• etemadinia@gmail.com

روايتي نوسنت‌گرايانه از رابطه علم و دين

روايتي نوسنت‌گرايانه از رابطه علم و دين

The Marriage of Sense and Soulتقرير و بررسي نظريه «علم و دين يكپارچه» کن ويلبر

كن ويلبر، فيلسوف، روان‌شناس و عرفان‌پژوه برجسته امريكايي، در نظريه موسوم به «علم و دين يكپارچه» با به چالش فراخواندن تقريرهاي ناتمام و جعلي از علم و دين، علم را در تعريف بايسته‌اش، هم‌آوا با گوهر سنت‌هاي ديني پيشامدرن تلقي مي‌كند. وي كه در كتاب ازدواج حس و روح، از موضعي نوسنت‌گرايانه به بحث و تأمل در باب رابطه علم و دين مي‌پردازد، مي‌كوشد تا در پرتو «نظريه يكپارچگي» در عين پاسداشت شأن و جايگاه «زنجيره بزرگ وجود» به مثابه هسته مشترك اديان پيشامدرن، دست‌آوردهاي شايسته و ارزشمند مدرنيته را نيز در طرح جامع خود ملحوظ دارد.

ويلبر بر آن است كه علم در معناي كاملش، نه تنها امكان نفي روح به عنوان يكي از بخش‌هاي ساحت دروني را ندارد، بلكه علاوه بر قلمرو حسي، امكان پژوهش و بررسي در قلمرو تجربه‌هاي ذهني و روحي را نيز دارا خواهد بود. به اين ترتيب، در مسير يكپارچه‌سازي علم و دين و ارائه تصوير درستي از آنها بايد از علم خواست كه خود را از التزام به «تجربه‌گروي محدود» منصرف سازد و جانب «تجربه‌گرايي كامل» را بگيرد. دين نيز در اين ميان بايد صدق مدعيات خود را موقوف شواهد تجربي (به معناي كامل و موسّع آن) بداند و آنها را بر اساس اسلوب‌هاي معتبر پژوهش‌هاي علمي (شامل مراحل حكم، ادراك و تصديق) تنظيم و تنسيق نمايد و به اين ترتيب با انصراف از بيانه‌هاي جزمي، دستيابي به نوعي تجربه معنوي بي‌واسطه را غايت مطلوب خود قرار دهد. ويلبر به اين ترتيب مي‌كوشد تا به زعم خود، با سبكبار نمودن علم و دين از روايت‌هاي ناتمام و جعلياتي كه بر خود بسته‌اند، اندك اندك آنها را در مسيري كاملاً هموار براي آشتي و مصالحه قرار دهد.

اين نوشتار مي‌كوشد ضمن ارائه تبييني جامع از نظرگاه كن ويلبر در باب نظريه «علم و دين يكپارچه»، برخي نقاط ابهام، چالش‌ها و نقدهاي ناظر به آن را نيز محل تأمل و بررسي قرار مي‌دهد.

***

كن ويلبر[1] فيلسوف، روان‌شناس و عرفان‌پژوه آمريكايي كه صاحب آثار متعدد و مشهوري در فلسفه، عرفان، بوم‌شناسي[2] و تكامل معنوي است، با مطالعات وسيعي كه در سنت فكري غرب و شرق ( به ويژه خاور دور و به طور خاص آيين بودا) داشته، تلاش مي‌كند تا از منظري جديد، تلفيقي همگون از اين دو ميراث فكري به دست ‌دهد و از اين طريق هر چیزی را به جاي خود بنشاند. ديدگاه اصلي وي در این‌ باره كه به نظريه يكپارچگي[3] مشهور است، با تبييني علمي و غیرمتافیزیکی، سطوح درهم‌تنيدة شعور و آگاهي و روند تكامل معنوي را در انسان توضيح مي‌دهد. وي بارها به عنوان پيش‌روترين متفكر در تلفيق و هم‌آهنگ‌سازي روان‌شناسي غربي با سنت‌هاي معنوي شرق مورد تحسين قرار گرفته است و اين امر، آثار او را به آميزه‌اي از مطالعات ديني، روانشناسي، فيزيك، عرفان، جامعه‌شناسي و انسان‌شناسي[4] بدل كرده است. امروزه علاقه‌منداني با سلايق مختلف، آثار او را به 25زبان زنده پي مي‌گيرند.

چالش روزگار ما

منازعه علم و دين در قرون گذشته به يكي از چالش برانگيزترين موضوعات حيات فكري بشر بدل شده است. تعارض[5]، تمايز[6] و مكمل بودن[7] نظريه‌هايي است كه تا كنون براي تبيين رابطه علم و دين به كار گرفته شده است. (نك: باربور، 1385: 4-1) در اين ميان، « نظريه يكپارچگيِ» كن ويلبر كه مي‌توان آن را نظرگاهي به شمار آورد كه علم و دين را مكمل يكديگر تلقي مي‌كند، مدعي است كه علم در تعريف صحيح آن با گوهر سنت‌هاي ديني پيشامدرن سازگار است. وي از اين رهگذر مي‌كوشد تا سازگاري دوسويه‌اي ميان جهان ذهني ـ معنوي خرد باستاني و سپهر عيني ـ تجربي دانش مدرن برقرار سازد.

به عقيده ويلبر امروزه هيچ موضوعي به اندازه ارتباط ميان علم و دين در جهان مدرن حائز اهميت نيست. علم به عنوان عميق‌ترين روش كشف حقيقت[8] و دين به عنوان بزرگترين نيروي معناساز زندگي، تا كنون در الگويي همساز در كنار يكديگر قرار نگرفته‌اند. علم به رغم پيشرفت‌هايي كه در صنعت، اقتصاد، پزشكي و ارتباطات به ارمغان آورده، از معنادهي و ارزش‌بخشي به بسترهايي كه در آنها گام نهاده، بازمانده است. از سوي ديگر، اديان پيشامدرن[9] در عين حال كه به زندگي ميليون‌ها نفر در سراسر جهان معنا بخشيده‌اند، اعتبار چارچوب‌هاي علمي جهاني كه در آن به سر مي‌برند و از مزاياي يافته‌هاي آن بهره‌مند شده‌اند را انكار مي‌كنند و اينچنين، شاخه‌اي كه خود بر آن نشسته‌اند را قطع مي‌كنند. به اين ترتيب، علم، منكر معنابخشي و ارزش‌دهي دين است و بيشتر به چشم نوعي شيء باستاني كه با دوران كودكي بشر پيوند خورده به دين نظر مي‌كند و دين نيز متقابلاً از اقرار به اهميت و واقعيت علم استنكاف مي‌ورزد. از اين رو، برخي تحليل‌گران اجتماعي، آينده بشر را موقوف ايجاد نوعي آشتي ميان علم و دين دانسته‌اند.(Wilber,2000:89-90)

زنجيره بزرگ وجود

ويلبر مي‌كوشد با ارائه نظرگاه تازه‌اي در تعريف علم و دين، بي‌ آنكه در دام تقليل و تحريف فرو افتد، آنها را در الگويي منسجم در كنار يكديگر قرار دهد. وي با نظر به تنوع و اختلاف فراوان اديان در سراسر جهان، ضمن اقرار به دشواري نزديك به محالِ تعريف دين، در پي يافتن هسته مشتركي در ميان بزرگ‌ترين سنت‌هاي حِكمي جهان است كه در تعريف دين راهگشا باشد و مقبول اديان مختلف نيز واقع شود.

