• etemadinia@gmail.com

از گوش به آغوش

از گوش به آغوش

images (3)(جستاري در ايام انزواي صدرالمتالهين شيرازي در قم و كهك)

 اين نوشتار مي‌كوشد تا با نگاهي تاريخي ـ‌ تحليلي به مهمترين و سرنوشت‌سازترين دورة زندگاني و حيات معقول صدرالمتألهين شيرازي، به بررسي نتايج و تبعات اين دوره حساس از سلوك علمي و عملي معمار حكمت متعاليه بپردازد. صدرا از رهگذر اين ايام سرنوشت‌ساز، با فراغت از «قال و قيل علم» و «طاق و رواق مدرسه» در تكاپوي طي اسفار اربعه، به مجاهدت در عرصه جهاد اكبر دل سپرد و از اين طريق با پالايش و تهذيب دستگاه فلسفي خود، طرحي نو در نظام عقلانيت اسلامي درافكند. اين دوره پربار و اثرگذار در نهايت صدرا را متقاعد نمود كه حكمت نظري فارغ از معرفت نفس و حكمت علمي، راهي روشن به كشف رموز و مجهولات هستي نخواهد برد.

پيشخوان

انقلاب در اصول و بروز تحول بنيادين در فلسفة اسلامي كه با ظهور قطب‌الفلاسفه؛ صدر‌المتألهين شيرازي به وقوع پيوست، عمدتا مورد اذعان مخالفان و معاندان او نيز واقع شده است. حركتي كه پس از آن، پويندگان اين طريق از هم‌آوردي در برابر آن و يا ايجاد تحولي جدّي در مرزهايي كه صدرالمتألهين پيشتر به آن‌ها دست يازيده بود، همواره باز مانده‌اند و اغلب به ستايش نبوغ و احيانا شرح و تقرير آثار او، بسنده كرده‌اند.

در مقام بررسي حيات معقول و مرور فراز و نشيب زندگاني اين حكيم متأله، دورة انزوا و عزلت او كه در برخي نواحي شهر قم واقع شده است، به مثابة نقطه عطفي در فرآيند شكل‌گيري نظام فلسفي وي، موجبات شكوفايي حكمت متعاليه صدرايي را فراهم آورد. از اين‌رو دقت نظر و كنكاش در اين بخش از حيات صدر‌المتألهين مي‌تواند به كشف عميق بستر انديشه‌هاي فلسفي او بينجامد. لكن به رغم ضرورت بررسي جدي اين دوره از حيات معمار حكمت متعاليه، متتبعان آثار و انديشه‌هاي فلسفي وي، تاكنون به نحوي دقيق اين بخش از حيات او را مورد بررسي همه جانبه قرار نداده‌اند.[1] براين اساس اين نوشتار مي‌كوشد تا با تتبعي افزون‌تر، ابعاد جديدي از اين دوره پرشكوه را كه كمتر مورد اقبال پژوهشگران قرار گرفته، مطمح نظر قرار دهد.

سال‌شمار زندگي صدرا

از آنجا كه بررسي دقيق ايام انزوا و عزلت صدرالمتألهين در قم نيازمند آن بود كه خواننده در جريان تقدم و تأخر ساير وقايع زندگي او نيز قرار داشته باشد، بنابراين اين بخش به درج اجماليِ سال‌شمار و ترتيب رويدادهاي زندگي وي بسنده نموده و علاقه‌منداني كه مشتاق دانستن جزئيات بيشتري دراين‌باره هستند را به تذكره‌ها و شرح حال نامه‌هايي كه تا كنون در اين موضوع نگاشته شده است، ارجاع مي‌دهد.[2]

ـ تولد: در 979 يا 980 هجري قمري در شيراز.

ـ نشو و نماي علمي و فراگيري مقدمات در شيراز تا سن 21 سالگي.

ـ سفر به قزوين (كه در آن هنگام پايتخت شاه عباس اول بوده است) در سال 1000.

ـ برخي معتقدند در مسير سفر به قزوين در كاشان متوقف مي‌شود و به تلمذ در محضر شاه مرتضي (پدر ملا محسن فيض) و ضياء‌العرفاي رازي مشغول مي‌شود.

ـ ورود به قزوين در سال 1003 (در سن 25 سالگي) و حضور در محضر شيخ بهايي و ميرداماد و كسب فيض از حضور آنان در علوم عقلي و نقلي به مدت 4 سال.

ـ در سال 1006 پايتخت حكومت صفوي از قزوين به اصفهان منتقل شد و اساتيد صدر‌المتألهين يعني شيخ بهايي وميرداماد نيز به اصفهان نقل مكان نمودند و ملاصدرا نيز پس از هجرت به اصفهان به مدت شش سال ديگر در محضر آنان كسب فيض نمود.

ـ مراجعت به شيراز در سال 1012 و اشتغال به مباحث علمي و تعليمات فلسفي.

ـ برخي از هجرت به كاشان پس از دو يا سه سال اقامت در شيراز و ازدواج با دختر استادش، ضياء‌العرفاي رازي در حدود سال 1017 سخن گفته‌اند.

ـ مراجعت دوباره به شيراز و ورود مجدد به حلقة درس و بحث.

ـ سفرهاي موقت به كاشان و قم در خلال اقامت در شيراز به منظور تجديد عهد با زادگاه همسر و مأواي اساتيد سابقش و نيز زيارت بارگاه فاطمه معصومه (س).

ـ شدت مخالفت‌هاي مدعيان علم و عمل در شيراز و اوج فشارهاي روحي در سال 1028.

ـ هجرت به قم و اقامت چندين ساله در شهر قم و قريه كهك در حوالي شهر كه مدت اين اقامت را به دليل مبهم بودن اسناد و قراين تاريخي، از 7 تا 15 سال ذكر كرده‌اند.

ـ مراجعت به شيراز در سال1040 بنا به دعوت امام قلي خان، والي فارس (به جهت تدريس علوم عقلي در مدرسه خان).

ـ وفات در سال 1050 در مسير حركت به سوي مكه و يا بازگشت از سفر حج در بصره.

تأملي در رفت و آمدهاي پيشين به قم و كاشان

در باب چندين بار رفت و آمد صدرالمتألهين به شهر قم (قبل از نقل مكان اصلي او در دهة سوم قرن يازدهم) ديدگاهي مبتني بر اين پيش فرض وجود دارد كه صدرالمتألهين در اوايل سال 1000 به قصد تكميل تحصيلات خود در سفر به قزوين، قبل از ورود به قزوين در كاشان در محضر دو تن از اساتيد اين شهر يعني شاه مرتضي كاشاني (پدر ملامحسن فيض) و ضياءالعرفاي رازي (پدر همسر شاه مرتضي كاشاني) كسب فيض نموده است.[3] اين ديدگاه در ادامه بيان مي‌دارد كه صدرالمتألهين در حدود سال 1017 با «معصومه» دختر استاد خود، ضياءالعرفاي رازي ازدواج كرده است و اين ماجرا هنگامي اتفاق مي‌افتد كه ملاصدرا پس از درك محضر شيخ بهايي و ميرداماد در قزوين و اصفهان، به شيراز مراجعت مي‌كند و پس از چند سال اقامت در شيراز مجددا به كاشان سفر مي‌كند تا در اين شهر ضمن ديدار با اساتيد سابقش به تدريس اشتغال يابد.

مطابق اين ديدگاه، همواره براي صدرالمتألهين انگيزه‌اي قوي براي سفر به كاشان و قم وجود داشته است. چه آن كه اولا مدرس اساتيد برجستة او و ثانيا مسقط‌الرأس همسر و مأواي خانوادة او بوده است. اين ديدگاه به دليل وجود اين انگيزه قوي، از سفرهاي متعدد صدرالمتألهين به قم و كاشان در مراجعت به شيراز پس از ازدواج در كاشان ياد مي‌كند و نيز مي‌افزايد كه برخي از اين سفرها شايد به دليل وجود مخالفت‌ها و ناملايماتي بوده است كه مدعيان علم و عمل در قبال صدرالمتألهين روا مي‌داشتند و چه بسا كه او با نظر به روايت «اذا عمت البلدان الفتن و البلايا فعليكم بقم و حواليها، فان البلايا مدفوع عنها» چندين بار سفر به نواحي مذكور را آزموده تا اين كه لاجرم تصميم به ترك هميشگي شيراز گرفته است.

