• etemadinia@gmail.com

خلود فهم در حصار تاريخ و زبان

خلود فهم در حصار تاريخ و زبان

­HansGeorg-Gadamer[100](جستاري در هرمنوتيك فلسفي هانس گئورگ گادامر)

هانس گئورگ گادامر فليسوف برجسته آلماني در سنت قاره‌اي و مؤلف مشهور حقيقت و روش در كنار استاد خود مارتين هايدگر، به عنوان طلايه‌داران هرمنوتيك فلسفي در قرن بيستم شناخته شده‌اند. هرمنوتيك فلسفي به نحو عام و نظرگاه هرمنوتيكي گادامر به طور خاص در پي عطف توجه به هستي‌شناسي فهم به جاي ارائه روش، بر آن است كه امكان دستيابي به فهم عيني و ادراك ناب و خالص در فرآيند فهم همواره منتفي است. هرمنوتيك فلسفي گادامر بر اين پيش‌فرض استوار است كه ما هرگز نمي‌توانيم از منظري خالص و ناب و نامتأثر از داشته‌هاي پيشين‌مان به فهم پديده‌ها نائل آييم، چه آنكه ما همواره با سنت‌هايي كه از آنها برآمده‌ايم، درگيريم و اين درگيري علي‌الدوام پيش‌داوري‌هايي را در فهم پديده‌هاي پيرامون پيش‌روي ما مي‌نهد. براين اساس، در اين نطرگاه هرمنوتيكي ميان ماهيت فهم و تأويل اينهماني برقرار است.

گادامر با تأكيد براينكه فهم انسان از ماهيتي تاريخي، زباني و ديالكتيكي برخوردار است، برخلاف مدافعان هرمنوتيك كلاسيك بر آن است كه كليدهاي فهم به جاي آنكه چيزي از جنس «دستكاري»، «سلطه»، «دانش» و «روش‌شناسي» باشند، عمدتا ماهيتي از جنس «مشاركت»، «گشودگي» و «همسخني» دارند. از اين‌رو، حقيقت هيچگاه از رهگذر «روش» به دست نمي‌آيد بلكه فهم و ادراك حقيقت واقعه‌اي است كه از دل گفتگو حاصل مي‌آيد.

اين نوشتار با نگاهي به هستي‌شناسي فهم و مؤلفه‌ها و محدوديت‌هاي مرتبط با آن در نگاه گادامر، تقريري از نظريه هرمنوتيكي وي به دست مي‌دهد و آنگاه با طرح مهمترين نقدهاي ناظر به اين نظريه، اتقان و استحكام فلسفي آن را برمي‌رسد.

***

هانس گئورگ گادامر در سال1900در ماربورگ آلمان به دنيا آمد. او به دليل هوش سرشار و توانايي‌هاي ذهني‌اش در فراگيري فلسفه به ترتيب در 22 و 29سالگي به رتبه دكتري و استادياري نائل شد. وي پس از ارائه رساله دكتري‌اش با عنوان ذات لذت و ديالوگ در افلاطون ، در سال1923 براي فراگيري پديدارشناسي نزد ادموند هوسرل و مارتين هيدگر به فرايبورگ سفر كرد و در سال1924 در معيت هيدگر به ماربورگ رفت. او به پيشنهاد هايدگر در سال1929 صلاحيت تدريس در دانشگاه ماربورگ را يافت. اولين اثر او كه متن رساله استادياري او بود، در سال1931 با عنوان اخلاق ديالكتيكي افلاطون منتشر شد.

او پس از طي مراتب پيشرفت و تدريس در دانشگاه‌هاي مختلف بالاخره در سال1949 در كرسي فلسفه دانشگاه هايدلبرگ، جانشين كارل ياسپرس شد. از زمان انتشار اخلاق ديالتيكي افلاطون تا سال1960 اثر قابل توجهي از او منتشر نشد تا آنكه در اين سال مشهورترين اثر خود يعني حقيقت و روش(Truth and Method) را به چاپ سپرد. اين اثر كه همراه با كتاب هستي و زبان هايدگر به عنوان مهمترين آثار هرمنوتيك قرن بيستم شناخته شده‌اند، بلافاصله گادامر را به شهرتي فراگير رساند.

مناظره‌ها و گفتگوي چالش‌برانگيز او با يورگن هابرماس و نيز ژاك دريدا در سال‌هاي پس از انتشار حقيقت و روش مشهور است.[1] وي بالاخره پس از طي يك عمر طولاني در سال2002 در سن102سالگي درگذشت. علاوه بر آثار پيش‌گفته، عناوين برخي ديگر از آثار گادامر عبارت است از: هرمنوتيك فلسفي، عقل در عصر علم، راه‌هاي هايدگر، آغاز معرفت، آغاز فلسفه(ترجمه شده به فارسي)، مثال خير در فلسفه ارسطويي(ترجمه شده به فارسي)، هرمنوتيك دين و اخلاق و ادبيات و فلسفه در گفتگو(ترجمه شده به فارسي).

شخصيت‌هاي متعددي در شكل‌گيري نظرگاه فلسفي گادامر به ويژه در حوزه هرمنوتيك اثرگذار بوده‌اند كه مهمترين اين تأثيرات را مي‌توان از آنِ هايدگر، افلاطون، هگل، ارسطو و نيچه دانست.

گادامر در رهيافت هرمنوتيكي‌اش و نقشي كه براي تاريخمندي و زبان دراين زمينه قائل است، به شدت از آراء هايدگر متأثر است. تأثير‌پذيري از فضاي فكري فلسفه يونان به ويژه فلاسفه پيش از سقراط و نيز افلاطون و ارسطو از مهمترين نكات در بررسي انديشه‌هاي گادامر است. گادامر علاوه برآنكه رساله دكتري و استادياري‌اش را در باب انديشه‌هاي افلاطون به رشته تحرير درآورد، در ارائه اين نظر كه علوم انساني ماهيتي ديالوگي دارد نيز دقيقا متأثر از آثار و مختصات فكري افلاطون است. عطف توجه گادامر به هنر و ادبيات را نيز مرهون انديشه‌هاي افلاطون دانسته‌اند.

گادامر از تقسيم‌بندي ارسطو در تقسيم حكمت به نظري و عملي و نيز علاقه‌مندي وي به كشف رابطه ميان دانش و ارزش بهره جسته و براين اساس، هرمنوتيك خود را يك فلسفه عملي لقب داده است.[2]

علاوه بر اين، گادامر يادآور مي‌شود كه در طرح نظريه ديالتيك گفتگو از هگل نيز تأثير پذيرفته است. وي به رغم آنكه پيش‌فرض‌ها و نتايج فلسفه هگل را نمي‌پذيرد اما تلقي ديالكتيكي هگل از مفهوم تجربه را نقطه عزيمت نظرگاه هرمنوتيكي خود تلقي مي‌كند.[3] او همچنين تصريح مي‌كند كه خاصيت تأملي(Speculative) زبان را از آراي هگل الهام گرفته است.

در باب نيچه نيز گادامر براين باور بود كه اسلوب جديد تأويل و توجه به ماهيت تفسيري فهم، عمدتاً مرهون نوآوري وي در اين حوزه است[4] كه توسط او و هايدگر توسعه يافته و حك و اصلاح شده است.

چيستي هرمنوتيك فلسفي گادامر

هرمنوتيك مورد نظر گادامر علمي است كه فهم انسان را ماهيتا تاريخي، زباني و ديالكتيكي مي‌داند.[5] طرح هرمنوتيك فلسفي وي با انتقاد از مفهوم شايع تجربه مي‌آغازد. او در اين باره معتقد است: معنايي كه تاكنون از تجربه به دست داده شده، تاريخمندي دروني تجربه را ناديده انگاشته و با عينيت‌بخشي به آن، صرفا در ساحت علوم تجربي آن را واجد معنا مي‌يابد. گادامر با ارائه تعريفي ديالكتيكي از تجربه، به جاي آنكه آن را تنها جريان سيال ادراكات بداند، ماهيتي از جنس رويداد، واقعه و مواجهه به آن نسبت مي‌دهد.[6]

گادامر تأكيد مي‌كند كه هرمنوتيك فلسفي به هيچ‌رو محدود به كاربرد روش‌هاي زبان‌شناسانه در تأويل متون نيست. وي بر اين اساس، نظريه‌هاي ايده‌آليستي تأويل را از آن‌رو كه عمدتا با اتكا به روش‌هاي زبان‌شناسانه در پي رمز‌گشايي و تسلط به واقعيت عيني متني هستند، بسنده نمي‌داند.[7]

او با اتكا به آموخته‌هايش از هايدگر دراين‌باره كه وجود ما بسان «داده‌اي حقيقي» در مواجهه با هر تأويلي، مبهم و غيرواضح باقي خواهد ماند، هرمنوتيكي را كه داده‌هايي حقيقي را از پيش مفروض مي‌گيرد، چيزي بيش از يك «رجزخواني» بي‌پشتوانه نمي‌داند.[8]

