• etemadinia@gmail.com

تفاسير ديني تجربه‌هاي نزديك به مرگ

تفاسير ديني تجربه‌هاي نزديك به مرگ

 دكتر ديويد سن فيليپو[1]

 تفاسير تجربه‌هاي نزديك به مرگ، متأثر از آموزه‌هاي ديني و روان‌شناختي مرتبط با اعتقادات مربوط به مرگ و زندگي پس از آن است. اختلاف باورهاي ديني منجر به شكل‌گيري گروه‌هاي پر‌شمار ديني شده است كه هر يك تفاسير مربوط به خود را از مرگ و حيات پس از آن ـ دوره‌گذار بي‌واسطه ميان مرگ و حيات پس از آن‌ـ  اشاعه مي‌دهند. اين مقاله در پي ارائه نگاهي كلي و اجمالي در باب تئوري‌هاي فروكاهشي[2] و معقوليت تئوري‌هاي فراشخصيتيِ[3] ناظر به تجربه‌هاي نزديك به مرگ است. اين نوشتار سپس به ارائه نگاهي اجمالي در باب آگاهي‌هاي انساني درباره آنچه كه زندگي پس از مرگ تلقي مي‌شود، باورهاي ديني مرتبط با مرگ و حيات پس از آن و [همچنين] تفاسير تجربه‌هاي نزديك به مرگ از نگاه اديان مختلف مي‌پردازد. اين نوشتار بر آن است كه تفاسير ديني به ضميمه آثار جديد ناظر به تجربه‌هاي نزديك به مرگ و براهيني كه عليه فروكاست‌گروي[4] وجود دارد، زمينه‌اي را براي معقول يافتن تئوري‌هاي فراشخصيتي در باب تجربه‌هاي نزديك به مرگ فراهم مي‌آورد.

مقدمه

تجربه نزديك به مرگ، تجربه‌اي است آگاهانه كه در آن، فرد احساس جدايي از جهان فيزيكي را در طي فرايند مرگ فيزيولوژيكي از سر مي‌گذراند. [در اين رويداد] افراد ممكن است مرگ فيزيولوژيكي خود را تجربه كنند و در همان زمان از موجوديتِ فارغ از كالبد خود در وضعيتي متفاوت (كه ممكن است شامل احساس آرامش، آگاهي نسبت به جدا بودن از بدن، ورود به تاريكي، مشاهدة نور، ملاقات با موجودات روحاني، مرور گستردة [اتفاقات] زندگي و احساس قضاوت دربارة خود باشد) آگاهي داشته باشند. (Moody, 1975; Morse, 1990, Ring, 1980) صاحبان تجربه‌هاي نزديك به مرگ، عموماً تأثيرات مثبتي از تجربه‌هاي خود به دست مي‌آورند و به نظر مي‌رسد مواجهة آنان با مرگ، معناي بيشتري به زندگي شخصي آنان مي‌بخشد.(Kalish, 1981) تجربه‌هاي نزديك به مرگ مي‌توانند به دليل ماهيت متعالي‌شان نسبت به قلمرو فيزيكي شخصي معمول و ساحت ذهني آگاهي‌هاي انساني، تجربه‌هاي «فراشخصيتي» قلمداد شوند. تجربه‌هاي فراشخصيتي رويدادهايي هستند كه از استعداد برتر و غايي انساني نشأت مي‌گيرند و مافوق نفس و تشخّص فردي به شمار مي‌آيند. (Lajoie & Shapiro, 1992: p. 90)

به منظور ارزيابي مؤثر تجربه‌هاي نزديك به مرگ، داشتن دركي از باورهاي شخصي ناظر به حيات پس از مرگ ضروري است. بنا به تصريح كليهر و اروين (Kellehear & Irwin, 1990) تفسير تجربه‌‌هاي نزديك به مرگ ممكن است با شرطي‌شدگي اجتماعي و باورهاي صاحب تجربه در ارتباط باشد؛ نظير اينكه[ممكن است] اين تجربه در ارتباط با اعتقادات ديني تجربه‌گر در رابطه با حيات پس از مرگ تفسير شود.

بررسي‌هاي پرشمار انجام شده در ايالات متحده، مؤيد باور اكثريت مردم به حيات پس از مرگ است(Kalish, 1981; Kellehear & Irwin, 1990; Klenow & Bolin, 1989, Rodabough, 1985). روان‌شناسي به نام چارلز تارت (1991Charles Tart,)  در مقاله خود با عنوان « وضعيت‌هاي ديگرگون آگاهي و امكان رهايي از مرگ» بحثي را درباره باور خود مبني بر اينكه انسان‌ها برخي از اقسام آگاهي را مجدداً پس از مرگ بازمي‌يابند، مطرح مي‌كند. وي اظهار مي‌دارد: تجربه بي‌واسطة وجود و حضور در قالبي كه به نظر مي‌رسد اندكي و يا كاملا مستقل از كالبد فيزيكي است، نسبتاً در [همه] تغيير وضعيت‌هاي مختلف آگاهي عموميت دارد و اين نوع از تجربه، بخش عمدة دانش بي‌واسطه‌اي كه يك فرد ممكن است درباره بقاي پس از مرگ داشته باشد را تشكيل مي‌دهد. بريَن وايس (Brian Weiss,1988)  پژوهشگر زندگي‌هاي گذشته[5] بيان مي‌كند كه بسياري از سوژه‌هاي او تجربه‌هايي را گزارش نموده‌اند كه به نظر مي‌رسد [نمايانگر] حيات پس از مرگ است و [در اين ميان] آن دسته از تجربه‌ها و اعتقادات گونه‌گون دوران حيات فرد كه متضمن «دين» و «مرگ» است، مي‌تواند ادراك فرد از مرگ و حيات پس از آن را تحت تأثير قرار دهد.

اديان، متضمن اعمال و مناسك گروهيِ نشأت گرفته از باورهاي ديني مشابه هستند. باورهاي ديني شخصي يك فرد در بطن آگاهي‌ شخصْ تجربه مي‌شود و ممكن است از طريق اعمال و مناسك ديني گوناگون با ديگران مرتبط باشد. باورهاي فرد ممكن است از طريق مشاركت‌هاي اجتماعي شكل‌دهي شوند و بسط پيدا كنند. باورهاي ديني ممكن است هم تبييني براي پديده‌هاي تبيين‌ناپذير فراهم آورند و هم با جوهر تجربيات بشريِ فرا شخصيتي ارتباط برقرار نمايند.

تفاسير تجربه‌‌هاي نزديك به مرگ مي‌تواند متأثر از باورهاي ديني ناظر به حيات پس از مرگ باشد. چنين نيست كه پيامد حاصل از تنوع ديني، صرفاً تفاسير تجربه‌‌هاي پس از مرگ را متأثر سازد، بلكه اين تنوع ممكن است دليلي براي برخي تفاوت‌ها در توصيف مواجهه با موجودات مجرد، فضاي تجربه و فعاليت‌هايي كه در خلال اين تجربه گزارش مي‌شود نيز باشد. باورهاي ديني مي‌تواند مرجعي براي تبيين تجربه‌‌هاي «دشوارْ توضيحِ»[6] مرتبط با تجربه نزديك به مرگ فراهم آورد. (Foos-Graber, 1989; Kübler-Ross, 1991; Moody, 1975, 1977, 1988; Ring, 1980, 1982)  به نظر مي‌رسد اغلب گزارش‌هاي تجربه‌‌ نزديك به مرگ، مؤيد بسياري از نظريه‌هاي فلسفي و ديني در ارتباط با اموري نظير مصاحبت با موجودات مجرد و وجود ساحت‌هاي متقابل «خوبي» و «بدي» و «بهشت» و «دوزخ» است كه وقوع آنها در حيات پس از مرگ انتظار برده مي‌شود.

 غايت اين نوشتار، بازبيني و بررسي پديدة تجربه نزديك به مرگ و اعتقادات ناظر به حيات پس از مرگ برخي گروه‌هاي ديني (كه تجربه‌‌هاي نزديك به مرگ از سوي آنان گزارش شده است) و نيز تفاسير آنان در باب اين تجربيات است. اين نوشتار نتيجه مي‌گيرد كه اين تفاسير ديني به ضميمه بررسي‌هاي معاصر در باب تجربه نزديك به مرگ و براهيني كه عليه تفاسير تحويل‌گرا وجود دارد، زمينه‌اي را براي محتمل يافتن تئوري‌هاي فراشخصيتي در باب تجربه‌هاي نزديك به مرگ فراهم مي‌آورد.

تجربه‌هاي نزديك به مرگ

به نظر مي‌رسد تجربه‌‌هاي نزديك به مرگ پديده‌‌اي فراگير است كه از قرن‌ها پيش [تاكنون] گزارش شده است. رويارويي با تجربه‌اي نزديك به مرگ عبارت است از رخدادي كه در آن، فرد مي‌توانسته است بسيار ساده درگذشته يا كشته شده باشد يا آنكه از لحاظ كلينكي تا پيش از اين مرده بوده است اما با اين حال زنده مي‌ماند و به حيات فيزيكي خود ادامه مي‌دهد. (Moody, 1977: p.124) تاريخ گزارش‌هاي ناظر به تجربه‌ نزديك به مرگ به عصر يخبندان باز مي‌گردد. در فرانسه و اسپانيا غارنگاري‌هايي (نمايان‌گر صحنه‌هايي دالّ بر امكان‌پذير بودن حيات پس از مرگ) وجود دارد كه مشابه صحنه‌هاي گزارش شدة مربوط به تجربه‌هاي نزديك به مرگ است. (Zaleski, 1987) «جمهوري» افلاطون داستان تجربه نزديك به مرگ يك سرباز يوناني به نام «اِر»[7] را مطرح مي‌كند. در اين گزارش، سرباز مزبور در نبرد كشته شده است و جسدش بر روي تودة هيزم مخصوص سوزاندن اجساد قرار داده شده است. اما درست پيش از آنكه سوزانده شود، به هوش مي‌آيد و داستاني را تعريف مي‌كند كه در آن، كالبدش را ترك گفته و همراه عده‌اي ديگر به جايي سفر مي‌كند كه در آنجا همگي در معرض قضاوت قرار مي‌گيرند.(Plato, 1928)  شخصيت‌‌هاي تاريخي نظير كارل يونگ، توماس اديسون و ارنست همينگوي نيز تجربه‌هاي نزديك به مرگ خود را گزارش داده‌اند. (Jung, 1961; Moody, 1977, Zaleski, 1987) پژوهشگران جديد نظير اليزابت كوبلر راس، ريموند مودي، كنث رينگ و ملوين مورس [نيز] گزارش‌هاي جديدي از تجربه‌هاي نزديك به مرگ فراهم آورده‌اند. اين افراد از رهگذر پژوهش‌هايشان توانسته‌اند شواهد پديدارشناسانه‌اي درباره اين تجربه‌ها، به عنوان وضعيت‌هاي ديگرگون آگاهي، فراهم آورند و به نحو كيفي نشان داده‌اند كه شباهت‌هاي فراوان موجود ميان گزارش‌هاي مختلف ناظر به اين تجربه‌ها، ناشي از نوعي شانس يا تصادف نيست.

بر طبق برآورد نظرسنجي گالوپ در سال1991، 13 ميليون آمريكايي(5 درصد جمعيت آمريكا) گزارش كرده‌اند كه يك تجربه نزديك به مرگ داشته‌اند. (Greyson, 1992) پژوهش‌ها نشان داده‌اند كه تجربه‌هاي نزديك به مرگ همان‌طور كه دينداران معتقد را متأثر مي‌سازد، لاادري‌گرايان و ملحدان را نيز تحت تأثير قرار مي‌دهد. تجربه‌هاي نزديك به مرگ توسط هر كسي مي‌تواند تجربه شود. (Moody, 1975, 1977, 1980, Morse, 1990; Ring, 1980, 1985)  بنا به گفته تالبوت(1991) ظاهراً تجربه‌هاي نزديك به مرگ هيچ ارتباطي با سن فرد، جنسيت، وضعيت تأهل، نژاد، دين يا باورهاي معنوي، طبقه اجتماعي، سطح تحصيلات، درآمد، ميزان التزام به كليسا، تعداد افراد خانواده يا محل سكونت وي ندارد. (p. 240)

تجربه‌هاي نزديك به مرگ در مكتوبات قومي، مذهبي و اجتماعي سراسر جهان ثبت و ضبط شده است. دراين‌باره گزارش‌هايي از جوامعي نظير بوميان آمريكا، تبت، ژاپن، ملانزي[1] ، ميكرونزي[2] ، مصر، چين، هند، آفريقا، استراليا، اروپا و ايالات متحده به ثبت رسيده است. (Greyson, 1992; Mauro, 1992) بنا به گفته رينگ (1980) به نظر نمي‌رسد كه هيچ ارتباطي ميان معنويت و اعمال مذهبي فرد از يك‌سو و احتمال از سرگذراندن تجربه نزديك به مرگ يا عمق اين تجربه از سوي ديگر وجود داشته باشد.