ماجراي ازدواج صدرالمتألهين با دختر ضياءالعرفا را آيت‌الله مرعشي نجفي در مقدمه خود بر «معادن‌الحكمه»، تأليف علم‌الهدي فرزند ملامحسن فيض نقل كرده است كه مبتني بر پذيرش اين ديدگاه، صدرالمتألهين، همسر خالة فيض كاشاني خواهد بود. اما اين ديدگاه با اشارة صريح فيض در رسالة‌الانصاف و رسالة شرح الصدر ‍(شرح حال خود نوشتة او) كه اولين آشنايي خود با استادش، صدرالمتألهين را پس از بازگشت از سفر حج در شهر قم مي‌داند، همخواني ندارد. چه آنكه بازگشت آنان از سفر حج در سال 1029 واقع شده است و مي‌بايست در حدود سال‌هاي 1030 و 1031 به ديدار صدرا نائل آمده باشد كه از فحواي توصيفات او در بازگويي اين ماجرا مي‌توان دريافت كه او پيش از اين، صدرالمتألهين را نمي‌شناخته است و اگر او همسر خالة او مي‌بود، يقينا طريقة بيان اولين آشنايي و درك محضر صدرالمتألهين صورت ديگري مي‌يافت. [4]

از اين‌رو اين مطلب مي‌تواند شاهدي قابل تأمل در نفي ماجراي ازدواج صدرا با دختر ضياءالعرفا و حتي مسأله شاگردي صدرالمتألهين در محضر اساتيد كاشان به شمار آيد. در اين ميان نبايد از نظر دور داشت كه پذيرش اين ديدگاه الزاما نمي‌تواند نافي حضور صدرا در قم، پيش از هجرت اصلي او به اين شهر باشد چه آنكه به دلايل مختلف نظير برخي روحيات خاص صدرا در تعامل با صاحبان زر و زور و تزوير، بخش‌هاي عمده‌اي از وقايع حيات او در هاله‌اي از ابهام و ترديد واقع شده است؛ به طوري كه درباب بسياري از رويدادهاي زندگي او با جرح و تعديل همه شواهد و قراين، نهايتاً بايد به ابراز نظري متبني بر حدس و گمان بسنده نمود. [5]

خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است

صدرالمتألهين در ابتداي سير علمي خود با سفر به قزوين و بهره‌مندي از دو تن از اساطين علوم عقلي و نقلي دوران، به مجرد انتقال پايتخت از قزوين به اصفهان در سال 1006 (كه با نقل مكان اساتيد او به پايتخت توأمان گرديد) براي درك محضر آنان راهي اصفهان شد كه البته ممكن است اين همراهي با اندكي تأخير صورت پذيرفته باشد. چه آن كه نسخه‌برداري از «رساله معراجيه» ابن سينا را در رمضان 1006 در قزوين انجام داده است[6] كه لاجرم مي‌بايست تا اواخر سال 1006 در قزوين بوده و سپس در اصفهان رحل اقامت افكنده‌ باشد.

در باب مدت اقامت او در اصفهان آراء مختلفي اظهار شده است كه با توجه به شواهد و قراين موجود در باب تاريخ تأليف برخي كتب، رسائل و نامه‌هاي صدرا،‌ به احتمال قريب به يقين، او در حدود 6 سال در اصفهان به تلمذ در محضر اساتيد خود مشغول بوده است.

از جملة اين شواهد تاريخ تصنيف «تفسير آية الكرسي» است كه در حدود سال‌هاي 1021 تا 1024 در قم واقع شده است و از سوي ديگر در يكي از نامه‌هايي كه صدرالمتألهين به ميرداماد نوشته است، از ده، دوازده سال دوري از استاد سخن مي‌گويد[7] و از فحواي نامه برمي‌آيد كه احتمالا اين نامه در اوائل حضور او در قريه كهك نگاشته شده است كه با كسر اين دوره از محدودة تضنيف آية الكرسي مي‌توان دريافت كه تاريخ رجعت او از اصفهان به شيراز احتمالا در حدود سال‌هاي 1010 تا 1012 بوده است و قريب به ده سال پس از اين در شيراز ساكن بوده است.

صدرا در بخشي از مقدمة تفسير آية الكرسي مي‌نويسد: «واني ما رأيت في مدة عمري هذا ـ و قد بلغ سنوة ألي نيف و  أربعين ـ من عنده خبر من علم الآخرة علي وجه تطابق القرآن و الحديث»[8] معناي عبارت «نيف و أربعين» مبيّن آن است كه در زمان نگارش نامه احتمالا در حدود 45 سال (و يا به عبارت صحيح‌تر چهل و اندي) از عمر او گذشته است[9], و با توجه به تاريخ ولادت او كه مطمئنا در سال 979 يا 980 بوده است[10]، تاريخ تصنيف تفسير آية‌الكرسي مي‌تواند بين سال‌هاي 1021 تا 1024 باشد و از آنجا كه در اين اثر خود را متولد شيراز و ساكن قم معرفي كرده است (الشيرازي مولدا والقمي مسكنا) مي‌بايست تاريخ ورود او به قم در محدودة سال‌هاي 1020 تا 1024 بوده باشد.

در مواضع متعددي از آثار صدرا، تصريحاً و يا تلويحاً، مستنداتي دربارة هجرت او به قم و يا به تعبير خود او «في بعض نواحي‌الديار» وجود دارد.مطالبي كه در مقدمه اسفار وجود دارد به روشني بيانگر سختي‌ها و ناملايماتي است كه صدرالمتألهين در وطن خود، شيراز، با آن‌ها دست به گريبان بوده است و موجب شده است تا او با اقتدا به مولاي خود، علي بن ابي‌طالب، صبر و سكوت را بر جنگ و جدل ارجح بداند و دشواري هجرت و انزوا را در طلب يافتن گوهر مقصود و حفظ اسرار الهي بر خود هموار سازد؛

«به واسطة دشمني زمان و عدم ياري دوران، مرا خاموشي فطنت و خشكي طبيعت به پناهگاهي استوار كشاند تا آن كه در يكي از نواحي شهرها (بيرون از شهر) منزوي گشته و با گمنامي و شكسته بالي به گوشه‌اي خزيده و از تمامي آرزوها بريدم، آنگاه با خاطري شكسته، همت را صرف كردم تا واجب را به جا آورم و آنچه را كه پيش از اين در آن زياده‌روي كرده بودم، تلافي و جبران نمايم . در اين صورت نه درسي گفتم و نه كتابي ‌تأليف نمودم…»[11]

با دقت نظر در عبارت «في بعض نواحي الديار» مي‌توان دريافت كه پس از هجرت از شيراز، صدرا  رحل اقامت در كهك افكنده است و نه در شهر قم. اما دراين‌باره استاد علي دواني معتقد است كه ملاصدرا پس از چند سال درس و بحث در قم به جهت رفت و آمدهاي فراوان زائران در اين شهر، به روستاي كهك نقل مكان نموده تا در محيطي آرام و خلوت به رياضات شرعي خود مشغول شود. لكن با توجه به مطلب مذكور در مقدمه اسفار و نيز شواهد فراوان ديگري كه ذكر آن‌ها پس از اين به ميان خواهد آمد، اين مطلب قابل اثبات نيست. استاد علي دواني پيشتر نيز در باب سفرهاي صدرا (قبل از هجرت اصلي به قم) به قم و كاشان، بر اساس نظريه ازدواج او با دختر ضياء‌العرفا، قائل به رفت و آمدهاي متعدد ملاصدرا به قم و كاشان بوده است.[12]

ردپاي شكايت از مدعيان علم و عمل كه شدت عناد آنان، صدرا را وادار به هجرت نموده، در آثار مكتوب صدرالمتألهين به وضوح قابل تشخيص است. در اين‌باره رسالة سه اصل فارغ از آن كه در دوران پس از انزوا و يا قبل از آن به رشتة تحرير درآمده باشد، بدون ترديد در پاسخ به اين مخالفان به ويژه «متشرعان بري از شرع و بندگي و انقياد» به رشته تحرير درآمده است:

«بعضي از دانشمندنمايان پر شر و فساد و متكلمان خارج از منطق صواب و حساب و بيرون از دائره سداد و رشاد، و متشرعان بري از شرع بندگي و انقياد، منحرف از مسلك اعتقاد به مبدأ و معاد، افسار تقليد در سرافكنده، نفي درويشان  شعار خود كرده‌اند و دايما در مذمت حكمت و توحيد و علم راه خدا و تجريد كه مسلك انبيا و اولياست مي‌كوشند و حال در چندين موضع از كتاب و حديث به خوبي مذكور و بخير و فضيلت ممدوح و مشكور است».[13]

صدرالمتألهين در نامه‌هايي كه خطاب به راهنماي روحاني و استاد خود ميرداماد نوشته است نيز به كرات از بي‌وفايي دوران و نامرادي ايام سخن به ميان آورده است:

«و به ساير سوگندنامه‌ها كه اين اقل عبادالله محمد ‌المشتهر به صدرالشيرازي هر چند به قوه وهم و خيال گرد سراپاي اين جهان كثيرالاختلال بر مي‌آيد و در يك يك اشخاص و جزئيات و ابعاض و اجزاي انواع و اصناف اين روزگار نظر مي‌كند، چيزي كه موجب ارتياح روح حزين، كه به فنون آفات و محن مبتلاست و باعث تسلي قلب مسكين كه به صنوف شدايد اين روزگار پر فتن، آماده صد گونه رنج و عناست، گردد، جز ذات قدسيِ…»[14]

وي در پايان همين نامه تصريح مي‌كند:

«و بالجمله از ملاحظة اين احوال و مشاهدة اين مفاسد و اهوال، مجال صبر تنگي گرفت و مرغ روح در قفس تن قلق و اضطراب آغاز نهاد و دل از شئامت اعدا و شماتت حساد و رفاه حال جهله و ارذال و استقامت روزگار ناقصان و جهال و ترفع اداني و اسافل بر اعالي و طعن كج طبعان اشرار بر احرار و ابرار از جان سرآمد و از غايت بيچارگي و دردمندگي و ناكامي به درگاه مسبب الاسباب و مسهل الامور الصعاب ناليدن گرفت و دست اعتصام از غير عروة‌الوثقي و حبل‌المتين ملك علام برداشته، قطع نظر از اعانت و امداد غير موجود حقيقي نموده، بالكليه امر خود را به واجب الوجود بر حق، موكول ساخت و از غير واجب مطلق مأيوس گشت و اين حالت اگر چه به حسب علم حاصل بود، به حسب حال نيز بحمدالله العزيز المتعال روي نمود.

بعد از اين حال، بحر بخشايش به جوش آمده روح را ارتياح و قلب را انفتاح و سينه را انشراح حاصل گشت و جزع و اضطراب به صبر و سكون مبدل شد و از اقرار و انكار خلق خلاصي حاصل آمد و از اعزاز و اضرار مردم فراموشي دست داد و در خلوت، سلوتي مي‌باشد كه هرگز چنان حالت و كيفيت در معاشرت دست نمي‌دهد و چندين مقاصد علمي و مطالب حكمي كه به بحث و برهان دانسته بود، اضعاف آن به مراتب شتي به الهام و كشف و عين‌اليقين حاصل شد.

دردي  كه به   افسانه    شنيدم    همه از  خلق

از   علم   به   عين   آمد ، از گوش به  آغوش

آوازه    در    افتاد   به    هر   جا    كه  سنائي

در  مكتب  او كرد همه خوانده، فراموش» [15]

آنچه از شواهدي نظير نامه‌هاي صدرالمتألهين به ميرداماد مي‌توان دريافت آن است كه عمده سختي‌ها و ناملايمات و بدسلوكي مردم دوران، شرايطي بوده است كه در شيراز براي صدرا وجود داشته است. البته از ادامة اين روند در قم نيز نمي‌توان غافل بود. چه آن كه شرايط فرهنگي و مذهبي حاكم بر انديشه‌هاي اهل فقه و حديث و حتي فلسفه رايج در اين شهر، محتملا به مخالفت و طرد آراء بديع صدرا مي‌انجاميده و ناگزير اين احتمال وجود دارد كه او پس از آغاز تدريس خود و خروج از انزوا در كهك، در همان قم نيز با مخالفت‌‌هايي روبرو بوده است و در صورتي كه تأليف رسالة سه اصل در دهة آخر حيات او در شيراز اتفاق افتاده باشد، اين فرضيه قوت بيشتري مي‌يابد. اما به هر ترتيب اين مسلم است كه او در دوران اقامت در قزوين و اصفهان به هيچ عنوان گرفتار مصائب نبوده است:

«قبل از ايام جدايي، هرگز اين شدايد دست نداده بود و به صحبت جاهلان و ناقصان اين بلا[د] گرفتار نشده بود. از طول مكث در اين ديار ملول گشته‌ام و از صحبت معلولان اين شهر معلول گشته و از كثرت عيال و پيوستگان و نامرادي‌هاي دور و زمان و عدم مساعدت چرخ و دوران و بي‌توجهي اركان دولت اين جهان و بي‌التفاتي اعيان اين عهد و قران، بغايت محزون و پريشان گشته.»[16]

اين مسأله كه هجرت به قم از مبدأ شيراز صورت گرفته است، با توجه به شواهد متعددي كه در اين باب وجود دارد، حتمي به نظر مي‌آيد چه آن كه صدرا در نامة خود به ميرداماد بيان مي‌كند كه قبل از ايام جدايي كه مطمئنا در اصفهان بوده است، هرگز اين شدايد دست نداده بود. اين مطلب از نظر برخي محققان پنهان مانده است. هانري كربن در سخنراني خود در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران كه در سال 1382 هجري قمري ( 1962م) آن را ايراد كرده است، مبدأ سفر به قريه كهك را اصفهان دانسته و برخي ديگر از پژوهشگران نيز در نوشته‌هاي خود (شايد متأثر از نظر كربن) اين مطلب را ذكر كرده‌اند كه توجيه آن با وجود قراين متعددي كه عكس آن را به اثبات مي‌رساند، بسيار دشوار مي‌نمايد.[17]

با نظر به مسائل مطرح شده در نامه‌هاي صدرا خطاب به ميرداماد و نيز توجه به اين نكته كه ميرداماد براي او صرفاً استادي متبحر و پر نبوغ در علوم عقلي و نقلي نبوده است، بلكه صدرا به او به چشم راهبري روحاني و خضري روشن ضمير كه آگاه به سرچشمة آب حيات است، مي‌نگريسته[18]، مي‌توان حدس زد كه احتمالا هجرت به قم با مشورت و يا دستور ميرداماد صورت پذيرفته باشد چه آن كه صدرا در نامه‌هاي خود به جهت التيام دردهاي جانكاهش، با شرح راز دل براي استاد، از شدت آن‌ها مي‌كاهد و با نظر به احساس عميق او در بازگويي اين جفاي طاقت فرسا، بعيد مي‌نمايد كه استاد، اين درد دل و نداي ياري او را بي‌پاسخ گذاشته باشد و به راهنمايي او مبادرت نورزيده باشد.

اين كه صدرالمتألهين و يا استاد او، ميرداماد، در مسأله هجرت به قم به احاديثي كه در اين باره وارد شده است، نظر داشته‌اند (با توجه به تسلط آنان در علوم نقلي) به هيچ عنوان دور از ذهن نمي‌نمايد. در دو حديث مرتبط با اين موضوع به صراحت از پناه بردن اهل ايمان در هنگام شدايد و بروز فتنه‌ها به قم (كه آن را «مأواي فاطميون» و «آرامشگاه مؤمنين» خوانده‌اند) سخن به ميان آمده است.

قال‌الصادق (ع):«إذا أصابتكم بلية و عنا فعليكم بقم فانه ماوي ‌الفاطميين و مستراح‌المؤمنين و سيئاتي زمانا ينفر اولياؤنا و محبونا عنا و يبعدون منا و ذلك مصلحة لهم لكيلا يعرفوا بولايتنا و يحقنوا بذلك دماءهم و أموالهم و ما اراد أحد بقم و أهله سوء الا اذله الله و ابعده من رحمته»[19]

علاوه بر اين، در برخي احاديث قم و حوالي آن مصون از بلايا و فتن قلمداد شده است:

«عن أبي عبدالله (ع) قال: أذا عمت‌البلدان الفتن فعليكم بقم و حوالي‌ها و نواحي‌ها فان البلاء مدفوع عنها»[20]

اما سفر به قم و اقامت در كهك با هر ديدگاه و هدفي كه صورت پذيرفته باشد، موجبات تحول و روشنايي سويداي جان صدرالمتألهين را فراهم آورده است. اهميت اين بخش از سلوك عملي او آنچنان بود كه از آن پس در عمدة تأليفات خود، آشكار و نهان به سرنوشت‌ساز بودن اين دوره از حيات خود و بركات سماوي و اشراقاتي كه برايش به ارمغان آورده بود، اشاره نمود و از آن سخن گفت. دقت نظر در اين اشارات به وضوح بيانگر آن است كه او پس از اين به عين‌اليقين دريافت كه حكمت نظري فارغ از سلوك و حكمت عملي، راهي روشن به كشف رموز و مهجولات هستي نخواهد برد.