گادامر معتقد است: ما در عرصه هرمنوتيك و تأويل، از هيچ نقطه‌اي آغاز نمي‌كنيم بلكه علي‌الدوام و براي هميشه در راهيم. به اين ترتيب، هرمنوتيك اسلوبي نيست كه ما براي تسلط بر چيزي آن را به كار ‌گيريم و يا به آن وارد ‌شويم، بلكه زندگي ماست كه در تأويل بروز مي‌يابد؛ ما در تأويل زندگي مي‌كنيم و يا به تعبير‌ هايدگر «تأويل، يك جريان در حال پيشرفت زندگي است.»[9]

علم هرمنوتيك در نگاه گادامر، هستي‌شناسي و پديدار‌شناسي فهم است. در اين ارتباط، كليد‌هاي فهم به جاي آنكه «دستكاري»، «سلطه»،«دانش» و «روش‌شناسي» باشد، چيزي از جنس «مشاركت»، «گشودگي»، «تجربه» و «ديالكتيك» است.[10]

گادامر تأكيد مي‌كند كه هدف پژوهش او به دست دادن نظريه‌اي عام درباره تأويل و روايتي ديگرگون درباب روش‌هاي آن نيست بلكه او در پي دريافت چيزي است كه در همه اشكال فهم مشترك است. وي تصريح مي‌كند: ارادة كسب معرفت همواره بايد به سوي رهايي از بردگي پيش‌فرض‌ها در حركت باشد. او يادآور مي‌شود كه ابداً قصد آن را نداشته كه لزوم كار روشمند را در حوزه علوم انساني انكار نمايد. آنچه وي به شدت بر آن پافشاري مي‌كند آن است كه در ادراك حقيقت همه چيز در گرو «روش» نيست. در واقع گادامر هرگز فايده بخشي نظريات هرمنوتيكي كه تاكنون در راستاي ساماندهي روشمند فرآيند فهم ابراز شده است را ناديده نمي انگارد اما آنچه او با آن مخالف است، بسندگي اين نظريات و «روش» (به نحو عام) در راستاي وصول به تأويل صحيح است. وي معتقد است: هيچ نوعي از تأويل را نمي‌توان به نحو جامع برنامه‌ريزي كرد.

دل‌مشغولي واقعي گادامر فلسفي است و از اين‌رو، در نظريه هرمنوتيكي‌اش هرگز مترصد كشف آنچه در فرآيند فهم انجام مي‌دهيم يا بايد انجام دهيم نيست، بلكه او در پي توصيف رويدادي است كه وراي خواست و عمل ما برايمان روي مي دهد. براين اساس، كتاب حقيقت و روش را مي‌توان بي هيچ واهمه‌اي فاقد جنبه كاربردي دانست و گادامر نيز نه تنها از اين قضاوت ناخرسند نيست بلكه برآن صحّه مي‌گذارد.[11]

هرمنوتيك فلسفي گادامر براين پيش‌فرض استوار است كه ما هرگز نمي‌توانيم از منظري خالص و ناب و نامتأثر از داشته‌هاي پيشين‌مان به فهم پديده‌ها نائل آييم، چه آنكه با سنت‌هاي خود درگيريم و اين درگيري، علي‌الدوام پديد‌آورندة پيش‌داوري‌هايي در فهم پديده‌هاي پيرامون ماست. براين اساس، دريافت اغراض و هدف‌ها و ساختار دروني و بافت اثرِ هيچ پديدآورنده‌اي به خودي خود براي از ميان بردن همه پيش‌داوري‌هاي ما كفايت نمي‌كند زيرا پيش‌داوري‌ها ريشه در سنتي دارند كه ما آدميان گريزي از آن نداريم.[12] گادامر به صراحت معتقد است: «تأويل‌گر هرگز به كمال مطلوب كنار گذاردن خويش دست نمي‌يابد.»[13] وي از ابهامي كه در تقابل با خوش‌بيني ايده‌آليستي غلبه بر همه اقسام ابهام به سر مي‌برد، دفاع مي‌كند و معتقد است: «محدوديت ادراك ما از چيزي، بخشي است از هستي راستين ما»[14] به عبارت ديگر، گادامر بر آن است كه چارچوب‌هاي محدود ادراك ما گر چه از يك‌سو ابهام‌آفرين هستند اما همين ابهام، نوعي ادراك و «لحظه‌اي از واقعيت» را نيز با خود به همراه دارد.

به اين ترتيب مي‌توان گفت: مهمترين مؤلفه‌هاي هرمنوتيك فلسفي كه گادامر را بنيانگذار آن دانسته‌اند، ناظر به موارد زير است:

  1. عطف توجه به هستي‌شناسي فهم(به نحو عام) به جاي ارائه روش.
  2. اعتقاد به عدم امكان دستيابي به فهم عيني و تأكيد بر نقش ذهنيت مفسر.
  3. طرح پرسش‌هاي عام فلسفي و پاسخ‌هاي غير كاربردي و عمدتا توصفي.

هستي‌شناسي فهم

چنانكه گفته آمد، آنچه براي گادامر اهميت دارد، تحليل ماهيت فهم و عناصر دخيل در آن است. گادامر آراء خود را در اين‌باره در امتداد انديشه‌ هايدگر مي‌داند؛ با اين تفاوت كه از نقد بنيادين هايدگر بر افلاطون خرسند نيست. او تلاش خود را مصروف آشتي ميان افلاطون و هايدگر نمود. هرمنوتيك گادامر با رسوخ عميق در تعريف جامع هايدگر از فهم و با اقتدا به نوشته‌هاي متأخر وي، از رهگذر پرداخت جدي به هستي‌شناسي فهم و ماهيت زباني آن سامان يافته است.[15]

 وي از طريق مشابه‌سازي رويداد فهم با فرآيند ترجمه، معتقد است: همان‌طور كه در ترجمه به رغم همه تلاش‌ها در راستاي وفاداري به متن اصلي همراه شكافي ترميم‌ناپذير ميان متن اصلي و ترجمه وجود خواهد داشت، در فرآيند فهم نيز دستيابي عيني به متعلَق فهم امكان‌پذير نيست. علاوه بر اين، همان‌گونه كه ترجمه همانند هرنوع تأويل، نوعي برجسته‌سازي است، فهم نيز اصولا از ماهيتي تأويلي برخوردار است و بيشتر به يك مصالحه و توافق شباهت دارد. [16]

گادامر فهم را برخلاف مدافعان هرمنوتيك سنتي، يك جابجايي رواني نمي‌داند و معتقد است: افق معنايي فهم نبايد به اعتبار نيت مؤلف يا به واسطه افق مخاطبي كه متن براي او به نگارش درآمده(خواننده اصيل) محدود شود و اصولا قرار نيست كه متون به مثابه وصف زنده ذهنيت مؤلفانشان تلقي شوند. فهم گفته‌هاي ديگران به معناي توافق و تفاهم درباب موضوع مورد بحث است و نه رسوخ در ديگري و باززيستن تجربه‌هاي وي.[17] آنچه در يك نوشتار به تثبيت رسيده، در فرآيند فهم از تعلق به خاستگاه و مؤلفش مي‌رهد تا در مناسباتي جديد وارد شود. طرح مفهوم «خواننده اصيل» در نگاه گادامر، سرشار از آرمان‌گرايي ناآزموده است.[18] گادامر به صراحت معتقد است: «فهميدن يك متن همواره به معناي انطباق آن با خود ماست»[19] به اين ترتيب، فهم، فرآورده‌اي توليدي خواهد بود. فهم، بازسازي گذشته نيست چرا كه اين امر اولا ممكن نيست و ثانيا نگاه به متن بارويكرد گذشته صرفا عتيقه‌شناسي است. ما با مرگ مؤلف مواجهيم و معناي متن، معنايي چندگانه، شناور و به‌روز است.

گادامر خاصتاً در باب آثار مكتوب برآن است كه معنا به واسطه مكتوب‌شدن دچار نوعي از خودبيگانگي مي‌شود كه بازخواني متن در طي فرآيند هرمنوتيك، در حقيقت چيرگي براين از خودبيگانگي است و اين والاترين وظيفه فهم به شمار مي‌رود. اما دراين ميان، فهم معنا در متون مكتوب صرفاً متكي به نشانه‌هاي نوشتاري است و برخلاف گفتار شفاهي كه عواملي از قبيل لحن صدا، ضرباهنگ كلام و شيوة بيان به ياري فهم مي‌آيد، در كلام مكتوب همه چيز موقوف هنر نوشتن و استنطاق پوياي متن است.