پديدارشناسي تجربه نزديك به مرگ

صاحبان تجربه‌‌هاي نزديك به مرگ متفقاً تجربه‌هاي مشابهي را گزارش مي‌كنند. به گفته تالبوت (Talbot,1991)، «يكي از جنبه‌هاي جذاب پديدة نزديك به مرگ، سازواري‌اي[8] است كه فرد[پژوهشگر] در هر يك از اين تجربه‌ها مي‌يابد»(p. 240)  اگر چه ممكن است اغلب صاحبان تجربه‌هاي نزديك به مرگ همة خصايص مربوط به اين تجربه را از سر نگذرانده باشند يا آن را به ترتيبي يكسان تجربه نكرده باشند، اما تجربه‌كنندگان متفقاً تجارب مشابهي را گزارش مي‌كنند. آنچه در پي مي‌آيد، توصيفي ساختاري از مفاد تجربه نزديك به مرگ است كه اغلب ويژگي‌هاي برجسته آن را بيان مي‌كند:

 در آغاز تجربه نزديك به مرگ، شخص ممكن است نوعي احساس مرگ و شگفتي ناشي از اين احساس را تجربه كند با اين‌حال آرامش او به قوت خود باقي خواهد ماند و هيچ احساس دردي نخواهد داشت. متعاقب اين هوشياري آرامش‌بخش ناشي از مرگ، تجربه‌گر ممكن است تجربه حضور خارج از كالبد (كه به معناي احساس جدايي از كالبد فيزيكي و نقل مكان از جسم بي‌جان خود است) داشته باشد. شخص ممكن است در طي مرحله ورود به تاريكي، واجد احساس عبور از طريق يك تونل باشد. همچنان كه وي از طريق تونل عبور مي‌كند، ممكن است متوجه يك نور درخشنده در منتهااليه تونل شود. مادامي كه آگاهي از نور مزبور تجربه مي‌شود، اشكال روحاني قابل تشخيصي ممكن است در اين نور توسط تجربه‌گر رؤيت شود. در بخش پاياني تجربه نزديك به مرگ، فرد ممكن است احساس كند كه به سرعت در حال صعود به سوي نوري است كه آن نور در جايي قرار دارد كه شخص ممكن است آن را بهشت يا سطح ديگري از آگاهي تلقي نمايد. در خلال اين صعود، تجربه‌گر ممكن است با موجودي نوراني (كه خدا يا موجود معنوي ديگر و يا چنانكه غيرموحدان[9] تشخيص مي‌دهند، شكلي از انرژي گزارش شده است ) مواجهه يابد. مواجهه با موجود نوراني، تجربه‌گر را مستغرق در احساس عشق نامشروطِ[10] نشأت گرفته از اين موجود مي‌كند. در طي اين مواجهه، صاحب تجربه نزديك به مرگ ممكن است يك مرور گسترده كامل بر زندگي خود داشته باشد و محتمل است هنگامي كه در اين بازبيني، رويدادهاي زندگي خود را ملاحظه مي‌كند، نوعي حس خودداوري[11] را از سر بگذراند. اين قضاوت توسط موجود نوراني صورت نمي‌پذيرد بلكه اين امر، قضاوتي شخصي توسط خود تجربه‌گر است. در خلال هر يك از اين  مراحل و خاصتاً در مرحله پايانيِ تجربه نزديك به مرگ، فرد ممكن است براي بازگشت به زندگي پيشين خود رغبتي نداشته باشد.

اگر چه اغلب گزارش‌هاي نزديك به مرگ به اين معنا كه تجربه‌هايي فرح‌بخش به شمار مي‌آيند، مثبت هستند، اما برخي گزارش‌هاي منفي يا تجربه‌هايي از نوع «جهنمي» نيز وجود دارند. به نظر مي‌رسد كه گزارش تجربه‌هاي نزديك به مرگِ منفي، نادر هستند. بر طبق برآورد نظرسنجي گالوپ در سال1982، از مجموع همه تجربه‌هاي نزديك به مرگ، كمتر از يك درصد آنها تجربه‌‌هايي منفي، جهنمي و هراس انگيز تلقي شده‌اند. تجربه‌هاي منفي نزديك به مرگ، با ويژگي‌هايي مشابه تجربه‌هاي مثبت گزارش شده‌اند، با اين تفاوت كه قرين نوعي احساس ترس مفرط، وحشت يا خشم، ضعف و مشاهدة احتمالي مخلوقات ديوآسا است (Moody, 1988: p.25, 27; Staff, 1992: p. 1-2; Horacek, 1992: p. 3)

بسياري از كساني كه تجربه‌ نزديك به مرگ را از سر گذرانده‌اند، مدعي درك كامل‌تري از بينش‌هاي معنوي يا مذهبي خود و تأثير عميق آنها بر زندگي‌شان هستند. (Moody, 1988; Peay, 1991; Ring, 1985)  آنان بيان مي‌كنند كه پس از تجربه نزديك به مرگ، احساس مي‌كنند به خداوند نزديكترند. رينگ (1980) مي‌نويسد: راهي كه از طريق آن، ديانتِ پساحادثه‌اي[12] خود را در سويداي تجربه‌گران آشكار مي‌كند، عمدتاً معطوف به اصطلاحاتي ناظر به نوعي احساس دروني از مذهب است: آنان احساس مي‌كنند كه به خداوند نزديكترند، مذهبي‌ترند، ارتباط كمتري با دين سازماني و تشريفات مذهبي رسمي دارند و اظهار مي‌كنند كه واجد نوعي حس تساهل[13] و جهاني‌نگري مذهبي[14] هستند. اگرچه روشن نيست كه باور اين افراد نسبت به خداوند، في‌نفسه قوت يافته اما واضح است كه احساس مذهبي آنان تقويت شده است. در پي اين واقعه، اين افراد به نحو قابل توجهي بيشتر مايلند كه از اين پس ، كساني كه اين تجربه‌ها را از سر نگذرانده‌اند، متقاعد شوند كه حيات پس از مرگ وجود دارد.(p.173)  تأثير اين يقظة معنوي بر زندگي تجربه‌گر عبارت است از گرايشي خوش‌بينانه‌تر به زندگي، فقدان ترس از مرگ و حس خدمت به ديگران. (Moody, 1977, 1980, 1988; Ring, 1980, 1985)

اَشكال تجربه‌هاي نزديك به مرگ

پديدارشناسي تجربه نزديك به مرگ مي‌تواند با استفاده از شرح و توضيح مراحل مختلف اين تجربه، شاخصه‌ها يا ويژگي‌هاي آن را كه در طي مراحل مختلف اين تجربه رخ مي‌دهد، توصيف نمايد؛ اين كار  به واسطه مجموعه‌اي از تجربيات نزديك به مرگ يا تجربه‌هاي آگاهانه مرتبط با آنها يا با دسته‌بندي تجربي مراحل، ويژگي‌ها يا مجموعه‌اي از اين تجربه‌ها صورت مي‌بندد. تجربه‌كنندگان ممكن است برخي يا همة اين مراحل، ويژگي‌ها، ادراكات يا انواع را از سرگذرانده باشند. مراحل تجربه‌هاي نزديك به مرگ با احساس تجربه‌گر در رابطه با صعود به سوي هدفي خاص ارتباط دارد. ويژگي‌هاي اين تجربه با نوعي احساس آگاهي يا دانش ناظر به فعاليت‌هاي درون تجربه نزديك به مرگ گره خورده است. [در اين ارتباط] نويْز و اسلايمنNoyes and Slymen,1978-79) و سابوم(Sabom,1977) به منظور تحليل كامل‌تر پديدار‌شناسي تجربه نزديك به مرگ ،  مراحل و خصوصيات اين تجربه را در قالب انواع مجموعه‌ها و گروه‌ها به نحو كامل‌تري رده‌بندي نمودند.

تحليل آماريِ داده‌هايي كه در مطالعات رينگ(1985،1980)، اوِرگرين (Lindley, 1981) و نويز و اسلايمن (79ـ1987) و پژوهش سابوم (1977) ارائه شده، نشان دهندة همساني اين الگوهاي طبقه‌بندي ناظر به تجربه‌هاي نزديك به مرگ است.

كنث رينگ (1980) الگويي براي مراحل تجربه‌هاي نزديك به مرگ تعبيه نموده كه مورد تأييد صاحبان اينگونه تجربه‌ها است. مراحلي كه وي در نظر گرفته ، عبارتند از:

  1. احساس آرامش در زمان مرگ
  2. احساس جدايي از كالبد
  3. احساس ورود به تاريكي
  4. مشاهدة يك نور درخشنده
  5. احساس ورود به درون نور درخشنده

ريموند مودي(1988) 9 خصيصه، شاخصه يا ويژگي متمايز مربوط به تجربه‌هاي نزديك به مرگ را بازشناسي نموده كه ممكن است در مراحلي كه رينگ در مطالعات خود براي تجربه‌هاي نزديك به مرگ در نظر گرفته است، [نيز] قابل مشاهده باشد. مودي ويژگي‌هاي تجربه نزديك به مرگ را اينگونه تبيين مي‌كند[3]:

  1. احساس مرگ.
  2. احساس آرامش و فقدان درد.
  3. احساس جدايي از كالبد فيزيكي.
  4. احساس عبور از طريق يك تونل.
  5. احساس مواجهه با موجودات روحاني قابل تشخيص نظير اقوام، دوستان، فرشتگان يا شخصيت‌هاي برجسته مذهبي. اين ارواح ممكن است در پوششي از نور پديدار شوند.
  6. احساس صعود سريع در دل آسمان‌ها.
  7. احساس مواجهه با موجودي نوراني كه از عشقي نامشروط منبعث مي‌شود. اين موجود تحت عنوان خدا يا «الله» توصيف شده است. [4]
  8. تجربه نوعي بازبيني جامع و وسيع زندگي و احساس قضاوت درباره زندگي خود، مادامي كه فرد در عشق نامشروط موجود نوراني مستغرق است.
  9. احساس بي‌ميلي نسبت به بازگشت به دنياي زنده‌ها.
  10. احساس فشردگي[15] [5] يا فقدان زمان و اين احساس كه به رغم بي‌كرانگي فضا، تجربه‌گر آزاد است تا به هر كجا كه خواست برود.

همچنين بر طبق مطالعاتي كه توسط نويز و اسلايمن(1978-79) انجام شده است، تجربه‌هاي نزديك به مرگ مي‌توانند در قالب سه مجموعه آگاهي ناظر به اين نوع رويداد طبقه‌بندي شوند كه عبارتند از: آگاهي‌هاي عرفاني، غيرشخصي[16] و فراهوشياري[17]. نوع عرفاني شامل نوعي حس هماهنگي و وحدت، رنگ يا تصاوير و احساس فهمي عظيم است. نوع غيرشخصي مربوط به از دست دادن احساسات، جدا شدن از كالبد فيزيكي و يك حس ديگرگون در رابطه با سپري شدن زمان است. آگاهي فراهوشياري معطوف به احساس تجربه‌گر است كه تفكرات او عميقاً مشخص، واضح و شتابنده است.