صدرا در بخشي از مقدمة اسفار دراين‌باره مي‌نويسد:

«فكر و كار خود را از آميزش مردم باز گرفتم و از رفاقت و دوستي با آنان مأيوس و نااميد شدم، لذا دشمني روزگار و فرزندان زمانه برم هموار شد و از انكار و قبول آنان رهايي يافتم و بزرگ شمردن و اهانت نمودن آنان برايم يكسان شد.

در اين حال، به سوي سبب‌ساز حقيقي روي آورده و به فطرتم زاري و تضرعي ذاتي به درگاه آسان كنندة امور مشكل نمودم؛ چون بر اين حال مدتي دراز و زماني طولاني باقي ماندم، نفسم ـ از جهت مجاهدات بسيار ـ برافروخته گشته و اشتعالي نوراني، و قلبم ـ به واسطة رياضات و كوشش‌هاي فراوان ـ التهابي قوي يافت، در آن حال انوار ملكوت الهي بر آن تافته و پنهاني‌هاي جبروت برش روشن گرديده و الطاف الهي و اضواء احدي او را فرا گرفته و تلاقي نمود، لذا در پي آن به اسرار و رازهايي آگاهي يافتم كه تا كنون نيافته بودم و رموزي برايم كشف شد كه تا حال ـ همراه با برهان ـ منكشف و آشكار نشده بود، بلكه آنچه را كه پيش از اين با واسطه برهان مي‌دانستم، اكنون همراه با اسرار الهي ديگر و حقايق رباني و ودايع لاهوتي و پنهاني‌هاي حضرت صمديت، به شهود و عيان مشاهده نمودم. »[21]

صدرا در بخش پاياني مقدمه اسفار، از طريقي كه پيش از اين تحول بر آن ره مي‌سپرد، اظهار ندامت و پشيماني مي‌كند و تصريح مي‌كند كه به تأييد حضرت محبوب از سستي آراء و نظرات اهل كلام و فلسفه و حاميان «حكمت ذايعه»[22] مطلع گرديده‌ است.[23] او در مقام اظهار اين مطلب در مثنوياتش نيز مي‌سرايد:

قد صرفنا العمر في بحث العلوم

لم    يفدنا   بحثنا    غير الهموم

كل عمر ضاع   في    غيرالحبيب

لم يكن فيه سوي الحسرة نصيب

أيها    الساقي    أدر   كأسا    بنا

ينجبر  ما  فات   من   اوقاتنا [24]

(عمر را در بحث از علوم صرف كرديم/ اين بحث ما چيزي جز تشويش عايد ما نكرد/ هر عمري كه در غير راه حبيب ضايع شد/ در آن نصيبي جز حسرت وجود ندارد/ اي ساقي پياله‌اي برايمان بگردان/ [كه اين پياله] اوقاتي را كه از كف داده‌ايم جبران مي‌كند.)

صدرا در مقدمة‌ «المسائل القدسيه» نيز از اين كه مسائل مطرح شده در اين اثر ارتباطي با فلسفه رسمي، ابحاث كلامي، تقليدات عاميانه و بافته‌هاي سوفسطايي ندارد و تنها مسائلي قدسي و قواعدي ملكوتي است، سخن مي‌گويد.[25]

تصريح صدرا در اين‌باره كه آنچه در كتب خود پس از دوران انزوا و يا در آن ايام نگاشته است، همگي واردات كشفي و مكاشفات عقلي و غير از مسائل مطرح در فلسفه و حكمت بحثي مرسوم بوده است، تقريبا در تمام آثاري كه در اين دوران به رشته تحرير در آمده است، به چشم مي‌خورد. صحت اين مطلب را مي‌توان در «رسالة حدوث»، مقدمة «الشواهد الربوبية في مناهج السلوكية»، مقدمة «تفسير سورة واقعه»، «المبدأ و المعاد»، «المشاعر» و «رساله حكمت عرشيه» تحقيق نمود.

در اين ميان نكته قابل تأمل آن كه شرايط سخت و دشوار و به ظاهر رنج آوري كه صدرالمتألهين در ايام حيات خود با آن دست به گريبان بود و بسياري از انديشمندان و اهل معرفت نيز بدان‌ها مبتلا بودند، گر چه در ظاهر دردناك جلوه نموده است اما نتايج و ثمراتي كه به بار آورده است، از باب «عسي أن تكرهوا شيئا فهو خير لكم» است كه سرانجام، شكوفايي و ظهور دفائن عقول را به همراه داشته است. وضعيتي مشابه آنچه دربارة صدرا ذكر شد، براي محمد بن مسعود بن مصلح مشهور به قطب شيرازي (شارح حكمت اشراق) نيز حادث شده است. فيثاغورث نيز با كوله باري از يافته‌هاي خود پس از ورود به وطن خود، «ساموس»(Samos) مورد بي‌مهري هموطنان خود قرار گرفت و ناگزير به «كروتون»(Kroton) در سواحل جنوب ايتاليا هجرت نمود و اندكي بعد، جهان آن روز غرب را مفتون انديشه‌هاي خويش ساخت و غزالي نيز پس از ترك بغداد به بركت توجهاتي كه در قدس و شام براي او حاصل شد، به فيض تأليف «احياء علوم الدين» مفتخر گرديد.

در اين ميان، بنيان مرصوصي كه صدرالمتألهين با تكيه بر آن به كشف و تبيين اسرار آخرت و حكمت متعاليه نائل آمد، همانا معرفت نفس بود و در واقع دوران انزواي صدرا در قم، براي او مجالي جهت طي مراتب معرفت نفس فراهم آورد تا هرم حكمت متعاليه را بر اين قاعدة استوار بنا نهد. آيت الله جوادي آملي با دقت نظر بر اين كه «هرگونه تحولي كه در مبدأ و معادشناسي رخ داده، محصول تحول نفس شناسي است»، دوران مجاهدت صدرالمتألهين در ايام انزوا را دورة طي مراتب معرفت نفس مي‌دانند:

«چنين استنباط مي‌شود كه تحول بنيادين صدرالمتألهين در دورة انزوا كه همان مرحلة اصيل رياضت و اخلاص و جهاد و اجتهاد دروني وي به شمار مي‌آيد، از شهود حقيقت روح آغاز شده، يعني حقيقت خويش را با علم حضوري مشاهده كرد و آن را هستي يافت نه چيستي و با شهود حقيقت خود، ديد آنچه واقعيت است و حقيقت دارد وجود است نه ماهيت؛ و با تداوم آن شهود، بساطت و وحدت و تشكيك آن را مشاهده كرد، و با ادامة آن حال  اشتداد و تحول حقيقت خويش را كه قائم به موضوع نبوده و همانند اعراض به غير خود متكي نيست، شهوداً يافت و با تعمق همان كشف، آغاز و انجام جان را مشاهده نمود، و با شهود حقيقت خويش بسياري از علل و معاليل خود را با علم حضوري مشاهده كرد، و از اين راه با جهان خارج آشنا شد.

محصول اين مشاهده‌هاي مكرر عبارت از آن شد كه اصالت از آن وجود است نه ماهيت و آن وجود اصيل، واحد است نه كثير و بسيط است نه مركب و قبل از تجرد تام در سيلان و دگرگوني است كه همان حركت جوهري است و در پرتو تحول دروني از جسمانيت به تجرد مي‌رسد.»[26]

منزل اسرار

پشت سرگذاردن مسير شيراز به قم براي صدرالمتألهين و همراهانش احتمالا بيش از يك ماه به طول انجاميده است و در بين راه، در منزلگاه اصفهان با توجه به دلبستگي و تعلق خاطر زايدالوصفي كه به استاد خود داشته است، اين احتمال وجود دارد كه ملاقاتي ميان آنان اتفاق افتاده باشد و يا اين كه لااقل صدرا در اصفهان در جستجوي ميرداماد (كه شايد او را در شهر نيافته) اندكي متوقف شده باشد.