به اين ترتيب،گادامر با استناد به سخنان افلاطون، ضعف ويژه‌اي را متوجه فهم متون مكتوب در مقايسه با گفتارهاي شفاهي مي‌داند و آن عبارت است از اينكه در حوزه فهم كلام مكتوب، چنانچه متن دچار بدفهمي عمدي و يا غيرعمدي شود، برخلاف گفتار شفاهي، كسي نمي‌تواند به ياري‌اش بشتابد.[20]

علاوه بر اين، فهم در هرمنوتيك گادامر يك حادثه يا بازي زباني است. مفسر قدرت سرپرستي يك فرآيند روشمند‌ براي حصول فهم را ندارد[21] بلكه همانند بازي كه هر عضو، نقش جزئي خود را در كل بازي ايفا مي‌كند، ما نيز در جريان فهم، حظ غيرقابل پيش‌بيني خودمان را براساس جاگيري و عكس‌العمل ساير عناصر دخيل در بازي فهم مي‌بريم. ما به محض آنكه در يك‌بازي مشاركت مي‌جوييم ديگر نمي‌توانيم آن را جدي نگيريم چه آنكه تعلق ما به بازي مانع از اين امر مي‌شود. به اين ترتيب، هنگامي كه به عنوان يك بازيگر (و نه تماشاگر) در يك‌ بازي وارد مي‌شويم، مشاركت ما در فرآيند بازي موجب مي‌شود تا نتوانيم آن را به مثابه يك ابژه ملاحظه نماييم. از اين‌رو بازي، اجراي آنچه ابژه نيست به دست آنكه سوژه نيست خواهد بود.[22]

گادامر با به كار بردن تمثيل بازي در توصيف ادراك زيبايي شناختي و فرآيند فهم، يادآور مي‌شود: همانطور كه با شروع بازي، اين بازي است كه بازيگران را احاطه مي‌كند و بر آنان تسلط مي‌يابد، در فرآيند فهم و ادراك زيبايي‌شناختي نيز پس از آنكه ما به اثري دل سپرديم و در پي ادراك آن برآمديم، بازي فهم كه در قالب ديالكتيك گفتگو رخ‌نمايي مي‌كند خود را به پيش مي‌راند و بر ذهنيت فاعل شناسا سيطره مي‌افكند. بازي همانند متعلق ادراكات هنري، خودمختاري خودش را دارد و فارغ از ذهنيت بازيگران هويت خود را بروز مي‌دهد. به اين ترتيب، اثر هنري و يا به طور كلي متعلق ادراك در نگاه گادامر حقيقتي متمركز و ايستا نيست و در هر مواجهه، پويايي و تازگي ويژه‌اي خواهد داشت.[23]

به اين ترتيب، فهم يا همان تأويل، ماهيتي انفعالي دارد؛ تأويل‌گر نمي‌تواند اراده كند كه در نهايت چه نتيجه‌اي براي او حاصل آيد. نمي‌تواند اين امر را به قاعده درآورد كه چه بصيرت‌هايي به ذهنش خواهد رسيد. او نمي‌تواند تأثير تاريخ را بر فهم خود، پيش‌بيني، ضبط و مهار نمايد و از سيطرة تأثيرات آن بگريزد.[24]چنين فهمي نه از روش دكارتي حظي دارد و نه از مقولات ذهني كانت. سوژه آگاه كانتي كه مشرف بر فرآيند فهم است، گادامر را قانع نمي‌كند.

 

عناصر دخيل در فهم

گادامر از رهگذر پديدارشناسي فهم بشري و با رويكردي صرفا توصيفي عناصر موثر در شكل‌گيري فهم را ناظر به موارد ذيل مي‌داند[25]:

1.تاريخمندي و سنت

مفسر با تاريخمندي خود به سراغ فهم متن مي‌رود. سنت نيز كه برآمده از حيثيت تاريخي انسان است در تفسير متن اثرگذار است. البته اين تاريخمندي و به تبع آن سنت، سد راه شناسايي واقعي نيست بلكه نشانگر واقعيت فهم آدمي است.

مراد گادامر از تاريخي بودن ماهيت انسان آن است كه علم شخص هيچگاه نمي‌تواند كامل باشد. هرگونه معرفت ما به نفس ناشي از حيثيتي تاريخي است كه از پيش به ما داده شده است.[26] گادامر در تبيين نظرگاه خود در مواجهه با تاريخ، با طرح مفهوم «تاريخ اثرنگر»(Effective History) در مقابل «تاريخ مسأله‌نگر»(Problem History) كه در تفسير تاريخ بر پايه مسائلي كه مورخ آنها را مشاهده مي‌كند عمل مي‌كند، معتقد است: در تاريخ اثرنگر، مفسر تاريخ درمي‌يابد كه آگاهي او بي‌آنكه خود او آگاه باشد، مقيد و مشروط به تعينات و ويژگي‌هاي تاريخي است، چرا كه مفسر، مخلوق تاريخ است و هيچ برون‌رفتي از اين حيطه براي او متصور نيست.[27] گادامر معتقد است: بُعد روان‌شناسانه‌اي كه شلاير‌ماخر با طرح نظريه «كشف نيت مؤلف» به هرمنوتيك نسبت داد، از درك بُعد تاريخي فرآيند هرمنوتيك ممانعت به عمل آورد. [28]

گادامر را بايد يكي از احياگران مفهوم سنت در چارچوب پژوهش‌هاي فلسفي به شمار آورد. وي برخلاف رويكرد دكارتي متفكران عصر روشنگري كه به جد، حجيت سنت را زير سؤال بردند، از اقتدار و مرجعيت سنت سخن گفته است. تصويري كه گادامر از مفهوم سنت به دست مي‌دهد، با تصوراتي كه پيش از وي در اين‌باره رايج بوده متفاوت است. سنت در نگاه گادامر شامل ميراثي شفاهي و مكتوب است كه به ما افاضه شده و ما با اختيار خود آن را به دست نياورده‌ايم. ما به نحوي ناخودآگاه در فضاي سنت احاطه شده‌ايم اما با وجود اين، احاطه مطلق بر ما ندارد و ما مي‌توانيم با آن گفتگو و تعامل داشته باشيم.

براين اساس، نقطه شروع فهم بشري كه پيش‌داوري‌ها از آن برمي‌خيزد، سنت است. فهم و ارتباط ميان سويه‌هاي شناسايي همواره در فضاي سنت اتفاق مي‌افتد. به اين ترتيب، سنت حيثيتي عام و سيال مي‌يابد كه هر فهم و برداشتي (حتي ايده مخالفت با سنت) در دل آن مأوا دارد. علاوه براين، سنت سرشتي زباني دارد و همانند فهم، هيچگاه براي ما به يك ابژه بدل نخواهد شد چرا كه ما همواره در احاطه آنيم. گادامر تنها راه برقراري ارتباط با سنت و فهم نسبي آن را مشاركت در فرآيند گفتگو و ديالكتيك با آن مي‌داند. در اين فرآيند ما با گشودگي در برابر سنت قرار مي‌گيريم و به واسطه پرسش‌هايي كه پيش‌روي آن مي‌نهيم، پاسخ‌هاي سنت را استماع مي‌كنيم.[29]

  1. زبان

گادامر بر اين باور است كه كلمه نطق ياLogos در اصل به معناي زبان بوده است و توسط ارسطو به معنايReason به كار برده شده است. وي بر آن است كه تاريخ فلسفه غرب از ماهيت زبان غفلت ورزيده است.[30] او معتقد است: تشخيص اهميت نظام‌مند سرشت زباني گفتگو مرهون رمانتسيم آلماني است. اينهماني فهم و تأويل نيز كه گادامر عميقا بر آن پافشاري مي‌كند از آموزه‌هاي اين مكتب است. [31]

 آدمي همواره در احاطه زبان است. زبان، نه مانع فهم ما از جهان بلكه شرط امكان فهم است. گادامر برآن است كه زبان، بحث اصلي فلسفه هرمنوتيك را تشكيل مي‌دهد.[32] زبان محيطي است براي حصول توافق و فهم متقابلِ طرفين يك گفتگو. [33] هر فهمي همانند ترجمه يك متن، ماهيتي تأويلي دارد. در حقيقت، ترجمه تكميل تأويلي است كه يك مترجم از واژگان پيش‌رويش به دست داده است. به اين ترتيب، نقش زبان به مثابه ميانجي فهم به خوبي مشهود است.[34]

مهمترين توصيفاتي كه گادامر از مفهوم زبان به دست داده است، عبارتند از[35] :