وي با اشاره به سخن هيوستن اسميت[10] در كتاب حقيقت از ياد رفته[11] و استناد به نظرگاه عالماني نظير آننده كوماراسوامي[12] ، رنه گنون[13] ، فريتيوف شوان[14] ، مايكل مورفي[15] ، راجر والش[16] ، سيد حسين نصر و لكس هيكسن[17]  برآن است كه باور به زنجيره بزرگ وجود[18] را مي‌توان هسته مشترك سنت‌هاي حِكمي بزرگ جهان و اديان پيشامدرن به شمار آورد.(در اين باره نك: :4 Smith. Huston :1992)

اصطلاح زنجيره بزرگ وجود نخستين‌بار در سال 1936، از سوي فيلسوف و مورخ آلماني تبارِ آمريكايي، آرتور لاوجوي[19] در اثري با همين عنوان و در اشاره به چارچوب فكري حاكم در دوران باستان و قرون وسطي به كار بسته شده است.   از منظر لاوجوي كه در اثر مشهور خود، تطورات گونه‌گون زنجيره بزرگ وجود را در بستر تاريخ انديشه غربي محل بحث و بررسي قرار داده، اصلي‌ترين مؤلفه‌هاي مشترك تقريرهاي مختلف اين زنجيره عبارتند از: اصل وفور و كمال[20] ، اصل تداوم[21] و اصل تغيير تدريجي[22]. اصل وفور و كمال حكايت از آن دارد كه امكانات وجود، نامتناهي است و لاجرم فراواني موجودات نيز بايد متناسب با اين منشاء پايان‌ناپذير در نظر گرفته شود. به عبارت ساده‌تر، مطابق اين اصل، هرآنچه مي‌تواند واقع شود، سرانجام واقع خواهد شد. بر اين اساس، هر امكاني در وجود، بي‌آنكه با امتناع فيض مواجهه شود، ناگزير خلعت ظهور به تن خواهد نمود. به اين ترتيب، زنجيره موجودات، متناسب با امكانات بي‌پايان وجود، بي‌وقفه در عوالم مادي و غيرمادي امتداد مي‌يابد.اصل تداوم، كه ملهم از انديشه‌هاي ارسطو انگاشته مي‌شود، امكان وجود شكاف و وقفه ميان انواع مختلف موجودات را نفي مي‌كند و بر وجود پيوستگي و تداوم در ميان آنها تأكيد مي‌كند. اصل تغيير تدريجي نيز كه بر ارتباط و ارتقاي طولي اجزاي زنجيره تأكيد مي‌ورزد، موجودات را در نظامي سلسله مراتبي[23] رده‌بندي و ارزشگذاري مي‌كند.(Lovejoy, 1936: 24-66)

از اين منظر، واقعيت[24] متشكل از سطوحي در هم تنيده است كه ماده، جسم، ذهن[25] ، نفس[26] و روح[27] را به هم پيوند مي‌دهد.[28] هر سطح زبرين، سطوح زيرين را نيز در بر دارد و به اين ترتيب، هر شيء و رويدادي در جهان با سايرين پيوند دارد و همه در نهايت، در احاطه روح ، خدا، الاهه[29] ، تائو، برهمن و يا مطلق قرار دارند. به اعتقاد ويلبر اين نظرگاه، موضع فلسفي و رسمي بخش قابل توجهي از تاريخ تمدن بشر است.

بر اين اساس، روح در عين تعالي، نفس، ذهن، جسم و ماده را نيز با خود همراه دارد و واقعيت، مجموعه‌اي از آشيانه‌هاي تو در تو است كه همه چيز در نهايت، در آغوش روحي هميشه حاضر[30] قرار دارد. سطوح فوقاني اگرچه حاصل جمع ويژگي‌هاي اصلي سطوح تحتاني است، اما همواره مؤلفه‌هايي خاص نيز آن را از سطوح تحتاني متمايز مي‌كند.

از منظر سنت‌هاي حكمي گذشته، هر سطح از واقعيت مقتضي شاخه‌هاي خاصي از دانش[31] است؛ به نحوي كه ماده، اجسام زنده، ذهن، نفس و روح به ترتيب موضوع بررسي فيزيك، زيست‌شناسي، روان‌شناسي/فلسفه، الاهيات و عرفان است. (شكل 1)

ويلبر بر آن است كه اين موضع فلسفي در توصيف و تبيين واقعيت كه ستون فقرات «حكمت خالده»[32] به شمار مي‌رود، تا پيش از ظهور مدرنيته در غرب، بيشترين اتفاق نظر را در تاريخ زيست بشر بر روي زمين با خود به همراه داشته است.

با ظهور مدرنيته در غرب، زنجيره بزرگ وجود نه تنها به فراموشي سپرده شد، بلكه محل نفي و انكار واقع شد و مفهوم يكدستي از وجود كه ناظر به مادة صرف و احياناً ماده و انرژي بود، جاي آن را گرفت؛ مفهومي كه تنها مي‌توانست موضوع مطالعه علم واقع شود. به اين ترتيب، ماده‌گرويي علمي[33] تولد يافت و به نظرگاهي غالب بدل شد.

ويلبر در كشف هسته مشترك جريان‌هايي كه اين نظرگاه مدرن را پديد آوردند، با بهره‌مندي از ديدگاه كساني نظير ماكس وبر[34] و يورگن هابرماس[35] بر آن است كه مدرنيته را مي‌توان ناظر به «تمايز سپهرهاي ارزش‌ فرهنگي»[36] دانست كه به تعبير دقيق‌تر ناظر به تمايز سپهر هنر، اخلاق و علم از يكديگر است. (Wilber,2000:96) از منظر ويلبر، اين تعريف از مدرنيته در مقايسه با ساير تعريف‌هاي ارائه شده، در بازنمايي نقاط ضعف و قوت اين دوره از تاريخ زيست بشر بسيار حايز اهميت است. اين قلمروها كه در جهان پيشامدرن در هم آميخته بودند، پس از مدرنيته از هم تمايز يافتند و هر يك راه خود را در پيش گرفتند و به يافته‌هايي به مراتب عميق‌تر و مهم‌تر از گذشته دست يافتند. رهايي اين حوزه‌ها از سيطرة حاكميت ديني كه به نحوي ناموجه، حدود و ثغور و جهت برنامه‌هاي اكتشافي و ابداعي آنان را تعيين مي‌كرد، باعث شد تا مدرنيته به دست‌آوردهاي درخشاني نظير ليبرال‌دموكراسي، آزادي، حقوق بشر و پيشرفت‌هاي چشمگير در علوم تجربي دست يابد.

اما اين ماجرا با جنبه نامطلوبي نيز همراه بود و آن اينكه تمايز اين حوزه‌ها از يكديگر، با مسالمت‌ و به نحوي عادلانه صورت نپذيرفت. در فرايند تمايز يافتن سپهر هنر، اخلاق و علم از يكديگر، هجمه‌اي قاهرانه از سوي علم باعث شد تا سپهر هنر و اخلاق به حاشيه رانده شود و شأن حقيقي خود را باز نيابد و در مسير درك واقعيت، مقوله‌اي ناچيز، نادرست، وهمي، بي‌اهميت و غيرعلمي انگاشته شود. به اين ترتيب، علم به علم‌گروي[37] ، ماده‌گروي علمي و امپرياليسم علمي[38] بدل شد و در مقام ابراز نظرگاه‌ رسمي مدرنيته، حكم به نابودي زنجيره بزرگ وجود داد. (Ibid: 97)

نخستين قدم در آشتي علم و دين

در پي سيطره ماده‌گروي علمي، جدالي مخاصمه‌آميز ميان علم و دين در گرفت. اين جدال خصمانه چهار يا پنج وضعيت را در ارتباط ميان علم و دين پديد آورد كه تا كنون نيز تداوم دارد. اين وضعيت‌ها عبارتند از:

  1. نفي اعتبار كامل دين توسط علم.
  2. نفي اعتبار كامل علم توسط دين.
  3. تلقي علم به عنوان يكي از اسلوب‌هاي معتبر شناخت و باور به همزيستي مسالمت‌آميز آن با اسلوب‌هاي معنوي.
  4. تلقي علم به عنوان ارائه‌دهندة براهين معقول در جهت اثبات وجود روح.
  5. تلقي همسان از علم، شعر و هنر به عنوان مفسر (و نه شناسنده) جهان. (Ibid: 99-106)

ويلبر عقيده دارد كه همه اين راه‌ها تا كنون از ايجاد همزيستي مسالمت‌آميز و واقعي ميان علم و دين (به نحوي كه ماهيت واقعي و مورد قبول‌ هر يك از آنها را انكار ننمايد) بازمانده‌اند و از اين رو محكوم به شكست‌اند. دو وضعيت نخست به وضوح در برقراري يكپارچگي ناكامند و سه وضعيت باقيمانده نيز كه هر يك به ترتيب ناظر به كثرت‌گروي معرفت‌شناختي[39]، براهين معقوليت[40] و پارادايم پست‌مدرن[41] است، از توان لازم براي برقراري يكپارچگي قابل قبول ميان علم و دين برخوردار نيستند و نتيجة تلاش‌هاي آنها، تركيب قرائتي كژاندام[42] از علم و دين با يكديگر است كه در نهايت، يكي از طرفين آن را واپس مي‌زند.

 ويلبر معتقد است: تنها راه ممكن براي برقراري يكپارچگي واقعي، سازوار نمودن زنجيره بزرگ وجود با تمايزات پديد آمده در مدرنيته است؛ نقطه عطفي كه هيچ يك از وضعيت‌هاي پيش‌گفته آن را محل توجه جدي قرار نداده و از همين نقطه آسيب ديده‌اند. ويلبر با در نظر گرفتن سه سطح حسي، ذهني و روحي در زنجيره بزرگ وجود، عقيده دارد كه سپهر هنر، اخلاق و علم را در دنياي مدرن مي‌توان از تطبيق سطوح سه‌گانه زنجيره بزرگ وجود بر آن، محل بحث و بررسي قرار داد. به اين ترتيب، هر يك از قلمروهاي حسي، ذهني و روحي در زنجيره بزرگ، از هنر، اخلاق و علم خاص خود بهره‌مند خواهد بود. اين تركيب، در عين پاسداشت هسته اصلي معنويت[43] و مدرنيته، شرايط برقراري يكپارچگي مقبول علم و دين را فراهم خواهد نمود.