اما به هر صورت و با هر مشقت و دشواري ( به لحاظ همراهي عيال و نزديكان و خدم و حشم) سرانجام به قم رسيده‌اند. اين كه صدرا، ابتدا در قم رحل اقامت افكنده و سپس به دليل آن كه آنجا را به لحاظ رفت و آمد بسيار زائران، برخورد ناملايم علما و نيز گرماي طاقت‌فرسا مناسب براي خود نديده است، به سوي منطقه كوهستاني و سردسير كهك در 30 كيلومتري جنوب قم حركت كرده است، ديدگاهي است كه چندان با سياق توصيفات او از دوران انزوا مناسبت ندارد و اگر هم مدتي در قم سكني گزيده باشد، احتمالا مدت كوتاهي در ابتداي ورود، بوده است و البته دوران تعليم شاگردان و برقراري حلقه افاضات در قم مي تواند پس از چند سال تحمل رياضات و دوام مراقبه در كهك باشد.

چنانكه گفته آمد، كهك منطقه‌اي كوهستاني و سردسير است كه از نظر شرايط آب و هوايي با شهر قم، تفاوت محسوس دارد. از آثار قديمي موجود در اين قريه، مرحوم دهخدا در ذيل واژه كهك در لغت‌نامه خود به نقل از «فرهنگ جغرافيايي ايران» از بقعه‌اي به نام امامزاده معصوم يا زينب خاتون و از بقعه ديگري به نام چهار امامزاده نام مي‌برد.

استاد سيد محمد خامنه‌اي اين نظر را كه برخي[27] محل انزواي صدرا را كوه‌هاي قم دانسته‌اند، نظري ناصواب مي‌داند چه آن كه محل اسكان ملاصدرا در كهك در منطقه‌اي واقع است كه حالت نواحي دشت و جلگه را داراست و تا سلسله جبال اطراف آن فاصله دارد[28].

هنوز هم رواياتي سينه به سينه در ميان اهالي كهك به گوش مي‌رسد كه صدرالمتألهين در مسجد نزديك خانه‌اش به اقامة  نماز مي‌پرداخته است. اهالي قديم كهك از مسكن او در اين قريه، با عنوان «خانه آقا» نام مي‌برند.

دربارة مدت اقامت صدرالمتالهين در قم و كهك، نظرات مختلفي ابراز شده است كه قائلين اين نظرات مي‌بايست بر طبق آن به توجيه و توضيح زمان وقوع ساير وقايع حيات او بپردازند تا با شواهد و قراين موجود مطابقت يابد. صاحب اعيان الشيعه و علامه شيخ محمد مظفر مدت اين اقامت را 15 سال، هانري كربن 9 تا 11 سال و دكتر سيد حسين نصر مدت آن را 7 سال مي‌داند.[29]

خروج از انزوا و حضور عشرة مبشره

ظاهرا ايام انزوا در قريه كهك كه در آن بنا به آنچه در مقدمه اسفار مذكور داشته، از تأليف و تعليم دست كشيده است، پس از چند سال با تشكيل حلقه‌هاي تعليم و تزكية نفوس مستعد و تصنيف آثاري فاخر در  حكمت متعاليه پايان پذيرفته است. بخش عمده‌اي از تفاسير سور قرآني صدرا نظير تفسير آية الكرسي در قم نگارش يافته است. در آغاز اين تفسير آمده است:

«فنقول المتشبث بلطفه ‌الجسيم محمد المشتهر بصدرالدين شيرازي مولدا و القمي مسكنا جعل الله علمه عينا و ايمانه عيانا…»[30]

در حاشيه اسفار در مبحث اتحاد عاقل و معقول نيز صدرا از كشف مسأله‌اي در اين باب در حرم حضرت معصومه (س) سخن مي‌گويد. از لحن سخنان او در مقدمه «الواردات القلبية» نيز مي‌توان دريافت كه آن را در اوج الهامات و افاضات رباني ايام اقامت در قم به رشتة تحرير درآورده است:

«اني هاتف بك ببعض ما ألقي إلي في روعي من وارد، و قسم لي شربي منه في ‌المصادر قبل ‌الموارد و نوديت من سري في سيري و لم اقلد فيه غيري، امثالا لما رسمت و انقيادا لما حكمت…»[31]

مبحث وجود كتاب اسفار نيز با نظر به محتواي مقدمة مؤلف بر آن، در آغاز خروج از ايام انزوا به نگارش در آمده است.

پس از اين دوران، شواهدي در دست است كه عده‌اي از نفوس مستعد به جهت بهره‌مندي از يافته‌هاي او در محضرش زانوي تلمذ زنده‌اند. همان طور كه پيشتر نيز بدان اشاره شد، فيض كاشاني در رساله « شرح‌الصدر» از يافتن ملاصدرا در قم سخن مي‌گويد. اين اتفاق در حدود سال 1031 واقع شده است و پس از آن بنا به گفته فيض در رسالة مذكور، به مدت 8 سال از محضر صدرالمتألهين در قم بهره برده است و دو سال نيز در شيراز به حضور او مي‌رسيده است.

از شاگردان صدرالمتألهين در قم برخي با عنوان «عشره مبشره» ياد كرده‌اند كه در ميان آنان فيض كاشاني، ملا عبدالرزاق لاهيجي، شيخ حسين تنكابني، و دو فرزند او، ميرزا ابراهيم و قوام الدين احمد از سايرين متمايزند.

علامه شيخ آقا بزرگ تهراني در توضيح «وحدة الوجود» شيخ حسين تنكابني تصريح مي‌كند:

«لحسين بن ابراهيم التنكابني من اعاظم تلاميذ ملاصدرا و من العشرة المبشرة منهم كما و صفوا به في الرياض…»[32]

ميرزا عبدالله تبريزي اصفهاني نيز در «رياض العلماء»، در شرح احوال ملا عبدالرزاق كاشاني مي‌نويسد:

«او و جماعتي از فضلا در خدمت ملاصدرالدين شيرازي تحصيل كرده اند كه از جمله ملامحسن فيض كاشاني و ملامحمد يوسف الموتي و شيخ حسين تنكابني و غير اينان از عشرة مبشرة شاگردان ملاصدرا بوده‌اند.»[33]

استاد علي دواني نيز معتقد است كه صدرالمتألهين در مدرسة آستانه كه در كنار حرم مطهر حضرت معصومه (س) و تقريبا در مكان فعلي مدرسه فيضيه قرار داشته است، به تربيت شاگردان مشغول بوده است. اين مدرسه توسط ميرزا رفيع الدين مرعشي، وزير شاه عباس، تأسيس شده و توليت آن به دست ملا عبدالرزاق لاهيجي بوده است.[34]

برخي از اسناد هم از بناي مدارس جديد علوم ديني در عصر صفوي سخن مي‌گويد كه بزرگاني نظير فيض كاشاني، ملاعبدالرزاق كاشاني و صدرالمتألهين شيرازي در آن‌ها به تحصيل، تصنيف و يا تدريس اشتغال داشته‌اند.[35]

در اين ميان حضور صدرالمتألهين در جوار حرم مطهر فاطمه معصومه (س) و كيفيت تعامل او در باب مسأله توسل و مددجويي از مقام رفيع خاندان نبوت، از نكات قابل توجه در بررسي اين دوره از حيات معنوي او به شمار مي‌رود. چنانكه پيشتر گفته آمد، صدرالمتألهين در حاشيه مبحث اتحاد عاقل و معقول در اسفار تصريح مي‌كند:«أفيض علي هذا الموضوع ساعة طلوع الشمس من يوم الجمعه السابع من جمادي الأولي من سنة 1037 هجريه و كان لي من العمر ثمان و خمسون سنة»[36]

مرحوم شيخ عباس قمي نيز در حاشيه «سفينه البحار» در لفظ صاد مي‌نوسيد:

«در حاشيه اسفار به خط استاد بزرگوارم، دانشمند محدث حاج ميرزا محمد قمي صاحب اربعين حسينيه در فصل «اتحاد عاقل و معقول» ديدم كه از قول ملاصدرا نوشته است: «وقتي اين قسمت را در كهك از روستاهاي قم مي‌نوشتم، آمدم به قم براي زيارت دختر موسي بن جعفر (ع) تا از وي ياري بجويم. آن روز جمعه بود. در آن روز حل اين موضوع به امداد الهي برايم كشف شد.»[37]