  1. زبان ابزار نيست، بلكه بخشي از وجود آدمي و تجلي‌گاه هستي اوست. ما استفاده مقطعي از زبان نمي‌كنيم بلكه با آن هستومندي خود را محقق مي‌كنيم. گادامر با تأكيد بر اينكه زبان نه وسيله كه واسطه تفكر و فهم است، معتقد است: يونانيان نخستين، ظاهرا ازآن رو كه نگاه ابزاري به زبان نداشتند، هيچ كلمه يا مفهومي براي خود زبان در دايره لغاتشان وجود نداشت.[36]
  2. زبان و كلمات همانند اعداد نشانه نيستند بلكه ماهيتي غير متعين و پويا دارند. گادامر بر آن است كه نشانه انگاشتن كلمات، ابزاري كردن صرف آنها و محروم ساختنشان از توانايي‌هاي سابق آنهاست. در اين حالت، افتراقي ميان تفكر و كلمات پديد مي‌آيد؛ به نحوي كه از كلمات صرفا براي اشاره به اشياء بهره جسته مي‌شود.[37]
  3. زبان محل تحقق عالم مشترك انسان‌هاست. زبان به آدميان اجازه مي‌دهد عالم بينابيني و مشترك داشته باشند. همه عناصر و مؤلفه‌هاي فهم، حيات خود را مديون حضور در دستگاه مختصات زبان‌اند. به عبارت ديگر، همه عناصر فهم در كسوت زبان خلعت ظهور به تن مي‌كنند.
  4. زبان بر انسان احاطه دارد و علي‌رغم اينكه ظاهرا ما آن را به كار مي‌بريم و بر آن احاطه داريم، اما حقيقت اينگونه نيست. وجود، سخن مي‌گويد و انسان‌ها واسطه ابلاغ پيام و سخن وجودند. كلمات متعلق به انسان نيستند بلكه از آن موقعيت‌هايند و مبين هستي به شمار مي‌روند. ما همواره در جستجوي كلماتي هستيم كه در حقيقت از آنِ موقعيت‌ها هستند.[38]
  5. زبان محل ظهور هستي است. به اعتقاد گادامر تنها هستي قابل فهم، زبان است. هستي در موجودات قابل فهم ظهور يافته و اين موجودات در زبان رخ‌نمايي مي‌كنند.
  6. زبان سرشتي تأملي(Speculative) دارد؛ يعني آدمي به زبان نگاه استقلالي ندارد بلكه در دل آن، معاني و مفاهيم رصد مي‌شوند. زبان خاصيتي آيينه‌اي و فاني شونده در معنا دارد. البته از رهگذر اين خاصيت آينه‌اي، زبان بسياري از ناگفته‌ها را نيز مي‌نماياند.
  7. زبان امري عام و همه مشمول است. بدون زبان هيچ‌چيز را نمي‌توان به نحو عقلاني رصد كرد و از‌ اين رو هيچ چيز فارغ از زبان فهميده نمي‌شود. در هرمنوتيك فلسفي گادامر هر فهمي تفسير است و تمامي تفاسير در وساطت زبان مأوا يافته‌اند. گادامر معتقد است: حتي در آثار هنري نيز زبان پيش فرض ادراك است. مواجهه با يك اثر هنري،احساسي از شگفتي در ما پديد مي‌آورد كه اين احساس، پرسش‌هايي را برمي‌انگيزد و از آنجا كه هر پرسشي تفكري با خود به همراه دارد و تفكر، اصولا ناظر به فهمي زبانمند است، بنابراين، مواجهه با يك اثر هنري نيز در نهايت به فهمي زباني مي‌انجامد.
  8. زبان محل ظهور جهان آدمي است. جهان در تعريف‌ هايدگري مجموعه انگاره‌ها و تلقي‌هاي آدمي است و اين تلقي از رهگذر زبان صورت‌بندي مي‌شود. اين زبان است كه جهانِ ما را بر ملا مي‌سازد و آن را منكشف مي‌كند. جهان‌داشتن آدمي به معناي آن است كه او مي‌تواند فضايي در برابر خود بگشايد كه در آن، جهان چنانكه هست بر او آشكار شود. جهان در حقيقت همان فهم مشترك ميان اشخاص و واسطه اين فهم است كه زبان آن را تحقق مي‌بخشد و در منظر گادامر و هايدگر، اين فصل مميز انسان و ساير حيوانات است.[39]

براين اساس، جهان انسان در نگاه هايدگر و گادامر، ماهيتا امري زباني است. جهان انسان در حقيقت، جهان‌بيني اوست و بر اين اساس، ورود به جهان ديگري، ورود به زبان ديگري است.انسان در زبان زاده مي‌شود و مي‌بالد. در اين ميان، اگر چه آدمي تجارب پيشازباني يا فرازباني دارد اما فهم اين تجارب همواره زباني است.

  1. پيش‌داوري‌ها و انتظارات

هر فهمي با پيش‌داوري‌ مي‌آغازد اما اين امر نه مانع فهم بلكه امكان فهم است. گادامر، متفكران عصر روشنگري را به خاطر غفلت از مفهوم پيش‌داوري‌ مورد انتقاد قرار مي‌دهد. وي در اين بحث به نيچه و هايدگر اقتدا كرده است. نيچه برآن بود كه واقعيت بدون تفسير وجود ندارد و «فيلسوف گرفتار در تورهاي زبان است.» هايدگر نيز در اين باره از پيش‌داشت‌ها، پيش‌نگرش‌ها و پيش‌دريافت‌ها سخن گفته بود. گادامر با نظر به بينش هايدگر در باب دور هرمنوتيكي معتقد است: « آن قدر كه پيش‌داوري‌ها در ساختن هستي‌مان سهيم‌اند، داوري‌هايمان نيستند.»[40]

گادامر معتقد است: حتي ذهني كه مبتني بر اصول هرمنوتيكي پرورش‌يافته و مي‌كوشد تا صرفا مفاد متن را فارغ از هرگونه برساخته پيشيني ذهن دريابد نيز از اين توانايي برخوردار نيست كه بي‌طرفانه با متن روبرو شود، بلكه او به واسطه مهارتش در حوزه هرمنوتيك تنها مي‌تواند پيش‌داوري‌هاي خاص خود را به نحو آگاهانه جذب و تحليل نمايد تا از اثرات مخرب آن‌ها ممانعت به عمل آورد و در ميان پيش‌داوري‌هاي مولد و مخرب، صرفا نوع مولد آن را در پيشبرد فرآيند فهم به‌كار بندد.[41] به اين ترتيب، افق يك مفسر علي‌الدوام حاصل دركي پيشيني از كل(پيش فهم) است. ما همواره در آغاز، دركي از كل بازي فهم داريم.

رسوخ و تأثيرگذاري پيش‌داوري‌ها همواره به نحوي است كه تأويل‌گر از ورود آنها به فرايند فهم مطلع نمي‌شود و اين به دليل آن است كه قواعد زباني چنان دروني ذهن مفسر مي‌شود كه هرگز براي او به يك ابژه تبديل نمي‌شود. [42]

هر نظريه هرمنوتيكي كه وجود پيش‌فهم را مي‌پذيرد با اين مشكل مواجهه است كه اگر پيش‌فهم‌ها نادرست باشند چه نتيجه‌اي به بار خواهد آمد؟ گادامر در پاسخ به اين پرسش معتقد است: پيش فهم‌ها دو دسته‌اند؛1. پيش‌فرض‌هاي مولد 2. پيش فرض‌هاي محبوس كننده.

ورود اين پيش‌فهم‌ها به جريان فاهمه اختياري نيست اما پيش‌داوري‌هاي نادرست مي‌توانند در جريان ديالكتيكي فهم به نحوي غيرروشمند غربال شوند و اين امر محتاج تحفظ و اهتمام مفسر است. او بايد ملتفت جريان دوري در فرآيند فهم باشد تا به صورت خودكار، پيش‌داوري‌هاي غلط‌ ناپديد شوند.

گادامر بر آن است كه يكي از عوامل مؤثر در تميز اقسام پيش‌داوري، «فاصله زماني» است. هر اندازه زمان گفتگوي مفسر با متن طولاني‌تر باشد فرصت براي اخراج پيش‌داوري‌هاي محبوس كننده بهتر فراهم خواهد آمد. فاصله زماني نه تنها باعث مي‌شود كه برخي پيش‌داوري‌هاي محبوس‌كنندة ناظر به اصل موضوع از ميان بروند، بلكه پيش‌داوري‌هاي منتهي به فهم حقيقي را نيز مطرح مي‌كند.[43]

گادامر با نگاهي مثبت به پيش‌داوري‌ها و مفاهيم شخصي برآن است كه تلاش براي حذف اين مفاهيم نه تنها ناممكن بلكه به وضوح كاري بيهوده است. چرا كه تأويل در حقيقت با بهره‌گيري از اين پيش‌داوري‌ها صورت مي‌بندد و اثر را به سخن‌گويي وا‌مي‌دارد. [44]

4. گفتگوي با متن(هرمنوتيك گفتگو)

گادامر معتقد است: در مواجهه با متن‌ و آثار ديگران آنچه بر ما مي‌گذرد، گفتگويي است كه ميان ما و آنها واقع مي‌شود. فهم از امتزاج افق مفسر و متن و تقرب و هماهنگي آن‌ها با يكديگر حاصل مي‌آيد. افق معنايي عبارت است از زاويه ديد مفسر يا متن. در فرآيند يك گفتگو تنها هنگامي فهم حاصل خواهد شد كه طرفين گفتگو با ميانجي‌گري زبان، منظور خود را ابراز نمايند. در اين ميان، مسأله هرمنوتيكي فهم چيزي است كه با واسطه زبان برملا مي‌شود. [45]