در اين نظرگاه، علم به جاي آنكه صرفاً مرتبط با نخستين سطح وجود باشد، در همة سطوح حضور خواهد داشت و ما با علم حسي، ذهني و روحي مواجه خواهيم بود. به اين ترتيب، چنين نيست كه مطابق تصور سنتي، آنگاه كه علم پايان ‌‌يابد‌، معنويت ‌آغاز شود، بلكه اين هر دو، همگام با يكديگر در زنجيره وجود، توسعه و ارتقا خواهند يافت و در كشف واقعيت هستي به يكديگر مدد خواهند رساند.

شكست پست‌مدرنيزم افراطي در آشتي علم و دين

ويلبر به دليل نفوذ و سيطرة امروزين الگوي پست‌مدرن در محافل دانشگاهي و مشاجرات رايج ميان علم و معنويت، به سراغ بررسي رهيافت اين الگو در ايجاد يكپارچگي ميان علم و دين مي‌رود. طبق اين ديدگاه، علم، مقهور پارادايم‌هاست و يك پارادايم، صرفاً تفسيري محتمل، سنجش‌ناپذير و غير الزام‌آور در ميان تفاسير مختلفي است كه خود را متكفل تبيين واقعيت مي‌دانند. از اين منظر، پارادايم‌ها دست‌ساخته‌هاي فرهنگ‌اند و نه الگوهاي كشف واقعيت.

به اعتقاد ويلبر، پارادايم‌ پست‌مدرني كه مدعي نگرشي كل‌نگرانه[44] در برقراري يكپارچگي ميان علم و دين است، نه تنها در اين كار توفيق نمي‌يابد، بلكه هر گونه يكپارچگي مؤثري ميان علم و دين را با ناكامي رو به رو خواهد كرد. وي براي بررسي موضوع به سراغ ديدگاه‌هاي تامس كون[45] و نوع تقلي ضد فرهنگ‌ها[46] از نظريه او مي‌رود. نتايج بررسي‌هاي ويلبر نشان مي‌دهد كه ساختار انقلاب‌هاي علميِ كون با كژفهمي‌ شگرفي روبرو بوده است. اين تلقي كه پارادايم‌ها با عناصر غيرمعرفت‌شناختي خود، ارتباط ميان علم با شواهد تجربي و الزام‌آور را كاملا مخدوش مي‌كنند و انتخاب تفسيرهاي مختلف و دلبخواهي را براي ما ميسر مي‌سازند، در عين حال كه تلقي رايج از نظريه كون به شمار مي‌رود، از اصل مقصود او بسيار فاصله دارد و به تدريج نوعي خودشيفتگي[47] را موجب شده است. اين تلقي نادرست، علم، شعر، تنجيم و كف‌بيني را به نحو يكسان مفسر واقعيت مي‌انگارد و ماهيتي دلبخواهي، نسبي، اجتماعي، تفسيري، قدرت بار[48] و غيرمترقي براي علم در نظر مي‌گيرد، حال آنكه كون به هيچ‌يك از اين موارد اذعان ندارد و حتي ديدگاه او در نقطه مقابل برخي از مطالب پيش‌گفته قرار دارد.

پارادايم به معنايي كه كون آن را به كار مي‌بست، از دو مؤلفه عملي[49] و اجتماعي برخوردار بود. مؤلفه‌ عملي ناظر به مجموعه‌اي از نمونه‌ها[50] ، آزمايش‌ها يا احكامي است كه نظريه‌اي را بر مي‌نهد و مؤلفه اجتماعي نيز مجموعه‌اي از احكام و عمل اجتماعي را در بر مي‌گيرد كه استانداردهاي عملي را در تناسب با تعليمات و پاداش‌ها قرار مي‌دهد.

به اين ترتيب، به اعتقاد ويلبر، امروزه «پارادايم» به استعاره‌اي مرده بدل شده كه ارتباط خود را با معناي اصلي وضع شده از سوي مبدع آن از دست داده است. در نگاه كون، علم مبتني بر احكام، نمونه‌ها و عرف اجتماعي است. هر دو مؤلفه پارادايم نيز مبتني بر احكام‌اند كه ريشه در واقعيت‌هاي عملي دارد. از اين رو، تقريباً از هر آزمايش بديعي كه اطلاعات تازه‌اي را نتيجه داده است، با عنوان انقلاب[51] يا پارادايم‌ جديد ياد مي‌شود و به اعتقاد كون، ما تا كنون با صدها انقلاب و پارايم جديد در تاريخ علم روبرو بوده‌ايم. به اين ترتيب، ارتباط پارادايم‌ها با شواهد عيني منقطع نيست و نمي‌توان آنها را جاعل شواهد واقعي قلمداد كرد و از اين رو، ما با فرايندي پيش‌رونده در تاريخ علم سر و كار داريم.

كژخواني نظريه كون در آمريكا هنگامي كه پيوندي نامبارك با فراساختارگرايي پست‌مدرن برقرار كرد، با عناويني چون «پارادايم كل‌نگرانه جديد»، «بوم فلسفه‌هاي پست‌مدرن»[52] و به طور كلي مطالعات فرهنگي بر سر هر چيزي سايه افكند. اين پارادايم از آنجا كه ابتناي بر واقعيت‌ها و شواهد عيني را لازم نمي‌شمرد، نظريه‌ها را از عينيت مي‌رهاند و به اين ترتيب، بستري مناسب براي شكل‌گيري «فرهنگ خودشيفتگي»[53] فراهم مي‌آورد. نظريه‌ها در اين فرهنگ، صرفاً برآورندة رضايت شخصي نظريه‌پردازان به شمار مي‌رود و به جاي كشف واقعيت، جعل و خلق واقعيت‌هاي وابسته به شخص، موضوعيت مي‌يابد. اين نظرگاه در نهايت، علم را به شعر تقليل مي‌دهد و اندك اندك فرهنگ خودشيفتگي را با پوچ‌انگاري[54] در هم مي‌آميزد. به اعتقاد ويلبر، همه اينها در دهه‌هاي گذشته تحت عنوان «پارادايم‌ انقلابي جديد» به غلط از نظريه‌ تامس كون كسب وجاهت نموده است.(Ibid: 109-111)

واضح است كه اين تلقي پست‌مدرنيزم افراطي با ماهيت خود متناقضي كه براي خود تعريف كرده است، در برقراري يكپارچگي واقعي ميان علم و دين با شكست روبرو خواهد شد. هنگامي كه عينيت جهان صرفاً به نظريه‌اي برساخته و تفسيري محتمل فروكاسته مي‌شود و حقيقت، چيزي جز تفسيرهاي مختلف انگاشته نمي‌شود، خودِ نظريه پست‌مدرنيزم نيز از اين قاعده مستثنا نخواهد بود و دعوي صدق آن، نقيض لوازم آن خواهد بود. بر اين اساس، به اعتقاد ويلبر و بسياري از متفكران برجسته، پست‌مدرنيزم افراطي به رغم رواج عمومي آن به عنوان پارادايمي جديد، به دليل ماهيت خودويرانگري كه مقتضي آن است، به پايان راه رسيده است.

چشم‌هاي سه گانه معرفت

سنت‌هاي حِكمي بزرگ نيز با مفهوم رايج پارادايم مخالفت مي‌ورزند. اين سنت‌ها بر اساس باور به زنجيره بزرگ وجود و كثرت‌گروي معرفت‌شناختي مرتبط با آن، عقيده دارند كه واقعيت و معرفت متناظر با آن، رتبه‌بندي شده است و ما با سطوح مختلف وجود و معرفت مواجهيم. ويلبر با بهره‌گيري از اصطلاح «چشم‌هاي سه‌گانه معرفت»[55] در پي بازخواني اين نظرگاه است. به اعتقاد او چشم‌هاي سه‌گانة معرفت عبارتند از: چشم تَن[56] ، چشم ذهن و چشم مراقبه[57]  كه به ترتيب، ناظر به تجربه‌گروي، عقل‌گروي و عرفان‌اند. (Ibid: 116) بر اين اساس، علم تجربي اگرچه در ساحت حس، سخنان فراواني براي عرضه دارد و اندكي نيز در ساحت ذهن جولان مي‌دهد، اما از اظهار نظر در ساحت مراقبه به كلي محروم است. به اين ترتيب، پارادايم‌هاي جديد كه صرفاً در ساحت حس و تا حدودي در ساحت ذهن موضوعيت دارند، از توليد هر گونه دانش معنوي ناتوان خواهند بود. اما به اعتقاد ويلبر اين پارادايم‌ها پا را از گليم خويش فراتر نهاده‌اند و چشم تن و ذهن را جايگزين چشم مراقبه كرده‌اند و اينچنين، تنها موقعيت مناسب براي ايجاد يكپارچگي ميان علم و دين را از ميان برده‌اند.

