌كند.(Sutherland, 1992: 243 quoted in Fox, 2003: 104-105)

در كنار جريان غالبي كه در اوايل دهه 90 عمدتاً معطوف بررسي اثرات تجربه بر روي تجربه‌گران بود، برخي ديگر از پژوهشگران خطوط تازه‌اي را در عرصه مطالعات ناظر به اين تجربه گشودند كه به نوبه خود مباحث جديدي را در ميان موافقان و مخالفان برانگيخت. اين مباحث غالباً در مجله مطالعات نزديك به مرگ[68]  كه زير نظر انجمن بين‌المللي مطالعات نزديك به مرگ اداره مي‌شد، انتشار يافت.

با پايان دهه80، به رغم آنكه بسياري از پژوهشگران اعلام كرده بودند كه هيچ تبيين عصب‌شناختيِ قانع‌كننده‌اي براي اينگونه تجربه‌ها وجود ندارد، برخي ديگر از محققان به كمك روان‌شناسان، جراحان و عصب‌شناسان به بررسي‌هاي بيشتر در اين زمينه ادامه دادند. بسياري از اين محققان پس از مدتي اظهار داشتند كه براي هر يك از مؤلفه‌هاي تجربه، تبييني عصب‌شناختي وجود دارد.[69]  اين بار نيز گروهي ديگر بر اساس شواهد و قراين خود ابراز داشتند كه هنوز نيز هيچ يك از تبيين‌هاي ارائه شده به نحو كامل بسنده نيستند. اين جدال‌ها همچنان در اين‌باره ادامه دارد. در اين دوره بحث و بررسي بر سر راستي‌آزمايي مشاهدات به اصطلاح عيني خارج از كالبد نيز ادامه يافت و بسياري در پي آن بودند تا بر يافته‌هاي محققان دوره‌هاي قبل نظير سابوم و كرويتسيگر[70] مهر تأييد زنند.

در اواخر دهه90، عمده پژوهش‌ها حاكي از آن بود كه بسياري از تجربه‌گران از افزايش سرعت ادراكات در حين تجربه برخوردار بوده‌اند. موضوع تجربه‌هاي بصري نابينايان مادرزاد نيز در اين دوره از موضوعات بحث‌برانگيز و قابل‌تأملي به شمار مي‌رفت كه به طور ويژه پرسش‌هاي ستبري پيش ‌روي فيلسوفان، روان‌شناسان و الهي‌دانان مي‌نهاد. باور به صحت اينگونه گزارش‌ها لوازمي به همراه داشت كه عمده‌ترين آن، تقويت نظريه دوگانه‌انگاري[71] در باب رابطه نفس و بدن بود.

در اين دهه، پژوهش در باب صحت و كيفيت تجربه‌هاي نزديك به مرگ كودكان نيز آغاز شد و محققاني نظير ملوين مورس[72]، دان تايلر[73] جرولد ميلستاين[74] و بروس گريسون در اين ‌باره به پژوهش‌هاي قابل تأملي دست زدند كه در اين ميان، يافته‌هاي ملوين مورس از اهميت بيشتري برخوردار بود. او در خلال بررسي‌هاي خود دريافت كه هسته اصلي تجربه در كودكان و بزرگسالان كاملاً مشابه يكديگر است و كودكان نيز همانند بزرگسالان اثرات پس از تجربه را به نحو يكسان تجربه مي‌كنند. در اين ميان، پژوهشي كه سادرلند نيز در سال1995 در باب تجربه‌هاي نزديك به مرگ كودكان استراليايي منتشر كرد[75]، نتايج و يافته‌‌هاي مورس را تأييد نمود. روان شناسان نيز در اين دوره از تحقيق و پژوهش در باب ماهيت تجربه‌ نزديك به مرگ و ارائه تبيين‌هاي قانع‌كننده درباره آن دست برنداشتند. تلاش‌هاي روان‌شناسان تحليلي پيرو مكتب يونگ در اين ميان بيشتر از سايرين جلب توجه مي‌كرد. (Fox,2003:48-50)

با پايان قرن بيستم، پيچيدگي و گستردگي مباحثي كه بررسي تجربه‌هاي نزديك به مرگ برانگيخته بود، به اوج خود رسيد، اما در اين ميان، نكته قابل توجه آن بود كه ديدگاه‌هاي برخي از طلايه‌داران طرح اين موضوع در دهه‌هاي گذشته، در اين دوران با چرخشي قابل تأمل روبرو شد. مشهورترين اين افراد ريموند مودي بود. مودي با آنكه در دهه80 و90 نيز به بحث و بررسي درباب موضوع تجربه‌هاي نزديك به مرگ پرداخته بود، عاقبت در اثري با عنوان آخرين لبخند[76] كه در سال1999 انتشار يافت، بسياري از نظريات پيشين خود را نقض نمود.