مفسر، مؤلفه‌هاي افق خود را پيش‌روي متن قرار مي‌دهد و از رهگذر گفتگويي كه با آن تدارك مي‌بيند، فهمي حاصل مي‌كند كه چه‌بسا مؤلف آن را در لحظه خلق‌اثر ملحوظ نداشته است. در فرآيند فهم كه حاصل ديالوگ افق مفسر و متن است، پاسخ‌هاي متن كه متناسب با انتظارات و علايق افق مفسر ارائه مي‌شود، پاسخ نهايي نيست بلكه اين پاسخ مي‌تواند خود، پرسشي مجدد از مفسر باشد. اين تبادل پرسش و پاسخ، تقرب افق‌ها را نتيجه مي‌دهد كه در نهايت به پيدايش معنا مي‌انجامد. چنين فهمي هيچگاه به شناخت مطلق دست نمي‌يازد؛ زيرا اولا مقيد به تاريخمندي ماست و ثانيا جزئي است زير برآورنده علاقه‌اي خاص در مواجهه با متن است. اين گفت‌و گو، هرمنوتيك فلسفي را از خودسري در تفسير آثار ديگران نجات مي‌دهد. حقيقت از دل ‌روش به دست نمي‌آيد بلكه فهم، واقعه‌اي است كه از بطن ديالوگ و ديالكتيك حاصل مي‌آيد.

نكته قابل توجه آنكه در فرآيند فهم لازم نيست تا يكي از طرفين خود را به جاي ديگري قرار دهد، بلكه وظيفه اصلي آن است كه تأويل‌گر افق خود را به نحوي توسعه دهد كه با افق متعلَق تأويل اتحاد و قرابت يابد.[46] در اين فرآيند وظيفه اصلي تأويل‌گر آن است كه در پي پرسشي باشد كه متن پاسخي براي آن دارد. فهم متن، فهم اين پرسش است.[47] تنها راه يافتن پرسش درست، غور در خود موضوع است.[48] پرسشي پيش‌روي متن نهاده مي‌شود و متن نيز متقابلا و در معنايي عميق‌تر، پرسش ديگري پيش روي تأويل‌گر قرار مي‌دهد و به اين ترتيب ساختار هرمنوتيكي تجربه در پرتو اين همسنخي سامان مي‌يابد.[49]

گادامر در نظريه هرمنوتيكي‌اش با تأكيد بر اصل عدم قطعيت در ادراك معنا، بر اين باور است كه سرشت ما آدميان هرگز اقتضاي ادراك تام حقيقت را ندارد. او دراين‌باره تصريح مي‌كند:«خداوند شايد حقيقت را بداند اما انسان تنها مي‌تواند آن را جستجو كند.»[50] ما همواره محصور در موقعيت‌ايم و تظاهر به اينكه از منظري مجزا مي‌توانيم پديده‌ها را (كه چيزي جز اعيان قابل مشاهده نيستند) مورد ملاحظه قرار دهيم، غفلت از نكته تعيين كننده در فهم ديگران است.[51]

گادامر در باب ماهيت يك گفتگوي موفق معتقد است كه چنين گفتگويي نمي‌تواند تحت كنترل و هدايت ماهرانه طرفين گفتگو باشد بلكه دقيق‌تر آن است كه بگوييم: طرفين به اين گفتگو كشيده مي‌شوند و با آن درگير مي‌شوند.[52]

تقرير گادامر از دور هرمنوتيكي

گادامر با اقتدا به هايدگر بر آن است كه دور هرمنوتيكي را نبايد به يك دور باطل فروكاست بلكه اين دور، مبين فرايند فهم آدمي است. پيش‌داوري‌ها نه تنها مخل نيستند بلكه اصولا فهم، بي‌مدد آن‌ها صورت نمي‌بندد. پيش‌داوري‌ها در يك فرآيند ديالكتيكي با متن بگو مگو مي‌كنند و از اين رهگذر باب گفتگو باز مي‌شود و نتيجه جديدي حاصل مي‌آيد كه خود آن نتيجه، نقطه شروع ديگري تلقي مي‌شود تا بدين طريق دور هرمنوتيكي منعقد شود. اين ديالوگ تا آنجا ادامه مي‌يابد كه افق متن و مؤلف به توافق و هماهنگي دست بيابند.

دور هرمنوتيكي بر اساس دو كليدواژه «سنت» و «افق» نيز در هرمنوتيك گادامر قابل بيان است:

دور هرمنوتيكي مبتني بر افق مفسر و متن: هيچ يك از عوامل فهم در نگاه گادامر خاموش و بي‌صدا نيستند. از اين جوش و خروش‌ها گادامر با نام افق ياد مي‌كند. افق مفسر و متن آنقدر يكديگر را مرور مي‌كنند تا امتزاج افق به نحو نسبي حاصل آيد و جريان فهم به نقطه قابل قبولي برسد. در پايان اين فرآيند، هم افق خواننده و هم افق متن تغيير كرده است.

دور هرمنوتيكي مبتني بر افق مفسر و سنت: از آنجا كه گفتگوي افق‌ها در فضاي سنت واقع مي‌شود و با تغييري كه در افق‌ها حاصل مي‌آيد سنت نيز دچار تغيير مي‌شود، اين تغيير سنت، بالطبع افق‌ها را متأثر مي‌سازد و  اين روند چرخشي و انعكاسي به همين ترتيب ادامه مي‌يابد و از اين طريق نيز يك دور هرمنوتيكي حاصل مي‌آيد.[53]

محدوديت‌هاي فهم

گادامر تلاش مي‌كند تا محدوديت‌هاي فهم بشري را نشان دهد و شرايط حاكم برآن را تبيين نمايد. مفاهيمي كه گادامر از آن‌ها بهره مي‌جويد تا محدوديت فهم آدمي را گوشزد كند عبارتند از: 1. تاريخمندي 2. سنت 3. زبان. اين عوامل كه آدمي در بستر آنها زاده مي‌شود و هرگز نمي‌تواند آنها را به عنوان يك ابژه رصد نمايد، پرسش‌ها، پيش‌داوري‌ها و انتظارات خاصي پيش روي ادراك ما قرار مي‌هند و از اين حيث آن را به ورطه نسبيت مي‌افكنند. اما گادامر نسبيت در فهم را يك خطر تلقي نمي‌كند چرا كه معتقد است: عوامل مؤثر در نسبي شدن فهم بشر، در عين حال شرايط حصول فهم را نيز فراهم مي‌كنند.[54] از اين‌رو اختلاف نه امري مخل و غيرطبيعي بلكه پديده‌اي طبيعي و اجتناب‌ناپذير است.

ماهيت متمايز علوم انساني

گادامر تأكيد مي‌كند كه ويژگي ممتاز او در پژوهش‌هاي فلسفي در قرن حاضر، از سرگيري مناظرة دوبارة علوم طبيعي و علوم انساني است. او معتقد است: تاكنون تفكر غالب در حوزه پژوهش‌هاي فلسفي و علوم انساني آن بوده است كه «روش» را در بررسي‌هاي خود، واجد عينيت مي‌دانستند. اما وي برآن است كه در حوزه علوم انساني هيچ پژوهنده‌اي از موقعيت ممتاز يك فاعل مشاهده‌گر(Observing Subject) برخوردار نيست. او معتقد است: واژة يوناني Methodos نيز در معناي باستاني‌اش به معناي «باهم روي»(Going along with) است و نه ابزاري براي عيني‌كردن چيزها و چيرگي بر آنها. به اين ترتيب، «روش» كه بر مبناي مشاركت و هم‌پيوندي با پديده‌ها معنا مي‌يابد، مبيّن آن است كه از پيش در ميانه بازي هستيم و هرچند با محدود‌كردن پيش‌داوري‌هايمان تلاش كنيم تا به عينيت دست يابيم، در اين كار موفق نخواهيم شد چرا كه در فرآيند به كار بستن روش هيچ‌گاه نمي‌توانيم بي‌طرف باشيم.[55]

گادامر معتقد است: ما در بطن سنتي كه در آن حيات يافته‌ايم قرار داريم و هيچ‌گاه نمي‌توانيم در حوزه علوم انساني از موقعيت حاكمانه‌اي كه علوم طبيعي در بررسي پديده‌ها و نظريه‌پردازي از آن برخوردار است، بهره‌مند باشيم.[56]

انسان‌ها و امور مربوط به آنها را نمي‌توان از موضع يك پژوهشگر علوم طبيعي مورد مطالعه قرار داد. فهم انسان‌ها برخلاف متعلَق پژوهش‌هاي علوم طبيعي، ماهيتي ديالوگي دارد و مبتني بر نوعي همسخني است. از اين‌رو، مطالعه انسان‌ها و احوال آنها را نمي‌توان مثلا به سطح موضوعات مورد مطالعه نظريه تكامل فروكاست.[57]