به عقيدة ويلبر، چشم تن، تك‌منطقي[58] ، چشم ذهن، دومنطقي[59] و چشم مراقبه، فرامنطقي[60] است. دانش تجربي كه مبتني بر چشم تن است، ميان پژوهشگر و اشياء و پديده‌هاي متعلق پژوهش او، گفتگويي صورت نمي‌دهد؛ به اين معنا كه متعلق پژوهش در اين حيطه، همواره در برابر پژوهشگر ساكت و خنثي است. اما معرفت‌ ذهني در فضاي گفتگوي ميان اذهان شكل مي‌گيرد و از اين رو، بر خلاف دانش تجربي، دومنطقي است. در اين ميان، عرفان بي‌صورت[61] كه مبتني بر يافته‌هاي چشم مراقبه سامان است، از هر دو حيطه جسم و ذهن و منطق حاكم بر آنها فراتر مي‌رود و رو به معرفت غيرثنوي و الوهيت آغوش مي‌گشايد. اين گشايش معنوي كه تنها در پرتو چشم مراقبه حاصل مي‌آيد، اصلي‌ترين درونمايه سنت‌هاي حكمي بزرگ جهان است، اما هيچ‌يك از پارادايم‌هاي علمي جديد، پيشنهادي براي اين ساحت از معرفت ندارند.

طبيعي است كه از اين منظر و صرفاً با بهره‌گيري از علم تك‌منطقي، امكان يكپارچه‌سازي علم و دين فراهم نخواهد آمد. به اعتقاد ويلبر، راه حل ممكن در اين باب، آن است كه هسته مشترك سنت‌هاي حِكمي گذشته با تمايزات پديد آمده از طريق مدرنيته در سپهر ارزش‌هاي هنري، اخلاقي و علمي مواجهه يابد.

من، ما، آنها

ويلبر با اشاره به تعريف دقيق‌تري از مدرنيته و ضمن التفات به ريشه‌هاي آن در فلسفه، هنر، علم، حقوق سياسي و مدني، تكنولوژي و سياست، تعريف آن به عنوان «دوران استدلال و انقلاب» را موجزترين تعريف بسنده ارائه شده مي‌داند.[62] (Ibid: 121)در اين ميان، تفاوت مدرنيته با جهان مدرن را نبايد از خاطر برد. ويلبر بر آن است كه امروزه جهان مدرن، تركيبي از جريان‌هاي پيشامدرن، مدرن و پست‌مدرن است، حال آنكه مراد وي از مدرنيته به طور خاص ناظر به مجموعه رويدادهاي نشأت گرفته از روشنگري ليبرال در غرب است. به اعتقاد وي، مدرنيته در پرتو تثبيت دموكراسي، دست‌آوردهاي بي‌نظير و تحسين‌برانگيزي چون برابري نژادي و جنسيتي، آزادي بيان، عدالت و حقوق سياسي و مدني را به ارمغان آورده كه در دوران پيشامدرن نظير آن را نمي‌توان يافت. اديان پيشامدرن هيچ‌گاه به نحو منصفانه چنين شرايطي را براي زيست و بالندگي انسان‌ها فراهم نياوردند و از اين رو، مدرنيته بدون خدا[63] صرفاً آن هيولاي دهشتناكي نيست كه برخي گرايش‌هاي ديني با آن مخالفت مي‌ورزند. (Ibid: 122-123)

اما چنانكه پيشتر اشاره شد، مهم‌ترين شأن و دست‌آورد مدرنيته كه در يكپارچگي علم و دين بسيار مي‌توان از آن سود جست، تمايز يافتن زيبايي‌شناسي هنري، علم تجربي و اخلاق (دين) از يكديگر است. در پي اين تمايز، هر يك از اين سپهرهاي سه‌گانه توانستند آزادانه و فارغ از سلطه محدود كنندة ديگري به رشد و بالندگي دست يابند. در پي اين وضعيت، سه مفهوم «خير»، «صدق» و «زيبايي» نيز كه به ترتيب متناظر با اخلاق، علم و هنر بود، از يكديگر تمايز يافتند و هر يك زبان خاص خود را برگزيدند. زيباشناسي هنري به دليل ماهيت انفسي آن، «زبان من» ، اخلاق به دليل ماهيت بين‌الاذهاني آن، زبان ما و علم تجربي زبان «آن» را براي تبيين دست‌آوردهاي خود برگزيد و به اين ترتيب، از رهگذر حاكميت مدرنيته، من (فرد)،‌ ما (فرهنگ) و آن (طبيعت) از دست‌اندازي به حريم يكديگر منع شدند. (Ibid: 128-129)

گسستگي و تمايز مدرنيته

در اين ميان، برخي با خلط دو مفهوم  گسستگي[64] و تمايزِ[65]  ناشي از مدرنيته، نقاط ضعف و قوت آن را با يكديگر در آميختند و از اين رهگذر، چشم بر نيكويي‌هاي آن فروبستند. به اعتقاد ويلبر، هنگامي كه تمايزي پديد نيايد، ما با نوعي آميختگي، تثبيت و ايستايي مواجهيم كه راه را بر هر گونه رشد و ترقي مي‌بندد. اما در نقطه مقابل، هنگامي كه فرآيند ايجاد تمايز بيش از اندازه تداوم يابد و ضبط و مهار آن از دست رود، ما با گسستگي و چندپارگي مواجه خواهيم شد. به اين ترتيب، خلط ميان تمايز و گسستگي، خلط معناي رشد با بيماري و تحول با فاجعه است. (Ibid: 130-131)

مدافعان احياي دوران پيشامدرن، كليه مراحل تمايزِ طبيعت، ذهن، جسم، علم، اخلاق و هنر را در طي دوران هزاران ساله زيست بشر در كره زمين، نوعي گسستگي نحس و نامبارك مي‌دانند و خواهان بازگشت به وضعيت پييش از گسستگي‌اند. اما آنچه مدافعان احياي دوران پيشا‌مدرن آن را گسستگي لقب داده‌اند، چيزي جز تمايزات ضروري و سودمند نيست، حال آنكه فاجعه و تباهي مدرنيته و گسستگي واقعي آن، ريشه در نفوذ قاهرانه و تعدي تجاوزكارانه نظرگاه تك‌منطقي علم تجربي بر ساير قلمروها دارد. اين سلطه مخرب، سپهر ارزش‌هاي فرهنگي را دچار گسستگي نمود و اعتبار و واقعيت ساير قلمروها (جز علوم تجربي) را خدشه‌دار نمود و گفتگوي فرهنگي را در اين ميان، بي‌فروغ ساخت. تسلط پوزيتيويسم، رويكردهاي استدلاليِ تجربي – تحليلي و نظريه‌هايي همچون نظريه سيستم‌ها[66] و نظريه آشوب[67] ، قلمرو «من» و «ما» را مستعمرة «آن» قرار داد و خير و زيبايي را قرباني رشد صدق تك‌منطقي دانش تجربي نمود و علم‌زدگي را  پديد آورد. به اعتقاد ويلبر اين فاجعه را «فرو ريختن كيهان» نيز مي‌توان ناميد(Ibid: 133) زيرا پس از آن، سه ساحت هنر، علم و اخلاق به سطحي واحد كه تنها دانش تجربي را به رسميت مي‌شناخت، فروكاسته شد.