به اين ترتيب با پايان قرن بيستم، اختلافات قابل توجهي ميان پايه‌گذران «نهضت تجربه نزديك به مرگ»[77] پديد آمد. اين اختلاف، فارغ از غرض‌ورزي‌ها و دشمني‌هاي شخصي، به طور خاص ناظر به نتايج‌ گونه‌گوني بود كه اين افراد در خلال پژوهش‌هاي خود به آن دست‌يافته بودند و عمدتاً به اختلاف بر سر معنا و وجاهت تجربه در بافت اديان ارتباط مي‌يافت. (Ibid:53)

پژوهش در جهت كشف ابعاد و زواياي پنهان اين پديده همچنان با قوت و توان روزافزون جريان دارد. تا سال 2005 بيش از 800 كتاب و مقاله در باب اين پديده به رشته تحرير درآمده است. در اين آثار، مؤلفان با ارائه بيش از 65 پژوهشِ ناظر به تجربه نزديك به مرگِ2500 نفر از افرادي كه اين تجربه را از سرگذرانده‌اند، به بررسي آثار و تبعات اين پديده و مشخصه‌هاي آن پرداخته‌اند. علاوه بر اين، نظريه‌پردازاني كه در اين حوزه به كاوش پرداخته‌اند، استلزامات اين پديده در فهم ماهيت مرگ و آگاهي انساني را نيز بررسيده‌اند.(Bryant and Peck, 2009: 773)

امروزه افراد واجد تجربه نزديك به مرگ در پي اثراتي كه اين تجربه در شخصيت و روحيات آنان به جاي گذاشته، مبلغان نوعي معنويت جهاني به شمار مي‌روند كه نهضتي فراگير از قِبَل تلاش‌هاي آنان در حال شكل‌گيري است. اما با وجود اين، از آغاز طرح موضوع تجربه‌هاي نزديك به مرگ تاكنون، بخش قابل توجهي از يافته‌هاي پژوهشگران اين حوزه، چندان به اطلاع غيرمتخصصان نرسيده و بسياري از متخصصان حوزه‌هاي ديگر از آن بي‌خبرند.(Fox,2003:43) علاوه بر اين، از آنجا كه اصلي‌ترين مراكز علمي مطالعه درباره اين پديده در آمريكا و برخي ديگر از كشورهاي غربي است، تاكنون پژوهش‌هاي تحليلي معتبر و جامعي درباره تجارب نزديك به مرگ ساير اقوام و ملت‌ها (به رغم وجود گزارش‌هاي متعدد ناظر به اين پديده در ميان آنها) انجام نشده است

پی نوشت ها

[1] . resuscitation.

[2] . Raymond Moody.

[3] . Life after Life.

[4] . Near- death experiexce; NDE.

[5] . Albert Heim.

[6] . Remarks on Fatal Falls.

[7]. مشخصات كتابشناختي اين اثر چنين است:

Heim, A(1892), Remarks on Fatal Falls, translated by Noyes and kletti, omega.

[8] .deathbed visions.

[9] . William Barrett.

[10] . مشخصات كتابشناختي اين اثر چنين است:

Barrett , William (1986), Deathbed Visions: The Psychical Experiences of the Dying, Aquarian Press.

[11] . Barrett.

[12] . Karlis Osis.

[13].  Erlandur Haraldsson.

[14] . crosscultural.

[15] . مشخصات كتابشناختي ويرايش سوم اين اثر چنين است:

Osis, K. and Haraldsson, E. (1997) At The Hour of Death, 3rd edn, Norwalk: Hastings House.

 

[16] . semi conscious.

[17] . depersonalization.

[18] . autoscopic hallucinations.

[19] . prior expectations.

[20] . endorphin.

[21] . altered ststes of cousciousness.

[22] . virginia

[23]. Association for the Scientific Study of  Near-death Phenomena.

[24] . Kenneth Ring

[25] . Bruce Greyson

[26] . John Audette

[27] . International Association for Near-death Studies (IANDE).

[28] . Connecticut.