از اين‌رو با توجه به قراين مذكور و نيز برخي اشارات موجود در آثار صدرا كه در آنها بر ضرورت دوستي و مددجويي از ساحت قدسي اولياي دين تأكيد مي‌كند، مي‌توان دريافت كه او در اين باب از عقيده‌اي راسخ و نظري استوار بهره‌مند بوده است؛ چنانكه خود نيز در عمل، آن‌سان كه ذكر شد، به ‌هنگام برخورد با معضلات علمي، دست به دامان فاطمه معصومه‌(س) مي‌شده است. غير از ايام اقامت در قم و همجواري حريم خاندان نبوت، گزارشي از سفر صدرا به سوي عتبات مقدسه نيز وجود دارد. او در يكي از يادداشت‌هاي خود پس از ذكر نكته‌اي از منطق شهاب الدين سهروردي، مي‌نويسد: «كتب في قرية اسد آباد حين التوجه إلي العتاب المقدسات…»[38] او در اغلب نوشته‌هاي خود از مقام رفيع اهل بيت عصمت و طهارت سخن به ميان آورده و اوج شكوه معنوي آنان را گوشزد نموده است؛

«لطائف صلوات نامعدود و طرايف تسليمات نامحدود نثار او و اهل بيت مطهر و مقدسش كه انجم آسمان ولايت و لالي اصداف امامتند و نتايج مقدمات آفرينش و ثمرات ازدواج دانش و بينش، جواهر كان عصمت و نبوت و يواقيت معدن طهارت و خلافت، جواهر ذاتشان از شوايب نقايص بشري مقدس به حسب مشيت ازلي و فطرت طبعشان از أرجاس جاهليت و انجاس معصيت منزه و مطهر، به ارادة لم يزلي، « انما يريدالله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا ».

عليكم     سلام     الله   ماناح   طائره

و مالاح   للسارين   في   الظلم   قمر

سلام متي يكتب علي  العرش عطرت

كتابته الاقلام  و  الطرس  و اليدا [39]

پايان سفر سوم

تاريخ مراجعت دوباره صدرالمتألهين از قم به شيراز كه در ابتداي دهة آخر حيات او واقع شده است را در حدود سال 1040 دانسته‌اند كه در اين ايام به دعوت و ابرام امام قلي‌خان، حاكم فارس (كه در آن ايام به واسطة اخراج پرتقالي‌ها از جزاير خليج فارس[40] از شهرت و اقتدار فراوان بهره مي‌برد) به منظور حضور در مسقط‌الرأس خود و افاضه به طالبان معرفت در مدرسه خان، به شيراز نقل مكان نمود.[41]

اين دوران از آن حيث كه مجالي براي عرضة يافته‌هاي روحاني و معرفت حاصل از اشراقات رباني صدرا فراهم آورد و منجر به ظهور ستارگاني در آسمان معارف اسلامي و عرضة حقايقي ژرف به قلوب تشنه جستجوگران حقيقت گرديد، مي‌تواند بسيار حائز اهميت باشد. او كه در ايام انزوا، با فراغت از «قال و قيل علم» و «طاق و رواق مدرسه»، در تكاپوي طي اسفار اربعه، به مجاهدت در عرصة جهاد اكبر دل سپرده بود، اكنون پس از طي اسفار ثلائه، از خلق به حق و از حق به سوي حق، و آنگاه با معيت حق از حق به سوي خلق گام مي‌گذارد تا رسالتي را كه به واسطة افاضات سبحاني بر دوش او نهاده بودند، به جاي آورد. صدرا، خود دراين‌باره در مقدمة اسفار مي‌نويسد: «فألهمني الله الافاضة مما شربنا جرعة للعطاش الطالبين و الالاحة مما وجدنا لمعة لقلوب السالكين ليحيي من شرب منه جرعة و يتنور قلب من وجد منه لمعة؛ خداوند به من الهام فرمود تا از آنچه نوشيديم، جرعه‌اي بر طالبان تشته‌كام و از آنچه يافته‌ايم، درخششي بر قلوب سالكان افاضه نماييم تا هركس كه از آن جرعه اي نوشد، حيات يابد و هرآنكه از آن بارقه‌اي برگيرد، قلبش تابناك گردد. »[42]

آرامش و نورانيتي كه او خود از آن ياد مي‌كند، ثمرة حملة مردانه‌اي در طلب معلوم است كه او در طي سال‌ها مراقبه در كوه‌هاي قم، بدان مبادرت ورزيد. او از اين آرامش پس از طوفان و سكينه روحاني در مقدمه اسفار، با عباراتي نظير «فاستروح العقل من انوار الحق بكرة و عشيا و قرب بها منه و خلص اليه نجيا…» و «والتهب قلبي لكثرة الرياضات التهابا قويا، ففاضت عليها أنوار الملكوت وحلت بها خبايا الجبروت و لحقتها الأضواء الاحدية و تداركتها الالطاف الالهية»[43] سخن مي‌گويد.

او پس از ورود به شيراز چندين سال به واسطه حمايت‌هاي امام قلي خان و نيز شهرت علمي كه به واسطة قدرت برهان و كلمات استوارش به دست آورده بود، از گزند حملات آشكار و بي‌مهاباي مخالفان و طاعنان در امان بود لكن پس از قتل امام قلي خان به دست شاه صفي، اوضاع مجددا به نحوي نامطلوب تغيير كرد[44]، اما اين بار تعامل او با معاندان و نگرش او به اين مخالفت‌ها يقينا با دورة پيش از تحول روحاني‌اش متفاوت بوده است. چه آن كه تابش انوار ملكوت در قلب و درخشش ستارة اقبال رباني در آسمان دل و جان، آستانه تحمل مصائب و شدائد دوران و جفاي خلق را در نهاد او ارتقا بخشيده بود. از اين‌رو صدرالمتألهين در اين دوران همچنان از تربيت نفوس مستعد دست بر نداشت و با ادامه نگارش «اسفار اربعه» تصنيف «شرح اصول كافي»، «تفسير سورة بقره» و «رسالة سه اصل» به رسالت الهي خود تداوم بخشيد.

به اين ترتيب آغاز انقلاب دروني صدرا كه با هجرت به قم رقم خورد، همواره نقطه عطفي در حيات معقول او به شمار مي‌آيد كه بستري مناسب براي طي اسفار اربعه فراهم آورد. آيت الله جوادي آملي در شرح فاخر خود بر اسفار اربعة صدرالمتألهين موسوم به «رحيق مختوم» دراين‌باره يادآور مي‌شوند كه «تفسير حيات عقلي صدرالمتألهين (قدس سره) را بايد از تحليل اسفار چهارگانه او كه قسمت مهم آن در انزوا پيموده شده، استنباط كرد.»[45] ايشان در مقام بيان مراتب حيات معقول صدرالمتألهين و مطابقت آن با اسفار اربعه عقليه، پس از طبقه‌بندي ايام حيات صدرالمتألهين در سه دورة تحصيل علوم عقلي و نقلي در محضر اساتيد، دوران انزوا و پرهيز از اشتغالات علمي و دوران بازگشت مجدد به عرصة تعليم و تأليف، مراحل پنج گانه حيات معقول وي را شامل مراحل زير مي‌دانند:

« الف: دوران سير در افكار فلسفي و كلامي ديگران، اعم از مشاء و اشراق و نيز اعم از اشاعره و معتزله. او اين دوره را از باب حسنات ‌الأبرار سيئات ‌المقربين، جزء ضايعات عمر خود مي‌داند و از آن استغفار مي‌كند و از يك جهت آن را وقفه مي‌شمارد نه سير، و غفلت محسوب مي‌نمايد نه ذكر و فكر.

ب: دوران سير جوهري و تحول روحي از كثرت به وحدت و سفر از خلق به حق و مشاهدة مبدأ آفرينش در پايان اين سفر و رسيدن به آغاز ولايت كه در نهايت سفر اول حاصل مي‌گردد.

ج: دوران حركت جوهري و انقلاب روحي ديگر از وحدت به وحدت و سفر از حق به سوي حق و با همراهي حق و مشاهدة ‌اسماي حسناي خداوند سبحان كه طولاني‌ترين سفر از اسفار چهارگانه خواهد بود.