نفي قلمرو دروني در تفكر مدرن

 بر خلاف كساني كه نظرگاه مدرنيته را نظرگاهي اتمي[68] و جزء نگرانه مي‌دانند، ويلبر عقيده دارد كه مدرنيته از همان آغاز همواره رويكردي كل‌نگرانه داشته است، با اين توصيف كه كل‌نگري مدرنيته چنان نبود كه شأن همة قلمروها را پاس بدارد بلكه مدرنيته به نوعي كل‌نگري مسطح[69] ملتزم بوده است كه قلمروهاي دروني «من» و «ما» در آن مضمحل شده‌اند. (Ibid) اين وضعيت، حقايق مرتبط با قلمرو دروني از قبيل خدا، عشق، اخلاق، شهود و … را از عرصه واقعيت بيرون راند و راه را بر يكپارچگي علم و دين فروبست، چه آنكه از ميان سطوح زنجيره بزرگ وجود، تنها به سطح زيرين آن كه با چشم تن مشاهده مي‌شد، باور داشت و از اين رو، همه قلمروهاي دروني را به قلمروهاي بيروني فرو مي‌كاست. اصلي‌ترين عاملي كه اين فروكاهش‌گروي[70] را تقويت مي‌نمود، كشف ارتباط ميان مفاهيمي از قبيل ذهن و آگاهي با ارگانيسم‌هاي طبيعي به ويژه در مغز بود كه تعبيري‌ علّي از آن ارائه مي‌شد. اين امر تا امروز نيز تلقي سنتي از زنجيره بزرگ وجود و امكان يكپارچگي علم و دين را با چالشي بزرگ روبرو كرده است، چه آنكه در برابر تأكيد تفكر معنوي پيشامدرن بر ساحت ذهني و روحي، نظرگاه مدرن همه چيز را به طبيعت و ساحت بيروني فرو مي‌كاهد. يكپارچگي علم و دين، بي‌شك، موقوف رفع اين ناسازگاري است.

نمودار چهار وجهي وجود

ويلبر عقيده دارد كه تفكر ديني پيشامدرن و نگاه علمي مدرن از سلسله مراتب[71] مشابهي برخوردارند؛ به نحوي كه گويي هر دو در باب حقيقتي واحد سخن مي‌گويند. تلاش وي براي اثبات ارتباط ميان اين دو، نخستين قدم در جهت ارائه تصويري يكپارچه از سنت و مدرنيته است. ويلبر با بهره‌گيري از اطلاعات فراوان در شاخه‌هاي مختلف دانش‌هاي مرتبط با قلمرو جسم، ذهن و روح و سلسله مراتبي كه هر يك از اين دانش‌ها بر اساس آن قوام يافته‌اند، در نهايت آنها را ناظر به چهار نوع سلسله مراتب كلي مي‌داند. تصوير زير كه نمايانگر طبقه‌بندي ويلبر است، ابتدا هستي را به دو ساحت فردي و جمعي تقسيم نموده و آنگاه ساحتي بيروني و دروني براي هر يك از آنها در نظر گرفته و سلسله مراتبي را براي هر يك از اين چهار بخش ارائه نموده است. (Ibid: 139) (شكل2)

در طرح ويلبر هر مرتبه، در حالي كه كلّي مجزا از كلّ ديگر است، بخشي از كل فوقاني خود نيز به شمار مي‌رود. (مثلاً مولكول‌ در حالي كه كلّي مجزا از سلول است، جزئي از آن نيز به شمار مي‌رود) از اين رو، هر مرتبه، «كل – جزء» ي است كه ويلبر با وام گرفتن از واژه‌‌اي كه آرتور كوستلر[72] ابداع نموده، آن  را «هولون»[73]  لقب مي‌دهد. (Ibid: 141) مجموع هولون‌ها كه سلسله مراتبي را در ساحتي از هستي پديد مي‌آورند، هولاركي[74]  ناميده مي‌شود. در طرح ويلبر، يك‌چهارم‌هاي[75] سمت راست، نمايانگر واقعيت‌هاي عيني يا بيروني و يك‌چهارم‌هاي سمت چپ نمايانگر واقعيت‌هاي ذهني يا دروني است. به عبارت ديگر، يك‌چهارم‌هاي سمت راست، نماي بيروني هولون‌ها و يك‌چهارم‌هاي سمت چپ، نماي دروني آنهاست.

اين نمودار، از منظري كلي، ابعاد قصدي[76] ، رفتاري، فرهنگي و اجتماعي هولون‌ها را ترسيم مي‌كند. ويلبر عقيده دارد كه در اين نمودار همه مراتب ناظر به ساحت‌هاي بيروني، دروني، اجتماعي و فردي  به يكديگر ارتباط دارند، زيرا هر يك در پرتو ديگري معنا مي‌يابد. اما مسأله آن است كه متأسفانه عالمان هر يك از اين بخش‌ها، اهميت، اعتبار و واقعيت‌ بخش‌هاي ديگر را انكار مي‌كند و يا آن را ناديده مي‌انگارد و به اين ترتيب، موجبات فروپاشي كيهان را فراهم مي‌آورد. اما هنگامي كه هيچ‌يك از بخش‌ها به ديگري فروكاسته نمي‌شود، «سه‌گانه بزرگ»[77] (من، ما و آن/آنها) مي‌توانند در عين تمايز از يكديگر، تصويري كامل و يكپارچه از چارگوشة كيهان به نمايش گذارند. (Ibid: 147)[78] ويلبر معتقد است كه تمايز مفيد و ضروري سه‌گانه بزرگ در دوران مدرن با گسستگي‌ زيان‌آوري كه مدرنيته بر آن تحميل نمود، رو به انحطاط نهاد و راه را بر وفاق علم و دين مسدود نمود. به عقيده وي، تصويري كه از قرن هيجدهم به اين سو از جهان ارائه شده، واقعيت را تنها ناظر به نيمه راست نمودار دانسته و بر اين اساس، همواره در واقعيت‌زدايي از نيمه سمت چپ كوشيده و ارتباطات و تناظرهاي واقعي و دقيقي كه ميان اين دو نيمه وجود دارد را از ميان برده است.

تلاش‌هاي پيشين در جهت يكپارچگي

ويلبر در تبيين طرح آشتي علم و دين، به بررسي تلاش‌هاي مكاتبي مي‌پردازد كه پس از مدرنيته در پي ايجاد يكپارچگي ميان علم و دين بوده‌اند. اين مكاتب از آن رو كه پس از مدرنيته و در واكشن به نظريه سيستم‌ها، پوزيتيويسم، تجربه‌گروي و رفتارگرويِ مطلوب آن و با شعار پاسداشت دوباره قلمروهاي دروني به ظهور رسيدند، معمولاً تحت عنوان كلي «شورش‌هاي پست‌مدرن»[79] طبقه‌بندي مي‌شوند. ويلبر با اذعان به تنوع اين مكاتب، ترجيح مي‌دهد آنها را ذيل عنوان چهار مكتب رومانتيزم، ايده‌آليزم، پست مدرنيزم و انتگرال (كه ديدگاه خاص خود اوست) محل بحث و بررسي قرار دهد.

نتيجه بررسي‌هاي ويلبر نشان مي‌دهد كه سه مكتب نخست، هر يك به نوعي با غفلت از جمع وفاق‌آميز و واقعي ساحات مختلف هستي، و حتي با ايجاد گسستگي در آن، به درهم‌ شكستن زنجيره بزرگ وجود مبادرت ورزيده‌اند و از توفيق تلفيق و يكپارچگي «سه‌گانه بزرگ» بازمانده‌اند. رومانتيست‌ها در دام مغالطه‌اي گرفتار آمدند كه به جاي ارائه دستورالعملي واقعي براي تلفيق، اغلب پيشنهادي براي تمايزبخشي به دست دادند. آنان مي‌كوشيدند تا با بازگشت به دوران پيشامدرن و حتي ادوار نخستين تاريخ و رجوع دوباره به طبيعت، راه حلي بيابند، غافل از آنكه در آن دوران هنوز تمايز سپهر ارزش‌هاي فرهنگي كه از دست‌آوردهاي تحسين‌برانگيز مدرنيته به شمار مي‌رود، پديد نيامده بود و از اين رو، بازگشت به گذشته نمي‌توانست نظريه‌اي راهگشا براي يكپارچگي پس از دوران تمايز فراهم آورد. از سوي ديگر، ايده‌آليست‌ها اگرچه از سير قهقرايي اجتناب ورزيدند اما از ارائه دستورالعملي براي بازتوليد شهودات معنوي (كه مكاتبي چون يوگا متولي آن بود) بازماندند و لاجرم به «متافيزيك صرف» يا انديشة فارغ از شواهد واقعي روي آوردند. برخي مكاتب پست‌مدرن نيز چنانكه پيشتر اشاره شد، هيچ چيز جز مواضعي كه خود بدان متلزم بودند را واجد صدق و حقيقت ندانستند و در نهايت در دام خودشيفتگي و نيست‌انگاري لغزيدند.

واضح است كه اينگونه رويكردها در ايجاد يكپارچگي ميان الگوي سنتي پيشامدرن و الگوهاي حاكم بر دنياي مدرن، توفيق چنداني به دست نخواهند آورد و در عمل نيز همگي در نهايت در برابر يورش سهمگين دانش تجربي و الگوهاي حاكم بر آن، ميدان را به حريف واگذار نمودند. اما هر يك از اين مكاتب، دست‌آوردهاي مفيدي نيز به يادگار گذاشته‌اند كه ويلبر مي‌كوشد از آنها در نظريه مختار خود سود جويد.