[29] . مشخصات كتابشناختي اين اثر چنين است:

Rikg,k.(1980), Life at Death: A scientific Investigation of the Near-Death Experience, NewYoork: comard, Mc Cann and Geoghegan.

[30] . Elisabeth Kubler Ross.

[31] . George Ritchie.

[32] . P.M.H Htwater.

[33] . از آنجا كه اغلب مجامع علمي تا حدودي از پرداختن به موضوع تجربه‌هاي نزديك به مرگ اجتناب مي‌ورزند، بودجه‌هاي اختصاص يافته براي بررسي اين موضوع نيز در مقايسه با ساير موضوعات مشابه اندك است. اين وضعيت به مرور زمان در حال بهبود بوده است.

[34]. Omega.

[35]. Anabiosis.

[36] . Journal for Near neath Studies.

[37] . Journa of  Nervous and mental Diseuse.

[38] . British Journal of  Psychology.

[39] . American Journal of  Disease of Children.

[40] . Resuscitation.

[41] . The Lancet.

[42] . Death Studies.

[43] . Journal of Advanced Nursing.

[44]. اين كلمه در زبان فارسي معادل تك‌واژه‌اي ندارد و ناظر به كساني است كه دستگاه الكتروانسفالوگرام (EEG) وضعيت فعاليت‌هاي مغزي آنان را به صورت خط صاف(Flat) نمايش مي‌دهد. اين وضعيت نشانگر مرگ مغزي بيمار است.

[45] . A Christmas Carol.

[46] . Les Misérables.

[47] . The Death of Ivan Ilych.

[48] . مشخصات كتابشناختي اين اثر چنين است:

Eadie, B and Taylor,C (1992), Embraced by the light, California: Gold Leaf Press.

[49] . Betty Jean Eadie.

[50] . اين كتاب كه نخستين بار توسط خانم فريده مهدوي دامغاني در سال 1376  با عنوان در آغوش نور به فارسي برگردانده شده، تاكنون بيش از چهل بار به چاپ رسيده است و چاپ‌هاي جديد آن همچنان در راه است.

[51] . Emanuel Swedenborg.

[52] . Thomas Edison.

[53] . Ernest Hemingway.

[54] . Carl Jung.

[55] . A.J Ayer.

[56] . Margot Grey.

[57] . Return from Death.

.[58]  مشخصات كتابشناختي اين اثر چنين است:

Ring. Kenneth (1984), Heading Toward Omega:  in search of the meaning of the near-death experience, New York: William Morrow.

[59] . Maurice  Rawlings.

[60] . hell-like enviroment.

[61] . Cherie Sutherlaud.

[62] . Reborn in the Light.

[63].  religious.

[64] . spiritual.

[65] . supernatural.

[66] . organized  religions.

[67] . spirituality.

[68] . journal of  Near-Death studies.

[69] . از ميان برجسته‌ترين محققاني كه بر ماهيت طبيعي و عصب‌شناختي اين تجربه تأكيد مي‌كنند مي‌توان به خانم سوزان بلك‌مور(Susan Blakmore) روان‌شناس مشهور انگليسي و مايكل شِرمر(Michael Shermer) پايه‌گذار مجله Skeptic Magazine اشاره كرد.

[70] . Kreutziger.

[71] . dualism.

[72] . Melvin Morse.

[73] . Don Tyler.

[74] . Jerrold Milstein.

[75] . مشخصات كتابشناختي اين اثر چنين است:

Sutherland, C. (1995) Children of the Light: The Near-Death Experiences of Children, New South Wales: Transworld.

[76] . مشخصات كتابشناختي اين اثر چنين است:

Moody, R. (1999) The Last Laugh: A New Philosophy of Near-Death Experiences, Apparitions, and  the  Paranormal,  Charlottesville: Hampton Roads.

[77] . NDE Movement.

يادداشت‌ها

[1] مودي در نگارش كتاب زندگي پس از زندگي با در دست داشتن 150 مورد گزارش مربوط به لحظات مرگ، آنها را به سه رده تقسيم مي‌كند: نخست، كساني كه پس از اعلام پزشكان مبني بر مرگ آنان، دوباره به زندگي بازگشته‌اند. دوم، كساني كه در اثر عوامل مختلف در وضعيتي نزديك به مرگ قرار داشته‌اند. سوم، تجربيات بستر مرگ كه به مشاهدات و ادراكات كساني اشاره دارد كه در آخرين لحظات حيات، آنها را براي اطرافيان بازگو نموده‌اند. مودي در اين اثر صرفاً به دو گروه نخست (به ويژه گروه اول) پرداخته و 50 مورد از گزارش‌هاي مربوط به اين دو گروه را همراه با تحليل‌هاي خاص خود منتشر كرده است. در اين باره نك:  Moody,2001:8-9