سابوم(1977) نيز تجربه‌هاي نزديك به مرگ را به سه گروه تجربي تقسيم مي‌كند: تجربه‌هاي خودْرؤيت[18] استعلايي[19] و مختلط. تجربه‌هاي خود رؤيت شامل افرادي است كه احساس كرده‌اند جسم‌هايشان را ترك گفته و تجربه خروج از كالبد داشته‌اند. [6] نوع استعلايي شامل افرادي است كه احساس كرده‌اند به «قلمروي معنوي» وارد شده‌اند. در تجربه‌هاي مختلط، صاحب تجربه نزديك به مرگ، آميزه‌اي از تجربه‌هاي خود رؤيت و استعلايي را از سر مي‌گذراند. (Moody, 1988)  صرف‌نظر از روش‌شناسي‌اي كه در طبقه‌بندي‌ تجربه‌هاي نزديك به مرگ مورد استفاده قرار گرفته، ماهيت داستاني گزارش‌هاي ناظر به تجربه نزديك به مرگ در ميان صاحبان اين تجربه، ماهيتي مشابه و همسان است. (Moody, 1977, 1988; Morse, 1990; Ring, 1980, 1985)

نظريه‌هاي فراشخصيتي و فروكاهشي در باب تجربه‌هاي نزديك به مرگ

مودي (1975, 1977, 1988) ، مورس(1990) و رينگ (1980, 1985)  از پژوهشگران تجربه‌‌هاي نزديك به مرگ اظهار مي‌دارند كه اين تجربه‌ معطوف به وضعيت آگاهي منفصل از كالبد فيزيكي است  كه در لحظه مرگ حادث مي‌شود. محققان، مجموعه‌اي از صدها توصيف پديداري اشخاص از تجربه نزديك به مرگ و اطلاعات آماري ناظر به وقوع مراحل و ويژگي‌هاي مرتبط با اين تجربه‌ها را در اختيار دارند. مشابهت گزارش‌هاي تجربه‌هاي نزديك به مرگ مؤيد اين نظريه است كه اين تجربه‌ها ناشي از توهم و اختلالات رواني نيست. افراد، فارغ از سن، نژاد، دين يا ملّيتشان، تجربه‌هاي مشابهي از رويداد نزديك به مرگ گزارش داده‌اند. محققان در اين زمينه، روش تحليل آماري «چي- ‌دو»[7] را براي تصميم‌گيري در باب تصادفي بودن تشابه رويدادهاي گزارش شده توسط افراد در خلال تجربه نزديك به مرگ و يا پيش‌بيني‌پذيري عناصر اين تجربه‌ها به كار بسته‌اند. (Morse, 1990, Ring, 1980, 1985) روش «چي- ‌دو» نوعي روش آزمون آماري غير پارامتري است كه به منظور تعيين معناداري آماري تفاوت موجود ميان فراواني نتايج گزارش شده با فراواني پيش‌بيني شده براي اين نتايج، مورد استفاده قرار مي‌گيرد. به عبارت ديگر [اين روش در پي آن است كه] آيا رويدادهاي گزارش شده در تجربه‌هاي نزديك به مرگ به صورت تصادفي اتفاق افتاده است يا آنكه اين رويدادها قابل پيش‌بيني هستند. (Borg & Gall, 1989) معناداري آماري پژوهش‌هاي نزديك به مرگ مؤيد اين معناست كه شباهت موجود در گزارش‌هاي افرادي كه تجربه‌هاي نزديك به مرگ داشته‌اند، ناشي از تصادف نيست بلكه اين شباهت‌ها پديدار‌هاي ثابت و همسان صاحبان اين تجربه‌ها هستند. (Morse, 1990; Ring, 1980, 1985, Rodabough, 1985; Sabom & Kreutziger, 1977)

برخي از الهي‌دانان، پزشكان و روان‌شناسان باور ندارند كه تجربيات نزديك به مرگ، تجربياتي نامتعارف هستند. بنا به گفته مودي(1988)، پاره‌اي از نظرپردازانِ[حوزه] الهيات، پزشكي و روان‌شناسي تلاش مي‌كنند تا تجربه‌هاي نزديك به مرگ را به عنوان پديده‌اي فيزيكي يا رواني كه اغلب به وسيله مغز و در پي ناكارآمدي‌هاي زيستي ـ عصبي وابسته به جريان مرگ به وجود مي‌آيد، تبيين ‌نمايند.

پژوهشگراني نظير ساگان (Sagan,1979) و سيگل (Siegel.1981) تلاش مي‌كنند تا با اين اظهار نظر كه تجربه نزديك به مرگ، نتيجه واكنش‌هاي شيميايي درون مغز در طي جريان مرگ است، اين تجربه را بي‌اساس جلوه دهند. آنها مدعي‌اند كه به محض رو به زوال نهادن چشم‌ها در پي مرگ، نور تابناكي كه در طي تجربه نزديك به مرگ مشاهده و گزارش مي‌شود، توسط چشم‌ها پديد مي‌آيد. اعتقاد [اين پژوهشگران] بر آن است كه پديده تونل و احساس حضور خارج از كالبد، معلول عكس‌العمل‌هاي شيميايي درون بدن در طي فرايند مرگ است. (Moody, 1988: p.178)  بنا به گفته رونالد سيگل (1981): «توصيفات ارائه شده توسط افرادي كه مرگ را درك كرده‌اند، واقعاً با توصيفات كساني كه توهمات، تحريك دارويي يا غير دارويي را تجربه كرده‌اند، يكسان است.» (p. 65)كارل ساگان(1979) اظهار مي‌كند كه برخي تجربه‌هاي نزديك به مرگ را مي‌توان «به نوعي نقص اتصالي در آناتومي اعصاب[20] انساني مربوط دانست كه هميشه تحت شرايط معين، به همان توهّم تصوير عِلوي تجربة خارج از كالبد منجر مي‌شود.» (p. 47)بنا به گفته مودي(1988) و مورس(1990)، برخي پژوهشگران تلاش مي‌كنند تا تجربه‌هاي نزديك به مرگ را تحت عنوان نارسايي ذهن در برابر ترس از مرگ تبيين نمايند كه در پي آن، ذهن به منظور ضبط و مهار ترس از مرگ، به خلق صوَر ذهني اميدواركننده[21] از حيات پس از مرگ مي‌پردازد.

بسياري از محققانِ تجربه‌هاي نزديك به مرگ، سه دسته از گزارش‌هاي متقني كه به كراّت گزارش شده‌اند را مايه اعتبار نظريه‌هاي فراشخصيتي مي‌دانند كه در آنها تجربه‌هاي نزديك به مرگ، مبيّن وضعيت ديگرگون آگاهيِ فارغ از قلمرو فيزيكي يا ذهني وجود انساني است كه تأثيري عميق بر زندگي فرد صاحب تجربه دارد. براين اساس، اين گزارش‌ها در استشهاد به منظور پاسخ به نظريه‌هايي كه تلاش مي‌كنند تا تجربه‌هاي نزديك به مرگ را به عنوان پديده‌هايي فراشخصيتي بي‌اعتبار سازند، تعيين كننده هستند. اين سه مؤلفة گزارش شده عبارتند از:

  1. گزارش‌هاي متقن خارج از كالبد افرادي كه احساس مي‌كنند در طي تجربه نزديك به مرگ، از كالبد فيزكي‌شان جدا شده و مي‌توانند كالبد و پيرامون خود را از [منظر] يك موقعيت مجزا نظاره كنند.
  2. گزارش‌هاي متقن تجربه‌هاي نزديك به مرگ كودكان كه مشابه تجربه‌هاي گزارش شده توسط بزرگسالان است.
  3. تغييرات نگرشي و شخصيتي صاحبان تجربه‌هاي نزديك به مرگ پس از اين تجربه. (Moody, 1988; Morse, 1990; Ring, 1980, 1985)

بحث فوق در باب تجربه‌‌هاي خارج از كالبد، تجربه‌هاي نزديك به مرگ كودكان و تغييرات نگرشي و شخصيتي صاحبان تجربه‌هاي نزديك به مرگ، مبيّن دلايلي است مبني بر اينكه چرا نظريه‌هاي فروكاهشي يا بطلان‌گرا[22] دراين‌باره نامعقول‌اند.

 

تجربه‌هاي حضور خارج از كالبد

در خلال تجربه خارج از كالبد، تجربه‌گران گزارش مي‌دهند كه كالبد فيزيكي‌شان را ترك مي‌كنند و از منظري مجزا و رها، بدنشان و ساير امور را به نظاره مي‌نشينند. به محض حصول بهبودي [جسمي] از تجربه‌ نزديك به مرگ، بسياري از تجربه‌گران جزئيات عمليات پزشكي انجام شده بر روي آنان را (بدون اينكه از پيش دراين باره تخصصي داشته باشند) به خاطر مي‌آورند. برخي از تجربه‌كنندگان گزارش مي‌دهند كه به محل‌هايي غير از محلي كه به اشتباه تصور شده است آنان در آنجا مرده‌اند، نقل مكان مي‌كنند. كساني كه تجربه حضور خارج از كالبد را از سرگذرانده‌اند، پس از اين واقعه قادرند اشيائي را كه در خلال اين تجربه مشاهده كرده‌اند، توضيح دهند و اين در حالي است كه هيچ تبيين منطقي براي منشأ اين دانايي وجود ندارد. (Eadie, 1992; Moody, 1988; Morse, 1990; Ring, 1980, 1985; Ritchie, 1978; Zaleski, 1987)  نمونة اين تجربه، داستاني است كه يك خانم بسيار نزديك‌بين آن را نقل كرده است. او بيان مي‌كند كه در خلال تجربه حضور خارج از كالبدش، در ابتدا به اشتباه تصور كرده است كه بر روي تخت عمل[جراحي] است و دستگاه بيهوشي در پشت سرش قرار گرفته است. او پس از اين متوجه شد كه از كالبدش جدا شده است و بدون مشكل [ناشي از نزديك‌بيني] قادر است [حتي] شماره شناسايي تجهيزات روي دستگاه بيهوشي را مشاهده كند. اين شماره‌ها خارج از زاويه ديد عادي او و در پشت سر او قرار داشت. او سپس در بالاي اتاق شناور شد و ملاحظه كرد كه روي وسيله روشنايي [نصب شده در سقف اتاق] كثيف است. اين خانم پس از حصول بهبودي ناشي از تجربه نزديك به مرگ، دوباره به آن اتاق عمل بازگشت و توانست صحت شماره‌هايي كه بر روي دستگاه [بيهوشي] مشاهده كرده بود و نيز آلودگي روي وسيله روشنايي را معلوم كند.  (Ring, 1985: p. 42-43) اين تجربه مؤيد اين باور است كه تجربه‌هاي نزديك به مرگ، متضمن جدايي روح از كالبد فيزيكي است.

بررسي پديده خروج از كالبد در باور كساني كه تلاش دارند تا نظريه فراشخصيتي بودن تجربه‌هاي نزديك به مرگ (فراروي اين تجربيات از ساحت فيزيكي و ذهني آگاهي انسان) را بي‌اساس جلوه دهند، رخنه مي‌افكند.  دانشي كه تجربه‌گر در خلال تجربه خروج از كالبد به دست مي‌آورد، در اغلب موارد نمي‌توانسته است از هيچ راهي جز از طريق نوعي آگاهي منقطع از كالبد فيزيكي قابل حصول باشد. (Moody, 1988; Morse, 1990; Ring, 1980, 1985) توانايي تجربه‌گران در توضيح اشياء و رويدادهايي كه هيچ دانش پيشيني در قبال آنها نداشته‌اند، مؤيد آن است كه تجربه خروج از كالبد، رويدادي فراشخصيتي است و نه واكنشي رواني در برابر مرگ.

كودكان و تجربه‌هاي نزديك به مرگ

كودكان [نيز] گزارش داده‌اند كه تجربيات نزديك به مرگ داشته‌اند. گزارش‌هاي آنان شبيه تجربه‌هاي نزديك به مرگ بزرگسالان است اگرچه آنان فرصتي نداشته‌اند تا همانند بزرگسالان، فرهنگ اجتماعي ـ ديني اعتقادات مربوط به مرگ را پذيرا شوند يا ترس از مرگ را به واسطة رشد رواني خود صورت بندند. گزارش‌هاي ناظر به تجربيات نزديك به مرگ كودكان [همانند بزرگسالان] شامل تجربه خارج از كالبد، عبور از تونل و مواجهه با صور روحاني است. مسألة جالب توجه، گزارش‌هاي ملاقات كودكان با موجودات روحاني‌اي است كه بعدها كودكان آنها را به عنوان خويشاوندان مرحوم خود (كه پيش از تجربه نزديك به مرگ، امكان شناخت آنها براي كودك وجود نداشته است) شناسايي كرده‌اند. (Moody, 1975, 1988, Morse, 1990)

گزارش‌هاي تجربه‌هاي نزديك به مرگ كودكان مبيّن نامحتمل بودن تئوري بطلان‌گرايي است كه اين تجربيات را ناشي از دفاع رواني ذهن در برابر مرگ قلمداد مي‌كند. كودكاني كه فرصتي نداشته‌اند تا درباره مرگ خود چيزي بياموزند، معمولا [به واسطه اين عدم آشنايي] ترسي از مرگ ندارند. بنا به تصريح فرانك(1982) و آنتوني(1967) كودكان، مادامي كه در سنين 5 تا 7 سالگي قرار دارند، مرگ را پديده‌اي برگشت‌پذير مي‌پندارند و عموماً ترسي از آن ندارند. از اين‌رو آنها نيازي ندارند تا به خاطر غلبه بر ترس از مرگ به خلق تجربه‌‌هاي زندگي پس از مرگ (شبيه آنچه در تجربيات نزديك به مرگ تجربه مي‌شود) بپردازند. (Moody, 1988; Morse, 1990) علاوه بر اين، متعاقب تجربه‌هاي نزديك به مرگ، كودكان نيز به نحو مشابه در اثرات پسيني اين تجربه‌ با تجربه‌كنندگان بزرگسال سهيم‌اند؛ آنان واجد نوعي حس رضايت[23] و جهت‌يابي[24] در زندگي خود مي‌شوند و هنگامي كه به بلوغ مي‌رسند، اظهار ترس از مرگ نمي‌كنند. (Morse, 1990)