كانت؛ طلايه‌دار پست‌مدرنيزم

ويلبر بر آن است كه هر چهار مكتب محل بحث او، ريشه در آراء كانت دارند. به عقيده وي، كانت نخستين فيلسوف بزرگي است كه در نخستين اثر مشهور خود (نقد عقل محض، 1781) به نابسندگي عقلانيت تك‌منطقي (عقل محض) در ادراك متافيزيك و واقعيت‌هاي استعلايي اذعان نمود و از اين رهگذر، آخرين ميخ را بر تابوت متافيزيك سنتي كوبيد.

اگرچه كانت بر آن بود كه عقلانيت تك‌منطقي (به اصطلاح ويلبر) از عهده اثبات وجود حقايقي چون روح، آزادي و يا جاودانگي برنخواهد آمد، اما تأكيد نمود كه بر اين اساس، در جهت نفي اين حقايق نيز نمي‌توان گام برداشت. علم اگرچه در اثبات روح و يا جاودانگي سخني براي عرضه ندارد، در جهت نفي آن نيز گامي نتواند برداشت. كانت به اين ترتيب كوشيد تا جايي براي ايمان بگشايد. او در دومين اثر مشهور خود (نقد عقل عملي، 1788) اثبات وجود روح و واقعيت‌هاي استعلايي را بر دوش عقل دومنطقي (به اصطلاح ويلبر و عقل عملي به اصطلاح كانت) نهاد.

به اعتقاد ويلبر، اگرچه كانت نخستين كسي است كه به روشني در جهت تمايز بخشيدن به قلمروهاي خاص سه‌گانه بزرگ (هنر، اخلاق، علم يا من، ما، آن) گام‌هايي مهمي برداشت، اما وي بالأخره در سومين اثر مشهور خود (نقد قوه حكم، 1790) مجالي نيز براي تلفيق عقل نظري و عقل عملي در ساحت هنر و زيباشناسي فراهم نمود. به تعبير ويلبر، كانت در پي آن بود تا ساحت «ما-اخلاق» و «آن-علم» را در ساحت «من– زيبايي‌شناسي» با يكديگر تلفيق نمايد و تصويري يكپارچه[80] از سه‌گانه بزرگ به نمايش گذارد كه به اذعان بسياري از متفكران، كانت در اين امر با شكست رو برو شد. (Wilber,2000: 156-158) به اين ترتيب، مي‌توان كانت را به عنوان آخرين فيلسوف مدرنيته و نخستين فيلسوف پست‌مدرن به شمار آورد كه همه مكاتب مطرح در دوران پست‌مدرن، كم و بيش در بستري كه او فراهم آورد، ريشه گسترانيده‌اند.

مدعاي علم تجربي در نفي ساحت دروني

ويلبر در مواجهه با مكاتب و انديشه‌هاي مدرن و پست‌مدرن كه همواره در سطح و ساحت بيروني هستي خزيده‌اند، بر ضرورت توجه به ساحت دروني هستي و حركت در ژرفا پاي مي‌فشرد. از منظر او، هر اقدام تلفيقي مي‌بايست شأن كامل و واقعي سه‌گانه بزرگ را پاس بدارد و در پي ايجاد يكپارچگي، ماهيت واقعي و مطلوب آنها را تحريف ننمايد. به اعتقاد ويلبر، همه تلاش‌هايي كه تا كنون در اين باره صورت پذيرفته، در برابر اين مدعاي دانش تجربي كه منكر وجود ساحت دروني (و نه صرفاً روح كه بخشي از آن به شمار مي‌رود) است، منفعلانه واكنش نشان داده است.

دانش تجربي به دو دليل منكر وجود چيزي تحت عنوان ساحت دروني، استعلايي، آن‌جهاني و يا عرفاني است: نخست آنكه بنا بر ادعا، همه اين امور ريشه در فرآيندهاي طبيعي، عيني و تجربي در مغز دارد و صرفاً رويدادهايي زيست‌مادي[81] در آن به شمار مي‌روند كه هرگز نيازمند پا در مياني سطوح برتري از واقعيت براي توضيح آنها نيستيم و علم مي‌تواند همة اين امور را به نحوي بسنده محل بحث و بررسي قرار دهد. ديگر آنكه، اگر هم انواعي از معرفت غيرحسيِ غيرتجربي وجود داشته باشد، فاقد اعتبار و اهميت خواهد بود. اين دانش‌ها در بهترين حالت، صرفاً اعتباري شخصي و ذهني دارند كه مي‌توانند به عنوان ترجيحاتي عاطفي مد نظر قرار گيرند، اما هرگز از اعتباري شناختي[82] برخوردار نيستند. (Ibid: 206-207)

ويلبر به شدت با اين دو دليل مخالفت مي‌ورزد. به اعتقاد او، شواهدي وجود دارد كه نشان مي‌دهد همه مراتب نمودار چهاروجهي او از واقعيت عيني برخوردارند. علاوه بر اين، نفي ساحت دروني، خودِ دانش تجربي را نيز با مشكل رو برو خواهد كرد، زيرا به اين ترتيب ارتباط و تغذيه علوم تجربي با دانش‌هايي نظير منطق و رياضيات و دانش‌هاي زباني و تفسيري، كه ريشه در ساحت‌هاي دروني دارند، به مخاطره خواهد افتاد. دانش تجربي براي حفظ اين ارتباطات ذهني، چاره‌اي جز اقرار به وجود نوعي ساحت دروني ندارد. ويلبر مدعي است كه ساحت‌هاي دروني از ساختار، الگو، دانش، محتوا و ارزش‌هاي خاص خود بهره مي‌برد كه دانش حسيِ تجربي با ابزارهاي بيروني خود، توان پژوهش و بررسي آنها را ندارد.

دو معناي تجربه‌گروي

ويلبر بي‌ آنكه تعريفي دقيق از روح به دست دهد، بر آن است كه علم به لحاظ منطقي و در معناي كاملش، نه تها امكان نفي روح به عنوان يكي از بخش‌هاي ساحت دروني را ندارد، بلكه علاوه بر قلمرو حسي، امكان پژوهش و بررسي در  قلمرو تجربه‌هاي ذهني و روحي را نيز دارا خواهد بود. (Ibid:207) او به اين ترتيب مي‌كوشد تا با ارائه تقريري خاص (و به تعبير خودش «واقعي») از علم و دين، مقدمات يكپارچه‌سازي آنها را فراهم آورد. وي در باب تجربه‌گروي به عنوان زيربناي علم، عقيده دارد كه در طول تاريخ اين اصطلاح در دو معناي متفاوت به كار رفته است؛ در كامل‌ترين معنا، تجربه‌گروي اعتماد و اتكا به شواهد و داده‌هاي تجربه‌پذير به جاي اتكا به جزميت، ايمان يا ظنون غيرقابل تحقيق است. اما از آنجا كه به اعتقاد ويلبر، تجربه تنها منحصر به تجربه‌هاي حسي نيست و تجربه‌هاي ذهني و روحي را نيز در بر مي‌گيرد، ما با تجربه‌گروي حسي، ذهني و روحي مواجه خواهيم بود و به اين معنا، ويلبر خود را يك تجربه‌گرا مي‌داند. (Ibid: 215-216)

بر اين اساس، تجربه‌گروي حسي ناظر به پديده‌هاي جهان حسي– حركتي[83] ، تجربه‌گروي ذهني ناظر به منطق، رياضيات، نمادشناسي[84] ، پديدارشناسي و هرمنوتيك و تجربه‌گروي روحي ناظر به عرفان تجربي و تجربه‌هاي روحي خواهد بود. به اين ترتيب، شواهد موجود در قلمرو هر يك از اين انواع، به ترتيب با چشم تن، ذهن و مراقبه قابل دسترسي خواهد بود.