د: دوران سير جوهري جديد و تحول روحي ديگر از وحدت به كثرت و سفر از حق به خلق و مشاهده‌ آثار خداي سبحان در مظاهر گوناگون جلال و جمال آن حضرت.

اين سه دوره اخير كه اسفار سه گانة او را تشكيل مي‌دهند، در همان ايام انزواي ظاهري و انعزال صوري صورت يافت…

ه: دوران سير جوهري تازه و تحول فكري ديگر از كثرت به كثرت و سفر از خلق به سوي خلق به همراهي حق و رساندن پيام حق به مظاهر وي در كسوت كثرت و عدم احتجاب به حق از خلق به عنوان تدريس و تأليف و تهذيب نفوس ديگران و… »[46]

به اين ترتيب در دورة پنجم كه مقارن بازگشت دوباره از كنج عزلت به مراكز علمي و حوزه‌هاي بحث و تصنيف است، معمار حكمت متعاليه با اتمام دستگاه فلسفي خود، طرحي نو در نظام عقلانيت اسلامي درافكند كه در آن عقل و نقل و كشف به نحوي مسالمت‌آميز در تعامل با يكديگر به سر مي‌برند و هر يك بي‌آنكه نافي ديگري باشد، در اين نظام فكري روي در وفاق مي‌نهند.

پی نوشت ها

[1]  البته در سال‌هاي اخير نگارش كتاب «ملاصدرا؛ زندگي، شخصيت و مكتب صدر المتالهين» به قلم استاد سيد محمد خامنه‌اي تا حد نسبتا مطلوبي در مقام رفع اين نقيصه بر آمده است.

[2]  ر.ك: «دو صدرالدين» و «لوامع‌العارفين في احوال صدرالمتألهين»، نگاشته محمد خواجوي/ «اعلام الشيعه»، آقا بزرگ تهراني/ «فوائد‌ الرضويه في احوال علماء المذهب الجعفريه»، حاج شيخ عباس قمي، ج2 / «ملاصدرا؛ زندگي، شخصيت و مكتب صدرالمتألهين» سيد محمد خامنه‌اي / «شرح حال و آراي فلسفي ملاصدرا»، سيد جلال‌الدين آشتياني/ «غضبة ‌الفلاسفه أو الغضبة ‌المتعالية»، جمال محمد صالح اليوزبكي/ «الفيلسوف الايراني‌الكبير؛ صدرالدين الشيرازي»، ابوعبدالله ‌الزنجاني/ «ريحانة الارب»، ميرزا محمد علي بن محمد طاهر تبريزي / «زندگي نامه صدرالمتألهين» به قلم سيد ابوالحسن رفيعي قزويني مندرج در مقدمة ترجمه كتاب «كسر اصنام جاهليه»، ترجمه محسن بيدارفر/ «شرح حال صدراالمتألهين» به قلم شيح محمد مظفر مندرج در مقدمه ايشان بر اسفار.

[3]  ر.ك : «مجموعه مقالات همايش جهاني حكيم ملاصدرا»، ج1، مقالة «دورنمايي از زندگي صدرالمتألهين شيرازي» نگاشتة علي دواني.

[4]  فيض در توصيف اولين ملاقات خود با صدرا در رساله شرح صدر مي‌نويسد:«علوم ادبي و عربي و منطق و… و علوم ديني را از محضر والد و دايي خود فرا گرفتم. در بيست سالگي به اصفهان رفتم، آن شهر را جامع علما ديدم؛ از اساتيد آن حوزه، علوم رياضي و غيره آموختم. در اين حال خبر تشريف فرمايي سيد ماجد بحراني به شيراز، رسيد (سال 1028)، بدان شهر رفتم و قريب دو سال علم حديث را به سماع و قرائت از محضر وي استفاده كرده و به اجازت و روايت حديث از آن شيخ نائل گشتم و در علوم حلال و حرام و ساير احكام، صاحب بصيرت شدم به طوري كه از تقليد غير، مستغني گرديدم. آنگاه به اصفهان مراجعت كرده و از محضر شيخ بهاءالدين عاملي استفاده نموده و از وي اجازة روايت گرفته، چون استطاعت داشته به حج رفته به شرف ملاقات شيخ محمدبن حسن بن زين‌الدين عاملي (متوفي 1030) مشرف و از آن بزرگوار اجازة حديث يافتم، در مراجعت از حج، برادرم به وسيلة دزدان شهيد شد. بعد از حج، شهر به شهر مي‌گشتم و هر جا دانشمندي يافتم از او استفاده كردم تا اين كه در قم به خدمت صدر اهل عرفان و بدر فلك ايقان (ملاصدرا)ـ آن كه در فنون علم باطن امام عصر و وحيد دهر بود ـ مشرف گشتم، مقيم آستان وي شده و بيش از هشت سال به مجاهدة نفس و رياضات مشغول‌ [شدم]، تا در علوم باطن نيز بصيرت حاصل گشت و در آخر‌الأمر به شرف مصاهرت وي نائل و دختر او را در نكاح خويش آوردم. در اين هنگام از ملاصدرا تقاضاي مراجعت به شيراز شد و او پذيرفت و به همراه استاد به شيراز رفتم و نزديك به دو سال در آنجا اقامت كردم و از آن پس به كاشان مراجعت و به امر تدريس و تبليغ و تصنيف پرداختم…»، «ملاصدرا. زندگي، شخصيت و…»، صص 331 و 330 به نقل از «رساله شرح صدر».

[5]  در تحقيق اين مدعا مي‌توان نگاهي به كار پر حجم و قابل توجه استاد سيد محمد خامنه‌اي انداخت كه در مقام جمع‌بندي آراء و نظريات در هر بخش، تلاش‌هاي ايشان اغلب به جاي اظهار نظر نهايي و متقن به ابراز چند حدس و گمان انجاميده است.

[6]  «ملاصدرا، زندگي، شخصيت و…»، ص 231 ( پاورقي).

[7]  اين نامه توسط آقاي محمد تقي دانش پژوه براي اولين بار در مجله راهنماي كتاب (آبان 1341، شماره 8 و 9) به چاپ رسيده است كه در فرازي از آن آمده است:«…خاصه در اين مدت ده، دوازده سال كه هرگز از هجرت ملال خالي نبوده از تفرق حال و مزاحمت دور نگشته و هر چند فكر و تدبير در دفع شدايد مي‌نمود، خلاف آن واقع مي‌شد و هر ضرب قياسي از اشكال كه به جهت اقتناص مقاصد ترتيب مي‌داد، يا عقيم مي‌بود يا عكس نقيض حظ نتيجه مي‌داد و چون خيال كج‌انديش، هر حساب كه با خود راست مي‌داد، كج مي‌افتاد» به جهت آگاهي بيشتر درباب شواهد تاريخي موجود در اين نامه كه زمان وقوع برخي حوادث زندگي صدرا را معين مي‌سازد، ر.ك : «ملاصدرا، زندگي، مكتب و…» صص 133ـ 124.

[8]  تفسير القرآن الكريم (صدرا)، ج 4، ص 59 .

[9]  «نيف» را «افزوني» معنا كرده‌اند (كتاب العين) و نيز اگر بعد از مضارب ده كمتر از صد بيايد، بين 1 تا 9 را شامل مي‌شود اما بصريون و كوفيون، «نيف» را از 1 تا 3 و «بضع» را از 4 تا 9 مي‌دانند (مجمع‌البحرين).

[10]  صدرا، خود در حاشيه‌اي كه بر مبحث اتحاد عاقل و معقول اسفار و نيز كتاب ‌المشاعر نگاشته، در سال 1037، سن خود را 58 سال ذكر كرده است كه مي‌بايست ولادت او در سال 979 بوده باشد. اين مطلب توسط علامه طباطبايي (ره) در تصحيح كتاب اسفار به جهت تجديد چاپ كشف شده است. ر.ك : «سفينة البحار»، ج 2، ص17.

[11]  ترجمه اسفار، ج1، ص 9.

[12]  ر.ك : «مجموعه مقالات اولين همايش جهاني حكيم ملاصدرا»، ج 1، مقالة «دورنمايي از زندگاني صدرالمتألهين شيرازي».

[13]  رساله سه اصل ، ج1، صص6-5.