تغييرات نگرشي و شخصيتي پس از تجربه‌هاي نزديك به مرگ

بنا به گفته ويلسون (1987)، اهميت واقعي تجربه نزديك به مرگ، در تأثيرات پسيني آن بر روي زندگي تجربه‌گر است. تأثيرات پسينيِ رواني و معنوي معمول در تجربه نزديك به مرگ، شامل تغيير در شخصيت و ارزش‌ها و ديگرگوني نگرشي در قبال دين و مرگ است. [دراين ميان] نوعي حس متعالي قدرشناسي از زندگي به ويژه در قبال جهان طبيعت و ساير انسان‌ها وجود دارد. كسي كه تجربه نزديك به مرگ را از سر گذرانده، به نوعي احساس آگاهي از آنچه كه در زندگي براي او مهم است، دست مي‌يابد و تلاش مي‌كند تا مطابق فهم خود از آنچه معنادار است، زندگي كند. گزارش‌هاي متقن ناظر به تأثيرات پسيني تجربه‌هاي نزديك به مرگ، عبارتند از: فقدان ترس از مرگ، گرايش به عشق نامشروط و خدمت به ديگران و ميل به جستجوي دانش. (Kalish, 1981, Moody, 1977, 1988; Peay, 1991; Ring, 1980)

بنا به گفته رينگ(1985) بسياري از تجربه‌هاي نزديك به مرگ در ارتباط با بيداري معنوي فرد تجربه‌گر، به عنوان يك كاتاليزور عمل مي‌كند: آنچه قابل توجه است…، شكل خاص ادراك اين تكامل معنوي در بسياري از تجربه‌گران است؛ به اين معني كه ممكن است اهميت واقعي تجربه نزديك به مرگ در اينجا، واقعاً اين نباشد كه به همان اندازه كه نوعي از پيشرفت‌ معنوي، رشد معنوي را ارتقا مي‌بخشد، تجربه نزديك به مرگ نيز به همين اندازه موجب ارتقاي رشد معنوي مي‌شود. (p. 144) [بلكه] به نظر مي‌رسد كه اين بيداري [معنوي]، تجربه‌گر را به سوي چيزي كه رينگ (1985) آن را نوعي «گرايش معنوي جهان شمول»[25] مي‌نامد، به پيش مي‌برد.(p.145) رينگ، تعريف گرايش معنوي جهان شمول را مشمول موارد زير مي‌داند:

  1. گرايشي به اينكه فرد، خود را في‌نفسه به عنوان فردي معنوي[26] و نه مذهبي[27] توصيف نمايد.
  2. نوعي احساس نزديكي دروني به خداوند.
  3. عدم پافشاري بر جنبه‌هاي رسمي پرستش و حيات ديني.
  4. اعتقادي راسخ مبني بر وجود زندگي پس از مرگ، قطع نظر از باور مذهبي [ناظر به اين اعتقاد].
  5. گشادگي در برابر [پذيرش] آموزة تناسخ (و موافقت عمومي در قبال اديان شرق).
  6. اعتقاد به وحدت ذاتي مضمر در همه اديان.
  7. تمايل به ديني جهاني كه در بر دارندة همه بشريت است. (p. 146)

تأثيرات مثبت دراز مدتي كه تجربه نزديك به مرگ بر روي زندگي فرد تجربه‌گر دارد، شاهدي است كه مؤيد برهاني معقول دالّ بر ماهيت فراشخصيتي تجربه نزديك به مرگ است. اين جنبه از تجربه نزديك به مرگ در نظريه‌هاي فروكاهشي كه پيشتر در اين نوشتار آنها را مرور كرديم، مورد توجه قرار نگرفته بود. ژرفاي تأثيرات پسيني تجربه نزديك به مرگ بر روي زندگي فرد تجربه‌گر، از طريق روش‌هاي داروشناختي[28] و روان‌شناسانه قابل دستيابي نبوده است. بخش عمدة ماهيت حسي تجربه نزديك به مرگ مي‌تواند از طريق مواد مخدر يا توهمات [ناشي از موارد توهم‌زا] ايجاد شود اما به نظر نمي‌رسد كه ايجاد تغييرات مثبت در شخصيت و نگرش فرد، قابليت بازآفريني عيني داشته باشد. (Moody, 1988; Morse, 1990; Ring, 1985) رينگ(1980) بيان مي‌كند كه اين تأثيرات پسيني ظاهراً در مابقي زندگي اين‌جهاني[29] فرد، همراه او باقي مي‌ماند.

نگارنده در بخش نخست اين مقاله، برخي از پژوهش‌هاي جديد ناظر به تجربه نزديك به مرگ و پاره‌اي براهين بر ضد معقوليت نظريه‌هاي فروكاهشي و مؤيد وجاهت نظريه‌هاي فراشخصيتي ناظر به تبيين تجربه‌هاي نزديك به مرگ را از نظر گذراند. در بخش بعدي اين مقاله، باورهاي ديني مرتبط با مرگ، زندگي پس از آن و تجربه‌هاي نزديك به مرگ مورد بحث و گفتگو قرار خواهد گرفت. اين بحث و گفتگو، تفسيري راجع به شباهت‌هاي موجود ميان باورهاي گونه‌گون ديني و تجربيات مربوط به مرگ و نيز شباهت‌هاي موجود ميان تفاسير ديني تجربه‌هاي نزديك به مرگ به دست خواهد داد.

باورهاي ديني مرتبط با مرگ، حيات پس از آن و تجربه‌هاي نزديك به مرگ

نظرسنجي‌ها و مطالعات، مؤيد اين فرضيه است كه اغلب مردم برآنند كه مرگ، پايان موجوديت يك فرد نيست بلكه انتقالي است از يك زندگي به زندگي ديگر. (Gallup & Castelli, 1989; Kellehear & Irwin, 1990; Klenow & Bolin, 1989)  اديان مختلف، ساختارهاي اعتقادي‌اي به دست داده‌اند كه تأمين‌كننده نيازهاي ديني و اجتماعي دينداران است. آيين‌ها و متون مقدس ، مؤيد تفاسير ديني مختلف معطوف به چيستي مرگ و كيفيت حيات پس از آن است. اما به رغم اختلافات موجود ميان باورهاي ديني، مشابهت‌هايي[نيز] ميان گروه‌هاي مختلف ديني درباره باورهاي ناظر به حيات پس از مرگ وجود دارد. يكي از اين مشابهت‌ها در ميان گروه‌هاي ديني، اعتقاد به [وجود] نوعي زندگي، پس از مرگ فيزيكي است. يكي ديگر از اين مشابهت‌ها، وجود تصاوير دو قطبي از زندگي پس از مرگ است؛ مأواي راست‌كرداران، بهشت يا فردوس[30] و جايگاه گناهكاران، دوزخ است. (Grof & Grof, 1980: p. 13)  اين تصاوير متقابل، از سوي بسياري از واجدان تجربه‌هاي نزديك به مرگ نيز مورد تأييد قرار گرفته است.

بنا به گفته هيك (1980) ، باور به جاودانگي روح، براي قرن‌ها در اغلب اديان وجود داشته است. اين اعتقاد كه حياتي پس از مرگ وجود دارد، يكي از ديرينه‌ترين مفاهيم تاريخ بشر است. (DeSpelder & Strickland, 1983)  اثبات جاودانگي روح انساني، آرمان بسياري از فيلسوفان، الهي‌دانان و دانشمندان بوده است. فرويد (Freud,1961) اظهار مي‌كند كه مرگ ما حقيقتاً غيرقابل تصور است و هر زمان كه مي‌كوشيم تا آن را به تصوير درآوريم، مي‌توانيم دريابيم كه ما واقعاً به عنوان يك ناظر باقي مي‌مانيم. از اين‌رو، مكتب روان‌كاوي مي‌تواند به اثبات اينكه ذاتاً هيچ كس مرگ خود را باور ندارد ، مبادرت ورزد؛ به تعبير ديگر، هر يك از ما در ضمير ناخودآگاهمان به ناميرايي خود ايمان داريم. (p. 154) بسياري از باورهاي ناظر به حيات پس از مرگ مربوط به انتقالي غير جسماني به يك جهان معنوي بي‌تنش، همراه مواجهه با ساير مردگان و شخصيت‌هاي مذهبي احتمالي است. [دراين ميان] ممكن است متعاقب دوره قضاوت يا ارزيابي شخصي، بر اساس آخرين وضعيت روح شخص، نوعي قضاوت يا حسابرسي درباره زندگي فرد[نيز] وجود داشته باشد.

تجربه‌هاي نزديك به مرگ و گزارش‌هايي كه متضمن آگاهي از حيات پس از مرگ است، توسط بوداييان، هندوها، مسلمانان، يهوديان، مسيحيان، مورمون‌ها و پيروان ساير اديان مورد تصريح قرار گرفته است. لاادري‌گرايان و ملحدان نيز به رغم آنكه تمايل ندارند به هيچ چيز فراتر از خويشتنِ جسماني[31] و حيات اين جهاني باور داشته باشند، تجربه‌هاي نزديك به مرگ را گزارش داده‌اند. آنچه در ادامه مي‌آيد، خلاصه‌اي از تفاسير معطوف به باورهاي ناظر به مرگ، حيات پس از آن و تجربه‌هاي نزديك به مرگ، در قالب اين چارچوب‌هاي ديني و غيرديني[32] است.

لاادري‌گرايان و ملحدان

لا ادري‌گرايان تصور مي‌كنند كه علم به وجود خدا يا حيات پس از مرگ امكان‌پذير نيست. ملحدان معتقدند كه خدا و زندگي پس از مرگ وجود ندارد و مرگ، پايان موجوديت هر فرد است.

لاادري‌گرايان و ملحدان گزارش داده‌اند كه تجربه‌هاي نزديك به مرگ داشته‌اند. اين تجربه‌ها مشابه گزارش‌هاي افرادي است كه پيش از تجربه‌هاي نزديك به مرگشان مدعي داشتن باوري معنوي بوده‌اند. (Moody, 1977; Rawlings, 1978; Ring, 1985) لاادري‌گرايان و ملحدان بيان مي‌كنند كه به نوعي وضعيت ديگرگون آگاهي دست يافته‌اند كه در طي آن، برخي يا همه ويژگي‌هاي منسوب  به «مودي» درباره تجربه نزديك به مرگ را از سر گذرانده‌اند. اغلب لاادري‌گرايان و ملحدان، تجربه‌هاي نزديك به مرگ خود را به مثابه نگاهي اجمالي به حيات پس از مرگ تفسير مي‌كنند. (Rawlings,1978; Ring, 1985) اين افراد پيش از تجربه نزديك به مرگ، اعتقادي به حيات پس از مرگ نداشته‌اند. [اما] در پي تجربه‌ نزديك به مرگ، اغلب اين تجربه‌گران، سرانجام به سوي زندگي‌اي هدايت‌يافته و معنوي‌تر همراه با باوري نوپديد در باب حيات پس از مرگ تغيير رويه مي‌دهند. (Rawlings, 1978; Ring, 1985: p. 151)  موريس رولينگز[33] گزارش داده است است كه در پژوهش خود، هيچ يك از لاادري گرايان و ملحدان را سراغ ندارد كه پس از از سرگذراندن تجربه‌اي نزديك به مرگ، در باب عدم وجود خدا و حيات پس از مرگ و اينكه هيچ چيز وراي موجوديت مادي وجود ندارد، بر موضع پيشين خود باقي مانده باشد.