اما ما با معناي محدود و كوته‌بينانه‌اي از تجربه‌گروي نيز روبرو هستيم كه تنها شواهد تجربيِ حسي را مد نظر قرار مي‌دهد و ساير اقسام تجربه را در مفهوم تجربه‌گروي دخيل نمي‌داند. تجربي بودن روش علم بر اساس پذيرش هر يك از اين دو تقرير، معناي متفاوتي خواهد داشت. اما به اعتقاد ويلبر، علم نمي‌تواند مقتضي تجربه‌گروي به معناي محدود آن باشد، چه آنكه در اين حالت، بايد با رياضيات، منطق و برخي ديگر از ابزارهاي مفهومي‌اش وداع كند. به اين ترتيب، چنانچه تجربه‌گروي علمي (در معناي كاملش) امكان كاربرد در ساحت دروني را نيز داشته باشد، ما از علم تجربي حسي، علم تجربي ذهني و علم تجربي روحي بهره‌مند خواهيم بود و اين معناي واقعي از علم، ارتباطات سودمندي ميان سنت‌هاي ديني پيشامدرن و علم مدرن پديد خواهد آورد. (Ibid: 217)

بنابراين، در مسير يكپارچه‌سازي علم و دين و ارائه تصوير درستي از آنها بايد از علم خواست كه خود را از التزام به تجربه‌گروي محدود منصرف سازد و جانب تجربه‌گرايي كامل را بگيرد. دين نيز بايد در اين ميان، صدق مدعيات خود را موقوف شواهد تجربي (به معناي كاملش) بداند و آنها را بر اساس اسلوب‌هاي معتبر پژوهش‌هاي علمي تنظيم و تنسيق نمايد و به اين ترتيب با انصراف از بيانه‌هاي جزمي، دستيابي به نوعي تجربه معنوي مستقيم[85] را غايت حركت خود قرار دهد. (Ibid: 222)

تجربه‌گروي معنوي

به عقيده ويلبر، اسلوب‌هاي معتبر پژوهش علمي كه به تعبير او علمي عميق[86] را به بار مي‌آورد، همواره از سه مرحله حكم يا دستورالعمل[87] فهم يا ادراك[88] و تصديق / كذب[89] عبور مي‌كند. در مرحله نخست، ما با اتخاذ و به اجرا در آوردن دستورالعمل، الگو و يا ابزاري خاص، در مسير پژوهش قرار مي‌گيريم تا در مرحله دوم بر اساس آن و طي فرآيند تجربه، به فهم و ادراكي كه نتيجه به كار بستن آن دستورالعمل يا الگوي خاص است، دست يابيم. و بالأخره در مرحله سوم، مبتني بر اطلاعات تجربي به دست آمده از مرحله دوم، به صدق و كذب گزاره و يا فرضيه‌اي حكم مي‌كنيم. (Ibid: 218)

ويلبر بر آن است كه مدعيات ديني نيز براي احراز صدق، ناگزير به طي اين مسير خواهند بود. البته پيمودن اين مسير در پرتو تمايزات فرهنگي ناشي از مدرنيته باعث خواهد شد تا عينيت بسياري از مدعيات اسطوره‌شناختي و جزمي اديان كه از شواهد معتبر لازم بهره‌اي ندارند، بي‌اعتبار تلقي شود. ناتواني و بي‌معنايي مدعيات اسطوره‌شناختي اديان پيشامدرن در برابر تمايزات برگشت‌ناپذير مدرنيته در قلمرو علم، اخلاق و هنر، اديان را بر آن خواهد داشت تا براي حفظ موجوديت، خود را از مدعيات فارغ از شواهد و قراين معتبر سبكبار سازند و اين، رويداد فرخنده‌اي است كه به اعتقاد ويلبر، پس از دوران روشنگري جامعه بشري را از بسياري ظلم‌ها و جنايت‌ها و تبعيض‌ها كه در پس نقاب اسطوره‌هاي اديان پيشامدرن بر آدميان مي‌رفت، رهانيد. دوران روشنگري به انسان‌ها آموخت كه مدعياتِ فارغ از شواهد اديان، نه سخن خداوند، كه برساخته قدرت‌هاي سلطه‌جويي است كه خشونت و تبعيض را براي انسان‌ها به ارمغان آورده‌اند.

اما معنويتي كه ويلبر آن را دين واقعي قلمداد مي‌كند و امكان حضور و بقاي آن را در دنياي مدرن و پست‌مدرن حتمي مي‌انگارد، به جاي اتكا به اسطوره‌سازي و تخيل، تسليم شواهد واقعي و تجربي است، لكن شواهدي كه با چشم مراقبه و در پي تجربه معنوي مستقيم (همانند آنچه كه بنيانگذاران اديان از آن بهره‌مند بوده‌اند) حاصل آمده است. اين دين واقعيِ فارغ از اسطوره، از آنجا كه مبتني بر «علم تجربه معنوي»[90] است، تسليم مراحل سه‌گانه اسلوب پژوهش علمي خواهد بود. (Ibid: 229)

از اين منظر، براي پاسخ به سؤالاتي نظير «آيا خدا و يا روح وجود دارد؟» هيچ يك از ابزارها و رويكردهاي نظري، فلسفي، عقلي و يا ذهني گره‌گشا نخواهد بود. در اينگونه سؤالات كه ناظر به قلمرو فرامنطقي و روحي است، بايد به مراحل سه‌گانه علم تجربه معنوي (دستورالعمل، فهم، تصديق/تكذيب) تن داد. (Ibid: 233) صورت منطقي پاسخ به اين سؤالات چنين است: براي دانستن گزاره «الف»، به نحو «ب» عمل كن. در اين قلمرو، پاسخ‌ها بي آنكه صرفاً دستخوش فرايندهاي ذهني و نظري شوند، تجربه مي‌شوند. به اين ترتيب، بنا به ادعاي تجربه‌گرايان معنوي، روح و يا خدا فارغ از هرگونه استدلال ذهني، با چشم مراقبه قابل مشاهده خواهد بود.

بر اين اساس، جدال واقعي نه ميان علم و دين واقعي، بلكه ميان علم و دين جعلي از يك سو و علم دين واقعي از سوي ديگر جريان دارد و يكپارچه‌سازي علم و دين كه قاعدتاً مي‌بايست ميان علم و دين واقعي صورت بندد، با سبكبار نمودن هر يك از آنها از روايت‌هاي ناتمام و جعلياتي كه بر خود بسته‌اند، اندك اندك در مسيري كاملاً هموار قرار مي‌گيرد.

آشتي زنجيره بزرگ وجود با سه‌گانه بزرگ

ويلبر مدعي است با مقدماتي كه او فراهم آورده، امكان هم‌زيستي مسالمت‌آميز سه گانه بزرگ (علم، هنر و اخلاق) در زير سقفي واحد مهيا شده است. اين كار كه با بهره‌گيري از روش‌شناسي علم و تجربه‌گرايي عميق يا كامل انجام مي‌شود، قلمرو «من»، «ما» و «آن» را بدون در افتادن در ورطه تقليل‌گرايي، در طرحي يكپارچه ترسيم خواهد نمود.

وي مي‌كوشد تا با احصاي علوم مرتبط با هر يك از بخش‌هاي نمودار چهاروجهي هستي (فردي- دروني، فردي– بيروني،  جمعي– دروني ، جمعي– بيروني) بر ضرورت، اهميت، تمايز، اعتبار و در عين حال هماهنگي و يكپارچگي آنها تأكيد نمايد. به اين ترتيب، اسلوبي يكسان (تجربه‌گرايي ملتزم به مراحل سه‌گانه پژوهش علمي) با سيطره بر ساحت‌هاي مختلف هستي، حقايقي متنوع در اختيار بشر قرار مي‌دهد. در ميان بخش‌هاي چهارگانه نمودار محل بحث، چپ فوقاني كه ناظر به ساحت دروني – فردي است، همان بخشي است كه در تفكر سنتي، زنجيره بزرگ وجود لقب يافته است، اما در تفكر حِكمي سنتي عقيده بر اين بود كه زنجيره بزرگ وجود، همه ساحات مختلف هستي را در بر دارد، اما اكنون ما از رهگذر تمايزاتي كه ره‌آورد ثمربخش مدرنيته به شمار مي‌رود، دريافته‌ايم كه زنجيره بزرگ وجود، تنها يك چهارم از واقعيت را به ما نشان مي‌دهد. در چنين شرايطي، طبيعي است كه اين مدعاي فربه تفكر سنتي در باب زنجيره بزرگ وجود، با هجوم ويرانگر دانش‌هاي مدرن نظير بيولوژي، زبان‌شناسي، هرمنوتيك، نمادشناسي، مردم‌شناسي و جامعه‌شناسي كه در ساحت‌هاي ديگر هستي به ظهور و بالندگي رسيده‌اند، مواجه شود. اما واقعيت آن است كه اگر اين تفكر سنتي در قلمرو خود (چپ فوقاني) باقي بماند و مدعاي تماميت‌خواهي را از سر فرونهد، مي‌تواند در كنار ساير قلمروها و علوم متناظر با آنها از اعتبار و يافته‌هاي خود دفاع كند و تعاملي ثمربخش با آنها برقرار نماي.