علوم انساني برخلاف علوم طبيعي كه هدفشان مهار طبيعت و ثبت و ضبط عيني قوانين حاكم برآن است، بايد دل‌مشغول تدارك يك مفاهمه در مسير وصول به اغراض خود باشند، چرا كه عناصر شكل‌دهنده فهم در اين حوزه، پاره‌اي اذهان «كنش‌گر» در يك‌سو و تعدادي اشياي «منفعل» در سوي ديگر نيست. اگرچه روش‌هاي علمي در حوزه علوم فرهنگي و انساني نيز كاربرد دارند اما به هيچ‌رو با ارزش مشاركت متقابل و مساهمه در سنت و حيات فرهنگي برابري نمي‌كنند.[58] گادامر با استناد به سخني از ژان‌‌پل‌سارتر تصريح مي‌كند: در همان لحظه‌اي كه ديگري براي ما به يك عين مشاهده‌پذير تبديل شد، هرگونه مفاهمه و مرابطه نيز پايان خواهد پذيرفت. به اين ترتيب، علوم انساني در نگاه گادامر اصالتا ماهيتي ديالوگي و مفاهمه‌اي دارد.[59]

 

هرمنوتيك فلسفي در بوته نقد

هرمنوتيك فلسفي در پي ارائه نظريات ديگرگون در باب تعاريف، مؤلفه‌ها و محدوديت‌هاي حوزه هرمنوتيك، تصويري متفاوت از فرآيند فهم (در چارچوب پديدار‌شناسي فهم بشري) به دست داد. اين نظرگاه كه مباني و تعاريف هرمنوتيك سنتيِ مبتني بر روش‌شناسي را مورد انتقاد قرار داده، وجه معرفت‌شناختي آن را با چالشي جدي روبرو كرده است. از اين‌رو مدافعان روش و عينيت‌گرايي، پرحجم‌ترين دفاعيه‌ها را در برابر هرمنوتيك فلسفي صورت‌بندي كرده‌اند. در كنار عينيت‌گرايان مدرن كه از آنها با عنوان«نئوكلاسيك» نيز ياد مي‌شود، مدافعان مكتب فرانكفورت و در رأس آنها يورگن‌هابرماس نيز از منظري متمايز به نقد كارآمدي و عموميت هرمنوتيك فلسفي گادامر پرداخته است. متفكران پست‌مدرن از قبيل ژاك دريدا و ريچارد رُرتي نيز به رغم آنكه با بخش‌هايي از پروژه هرمنوتيكي گادامر هم‌آوايي مي‌كنند، لكن مبتني بر اصول تفكر پست مدرنيزم و قواعد فراساختارگرايانه، نقدهايي را نيز به هرمنوتيك فلسفي وارد مي‌دانند.[60]

در ادامه پس از مرور مهمترين انتقادات عينيت‌گرايان مدافع روش، به طرح نظرات طرفداران هرمنوتيك انتقادي در تقابل با هرمنوتيك فلسفي گادامر خواهيم پرداخت.

مهمترين نقدهاي عينيت‌گرايان مدافع روش

  1. نظريه هرمنوتيكي گادامر گرچه همواره تأكيد مي‌كند كه واجد ماهيت توصيفي است و صرفا به پديدارشناسي فهم مي‌پردازد و در پي ارائه دستورالعمل كسب مهارت فني (روش) در تفسير و تأويل پديده‌ها نيست، اما به رغم اين ادعا، تقريري كه از ديالكتيك گفتگو در آثار گادامر ارائه مي‌شود، سياقي به شدت توصيه‌اي دارد و از اين حيث، هرمنوتيك ضد روش گادامر را با ابهامي جدي روبرو مي‌كند.
  2. قطع رابطه كامل با مؤلف در هرمنوتيك گادامر، مخاطبان را همواره با پرسشي جدي روبرو مي‌كند؛ پديدآورنده يك متن يا اثر كه اين اثر با تمام ابعادش برآمده از ذهن و روان اوست، چگونه در فرآيند فهم يك اثر فاقد هرگونه وجاهت معرفت‌شناختي است؟! به نظر مي‌رسد توضيحات گادامر در توجيه مرگ مؤلف در فرآيند فهم، عمدتا از سنخ اتخاذ يك مبناي معلل (ونه مدلل) است.
  3. باور به نسبي‌گرايي در فرآيند فهم و اصرار بر تاريخمندي بي‌چون و چراي همه ادراكات عقلي بشر، اتقان خود اين نظريه را به دليل ماهيت تاريخي و نسبي بودن آن با ترديد روبرو مي‌كند.
  4. عينيت‌گرايان مدرن كه همانند مدافعان هرمنوتيك كلاسيك به وجود معناي عيني براي هر متن و معياري براي بازشناسي آن باور دارند، به رغم باور به وجود پيش‌داوري‌ها و تأثيرگذاري آنها در فرآيند فهم، در باب ميزان تأثيرگذاري و امكان مرتفع‌ساختن آنها با گادامر مخالف‌اند. اميليو بتّي(Emillio Betti) و اريك دونالد هرش(Erich D.Hirsch) كه از مدافعان سرسخت عينيت‌گرايي در تقابل با هرمنوتيك فلسفي گادامر به شمار مي‌روند، معتقدند: لزوماً قوت پيش‌داوري‌ها در حد و اندازه‌اي نيست كه فهم ما كاملا مقهور آنها باشد. حتي با فرض تأثيرگذاري آنها مي‌توان وضعيتي را تصور كرد كه عينيت متن آسيب نبيند، چرا كه عيني بودن فهم به معناي مطلق و نهايي بودن آن نيست بلكه فهم محدود نيز تا آن اندازه كه حكايت از واقع مي‌كند، عيني است. هرش معتقد است: با پيش‌داوري‌ها در حوزه هرمنوتيك همانند فرضياتِ علوم تجربي مي‌توان رابطه‌اي آگاهانه برقرار كرد و نقادانه به حك و اصلاح و احيانا حذف و ابطال آنها مبادرت ورزيد. براين اساس، همواره امكان رهايي از سيطره پيش‌داوري‌ها و وصول به عينيت امكان‌پذير خواهد بود.[61]
  5. الگويي كه گادامر از فرآيند فهم ارائه مي‌دهد، جايي براي دستيابي به يك فهم ثابت و متفق‌عليه باقي نمي‌گذارد. گادامر با رد تمايز واقعي ميان فهم، تبيين يا تفسير و كاربرد، آنها را در عمل ناظر به حقيقتي واحد مي‌داند و معتقد است: تفسير و كاربرد، حيثياتي متغير (و وابسته به شخص) در فرآيند فهم هستند كه هم‌هويتي آنها با فهم باعث مي‌شود كه فهم همواره از ماهيتي متغير و ناپايدار برخوردار باشد. اما در نقطه مقابل، عينيت‌گرايان مدرن براين باورند كه ميان فهم، تفسير و كاربرد تمايز برقرار است. براين اساس در فرآيند فهم، اثر از معنايي ثابت و معين برخوردار مي‌شود گرچه اين امكان وجود دارد كه در تطبيق و كاربرد، ناپايداري بر متن عارض شود. اما خلط اين سه مفهوم از منظر عينيت‌گرايان كاري نابجاست.

هرش دراين‌باره معتقد است: مفسر در فرآيند فهم با دو نوع معنا مواجهه است؛ يكي معناي لفظي متن كه هرش از آن با لفظ«Meaning» ياد مي‌كند و ديگري معناي بيروني و دلالتي متن (Significance) كه از مقايسه با بسترهاي بيروني نظير فرهنگ و نظام ارزش‌هاي حاكم بر يك عصر حاصل مي‌آيد. هرش و نيز بتّي بر اين باورند كه معناي لفظي ناظر به نيت و قصد مؤلف است و با كشف آن حاصل مي‌آيد. معناي لفظي كه از ثبات و تعين واحد برخوردار است، از رهگذر تسلط برمعنا و روابط ميان الفاظ و نشانه‌هاي زباني به دست خواهد آمد. اما در مرحله ارزيابي معناي لفظي با زمينه‌هاي بيروني، اين امكان وجود دارد كه معناي متن مدلول‌هاي تازه و متغيري بيابد. براين اساس، مفسران از اين امكان برخوردارند تا معنايي واحد را به شيوه‌هاي متنوع تفسير نمايند. به اين ترتيب هرش و بتّي به رغم پذيرش تأثير عوامل و زمينه‌هاي بيروني و بروز تغيير و تنوع در تفسير يك اثر، وجود عينيت در بخشي از معناي متن كه همان معناي لفظي باشد را حتمي مي‌دانند.[62]

  1. برخي نيز هم راستا با مفاد نقد پيشين معتقدند: ديالكتيك گفتگو در هرمنوتيك گادامر در همه انواع فهم مدخليت ندارد. چرا كه مثلا در باب اقسام دلالت لفظ بر معني(مطابقت، تضمن و التزام)، فهم مدلول مطابقي بدون درگير شدن در فرآيند گفتگو با متن براي مخاطب حاصل مي‌آيد زيرا به دليل اقتران لفظ و معنا، مدلول مطابقي بي‌هيچ پرسشي براي فهمنده برمَلا مي‌شود.[63]

نقدهاي مدافعان هرمنوتيك انتقادي

مدافعان هرمنوتيك انتقادي و در رأس آنها يورگن ‌هابرماس كه برجسته‌ترين نماينده نسل دوم مكتب فرانكفورت به‌شمار مي‌رود، با نقد شمول و احاطه هرمنوتيك فلسفي بر همه حوزه‌هاي دانش بشري، آن را صرفا ناظر به علوم تاريخي ـ هرمنوتيكي از قبيل ادبيات،‌ هنر و تاريخ مي‌داند.