هندوييزم و بوديزم

بوداييان بر اين باورند كه به مجرد مرگ، تولدي دوباره در يك زندگي ديگر وجود دارد. مرگ [در اين آيين] به عنوان امري اجتناب‌ناپذير پذيرفته شده است و ترسي از آن وجود ندارد. اعمال يك بودايي در اين زندگي، تعيّن‌بخش سطح تولد دوبارة او[در زندگي بعد] خواهد بود. كارما جبري است كه مخلوق اعمال فرد يا نتايج آنها است. كارماي نيك كه به واسطة كردار مشفقانه در اين زندگي به دست مي‌آيد، به موجوديتي برتر در زندگي آتي مي‌انجامد. دستيابي به نيروانه موقوف ادراك گوهر واقعيت[34]() است. اين امر مي‌بايست از رهگذر تجربه ساحت ديگر آگاهي انساني حاصل آيد. (Klein, 1991: p. 103)

مطابق كيهان‌شناسي بودايي، در امتداد هشت جهنم سوزان و زمهريري، بهشت‌هاي بي‌شماري به نحو طبقه‌بندي شده ترتيب يافته است. روح فرد مبتني بر كارمايي كه در زندگي پيشين خود رقم زده، مادامي كه در زندگي‌اي ديگر تولدي دوباره نيافته‌، در يكي از اين قلمروها قرار دارد. اين چرخه تا آن هنگام كه اشراق نيروانه حاصل آيد، ادامه مي‌يابد. (Klein, 1991)

بنا به گفته سوامي آديسواراناندا (Adiswarananda,1991) ، در آيين هندو، مرگ به عنوان وقفه‌اي در [جريان] رويدادهاي مستمر زندگي تلقي مي‌شود و موجبات بروز تغيير در قالبي كه روح در آن مأوا گزيده را فراهم مي‌آورد. هندوها معتقدند كه حيات پس از مرگ، مبتني بر كارمايي كه برساختة زندگي [فعلي] است، نوعي گذر زمان در بهشت يا جهنم است. قضاوت درباره زندگي فرد براساس كارمايي كه وي در زندگي‌هاي گذشته خود پديد آورده، ابتنا مي‌يابد. تولد دوباره روح در زندگي آتي از طريق حلول روح و به واسطه كارماي صورت‌بندي‌شده و تفكراتي كه فرد در زندگي فعلي از سرگذرانده، رقم مي‌خورد. جستجوي فرد براي شادكامي ابدي و جاودانگي، موجبات تولد درباره روح در قالب كالبدهاي مختلف را فراهم مي‌آورد و اين روند تا آن هنگام ادامه دارد كه روح دريابد: شادكامي و جاودانگي، ناشي از تحقق آرزوها نيست بلكه اين دو هنگامي  حاصل مي‌آيد كه همه آرزوها و نيازها ديگر مهم نباشند. (Adiswarananda, 1991; Elbâ, 1906) مطابق نظر برخي از هندوها، ايمان‌هاي ديني مختلف، « صرفاً راه‌هاي گوناگوني براي دستيابي به همان هدف يگانگي با خداوند به عنوان حقيقت غايي» هستند. (Johnson & McGee, 1991)

گزارش‌هايي از تجربه‌هاي نزديك به مرگ بوداييان چين وجود دارد. (Kellehear, Heaven, Gao, 1990) بكِر (Becker,1981) اظهار نموده است كه دليل بخشي از توسعه‌ بوديسم سرزمين پاك[8] در چين، چه بسا تجربه‌هاي نزديك به مرگ بوده باشد. گزارش يك هندو از تجربه نزديك به مرگ، مبيّن آن است كه تجربه‌گر در بهشتي كه بر پشت يك گاو قرار داشته وارد شده است. (Ferris, 1991)

بنا به تصريح مورو (Mauro,1992)، «هنديان شرق [هندوها] گاهي اوقات بهشت را به مثابه نوعي نظام ديوان‌سالاري عظيم تلقي مي‌كنند و بارها گزارش كرده‌اند كه به خاطر اشتباهات اداري از آنجا بازگردانده شده‌اند.» و اين در حالي است كه تجربه‌گران ژاپني، رؤيت تصاوير نمادين نظير رودخانه‌هاي تاريك و طولاني و گل‌هاي زيبا را گزارش مي‌كنند. (p. 57) در خلال تجربه نزديك به مرگ، تجربه‌گران بودايي از مشاهده شخصيت‌هاي بودايي و هندوها از رؤيت كريشنا سخن مي‌گويند. (Rawlings, 1978; Ring, 1980; Talbot, 1991)  تفاوت ميان تجربه‌هاي نزديك به مرگ بوداييان و هندوها، عموماً معطوف به موقعيت حيات پس از مرگ و شخصيت‌هايي است كه تجربه‌گر، مواجهه با آنها را گزارش نموده است.

تجربه‌گران بودايي و هندو ممكن است تفاسير مختلفي از تجربه‌هاي خاص خودشان ارائه دهند، اما اين تجربه‌ها با ساير مراحل، ويژگي‌ها، اقسام و انواعي كه صاحبان تجربه‌هاي نزديك به مرگ در ساير فرهنگ‌ها و اديان گزارش نموده‌اند، سازگار است. برخي از بوداييان و هندوها، تجربه‌هاي نزديك به مرگ را به مثابه ارائه چشم‌اندازهايي از حيات پس از مرگ تفسير مي‌كنند كه مشابه چشم‌اندازهاي منسوب به برخي از تجربه‌هاي ديني شرقي در باب مرگ و حيات پس از آن است. بكر(1984)  بيان مي‌كند كه «شهودات مكاشفه‌اي و احتضاري[35] بودايي ژاپن باستان، بسيار شبيه شهودات نزديك به مرگ و احتضاري [يك] آمريكايي مدرن است.» (p. 51)كتاب تبتي مردگان (1973)، به شرح و توضيح «باردو»[36] به عنوان سه مرحله حالت برزخي بدون كالبد [كه] متعاقب مرگ [براي فرد درگذشته آشكار مي‌شود] مي‌پردازد. در نخستين مرحله، فرد مرده «نور شفاف خيره كنندة ناشي از حقيقتي ناب» را مشاهده مي‌كند. در دومين مرحله، وي با سلسله‌اي از «خدايان» مواجهه مي‌يابد. در سومين مرحله، فرد مرده مبتني بر اعمال گذشتة خود، توسط «دارما راجا[37] ؛ پادشاه و قاضي مردگان» مورد قضاوت قرار مي‌گيرد. (Grof & Grof, 1980)  اين مراحل، مضموناً مشابه ديگر تجربه‌هاي نزديك به مرگ گزارش شده در ساير اديان و فرهنگ‌ها است. اين مشابهت‌ها شامل طي سطوحي نظير عبور از طريق تونل، مشاهدات ناظر به نور ناب، ملاقات با موجودات مجرد، توان تجسمات عِلوي يا تجربه خروج از كالبد و قضاوت درباره زندگي فرد است. (Becker, 1985)

 

اسلام

مرگ در باور اسلامي عبارت است از انقطاع حيات بيولوژيكي و سكني گزيدن روح در قبر تا روز قيامت. برخي از مسلمانان بر اين باورند كه ارواح نيكوكار [در فاصله ميان مرگ و روز قيامت] جلواتي از خداوند[38] و ارواح شرير، دوزخي را كه در انتظار آنان است، مشاهده مي‌كنند. مسلمانان معتقدند كه  در فاصله ميان مرگ تا روز جزا، روح در وضعيت «خوابي عميق[9] »[39] به سر مي‌برد و تنها به رؤيت جلوه‌هايي از ابديت كه [مشاهده آنها براي او] ميسر است، بار مي‌يابد. [10] (Galloway, 1991; Johnson & McGee, 1991)

ايمان به زندگي پس از مرگ ـ صرف نظر از انواع باورهاي ديني ـ مبتني بر اعتقاد به يگانگي خداوند و باور به روز جزا و رستاخيز است. در آن روز، روح به واسطه اعمالي كه در زندگي انجام داده است مورد قضاوت قرار مي‌گيرد و بر اين اساس، يا اجازه ورود به بهشت و درك حضور خداوند به او داده مي‌شود يا براي مدتي به دوزخ افكنده مي‌شود تا طهارت يابد و يا آنكه به مجازات خلود در آتش محكوم مي‌شود. اغلب مسلمانان بر اين باورند كه هيچ مسلماني جز پس از طي دوره‌اي از پالايش، به بهشت نائل نمي‌شود. (Johnson & McGee, 1991; Smith, J. 1991)

مسلمانان [نيز] گزارش داده‌اند كه تجربه‌هاي نزديك به مرگ داشته اند. (Flynn, 1986; Rawlings, 1978)   اين افراد ، رؤيت و ملاقات با ارواحي مشخص را گزارش داده‌اند.(Flynn, 1986; Rawlings, 1978) اين امر، حاكي از انطباق ميان يك نص اسلامي (كه بيان مي‌كند: ارواح مؤمنان در بهشت به تازه واردان خوش آمد مي‌گويند) و گزارش‌هايي است كه در آنها افرادي مشاهده شده‌اند كه در انتظار تازه درگذشتگان بوده‌اند.(Holck, 1980; Moody, 1975, 1977; Morse, 1990; Ring, 1985) در تجربه‌هاي نزديك به مرگ مسلمانان، وجود نور، حاكي از «الله» است، در حالي‌كه در اديان ديگر نور ممكن است تحت عنوان خداوند(God) شناخته شود. (Ring, 1985)

برخي از مسلمانان تجربه نزديك به مرگ را به دليل شباهت اين تجربه با مشاهدات ديني [حضرت] محمد[ص] و انتظار آنان از مواجهه با حيات پس از مرگ، تحت عنوان نگاه اجماليِ محتملي به زندگي پس از مرگ تفسير مي‌كنند. (Ring, 1985; Zaleski, 1987) اسطوره‌اي اسلامي[11] ، «معراج شبانه» [حضرت] محمد[ص] را تجربة گذر او از قلمروهاي حيات پس از مرگ مي‌داند كه در آنجا وي با ارواح درگذشتگان مواجهه يافت، بهشت و دوزخ را مشاهده نمود و با خداوند نجوا كرد. (Couliano, 1991; Grof & Grof, 1980, Zaleski, 1987)

يهوديت

دين يهود، به جاي توجه به حيات پس از مرگ، عموماً معطوف به زندگي اين جهاني است. اگرچه يهوديت تأييد مي‌كند كه حيات روح به هنگام مرگ جسم پايان نمي‌پذيرد، اما اين پاسخ يهوديت، عطف توجه به يك زندگي معنادار است و نه تأمل بر روي حيات پس از مرگ. بنا به تصريح البا (Elbâ,1906)، كتاب مقدس يهوديان بيان مي‌كند كه اعمال صورت‌بسته در زندگي فعلي، موجبات پاسداشت فرد نيكوكار و توبيخ شخص گناهكار را فراهم خواهد آورد. اين مطلب خاصّتاً مفهوم حيات پس از مرگ را مورد عنايت قرار نمي‌دهد. اگرچه كتاب مقدس يهود، صريحاً [مفهوم] جاودانگي را مطمح نظر قرار نمي‌دهد اما يهوديت سنتي بر آن است كه جاودانگي، متعاقب داوري خداوند درباره ارزش زندگي انسان‌ها، معاد جسم و روح را موجب خواهد شد. يهوديت اصلاح شده[12] معتقد است كه معاد صرفاً شامل روح است [و نه جسم]. يهوديان معتقدند كه زندگي و مرگ آنان تنها يك بار اتفاق مي‌افتد.(Ponn, 1991)

از آنجا كه هيچ بحثي در باب حيات پس از مرگ در كتاب مقدس يهود وجود ندارد، هيچ عقيدة ديني رسمي مربوط به اين موضوع در يهوديت وجود ندارد. اما بنا به گفته پان (Ponn,1991)، بسياري از يهوديان معتقدند كه ارواح انساني در حضور خداوند مسئول انجام كارهايي خواهند بود كه در زندگي فعلي انجام شده است. بسياري از يهوديان معتقدند كه پس از مرگ به اعضاي خانواده خود در بهشت باز خواهند پيوست. باور آنان در رابطه با ماهيت محبت خداوند، منافي مجازاتي آزارگرانه در جهنم است. ورود به بهشت از رهگذر حيات پرهيزگارانه و اصلاح مسير زندگي[40] صورت مي‌بندد. بهشت، جايگاهي تلقي مي‌شود كه در آن اضطراب و رنج پايان مي‌يابد.(Galloway, 1991; Johnson & McGee, 1991)

تجربه‌هاي نزديك به مرگ متعددي از جانب مؤمنان يهودي گزارش شده است. باربارا هريس[41] پزشك يهودي، بيان مي‌‌كند كه از سال1975 تاكنون، چندين مورد تجربه نزديك به مرگ داشته است. كتاب هريس و بَسكِم[42] با عنوان «چرخش كامل ـ تجربه نزديك به مرگ و ماوراء»[43]، روايتي از تجربه‌هاي نزديك به مرگ هريس است. يهودياني كه تجربه نزديك به مرگ داشته‌اند، مشاهدات و تجربياتي مشابه تجربيات ساير مؤمنان و معتقدان به معنويت را بازگو نموده‌اند. اين افراد بيان مي‌كنند كه در خلال تجربه نزديك به مرگ، در حضور وجودي نوراني قررا دارند و زندگي خود را مورد قضاوت قرار مي‌دهند. (Harris & Bascom, 1990)  اين تجربه مشابه اين باور يهودي است كه آنچه در زندگي اهميت دارد، التزام به مسئوليت‌هاي زندگي‌اي پربار و معنادار است. بسياري از صاحبان تجربه‌هاي نزديك به مرگ، ملاقات با اعضاي [از پيش درگذشته] خانواده را گزارش مي‌كنند. اين گزارش‌ها با اين باور يهودي كه آنان پس از مرگ، به اعضاي خانواده خود در بهشت بازخواهند پيوست، سازگار است. (Galloway, 1991; Johnson & McGee, 1991; Moody, 1975, 1977, 1980; Ring, 1980, 1985)

