• etemadinia@gmail.com

عشق و آنگاه قيصر

عشق و آنگاه قيصر

 images (6)«و قاف

حرف آخر عشق است

آنجا كه نام كوچك من

آغاز مي‌شود.»

مارتين هيدگر، فيلسوف بلندآوازه آلماني عقيده داشت كه براي تقرّب به حقيقت يا همان وجود، بايد هنري زندگي كرد. عالم هنري او را چهار ساحت خدايان، انسان‌ها، آسمان و زمين فراگرفته است. او در دوره متأخر انديشه خود عقيده داشت كه عقل وقتي به كمال خود مي‌رسد، زبان اسطوره يعني شعر را بر مي‌گزيند. از اين منظر، شاعران خردمندان حقيقي‌اند كه در مواجهه با حقيقت وجود، از آن رو كه زبان عقلانيت روشمند را در توصيف اين ديدار و مواجهه ناكارآمد يافته‌اند، به دامان شعر و ساحت اسطوره پناه آورده‌اند. ما نيز در سنت فرهنگي خودمان گاهي شاعران را از حيث تقربشان به حقيقت، متابعان انبيا لقب داده‌ايم؛

«پيش و پسي بست صف اوليا

پس شعرا آمد و پيش انبيا»

 اما همه شاعران را نبايد و نمي‌توان از اين منظر نگريست. همواره در بستر تاريخ گروه نسبتاً اندكي، شاعري‌شان محصول درك عميق حقيقت بوده و به اين اعتبار در جان‌ها رسوخ كرده‌اند. اين جماعت از آن رو كه نقش نانوشتة مردمان و درس‌ناخواندة آنان را با رعايت موازين زيبايي‌شناسانه بازگو مي‌كنند، فيل را در تاريكخانه به ياد هندوستان معنا مي‌اندازند و لاجرم سخنشان در مذاق جان‌ها شيرين مي‌افتد.

اين عرصه اگرچه امروز در قياس با گذشته رهروان كمتري دارد اما همچنان بي‌‌رهرو نيست و هر از چند گاهي «كورسويي ز چراغي رنجور، قصه‌پرداز شب ظلماني است». در دوران پس از انقلاب كه بانگ معنا بار ديگر در سرزمين رستم و زرتشت و سهروردي طنين‌انداز شد، شاعراني از جنس خداوندان ادب پارسي (و نه هم رتبه با آنان) پديد آورد كه قيصر امين‌پور بي‌ترديد يكي از آنها است. شعر او كه همانند جهان هنري هايدگر، عرصه آشتي خدا و انسان و زمين و آسمان است، ساده و بي‌پيرايه از قرب به آلاله‌ها در نيت نماز سخن مي‌گويد و به زيارت جمال خدا در آينه‌ها معطوف است.

سادگي شعر قيصر كه سرودن سرنوشت او بود، به كلي از مغلق‌گويي و يا بهتر است بگويم مغلق‌بافي برخي سنت‌هاي گذشته مبرّا است و اين نقطة اوج شاعرانگي و هنرمندي بي‌نظير او به شمار مي‌رود كه گاهي همين سادگي و رواني در درك فخامت شعري او رهزني نموده و برخي او را تافتة جدا بافته‌اي از خداوندان شعر پارسي به شمار آورده‌اند.

 شعر قيصر در عين حال كه هوشمندانه از زباني بي‌تكلف در بيان معاني بهره مي‌برد، سرشار از معاني ژرف زندگي و در جستجوي مرز تازه‌اي فراتر از بودن است؛

هر جا كه سر زدم همه در مرز بودن است

كو مرز تازه‌اي كه فراتر ز بودن است؟

پروانه‌وار بال و پر گُر گرفته ام

پروانة عبور من از مرز بودن است

بايد تأكيد كنم كه شعر قيصر برخلاف شاعراني كه هُماي شعرشان فقط بر سر كلبه خلسه‌هاي اختصاصي آنها سايه افكنده، شعر زندگي است؛ آن هم با زبان باطراوت و پوياي زندگي كه همه آن را مي‌فهميم و بلكه مي‌چشيم. شعر او هم طنين «قطار» و «ديوار» و «روزنامه» و «نان» دارد و هم رايحة «عشق» و «باران» و «ستاره» و «درد». حتي خداي قيصر نيز كه بارها در اشعارش شبان‌وار با او گفتگو مي‌كند، در متن زندگي حاضر است. خداي او نه علت‌العلل و واجب‌الوجود فيلسوفان است و نه خداي قاهر متكلمان. خداي او «در همين نزديكي» است و چون خداي دلدادگان مي‌توان با او سخن‌هاي درشت و پرسش‌هاي گستاخانه را در ميان گذاشت و به «موسيقي لبخند» او گوش سپرد.

و اينچنين، جهان قيصر جهان فراموشي دشمني‌ها و طرح‌واره‌اي براي صلح است كه پيروزي واقعي در آن نه در جنگ كه با غلبه بر جنگ حاصل مي‌آيد؛

شهيدي كه بر خاك مي‌خفت

سرانگشت در خون خود مي‌زد و مي‌نوشت

دو سه حرف بر سنگ:

«به اميد پيروزي واقعي

نه در جنگ

 كه بر جنگ!»

و بالاخره جهان مطلوب قيصر، نه با «آرمانشهر» شاعران نسبتي دارد و نه با «آسمان‌هاي اجاري» و «گريه‌هاي اختياري». در دنياي او «مي‌بينيم» جاي «مي‌گويند»‌ها را گرفته و همه چيز همان است كه مي‌خواهد؛

بفرماييد فروردين شود اسفندهاي ما

نه بر لب بلكه در دل گل كند لبخندهاي ما

بفرماييد هر چيزي همان باشد كه مي‌خواهد

همان، يعني نه مانند من و مانندهاي ما

در باب زيبايي‌هاي جهان شاعرانه قيصر سخناني از اين دست بسيار مي‌توان گفت و به واقع، شعر او درياي خروشان مهر و زيبايي است كه «جيب احساس و انديشه» را لبريز از «كيمياي سعادت» مي‌كند، اما افسوس كه پرواز بهت‌آور و غافلگيرانه‌اش ، حسرت بلوغ روزافزونِ «شعر ترِ» او را براي هميشه بر دل‌ها باقي گذاشت.

از رفتنت دهان همه باز…

انگار گفته بودند:

پرواز!

پرواز!

م. اعتمادی نیا
م. اعتمادی نیا

ثبت نظر