[14]  مرآت الاكوان(تحرير شرح هدايه ملاصدراي شيرازي)، پيشگفتار، صص69-68.

[15]  همان،ص73.

[16]  همان، صص71-70.

[17]  ر.ك : «مستدركات اعيان الشيعه»، ج 3، ص 198 و «مجموعه مقالات اولين همايش جهاني حكيم ملاصدرا»، ج 1، مقالة «صدرالدين شيرازي در متن تاريخ صفوي» نگاشتة محمد فعفوري.

[18]  استفاده از عباراتي نظير «السيدالامير»، «كهف الأنام»، «چهره‌گشاي جمال معنوي»، «مبين رموز آسماني»، «مجوعه كمالات انساني و مرآت تجليات الهي و كياني»، «مرتضي ممالك الاسلام»، «مستجمع العوالم الروحانية والحسية»، «استادالبشر و العقل الحادي عشر»، «أعلم العلماء السابقين و اللاحقين» كه با آن‌ها ميرداماد را مورد خطاب قرار داده است، شاهدي است بر اين مدعا.

[19]  «بحارالانوار»، ج 57 ، ص 215، طريق روايت اين حديث عبارت است از سهل عن الحسين بن محمد الكوفي عن محمد بن حمزة بن القاسم العلوي عن عبدالله بن العباس الهاشمي عن محمد بن جعفر عن أبيه الصادق.

[20]  «بحارالانوار»، ج57 ، ص 214، طريق روايت اين حديث عبارت است از احمد بن محمد بن عيسي عن محد بن خالد البرقي غن سعد بن سعد الأشعري عن جماعة عن أبي عبدالله (ع).

[21]  ترجمه اسفار، ج 1، صص 10 و 11.

[22]  اين اصطلاح را صدرالمتألهين در برابر حكمت متعاليه به كار برده است و مراد او حكمت مشائي معروف است.

[23]  اسفار، ج 1، ص 193.

[24]  رساله سه اصل ، ج 2، ص152.

[25]  سه رسائل فلسفي، «المسائل‌القدسيه»، ص 186.

[26]  رحيق مختوم، ج 1، ص 37.

[27]  علامه شيخ محمد رضا مظفر در مقدمه خود بر اسفار و ابو عبدالله زنجاني در «الفيلسوف الايراني الكبير» بر اين عقيده اند.

[28]  «ملاصدرا، زندگي، شخصيت و…»، ص 314.

[29]  همان ـ ص324

[30]  تفسير القرآن الكريم(صدرا)، ج4، ص9، مقدمة المؤلف.

[31]  مجموعة الرسائل التسعه، رسالة في الواردات القلبية، ص238.

[32]  الذريعه، ج 25، ص 55.

[33]  رياض العلماء، ج 3، ص 114.

[34]  ر.ك : «مجموعه مقالات اولين همايش جهاني حكيم ملاصدرا »، ج 1، مقاله دورنمايي از زندگاني صدرالمتألهين شيرازي.

[35]  «تاريخ مذهبي قم»، ص 194.

[36]  مستدركات اعيان الشيعه، ج3، ص197.

[37]  «مجموعه مقالات اولين همايش جهاني حكيم ملاصدرا »، ج 1، مقاله دورنمايي از زندگاني صدرالمتألهين شيرازي، ص 137.

[38]  ر.ك : «يادداشت‌هاي ملاصدرا »، مقدمه.

[39]  مرآت الاكوان(تحرير شرح هدايه ملاصدراي شيرازي)، پيشگفتار، ص68(بخشي از نامه صدرالمتألهين به ميرداماد).

[40]  اين رويداد را در سال 1035 گزارش كرده‌اند.

[41]  همانطور كه پيشتر ذكر شد، مرحوم فيض نيز در مكتوبات خود از دعوتي كه از استادش به عمل آمده، سخن مي‌گويد.

[42]  اسفار، ج1، ص8.

[43]  همان.

[44]  استاد محمد خامنه‌اي با استناد به فرازي از رساله سه اصل، تأليف اين رساله را پاسخي عالمانه به هجمة اين مخالفت‌ها در دهة آخر زندگي صدرا مي‌دانند ؛ «ملاصدرا؛‌ زندگي، شخصيت و…»، ص 387.

[45]  رحيق مختوم، ج 1، ص32.

[46]  همان، ص 27.

كتابنامه

– آشتياني، سيد جلال‌الدين، شرح حال و آراي فلسفي ملاصدرا، قم، مركز انتشارات تبليغات اسلامي حوزة علميه قم، 1378 هجري شمسي.

– افندي اصفهاني، ميرزا عبدالله ، رياض‌العلما و حياض الفضلاء، ترجمه محمد باقر ساعدي، مشهد، آستان قدس رضوي، 1366 هجري شمسي.

– امين ،سيد محسن، أعيان الشيعه ، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1406 هجري قمري.

– امين ،سيد حسن، مستدركات أعيان الشيعه، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1408 هجري قمري.

– تهراني، شيخ آقا بزرگ، الذريعه إلا تصانيف ‌الشيعه، اسماعيليان قم و كتابخانة اسلامي تهران، 1408 هجري قمري.

– جمعي از نويسندگان، مجموعه مقالات اولين همايش جهاني حكيم ملاصدرا، تهران، صدرا، 1380 هجري شمسي.

– جوادي آملي، عبدالله، رحيق مختوم، قم، مركز نشر إسراء، 1417 هجري قمري.

– حسيني اردكاني، احمدبن محمد، مرآت الاكوان(تحرير شرح هدايه ملاصدراي شيرازي)، تصحيح عبدالله نوراني، تهران، ميراث مكتوب، 1375 هجري شمسي.

– خامنه‌اي، سيد‌محمد، ملاصدرا؛ زندگي، شخصيت و مكتب صدرالمتألهين، تهران، بنياد حكمت اسلامي صدرا، 1379 هجري شمسي.

– خواجوي، محمد، دو صدرالدين، تهران، مولي، 1378 هجري شمسي.

– الزنجاني، أبوعبدالله، الفيلسوف الايراني الكبير؛ صدرالدين الشيرازي، تهران، مؤتمر إحياء ذكري الفيلسوف صدرالدين شيرازي، 1419 هجري قمري.

– شيرازي، صدرالدين، الحكمة المتعاليه في الاسفار الاربعة العقليه، بيروت، دار احياء التراث، 1981ميلادي.

– شيرازي، صدرالدين، اسفار اربعه، ترجمه محمد خواجوي، تهران، مولا، 1380 هجري شمسي.

– شيرازي، صدرالدين، تفسير القرآن الكريم، تحقيق محمد خواجوي، قم، انتشارات بيدار، 1366هجري شمسي.

– شيرازي، صدرالدين، رسالة سه اصل، تصحيح سيد حسين نصر، تهران، دانشكدة علوم معقول و منقول،1340 هجري شمسي.

– شيرازي، صدرالدين، سه رسائل فلسفي، تصحيح و تعليق سيد جلال‌الدين آشتياني، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1387 هجري شمسي.

-‌شيرازي، صدرالدين،كسر اصنام جاهلية (عرفان و عارف نمايان)، ترجمة محسن بيدارفر، تهران، الزهرا،1371هجري شمسي.

-‌شيرازي، صدرالدين، مجموعة الرسائل التسعه، تهران، بي نا، 1302 هجري قمري.

– شيرازي، صدرالدين، يادداشت‌هاي ملاصدرا(همراه با فهرست كتابخانه شخصي ملاصدرا)، به اهتمام محمد بركت، شيراز، مدرسه ولي عصر، 1377هجري شمسي.

– فقيهي، علي اصغر، تاريخ مذهبي قم، قم، انتشارات زائر ‍(آستانة مقدسة حضرت معصومه(س)) 1378 هجري قمري.

– قمي، حاج شيخ عباس، سفينة البحار، مشهد، آستان قدس رضوي، 1374 هجري شمسي.

– مجلسي، محمدباقر، بحارالأنوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1404 هجري قمري.

– مدرس، ميرزا محمد علي، ريحانة الادب، تهران، خيام، 1374هجري شمسي.

– اليوزبكي، جمال‌محمد‌صالح، غضبة ‌الفلاسفه أو الغصبة المتعالية، تهران، مؤسسة حكمة صدرالاسلاميه، 1999 ميلادي.

م. اعتمادی نیا
م. اعتمادی نیا

ثبت نظر