مسيحيت

مسيحيان امروزي در باب اين باور خود كه مسيح پسر خداوند است و حياتي پس از مرگ وجود دارد، متفق‌القولند. آنان بر اين باورند كه به مجرد مرگ، در محضر خداوند حاضر شده و مورد قضاوت قرار مي‌گيرند. بنابه گفته اسميت(1991)، «متعاقب مرگ، حيات انسان به نحو تمام و كامل به ساحت ماوراء‌الطبيعي باز گردانده مي‌شود»(p. 355) بنيادگرايان و محافظه‌كاران، كتاب مقدس(1952) را تحت‌اللفظي تفسير مي‌كنند و معتقدند كه بهشت و جهنمي ويژه وجود دارد و تنها مسيحيان به بهشت راه داده مي‌شوند. مابقي انسان‌ها محكوم به جهنم‌اند. ساير مسيحيان با نظر به زبان و فرهنگ مقارن با نگارش كتاب مقدس، متن مقدس را اغلب به نحو مجازي و نمادين معنا مي‌كنند. [بر اين مبنا] بهشت و جهنم به مثابه «حالتي» نظير شادي يا آرامش تلقي مي‌شود و نه يك مكان معين. صرف نظر از اينكه آيا باورهاي ناظر  به حيات پس از مرگ، محافظه‌كارانه و يا ليبرال تفسير مي‌شود، يك مسيحي معتقد است كه مرگ او يك بار اتفاق مي‌افتد و پس از آن، روح مورد قضاوت قرار مي‌گيرد و آنگاه تا ابد در [قلمرو] حيات پس از مرگ موجوديت خواهد داشت. (Galloway, 1991; Johnson & McGee, 1991) «براي انسان‌ها مقرر شده است تا يك بار بميرند و پس از آن داوري فرا مي‌رسد.» (رساله به عبرانيان27:9)

ظاهراً تجربه‌هاي نزديك به مرگ به عنوان رخدادي فوق طبيعي، براي مسيحيان رويدادي شناخته شده است. بيچتل، چن، پيرس و وُكر (Bechtel, Chen, Pierce & Walker,1992) بيان مي‌كنند كه 98درصد روحانيوني را كه مورد بررسي قرار داده‌اند، با پديدة نزديك به مرگ آشنا بودند و تقريباً نيمي از آنان در كليسا به حضّاري كه تجربه نزديك به مرگ داشته‌اند، مشاوره داده‌اند. همنوا با ساير تفاسير ديني از تجربه نزديك به مرگ، مسيحيان نيز مواجهه با شخصيت‌هاي مذهبي نظير عيسي، مريم يا فرشتگان را گزارش مي‌كنند. (Flynn, 1986, Moody, 1977, 1988; Morse, 1990, Ring, 1980, 1985) تجربه‌گران، تجربيات خروج از كالبد، ملاقات با موجودات روحاني قابل تشخيص، حركت به سوي نور درخشنده و احساسي از حضور در پيشگاه انرژي عشقي نامشروط به هنگام قضاوت درباره زندگي خود را به نحو مشابه گزارش مي‌كنند. (Moody, 1975, Morse, 1990)

برخي از مسيحيان، تجربه نزديك به مرگ را به عنوان نيرنگي شيطاني انكار مي‌كنند. آنان معتقدند كه تمام تجربه نزديك به مرگ، خدعه شيطان براي بازداشتن مؤمنان از تعاليم مسيحيت و سوق دادن آنها به سوي معصيت است. (Harpur, 1992) ساير مسيحيان، تجربه نزديك به مرگ را به مثابه نگاهي اجمالي به مرتبه‌اي از حيات پس از مرگ كه ممكن است پيش از قضاوت آن جهانيِ خداوند قرار داشته باشد، تفسير مي‌كنند. تجربه‌هاي نزديك به مرگ و تجربه‌هايي مشابه وضعيت ديگرگون اينگونه تجربه‌ها در كتاب مقدس به ثبت رسيده است.(1952) اين تجربه‌ها تحت عنوان تجربه‌هاي شريرانه و گناه‌آلود گزارش نشده است. نويسندگان كتاب مقدس، مشاهدات ناظر به رؤيت انوار درخشنده، مرور زندگي، حضور عشق نامشروط خداوند و مشاهدة بهشت و جهنم توسط شخصيت‌هايي از كتاب مقدس كه در آستانه مرگ بوده‌اند را به ثبت رسانده‌اند. (Morse, 1990; Rawlings, 1978) پولس رسول در نامه خود به كُرنتيان(رساله دوم به كرنتيان10:12-1)  «مشاهده‌اي» را كه داشته است، گزارش مي‌كند. اين مشاهده به مفاد تجربه نزديك به مرگ شباهت دارد. اين رؤيا شامل «صعود پولس به بهشت براي يك ملاقات» و «شنيدن چيزهاي فوق‌العاده حيرت‌انگيزي است كه توان انسان از توصيف يا به لفظ در آوردن آنها فرومي‌ماند.» صاحبان تجربه‌هاي نزديك به مرگ، متفقاً  دشواري تبيين لفظي آنچه كه تجربه كرده‌اند را بيان مي‌كنند. تأثير اين تجربه بر روي پولس، [متضمن] تثبيتي شخصي[44] و اعتماد به نفس در انجام وظيفه‌اش بود. (Hunter, 1985; Living Bible, 1971)

به گفته فلين (Flynn,1986) براي بسياري از تجربه‌گران، «تجربه نزديك به مرگ، مُثبِت يگانگي و اهميت[45] و ضرورت مسيح است، اما به نحوي جهان‌شمول كه ارزش ساير سنت‌هاي ديني را نفي نمي‌كند يا آنها تقليل نمي‌دهد…[اين تجربه] كوته‌فكري[46] و ساير موانع را درخواهد ‌نورديد و پرتوي پرنفوذ و اثرگذار از روشنايي[47] بر گوهر حقيقت مي‌افكند و بدان معناست كه مسيح از آنِ همه انسان‌ها است.» (p. 80) رينگ(1985) تفسيرهاي فلين را در نتيجه‌گيري‌هايش راجع به نگرش معنوي‌ جهان‌شمول تجربه‌گران پس از تجربه‌هاي نزديك به مرگ مورد تأييد قرار مي‌دهد. او دريافت كه متعاقب تجربه نزديك به مرگ، تجربه‌گر مسيحي «به نوعي جهان‌بيني ديني تمايل مي‌يابد كه ممكن است دربردارندة نظرگاه سنتي مسيحي و در عين حال متعالي‌تر از آن باشد.» (p. 147)

آيين مورمون[13]

مرگ در آيين مورمون، نه تنها پايان موجوديت فرد تلقي نمي‌شود بلكه سرآغاز موجوديت جديد همان شخص به شمار مي‌رود. مورمون‌ها معتقدند كه آنان هميشه زنده بوده‌اند و همواره به عنوان شخصي واحد، ـ[و]   نه هرگز به عنوان شخصي ديگر و يا در شكل زندگي‌اي ديگر ـ خواهند زيست. (Eyre, 1991: p. 139) پيروان «كليساي عيسي مسيح قدسيان جديد»[48]، از مرگ يك عزيز افسرده مي‌شوند اما از اين اعتقاد كه به مجرد مرگ، در ادامه فرآيند پيشرفت در دانش و انتظارِ آمدن ساير اعضاي خانواده، معاد كالبد فيزيكي و داوري نهايي، روح در يك جهان روحي با خداوند متحد مي‌شود، تسلي مي‌يابند. باور به حيات پس از مرگ، بخش ضروري ايمان پيروان «كليساي قدسيان جديد» است.

در آيين مورمون تنها «فرزندان تباهي»[49] ـ مسيحيان سابقي كه به كليسا خيانت كرده‌اند ـ مستوجب مجازات ابدي‌اند. ساير افراد دست‌كم از ورود به بهشتي كوچكتر موسوم به «ساحت مهجوري[14] »[50] خاطر جمع‌اند؛ جايي كه فرد، براي هميشه [در آنجا] جداي از خداوند به سر مي‌برد. با ايمان‌ترين افراد، به «ساحت آسماني»[51] دست مي‌يابند، جايي كه آنان در آنجا بي‌واسطه با خداوند نجوا مي‌كنند و چه بسا نهايتاً خودشان به [يكي از] خدايان بدل شوند و جهان‌هاي جديدي را با [كمك] اعقاب روحاني خود آباد سازند. [15] كليساي مورمون، تنها كليسايي است كه واجد يك «تور ايمني»[52] است. هر روحي كه انجيل عيسي مسيح در زندگي به گوش او نخورده باشد، پيش از روز داوري، فرصتي به او در بهشت اعطا خواهد شد تا آن را بشنود و چنانچه روح، آموزه‌هاي انجيل را پذيرفت، از جانب خداوند به موهبت‌هاي مشابه [موهبت‌هاي ساير مسيحيان] دست خواهد يافت. (Staff, 1992: p. 74)

قضاوتي كه مومون‌هاي واجد تجربه نزديك به مرگ در خلال اين تجربه گزارش‌ مي‌كنند، اساساً نوعي خودْداوري است. اين خودداوري مشابه[ساير] گزارش‌هاي ناظر به مرور زندگي و خودداوري در تجربه‌هاي نزديك به مرگ است. تجربه‌گران گزارش مي‌دهند كه ناظر بازبيني وسيعي از تمام زندگي خود هستند و متعاقب آن، مادامي كه مستغرق در «عشق نامشروطِ» موجود نوراني هستند، اعمال خود را مورد قضاوت قرار مي‌دهند. پس از اين قضاوت، روح فرد، به ديگراني كه او را بيشتر دوست مي‌دارند، مي‌پردازد. (Eyre, 1991)همنوا با بسياري از گروه‌هاي ديني، مورمون‌هاي واجد تجربه نزديك به مرگ [نيز] متفقاً ملاقات با اعضاي درگذشتة خانواده و حضور در پيشگاه موجود نوراني را ـ كه آنان وي را خدا مي نامند ـ گزارش مي‌كنند. اما برخي مورمون‌هاي صاحب تجربه نزديك به مرگ، دو رويداد به ظاهر متفاوت با [گزارش] تجربه‌گران غير مورمون را [نيز] گزارش مي‌كنند. آنان بيان مي‌كنند كه از ايشان خواسته شده است تا به هنگام بازگشت به زندگي با كمك شخصيت يا شخصيت‌هايي كه در خلال تجربه‌هاي خود با آنان مواجهه يافته‌اند، كارهايي را در اين جهان سامان دهند. آنان همچنين بيان مي‌كنند كه از جانب موجوداتِ «آن جهاني»، آموزش‌‌هاي مذهبي و غير مذهبي دريافت مي‌كنند. (Lundahl, 1982)

بنابه تصريح لاندل (Lundahl,1982)، پيروان «كليساي عيسي مسيح قديسان آخرالزمان»، به نسبت سرانة [جمعيتي] مذهبشان، تعداد بالايي از تجربه‌هاي نزديك به مرگ را گزارش مي‌كنند. اين آمار بالاي گزارش تجربه‌هاي نزديك به مرگ، محتملا ناشي از ارزش‌هاي اجتماعي «قديسان آخرالزمان» است كه بسيار صريح‌تر از اغلب گروه‌هاي اجتماعي، افراد را به سهيم شدن در تجربه‌هاي نزديك به مرگ خود ترغيب مي‌كنند. (p.166) مورمون‌ها تجربه‌هاي نزديك به مرگ را تحت عنوان بخشي از باورهاي مذهبي خود و به مثابه نگاهي اجمالي به حيات پس از مرگ تفسير مي‌كنند.

نتيجه

در اين مقاله، نگارنده آثار جديد ناظر به تجربه‌هاي نزديك به مرگ و برخي از براهين معارض با معقوليت نظريه‌هاي فروكاهشي و موافق با معقوليت نظريه‌هاي فراشخصيتي مربوط به تجربه‌هاي نزديك به مرگ را مورد بحث و بررسي قرار داد.

نگارنده همچنين اجمالي در باب آگاهي انسان از حيات پس از مرگ، باورهاي ديني معطوف به مرگ و حيات پس از آن و تفاسير گروه‌هاي مختلف ديني از تجربه‌هاي نزديك به مرگ را عرضه نمود. نگارنده بر آن است كه سازگاري موجود ميان گزارش‌هاي بي‌شمار ناظر به تجربه‌هاي نزديك به مرگ، فارغ از باورهاي مذهبي و مشابهت موجود ميان تجربه‌هاي نزديك به مرگ و تجربه‌هاي ديني گزارش شده، برهان معقولي دالّ بر نظريه‌هاي فراشخصيتي ناظر به اين تجربيات فراهم مي‌آورد.