هابرماس برآن است كه آدميان واجد «علايق شناخت‌ساز»‌اند كه اين علايق و نيازهاي مرتبط با آنها اقسام مختلف علوم بشري را پديد آورده است. براين اساس، رده‌‌هاي علوم بشري در نگاه ‌هابرماس عبارتند از: 1. علوم تحليلي‌ـ تجربي (برآمده از علاقه انسان به تفوق بر طبيعت) 2. علوم تاريخي ـ هرمنوتيكي(برآمده از علاقه عملي انسان‌ها براي تعامل با سايرين و شناخت يكديگر) 3. علوم اجتماعي (برآمده از علاقه انسان‌ها به حقيقت، آزادي و عدالتِ فارغ از دست‌اندازي‌هاي قدرت و ايدئولوژي)

 به اين ترتيب، هابرماس ضمن استفاده‌هاي شايان از انديشه هرمنوتيك فلسفي در قوام تفكرات خود، آن را فاقد عموميت مي‌داند و  رويكرد هرمنوتيكي را صرفا ناظر به ردة دوم دانش‌هاي بشري تلقي مي‌كند و تعميم آن را به ساير رده‌هاي علوم، خطا مي‌انگارد.

علاوه براين، هابرماس هرمنوتيك گادامر را فاقد جنبه‌هاي انتقادي مي‌داند. توافق ميان دو سويه فهم كه در هرمنوتيك گادامر از آن سخن به ميان مي‌آيد، ممكن است تحت تأثير قدرت و ايدئولوژي واقع شده باشد و اين مساله‌اي است كه در نگاه هابرماس، گادامر از آن غفلت ورزيده است. از اين‌رو هابرماس، هرمنوتيك گادامر را يك ايده‌آليسم زباني مي‌داند كه از واقعيتِ دست‌اندازي‌هاي قدرت و ايدئولوژي در شكل‌دهي به فضا و مناسبات ميان سنت و مفسر غفلت ورزيده است. هابرماس در اين ارتباط با پيشنهاد سيستم ارجاعي(Reference system) معتقد است كه اين سيستم مي‌تواند سنت را به عنوان يك ابژه مورد نقد قرار دهد و ايدئولوژي‌هاي حاكم بر آن را رديابي نمايد. اما گادامر متقابلا معتقد است: هرمنوتيك از اين توانايي برخوردار است تا مناسبات پنهاني و عميقي كه هابرماس از آنها سخن مي‌گويد را نيز كشف نمايد و اساساً اين هرمنوتيك است كه تفكر انتقادي را امكان‌پذير مي‌سازد و در اين ارتباط، بهره‌مندي هوشمندانه از «فاصله زماني» يكي از عوامل مؤثر در كشف اين مناسبات است.

هابرماس در مواجه با پاسخ گادامر تصريح مي‌كند كه ايدئولوژي همانند پيش‌داوري نيست كه هرمنوتيك بتواند تلبيسات و حق‌نمايي‌هاي غيرواقعي آن را كشف نمايد. هرمنوتيك گادامر در نگاه‌ هابرماس، فاقد يك نظريه جامعه‌شناختي و انتقاديِ جامع براي كشف پنهان‌كاري‌هاي ايدئولوژي و قدرت است. هابرماس دراين‌باره مدل روانكاوي را در نقد ايدئولوژي و ساختارهاي قدرت كارآمد مي‌بيند.[64]

كارل اتو اَپل(1922) فيلسوف آلماني و استاد بازنشسته دانشگاه فرانكفورت كه غالب آثار او مبتني بر سنت قاره‌اي و تحليلي، با توجه به پراگماتيزم و تفكر انتقادي مكتب فرانكفورت به رشته تحرير درآمده است نيز مانند هابرماس برآن است كه اگر فضاي گفتگوي متن و مفسر، آلوده به عناصر ايدئولوژيك باشد، هرمنوتيك گادامر از عهده تصفيه اين فضا برنخواهد آمد و در عوض ممكن است حتي معناي حقيقت را پيچيده‌تر و تحريف‌آميزتر نيز بنمايد. از اين‌رو، اپل نيز الگوي روان‌كاوي را در قالب نوعي هرمنوتيك استعلايي(Transcendental Hermeneutics) واجد توانايي لازم براي كشف دخل و تصرفات پنهاني ايدئولوژي مي‌داند.[65]

به اين ترتيب، هابرماس و اپل هر دو برآنند كه وجود خصائصي در روش‌ روانكاوي نظير: ماهيت هنجاري و دستوري(در مقايسه با ماهيت صرفا توصيفي هرمنوتيك گادامر)، عطف توجه به علت‌هاي غيرمعرفتي، برخورداري از يك موضع استعلايي در بررسي موضوع(در مقايسه با موضع همسان طرفين گفتگو در هرمنوتيك فلسفي گادامر) و تمركزگرايي باعث مي‌شود تا اين رويكرد به عنوان يك دانش تبييني انتقادي در نقد ايدئولوژي كامياب باشد و انحرافات معرفتي ناشي از سلطه ايدئولوژي و قدرت را رديابي نمايد و در كنار هرمنوتيك فلسفي به كشف حقيقت نائل آيد.[66]

***

مهمترين نتايج برآمده از نوشتار حاضر را مي‌توان در موارد زير احصا نمود:

  1. هرمنوتيك مورد نظر گادامر علمي است كه فهم انسان را ماهيتا تاريخي، زباني و ديالكتيكي مي‌داند.
  2. علم هرمنوتيك در نگاه گادامر، هستي‌شناسي و پديدار‌شناسي فهم است. در اين ارتباط، كليد‌هاي فهم به جاي آنكه «دستكاري»، «سلطه»،«دانش» و «روش‌شناسي» باشد، چيزي از جنس «مشاركت»،«گشودگي»، «تجربه» و «ديالكتيك» است.
  3. تأويل همانند گفتگو دايره‌اي است محصور در ديالكتيك پرسش و پاسخ. تأويل در منظر گادامر، موقعيت اصيل زندگي است كه منشي تاريخي دارد و در حيطه زبان واقع مي‌شود و از اين‌رو حتي هنگامي كه درباره تأويل متون سخن گفته مي‌شود، مي‌توان آن را مكالمه خواند.
  4. در فرآيند فهم كه حاصل ديالوگ افق مفسر و متن است، پاسخ‌هاي متن كه متناسب با انتظارات و علايق افق مفسر ارائه مي‌شود، پاسخ نهايي نيست بلكه اين پاسخ مي‌تواند خود، پرسشي مجدد از مفسر باشد. اين تبادل پرسش و پاسخ، تقرب افق‌ها را نتيجه مي‌دهد كه در نهايت به پيدايش معنا مي‌انجامد. چنين فهمي هيچگاه به شناخت مطلق دست نمي‌يابد.
  5. تأويل زباني صورت همه تأويل‌هاست و حتي در مواقعي كه متعلق تأويل، امور غيرزباني و غيرنوشتاري نظر آثار هنري است، زبان، پيش‌انگاشت ادراك همه اين موارد است.
  6. آنچه در يك نوشتار به تثبيت رسيده، در فرآيند فهم از تعلق به خاستگاه و مؤلفش مي‌رهد تا در مناسباتي جديد وارد شود. از اين رو فهم در هرمنوتيك فلسفي گادامر ماهيتي توليدي دارد.
  7. به اعتقاد گادامر فهم يك حادثه يا بازي زباني است كه مفسر قدرت سرپرستي و مديريت آن را ندارد و صرفا به آن وارد مي‌شود.
  8. تاريخمندي، زبان، پيش‌داوري‌ها و گفتگوي با اثر، مهمترين عناصر دخيل در فرآيند فهم به شمار مي‌روند.
  9. عوامل محدود كننده متن(تاريخمندي، سنت و زبان) كه آدمي در بستر آنها زاده مي‌شود و هرگز نمي‌تواند آنها را به عنوان يك ابژه رصد نمايد، پرسش‌ها، پيش‌داوري‌ها و انتظارات خاصي پيش روي ادراك ما قرار مي‌هند و از اين حيث آن را به ورطه نسبيت مي‌افكنند. اما گادامر نسبيت در فهم را يك خطر تلقي نمي‌كند چرا كه معتقد است: عوامل مؤثر در نسبي شدن فهم بشر، در عين حال شرايط حصول فهم را نيز فراهم مي‌كنند.
  10. گادامر بر اين باور است كه در حوزه علوم انساني هيچ‌گاه نمي‌توانيم از موقعيت حاكمانه‌اي كه علوم طبيعي در بررسي پديده‌ها و نظريه‌پردازي از آن برخوردار است، بهره‌مند باشيم. چرا كه فهم انسان‌ها برخلاف متعلَق پژوهش‌هاي علوم طبيعي، ماهيتي ديالوگي دارد و مبتني بر نوعي همسخني است.
  11. عينيت گرايان مدرن و مدافعان هرمنوتيك انتقادي مهمترين منتقدان هرمنوتيك فلسفي گادامر به شمار مي‌روند و نقدهاي معتنابهي را در اين باره سامان داده‌اند.