[2] لئو تالستوي هنگامي كه آخرين لحظات حيات ايوان ايليچ را در اين اثر توصيف مي‌كند، از غيرقابل پيش‌بيني بودن لذت و زيبايي مرگ سخن مي‌گويد. ايوان ايليچ هنگامي كه در آستانه مرگ قرار گرفته و لحظات واپسين حيات خود را سپري مي‌كند، تصور پيشينش از مرگ به كلي فرو مي‌ريزد و در عوضِ مرگي تاريك و دهشت‌آور، مواجهه با «روشنايي» و «لذت» را تجربه مي‌كند.(نك:Tolstoy,2004:130)

[3] اغلب كتاب‌هايي كه به تاريخ تجربه‌هاي نزديك به مرگ پرداخته‌اند، از تجربه نزديك به مرگ روان‌شناس مشهور سويسي، كارل گوستاو يونگ سخن گفته‌اند. اين ماجرا كه در متن زندگي‌نامه خود‌نوشت يونگ با عنوان خاطرات، رؤياها، تأملات(Memories, Dreams, Reflections) آمده است، به مشاهداتي اشاره مي‌كند كه در پي يك حمله قلبي در سال1944 براي او حاصل شده است. برخلاف اغلب راويان اين تجربة يونگ كه در كيفيت و عمق آن مداقه نكرده‌اند، نگارنده بر آن است كه اين تجربه بر طبق شاخص گريسون امتياز قابل توجهي به دست نخواهد آورد و چنانكه مي‌توان انتظار برد، به شدت متأثر از نظريات يونگ در باب كهن الگوها(archetypes) و ويژگي‌هاي ضميرناخودآگاه است و بر اين اساس، جزئيات تجربه و تفاسير يونگ از آنها تفاوت فاحشي با ساير تجربه‌هاي نزديك به مرگ دارد.( نك: Jung,1989:289-98)  گرگوري شوشن نيز تجربه نزديك به مرگ يونگ را تجربه‌اي به شدت شخصي مي‌داند كه در عين دارا بودن مولفه‌هاي مشترك تجربه‌ها، ظهور و بروز انديشه‌هاي شخصي يونگ را به وضوح مي‌توان در آن بازشناسي نمود.(Shushan,2009:43)

كتابنامه

-Bremmer, Jan. N, (2002), THE Rise and Fall of the Afterlife, London and New York, Routledge.

-Bryant, Clifton D. and Peck, Dennis L(eds)(2009), Encyclopedia of death and the human experience, USA, SAGE Publication.

-Elsaesser Valarino, Evelyn (1997), on the other side of Life: exploring the phenomenon of the Near Death Experiences, translated by Michell Herzig Escobar, New York, Plenum Press.

-Fox, Mark (2003), Religion, Spirituality and the Near- Death Experience, First Published, London and New York, Routledge.

-Jung, C. G (1989), Memories, Dreams, Reflections, Recorded and edited by Aniela Jaffe, Translated by Richard and Clara Winston, Revised edition, New York, vintage Books.

-Moody. Raymond (1975/2001), Life After Life: The Investigation of a Phenomenon–Survival of Bodily Death, USA: Harper Collins; The 25th Anniversary of the Classic Bestseller edition.

-Parnia. Sam(2006), What Happens When We Die?: A Groundbreaking Study into the Nature of Life and Death, USA: Hay House.

-Ring, K. (1980), Life at death: A scientific investigation of the near-death experience. New York: Coward, McCann, & Geoghegan.

-Shushan, Gregory (2009), Conceptions of the Afterlife in Early civilizations: universalism, constructivism and Near-Death Experiences, First Published, Britain, Continuum.

-Tolstoy, Leo (2004), The Death of Ivan Ilych and Other Stories, Introduction and Notes by T. C. B. Cook, Britain: Wordsworth Classics.

Wulff. David H(1997), Psychology of Religion: Classic and Contemporary, New York: John Wiley & Sons; Second edition.

-Zaleski, Carol (1987), otherworld journeys: accounts of Near-Death experiences of medieval and Modern times, First Published, New York and Oxford, Oxford University Press.

م. اعتمادی نیا
م. اعتمادی نیا

ثبت نظر