در سرتاسر تاريخ، بوداييان، هندوها، مسلمانان، يهوديان، مسيحيان و مورمون‌ها، همگي از سرگذراندن تجربه‌هاي نزديك به مرگ را گزارش داده‌اند. اين تجربه‌ها شبيه برخي از مشاهدات يا سفرهاي ناظر به حيات پس از مرگ است كه در برخي از متون مقدس اين اديان شرح داده شده است. بسياري معتقدند: توضيحات تجربه‌هاي نزديك به مرگ از سوي پيروان اين گروه‌هاي ديني، حاكي از نگاهي اجمالي به حيات پس از مرگ است و ظاهراً اين نگاه اجمالي با تفسير هر گروه ديني از حيات پس از مرگ، سازگار است. اما برخي از رهبران ديني باور ندارند كه تجربه‌گر، هنگامي كه داشتن تجربه‌اي نزديك به مرگ را گزارش مي‌كند، مسلّماً مرده بوده و [مجددا] به زندگي بازگشته است. آنان اين تجربيات را تحت عنوان مشاهدات پيشامرگيِ[53] ناظر به حالت زودگذري قبل از مرگ و دادرسي نهايي افراد تفسير مي‌كنند.

به دليل ماهيت انفسي تجربه‌هاي نزديك به مرگ، هيچ برهان قاطعي نمي‌تواند وجود داشته باشد كه اين تجربيات را مشاهداتي ناظر به حيات پس از مرگ به شمار آورد. اما گزارش‌هاي مربوط به تجربه‌هاي خروج از كالبد، تجربه‌هاي نزديك به مرگ كودكان و تغييرات قابل توجه در زندگي صاحبان تجربه‌هاي نزديك به مرگ پس از سرگذراندن اين تجربه، مؤيد امكان صحت اين نظريه است. (Moody, 1988; Morse, 1990; Ring, 1985) به دليل ماهيت فراشخصيتي تجربه‌هاي نزديك به مرگ، گاهي اوقات بيان شده كه توصيف اين تجربه در قالب كلمات دشوار است. تجربه‌گران بيان مي‌كنند كه كلمات شايسته‌اي براي توصيف دقيق تجربياتشان وجود ندارد. براين اساس، آنان اين تجربه را با استفاده از كلمات، عبارات و استعاراتي تفسير مي‌كنند كه انعكاس دهندة پيش‌زمينه‌ها و تجربيات مذهبي ـ فرهنگي آنان است.

تجربه‌هاي نزديك به مرگِ افراد واجد اعتقادات گونه‌گون، با بسياري از باورهاي ديني مربوط به حيات پس از مرگ سازگار است و [حال آنكه] با شالودة سنت‌هاي مذهبي اين افراد سرِ سازش ندارد. به نظر مي‌رسد توصيفات اقسام «عرفاني»، «غير شخصي» و «فراهوشياريِ» تجربه‌هاي نزديك به مرگ و دسته‌بندي «خود‌رؤيت» و «استعلايي» اين تجربيات، مربوط به سطوح احساس متعالي آگاهي وابسته به برخي شعائر مذهبي است. اما تغيير جهت دادن از يك شيوة مذهبي نهادينه به سوي نوعي نگرش معنوي جهان‌شمول، ممكن است بر روي عادات مذهبي برخي از تجربه‌گران تأثيرگذار باشد. بسياري ترجيح مي‌دهند تا حس جديدشان از معنويت جهان‌شمول را در قالب دين گذشته خود به كار گيرند  اما بسياري از تجربه‌گران رهسپار آييني مي‌شوند كه با دانش جديد‌الحصول آنان تجانس بيشتري دارد يا آنكه ترجيح مي‌دهند معنويت خود را از طريق شعائر و شيوه‌هاي غيرمذهبي به كار بندند.

بنابه گفته رينگ (1985) بسياري از صاحبان تجربه‌هاي نزديك به مرگ تلاش دارند تا دريافت جديدشان از معنويت را در زندگي‌ خود مداخله دهند. اين امر پاره‌اي از محدوديت‌هاي ناشي از كوته‌نظري مذهبي را از ميان برمي‌چيند. براي بسياري از تجربه‌گران، عضويت در يك گروه مذهبي خاص، از پرداختن به يك زندگي معنوي‌تر كه مبتني بر اصول مذهبي خاصي نيست، كم اهميت‌تر شده است. اما برخي تجربه‌گران ترجيح مي‌دهند به منظور به كار بستن معنويت جديد خود، در يك دين نهادينه باقي بمانند يا در آن فعال شوند. بنابراين، در اين مورد سعة‌صدر گروه‌هاي ديني در قبال افرادي كه تجربه‌هاي نزديك به مرگ را گزارش مي‌كنند و پرهيز از محكوميت اين پديده تحت عنوان انحراف مذهبي، مهم مي‌نمايد.

ياداشت‌هاي مترجم:

[1]. مِلانِزی(Melanesia) نام ناحیه‌ای است که از کناره غربی اقیانوس آرام شرقی تا دریای آرافورا در شمال و شمال شرقی استرالیا ادامه دارد. نام ملانزی که از دو واژه یونانی مِلاس (μέλας) به معناي «سیاه» و ندوس (νῆσος) به معناي«جزیره» تشکیل شده و نخستین بار در سال ۱۸۳۲ توسط ژول دومان دورویل برای تعریف تمایز جغرافیایی و قومی این گروه از جزایر نسبت به جزایر پلی‌نزی و میکرونزی استفاده شد. برخي از جزاير اين ناحيه عبارتند از: مجمع‌الجزایر بیسمارک، فیجی، کالدونیای جدید،گینه نو، جزایر سلیمان و جزایر مالوک .

[2]. میکرونِزی(Micronesia) یکی از مناطق قارهٔ اقیانوسیه است. میکرونزی شامل صدها جزیره کوچک در اقیانوس آرام می‌شود كه برخي از آنها عبارتند از: گوآم ، کیریباتی ، جزایر مارشال ،  جزایر ماریانای شمالی ، ایالات فدرال میکرونزی  ، نائورو و پالائو.

[3]. ريموند مودي پس از ذكر ويژگي‌هاي نه‌گانه، ويژگي ديگري را نيز ذكر نموده كه مؤلف مقاله آن را به عنوان ويژگي دهم ذكر كرده است و شايد بهتر بود كه آن را جداي از ويژگي‌هاي نه‌گانه ذكر مي‌نمود.

[4]. ظاهراً مؤلف ميان دو مفهوم خدا (God) و الله تفاوت قائل است اما توضيحي در اين‌باره ارائه نمي‌دهد، لكن به نظر مي‌رسد كه مسماي الله را اختصاصاً خداي مسلمانان تلقي نموده است. اين تفاوت در همين نوشتار در بخش مربوط به تجربه‌هاي نزديك به مرگ مسلمانان نيز مد نظر مؤلف بوده است.

[5]. مراد گذشت كُند زمان است.

[6]. در علم طب،توهمات خودرؤيت يا اتواسكوپيك (Autoscopic hallucinations) به توهماتي اطلاق مي‌شود كه در آنها تصوير خودشخص در فضاي ديد او انعكاس مي‌يابد و از اين طريق، او خود را همانند ساير افراد مشاهده مي‌كند. اين تجربه گاهي در رابطه با سردردهاي ميگرني و غش حادث مي‌شود. (نك: مودي، ريموند(1373)، نور‌آنسوي، ترجمه حسين جليليان، تهران: جمال‌الحق، صص142ـ131)

[7]. روش تحليل آماري «چي دو» يا آزمون مربع کای(chi-square method)، یکی از آزمون‌های آماری است که به منظور بررسی تطابق یک توزیع تخمین زده شده با یک توزیع واقعی به کار می رود.

[8]. بوديزمِ سرزمين پاك (Pure Land Buddhism)، يكي از مكاتب بودايي در چين و ژاپن است كه در قرن دوم ميلادي هواداران فراواني داشته است. اين مكتب در باب رشد و تعالي افراد عادي و عامي توجه شاياني از خود نشان داده است. شباهت‌هايي را مي‌توان ميان گزارش‌هاي ناظر به تجربه‌هاي نزديك به مرگ و برخي تجربه‌هاي عرفاني اين سنت بودايي مورد بررسي قرار داد. در برخي از متون مقدس اين مكتب نظير سوترة «اميتايور ـ ديانه» و «سوكا ـ و تي ويوهه»، «بوداي فروغ بي‌پايان» در لحظه مرگ ظاهر مي‌شود تا مقدم محتضران را به سرزمين پاك بودا خوش‌آمد گويد.

[9]. اين عبارت را «خوابي عاري از رؤيا» نيز مي‌توان معنا كرد.

[10]. نبايد از نظر دور داشت كه اظهارنظرها و مستندات مؤلف درباره اسلام، بالطبع برگرفته از مطالعات دين‌پژوهان غربي است كه آنان نيز عموماً اسلام سُني ناظر به عقايد اشعري را مطمح نظر قرار مي‌دهند. علاوه بر اين، سوء برداشت غربي‌ها در تفسير آموزه‌هاي اسلامي و عدم توجه به ديدگاه‌هاي مختلف در ميان مذاهب اسلامي نيز كم و بيش در مطالعات آنان به چشم مي‌خورد كه برخي توضيحات مؤلف در اين بخش از مصاديق اين نقيصه به شمار مي‌رود.

[11]. بديهي است كه در متون اسلامي، ماجراي معراج پيامبر اكرم(ص) هرگز به عنوان يك اسطوره مدنظر نبوده است.

[12]. يهوديت اصلاح شده (Reformed Jew) كه پس از قرون وسطي، در بستر عصر روشنگري نضج  يافت، در پي تأليف يهوديت سنتي با  ملزومات جهان مدرن است. جريان اصلاحات در يهوديت با جرح و تعديل بسياري از عقايد و آداب يهوديت سنتي همراه بود؛ از جمله اين‌كه يهوديان در هر كشوري كه زندگي مي‌كنند، آنجا وطن آنان خواهد بود و ديگر نيازي به تشكيل كشور مستقل يهودي وجود ندارد.

[13]. آيين مورمون يكي از انشعابات مسيحيت در قرن نوزدهم به شمار مي‌رود. بنيان‌گذار اين آيين، جوزف اسميت(1805ـ1844) در سال 1830 ادعا كرد كه كتابي نامكشوف از عهد عتيق را كه به زبان مصري اصلاح شده نگاشته شده بوده است را كشف و با استفاده از عينكي اسرارآميز ترجمه كرده است. وي پس از اين، طرحي نو در آيين مسيحت افكند و با تفسير دوباره بسياري از اصول پديرفته شده مسيحيت و نيز طرح آداب و مناسك جديد ، كاملا از جريان راست‌كيشي مسيحي فاصله گرفت.

مورمونيسم شكل كاملا آمريكايي هزاره‌گرايي است. مطابق آموزه‌هاي اين آيين، عيسي مسيح بر نخستين مهاجران آمريكا ظاهر شده، آنجا اورشليم جديدي بنياد خواهد نهاد. «كليساي عيسي مسيح قديسان آخرالزمان»(Church of Jesus Christ of the Latter-day) كه كليساي رسمي مورمون‌ها به شمار مي‌رود، بر اساس سلسله مراتبي مفصل و پيچيده‌ اداره مي‌شود. مورمورن‌ها از مصرف مشروبان الكلي و داروهاي محرك مي‌پرهيزند و دو سال خدمت رايگان براي كليسا انجام مي‌دهند. در اين‌باره نك: هينلز، جان آر، فرهنگ اديان جهان، ترجمه گروه مترجمان، قم، مرگز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، 1386، صص609-610 و نيز اسمارت، نينيان، تجربه ديني بشر، ترجمه محمد محمدرضايي و ابوالفضل محمودي، تهران، سمت، 1383، ج2،صص266-268.

[14]. در حال حاضر براي واژه telestial در هيچ‌يك از لغت‌نامه‌هاي انگليسي معناي لفظي مشخصي ذكر نشده است، لكن برخي برآنند كه اين واژه از Tele به معناي «دور» اشتقاق يافته و براين اساس و با توجه به معناي اصطلاحي اين واژه مي‌توان‌ آن را ساحت مهجوري از خداوند تلقي نمود. علاوه براين، عده‌اي ديگر برآنند كه اين واژه از كلمه يونانيTelos به معناي «پايان»، «پُر»، «كامل كردن» و «كمال» اشتقاق يافته  و از آنجا كه ساكنان اين مرتبه از بهشت، آخرين كساني هستند كه پس از پايان كار جهان و اتمام رسالت مسيح در فرجامين‌ْرستاخيز جهان برانگيخته مي‌شوند، قلمرو آنان را «ساحت پاياني» (Telestial Kingdom) لقب داده‌اند.