 پی نوشت ها

[1] . اين بيوگرافي برگرفته از مقدمه كتاب آغاز فلسفه است كه ناظر به مدخل «هانس گئورگ گادامر» در دائره‌المعارف فلسفه روتلج به قلم كتلين‌رايت است.

[2] . مسعودي، جهانگير، هرمنوتيك و نوانديشي ديني(تبيين اصول هرمنوتيك گادامر و تطبيق آن بر مباني معرفتي نوانديشان مسلمان ايراني)، قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي، 1386، صص63ـ59.

[3] . پالمر، ريچارد، علم هرمونتيك، سعيد حنايي كاشاني،تهران، هرمس، 1387، ص215.

[4] . ريكور، پل، زندگي در دنياي متن، بابك احمدي،تهران، نشر مركز، 1386، ص112(گفتگوي ريكور با گادامر در باب اختلاف تاويل‌ها).

[5] . علم هرمونتيك، ص235.

[6] . همان، ص215.

[7] . زندگي در دنياي متن، ص112.

[8] . همان ، ص115.

[9] . همان ، صص119ـ116.

[10] . علم هرمونتيك، ص237.

[11] . واينسهايمر، جوئل، هرمونتيك فلسفي و نظريه ادبي (مروري برآراي گادامر در گستره هرمونتيك)، مسعود عليا، تهران، ققنوس،1381، صص58-50.

[12] . گادامر، هانس گئورگ، آغاز فلسفه، عزت‌الله فولادوند، تهران، هرمس، 1387، ص24.

[13] . نيچه، هيدگر، گادامر و ديگران، هرمونتيك مدرن؛ گزينه جستارها، بابك احمدي و ديگران، تهران، نشر مركز، 1387، ص223(زبان به مثابة ميانجي تجربه هرمنوتيكي؛ اين نوشتار ترجمه سرآغاز بخش سوم كتاب مشهور گادامر با عنوان حقيقت و روش است.)

[14] . زندگي در دنياي متن، ص133.

[15] . علم هرمونتيك، ص237.

[16] . هرمونتيك مدرن؛ گزينه جستارها، صص 207ـ206.

[17] . همان ، ص203.

[18] . همان ، صص221ـ220.

[19] . همان ، ص225.

[20] . همان، صص218ـ217.

[21] از اين‌رو دربارة تأويل ناظر به يك اثر كه منتسب به ماست به جاي آنكه بگوييم:«من آن را تأويل كردم» بايد گفت:«تأويلي از خاطرم گذشت.» (نك: هرمنوتيك فلسفي و نظريه ادبي ،ص62)

[22] . همان، ص28.

[23] . نك: علم هرمنوتيك، صص192ـ189.

[24] . هرمنوتيك فلسفي و نظريه ادبي ، ص66.

 نك: نصري، عبدالله، عناصر فهم در انديشه گادامر، نامه حكمت، شماره4 (پاييز و زمستان83)، صص63-58.[25]

[26] . بلايشر، ژوزف، گزيده هرمنوتيك معاصر، سعيد جهانگيري، آبادان، پرسش، 1380، ص53.

[27] . آغاز فلسفه، ص32.

[28] . هرمونتيك مدرن؛ گزينه جستارها، صص 216ـ215.

[29] . نك: هرمنوتيك و نوانديشي ديني، صص143ـ136.

 نامه حكمت، شماره4، ص59.[30]

[31] . هرمونتيك مدرن؛ گزينه جستارها، ص210.

[32] . گزيدة هرمونتيك معاصر، ص57.

[33] . هرمونتيك مدرن؛ گزينه جستارها، ص203.

[34] . همان ، ص203.

 نك: هرمنوتيك و نوانديشي ديني، صص176-160.[35]

[36] . علم هرمونتيك، ص226.

[37] . همان ، ص223.

[38] . همان ، صص 225ـ224.

[39] . همان ، صص228ـ227.

[40] . هرمنوتيك مدرن؛ گزينه جستارها، ص94، مقاله «همگانيت مسئله هرمنوتيك»؛ اين مقاله كه ناظر به متن سخنراني گادامر در برابر اعضاي فرهنگستان فلسفه«آلبرتوس ماگنوس» است، در كتاب هرمنوتيك فلسفي به چاپ رسيده است:

Gadamer, Hans Georg, Philosophical Hermeneutics, tra D.E Linge, University of California Press, 1977,pp.3-17.

[41] . گزيدة هرمونتيك معاصر، ص49.

[42] . هرمونتيك مدرن؛ گزينه جستارها، ص233.

 نك: هرمنوتيك و نوانديشي ديني، صص125-123.[43]

[44] . هرمونتيك مدرن؛ گزينه جستارها، ص224.

[45] . همان ، صص205ـ204.

[46] . گزيدة هرمونتيك معاصر، ص54.

[47] . همان ، ص57.

[48] . علم هرمونتيك، ص220.

[49] . همان ، ص219.

[50] . زندگي در دنياي متن، ص134.

[51] . آغاز فلسفه، ص33.

[52] . هرمونتيك مدرن؛ گزينه جستارها، ص202.

 نك: هرمنوتيك و نوانديشي ديني، صص123-118.[53]

 نك: نامه حكمت، شماره4، ص63.[54]

[55] . آغاز فلسفه، صص35ـ34.

[56] . همان ، ص31.

[57] . همان ، صص33ـ32.

[58] . همان ، ص36.

[59] . همان ، صص36ـ35.

[60] . دراين‌باره نك: هوي، ديويدكوزنز، حلقه انتقادي، مراد فرهاد‌پور، تهران، گيل، 1371، صص200ـ187.

[61] . نك: هرمونتيك و نوانديشي ديني، صص195ـ193.

[62] . همان ، صص186ـ180

[63] . خسروپناه، عبدالحسين، نقدي بر هرمونتيك فلسفي، رواق انديشه، شماره6(اسفند1380)

[64] . براي اطلاع تفصيلي از مناظرات گادامر و هابرماس نك: حلقه انتقادي، صص281ـ258و همچنين

Warnke, Georgia, Gadamer: Hermeneutics, Tradition and Reason, UK, Polity Press, 1987.

[65] . براي اطلاع از دفاع انتقادي ديويدكوزنزهوي از موضع هرمونتيكي گادامر در برابر انتقادات اپل نك: حلقه انتقادي، صص258ـ242.

[66] .  نك: هرمونتيك و نوانديشي ديني، صص215ـ196.

كتابنامه

كتب:

  • بلايشر، ژوزف، گزيده هرمنوتيك معاصر، سعيد جهانگيري، آبادان، پرسش، 1380.
  • پالمر، ريچارد، علم هرمونتيك، سعيد حنايي كاشاني،تهران، هرمس، 1387.
  • ريكور، پل، زندگي در دنياي متن، بابك احمدي،تهران، نشر مركز، 1386.
  • گادامر، هانس گئورگ، آغاز فلسفه، عزت‌الله فولادوند، تهران، هرمس، 1387.
  • مسعودي، جهانگير، هرمنوتيك و نوانديشي ديني(تبيين اصول هرمنوتيك گادامر و تطبيق آن بر مباني معرفتي نوانديشان مسلمان ايراني)، قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي، 1386.
  • نيچه، هيدگر، گادامر و ديگران، هرمونتيك مدرن؛ گزينه جستارها، بابك احمدي و ديگران، تهران، نشر مركز، 1387.
  • واينسهايمر، جوئل، هرمونتيك فلسفي و نظريه ادبي (مروري برآراي گادامر در گستره هرمونتيك)، مسعود عليا، تهران، ققنوس،1381.
  • هوي، ديويدكوزنز، حلقه انتقادي، مراد فرهاد‌پور، تهران، گيل، 1371.

 

مجلات:

  • دوفصلنامه علمي- پژوهشي نامه حكمت، شماره4 (پاييز و زمستان83).
  • ماهنامه رواق انديشه، شماره7 (اسفند1380)

 

م. اعتمادی نیا
م. اعتمادی نیا

ثبت نظر