[15]. مراتب سه‌گانه بهشت در آيين مورمون عبارت‌است از: 1. ساحت آسماني (celestial kingdom) 2. ساحت زميني(terrestrial kingdom) 3. ساحت مهجوري(telestial kingdom). نماد اين سه بهشت به ترتيب عبارتند از خورشيد، ماه و ستارگان. مطابق آموزه‌هاي مورموني، جهاني كه ما اكنون در آن زندگي مي‌كنيم، بخشي از «ساحت مهجوري» است.

پی نوشت ها

[1]  David San Filippo ؛ وي مشاور بهداشت رواني و استاديار دانشگاه ملي لوييس در شيكاگو است. خدمات مشاوره تخصصي او به طور ويژه معطوف به بزرگسالان و به منظور فائق آمدن بر پيامدهاي رشد شخصيتي، آسيب‌رواني (تروما)، اندوه و توان‌بخشي شغلي است. او در انجمن تحقيقاتي كه در راستاي اهداف علمي‌اش تأسيس نموده، در پي توليد نرم‌افزارهايي است كه به منظور ارتقاي سطح زندگي شخصي و كاري افراد طراحي شده است. وب‌سايت او(www.lutz-sanfilippo.com) در بخش كتابخانه، يكي از برجسته‌ترين منابع تحقيق عمومي در باب علوم انساني در زمينه‌هاي فلسفه، روان‌شناسي، جامعه‌شناسي و الهيات است.

[2] reductionist theories

[3] transpersonal theories

[4] reductionism

[5] past-life researcher

[6] difficult to explain

[7] Er

[8] consistency

[9] non-theists

[10] unconditional love

[11] self-judgment

[12] post-incident

[13] tolerance

[14] religious universalism

[15] compression

[16] depersonalized

[17] hyperalert

[18] autoscopic

[19] transcendental

[20] neuroanatomy

[21] positive images

[22] debunking

[23] sense of purpose

[24] sense of direction

[25] universalistically spiritual orientation

[26] spiritual

[27] religious

[28] pharmacological

[29] mortal life

[30] paradise

[31] personal self

[32] areligious

[33] Maurice Rawlings

[34] nature of reality

[35] meditative and deathbed visions

[36] Bardo

[37] Dharma Raja

[38] visions of God

[39] dreamless sleep

[40] repentance

[41] Barbara Harris

[42] Bascom

[43] Full Circle – The Near-Death Experience and Beyond

[44] personal confirmation

[45] centrality

[46] sectarian

[47] a laser beam of Light

[48] Church of Jesus Christ of the Latter-day Saints

[49] sons of perdition

[50] telestial kingdom

[51] celestial kingdom

[52] safety net

[53] pre-death visions

كتابنامه

-Adiswarananda, S. (1991). Hinduism. In C. J. Johnson & M. G. McGee (Eds.), How different religions view death and afterlife (pp. 85-104). Philadelphia, PA: The Charles Press.

-Bechtel, L. J., Chen, A., Pierce, R. A., & Walker, B. A. (1992). Assessment of clergy knowledge and attitudes toward near-death experiences. Journal of Near-Death Studies. 10 (3), pp. 161-170.

-Becker, C. (1981). The centrality of near-death experiences in Chinese Pure Land Buddhism. Anabiosis – The Journal of Near-Death. 1, pp. 154-170.

-Becker, C. (1984, Spring). The Pure Land revisited: Sino-Japanese meditations and near-death experiences of the next world. Anabiosis – The Journal of Near-Death. 4, pp. 51-68.

-Becker, C. (1985, Spring). Views from Tibet: Near-death Experiences and the Book of the Dead.Vital Signs. 4, pp. 2-4.

-Budge E. A. W. (Ed.) (1989). The book of the dead. New York: Arkana.

-Couliano, I. P. (1991). Out of this world – Otherworldly journeys from Gilgamesh to Albert Einstein. Boston, MA: Shambhala.

-DeSpelder, L. A. & Strickland, A. L. (1983). The last dance – encountering death and dying. Palo Alto, CA: Mayfield Publishing.

-Eadie, B. (1992). Embraced by the light. California: Gold Leaf Press.

-Elbâ, L. (1906). Future life in the light of ancient wisdom and modern science. Cambridge: The University Press.

-Eliade, M. & Couliano, I. P. (1991). The Eliade guide to world religions. New York: HarperCollins

-Evans-Wentz, W.Y. (1973). The Tibetan book of the dead. New York: Causeway Books.

-Eyre, R. M. (1991). The Church of Jesus Christ of Latter-day Saints. In C. J. Johnson & M. G. McGee (Eds.), How different religions view death and afterlife (pp. 129-155). Philadelphia, PA: The Charles Press.

-Ferris, T. (1991, December 15). A cosmological event. New York Times. pp. 44-53.

-Flynn, C. P. (1986). After the beyond – Human transformation and the near-death experience. New Jersey: Prentice-Hall.

-Foos-Graber, A. (1989). Deathing: An intelligent alternative for the final moments of life. York Beach, ME: Nicolas-Hays

-Freud, S. (1961). Thoughts for the times on war and death. The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud – Vol XIV. Strachey, J. (Trans.) London: Hogarth Press Ltd.

-Galloway, P. (1991, May 8). Heavens, what’s next? The Orlando Sentinel. pp. E-1,3).

-Gallup, G. (1982). Adventures in immortality: A look beyond the threshold of death. New York: McGraw-Hill.

-Gallup, G. & Castelli, J. (1989). The people’s religion. New York: MacMillan Publishing.

-Greyson, B. (1992, January-March). Encyclopedia Britannica to include near-death experiences Part 1. Vital Signs. p. 2, 6.

-Greyson, B. (1992, April-June). Encyclopedia Britannica to include near-death experiences – Part2. Vital Signs. p. 4, 12.

-Greyson, B. (1992, August-September). Encyclopedia Britannica to include near-death experiences – Part 3. Vital Signs. p. 8, 15.

-Greyson, B. (1992, November-December). Encyclopedia Britannica to include near-death experiences – Part 4. Vital Signs. p. 5, 19.

-Grof, S. & Grof, C. (1980). Beyond death – The gates of consciousness. London: Thames and Hudson Ltd.

-Frank, K. (1982). Dying children. In J. Haber, A. M. Leach, S. M. Schudy, & B. F. Sideleau (Eds.), Comprehensive psychiatric nursing – 2nd Edition. (pp. 1113-1133). New York: McGraw-Hill

-Harpur, T. (1992, April 20). Passage to paradise. Maclean’s. pp. 40-41.

-Harris, B. & Bascom, L. C. (1990). Full circle – The near-death experience and beyond. New York: Pocket Books

-Hick, J. H. (1980). Death and eternal life. San Francisco: Harper & Row.

-Holck, F. H. (1980). Life revisited: Parallels in death experiences. Schneidman (Ed.), E. Death: Current perspectives – 2nd edition. Chapter 42. Palo Alto, CA: Mayfield Publishing.

-Holy Bible – Revised standard version. (1952). New York: American Bible Society.

-Horacek, B.J. (1992, September/October). The darker side of near-death experiences. The Forum. pp.3, 19-20.

-Hunter, E. G. (1985, Winter). The Apostle Paul and the NDE. Vital Signs. 5. (3). pp. 15-16.

-Johnson, C. J. & McGee, M. G. (1991). How different religions view death and afterlife. Philadelphia, PA: The Charles Press.

-Jung, C. (1963). Memories, dreams, reflections. New York: Pantheon Books.

-Kalish, Richard A. (1981). Death, grief, and caring relationships. California: Brooks/Cole Publishing Co.

-Kellehear, A., Heaven P., & Gao, J. (1990, Spring). Community attitudes toward near-death experiences: A Chinese study. Journal of Near-Death Studies. 8, (3). pp. 163-173.

-Kellehear, A. & Irwin, H. (1990). Five minutes after death: A study of beliefs and expectations. Journal of Near-Death Studies. 9, (2). pp. 77-90.

-Klein, A. C. (1991). Buddhism. In C. J. Johnson & M. G. McGee (Eds.), How different religions view death and afterlife (pp. 85-104). Philadelphia, PA: The Charles Press.

-Klenow, D. J. & Bolin, R. C. (1989). Belief in an afterlife: A national survey. Omega. 20. (1). pp. 63-74.

-Kübler-Ross, E. (1991). On life after death. Berkeley, CA: Celestial Arts.

-Lajoie, D. H. & Shapiro, S. I. (1992). Definitions of transpersonal psychology: The first twenty three years. The Journal of Transpersonal Psychology. 24. (2). pp. 79-91.

-Levine, S. (1982). Who dies? An investigation of conscious living and conscious dying. New York: Anchor Books.

-Living Bible. (1971). Wheaton, IL: Tyndale House.

-Lund, D. (1985). Death and consciousness. North Carolina: MacFarland & Co.

-Lundahl (Ed.), C. R. (1982). Near-death experiences of Mormons. A collection of near-death research readings. Chapter 10. Chicago: Nelson-Hall

-Mauro, J. (1992, July/August). Bright lights, big mystery. Psychology Today. pp. 54-57, 80-82.

-Moody, R. (1975). Life after life. New York: Bantam Books.

-Moody, R. (1977). Reflections on life after life. New York: Bantam Books.

-Moody, R. (1980). Questions – Life after death. In E.S. Schneidman (Ed.), Death: Current perspective. Palo Alto, CA: Mayfield Publishing.

-Moody, R. (1988). The light beyond. New York: Bantam Books.

-Morse, M. (1990). Closer to the light. New York: Ivy Books.

-Peay, P. (1991) Back from the grave. Utne Reader, 47, (pp,72-73).

-Plato. (1928). The Republic. New York: C. Scribner’s Sons.

-Ponn, A. L. (1991). Judaism. In C. J. Johnson & M. G. McGee (Eds.), How different religions view death and afterlife (pp. 205-226). Philadelphia, PA: The Charles Press.

-Rawlings, M. (1978). Beyond death’s door. Nashville, TN: Thomas Nelson Religious New Service. (1993, March 13). 90% of U.S. claims a religious affiliation. The Orlando Sentinel. p. C-7.

-Ring, K. (1980). Life at death: A scientific investigation of the near-death experience. New York: Coward, McCann, & Geoghegan.

-Ring, K. (1985). Heading towards Omega – In search of the meaning of the near-death experience. New York: William Morrow.

-Ritchie, G. G. & Sherrill, E. (1978). Return from tomorrow. New Jersey: Chosen Books.

-Sabom, M. B. (1982). Recollections of death – A medical investigation. New York: Harper & Row.

-Sabom, M. B., & Kreutziger, S. (1977). The experience of near-death. Death Education, 1.195-203.

-Sagan, C. (1979). Broca’s brain-Reflections on the romance of science. New York: Random House.

-San Filippo, D. (1998). The Value of the Awareness of Near-Death Experiences for Reducing Fears of Death for Elderly Persons. San Francisco: Saybrook Institute.

-Serdahely, W. J. (1996). Questions for the dying brain hypothesis. Journal of Near-Death Studies, 15 (1), 41-54.

-Siegel, R. K. (1981, January). Accounting for “afterlife” experiences. Psychology Today, pp.65-75.

-Singh, S. C. (1995). “Death from the point of view of the Sikh religion, [On-line] Available://hyperlink.com/weaver/95/25_5/newcom/sikh/death/sikhdeth.htm.

-Smith, H. (1991). The world’s religions. New York: HarperSanFrancisco.

-Sri Guru Granth Sahib (G. S. Talib, Ed. & Trans.; Vols. 1-4). (1985) Columbia, MO: South Asia Books.

-Staff. (1992, April-June). Frightening near-death experiences. Vital Signs, pp. 1-2, 10-11.

-Survey.net. (1997). Survey results: Regarding an “afterlife,” do you believe in. Icorp/InterCommerce Corporation. [On-line] www.survey.net/rlgIr.html.

-Talbot, M. (1991). The holographic universe. New York: HarperPerennial

-Tucci, G. (1958). The religions of Tibet. Los Angeles, CA: University of California Press

-Turner, C. (1994). “Death and burial in Islamic societies,” [On-line] Available: /www.eas.asu.edu/~voegele/bioarchy/said.html#fn0.

-Walsh, R., & Vaughan, F. (1993). On transpersonal definitions. The Journal of Transpersonal Psychology, 25 (2), 199-207.

-Wilson, I. (1987). The after death experience. New York: William Morrow.

-Zaleski, C. (1987). Otherworld journeys. New York: Oxford University Press.

-Zaleski, C. (1996). Evaluating near-death testimony. In L. W. Bailey & J. Yates (Eds.), The near-death experience-A reader (pp. 329-356). New York: Routledge

م. اعتمادی نیا
م. اعتمادی نیا

ثبت نظر