ويلبر عقيده دارد كه به اين ترتيب، توانسته است با ارائه تركيبي يكپارچه از زنجيره بزرگ وجود به عنوان هسته مشترك اديان پيشامدرن، با سه‌گانه بزرگ به عنوان گوهر مدرنيته، علم و دين را به ‌نحوي مسالمت‌آميز در كنار يكديگر بنشاند. در اين طرح با طي مراحل سه‌گانه دستيابي به دانش معتبر، يكپارچه‌سازي نمودار چهاروجهي هستي يا هولاركي بزرگ وجود تحقق خواهد يافت.

بر اساس اين طرح، اگر زنجيره بزرگ وجود را داراي چهار سطح جسم، ذهن، نفس و روح بدانيم، اين سطوح هر يك، از ابعاد قصدي، رفتاري، فرهنگي و اجتماعي بهره‌مند خواهند بود. مطابق آنچه در شكل 2 ترسيم شده است، ما اينك با دو سنجه[91] مختلف مواجهيم كه يكي در بر دارندة سطوح عمودي مراتب چهارگانه زنجيره بزرگ وجود و ديگري در بر دارندة ابعاد افقي سه‌گانه بزرگ است. (Ibid: 234-241)

بنابراين، سه‌گانة بزرگ (علم، هنر و اخلاق) در هر يك از سطوح چهارگانة زنجيره بزرگ وجود، مراتبي را رقم خواهد زد كه بر اساس آن، ما با اقسام دوازده‌گانة علم، هنر و اخلاقِ حسي، ذهني، نفسي و روحي مواجه خواهيم بود. نكته قابل توجه آنكه اقسام پديد آمده در هر سطح، در عين تمايز، واجد درون‌مايه‌هاي اقسام پديد‌ آمده در سطوح تحتاني است. ويلبر مي‌كوشد تا با توضيح بيشتر و ذكر نمونه‌هايي براي هر يك از اين اقسام دوازده‌گانه، از امكان پيدايش و ارتباط آنها با ساير اقسام دفاع نمايد. وي معتقد است كه همه اين اقسام و خير و صدق و زيباييِ برآمده از هر يك از آنها، جلوه‌ها و وجوهي از درخشش روح[92] در جهان است؛ آن دم كه روح از منظر ذهني نگريسته مي‌شود، زيبايي و ساحتِ «منِ» روح در قلمرو هنر به ظهور مي‌رسد. هنگامي كه روح از منظر بين‌الاذهاني نگريسته مي‌شود، خير و سعادت «ما»ي روح در قلمرو اخلاق به ظهور مي‌رسد و آن هنگام كه روح از منظر عيني نگريسته مي‌شود، صدق و ساحت «آنِ» روح در قلمرو علم به ظهور مي‌رسد.

انصراف از اسطوره‌ها

اينك كه به اعتقاد ويلبر، يكپارچه‌سازي اديان پيشامدرن با علوم مدرن از رهگذر تلفيق هسته مشترك هر يك از آنها محقق شده است، هر يك از طرفين در اين طرح يكپارچه ناگزير خواهند بود، بخشي از معتقدات خود كه از آزمون «علم عميق» سربلند بيرون نمي‌آيد را فروگذار نمايند. بر اين اساس، چنانكه پيشتر اشاره شد بايد با پاره‌اي از معتقدات جزمي و جعلي اديان‌ پيشا‌مدرن وداع كرد. اين فرآيند، در نهايت با فروگذار نمودن جنبه‌هاي باورمحور و اسطوره‌‌اي اديان، بر جنبه‌هاي تجربي و عملي آنها پاي مي‌فشرد و موجب خواهد شد تا قرائت‌هايي از اديان سنتي نظير ذن، تصوف، قبالا و عرفان مسيحي كه ضمن ابتنا بر تجربه‌هاي عرفاني، از آزمون علم عميق در ساحت دروني مربوط به خود سرفراز بيرون مي‌آيند، در يكپارچه‌سازي علم و دين محل توجه واقع شوند. ويلبر بر آن است كه در مسير يكپارچه‌سازي علم و دين گريزي از آن نيست كه اديان، باورهاي اسطوره‌اي خود را بي آنكه نفي نمايند، در پرانتز قرار دهند، چه آنكه اين باورها فارغ از درستي يا نادرستي آنها، در آزمونِ علم عميق، به نحوي چشمگير مردود خواهند بود و هيچ قرائتي از علم، آنها را به عنوان دانشي معتبر در نظر نخواهد گرفت و بنابراين در هر ازدواجي كه علم به آن تن در دهد، امكان حضور نخواهند داشت. البته اين به معناي ناديده انگاشتن تمايزات اديان و وجوه منحصر به فرد هر يك از آنها نيست. در چنين وضعيتي، باور به اسطوره‌ها و مقدسات هر يك از اديان در حالي تداوم مي‌يابد كه توجه به هسته مشترك آنها يعني زنجيره بزرگ وجود و اهتمام به جنبه‌هاي عملي و باطني نيز مورد غفلت واقع نمي‌شود. به اين ترتيب، اديان در عين حفظ هويت و استقلال خود، اذعان مي‌كنند كه تنها اسطوره‌هاي موجود در جهان، اسطوره‌هاي آنها نيست و ساير اديان نيز در اين حوزه سهمي منحصر به فرد دارند. (Ibid: 259)

همنوايي با تكامل

در چنين طرح يكپارچه‌اي اديان ناگزير خواهند بود تا خود را با تكاملي كه در همه ساحت‌هاي وجود جريان دارد، همنوا كنند. البته در اين ميان، قرائت‌هايي از اديان كه هنوز نگرش «واپس ‌رومانتيك»[93] به مدرنيته و دست‌آوردهاي آن دارند و آن را صرفاً شيطاني و پديده‌اي ضد معنويت، دين و تقدس تلقي مي‌كنند و از التفات به جنبه‌هاي درخشان مدرنيته غفلت مي‌ورزند، در اين طرح مشاركت نخواهند داشت. اما نظرگاهي كه ضمن پذيرش تكامل، با آن همنوايي مي‌كند، بي آنكه رويكردي تقليل‌گرايانه در پيش گيرد، اعتبار، اهميت و نقش هر دوره و قلمرو را در جاي خود محفوظ نگاه مي‌دارد و از آنجا كه فردايي را در پيش روي خود مي‌بيند، امكان فراروي از خود را نيز براي آيندگان معتبر مي‌شمرد. اتخاذ چنين رويكردي موجب خواهد شد تا زنجيره بزرگ وجود به عنوان هسته مشترك اديان پيشامدرن، متناسب با اقتضائات تكامليِ ساير قلمروهاي هستي، همواره دستخوش تكامل و توسعه باشد.

آخرين گام: آشتي علم و دين در عرصه سياست

آخرين گام ويلبر در مسير ارائه طرحي يكپارچه از علم و دين، توجه به جنبه‌ها و اقتضائات سياسي علم و دين در فرآيند يكپارچه سازي است؛ مسأله‌اي كه به اعتقاد وي اغلب كساني كه پيشتر در مسير آشتي علم و دين گام برداشته‌اند، از آن غفلت ورزيده‌اند. ويلبر بر آن است كه علم و دين هر يك تا كنون مقتضي رويكرد سياسي خاصي در اجتماع بوده‌اند. علم جديد كه از رهگذر تمايزات دوران مدرن پا به عرصه وجود نهاد، در بستر روشنگري ليبرال [94]نضج يافت و با آن درآميخت. مدعاي بنيادين روشنگري ليبرال آن است كه دولت، حق قانوني كردن يا ترويج گونه‌اي خاص از زندگي نيك[95] را براي شهروندان ندارد و افراد، خود در پرتو آزادي‌ها و حقوقي كه در دوران مدرن به دست‌ آورده‌اند، زندگي مطلوب خود را برمي‌گزينند.

اما از سوي ديگر، اگرچه نگرش‌هاي واپس رومانتيك، آزادي مطلوب مدرنيته را به رسميت نمي‌شناسند و با اتكا به باورهاي اسطوره‌اي پيشاعقلاني[96] مدافع اجبار و تحميل‌اند، اما سنت‌هاي ديني پيشا‌مدرن نيز از قرائت‌هاي روشنگرانه خاص خود بهره‌مندند كه ويلبر آنها را روشنگري شرق (در مقابل روشنگري ليبرال غرب) لقب مي‌دهد. روشنگري شرق مدافع آزادي معنوي و ناظر به هر تجربه معنوي ناب در شرق و غرب جغرافيايي است.

به اعتقاد ويلبر، اين رويكرد روشنگرانه شرقي كه با بهره‌مندي از آزادي فراعقلاني[97] ضمن احترام به آزادي‌هاي عقلاني و سياسي مطلوب مدرنيته، آن را به قلمروهاي معنوي نيز سرايت مي‌دهد، بهترين محملي است كه اقتضائات سياسي علم و دين را با يكديگر هم افق مي‌كند. روشنگري شرق در عين پذيرش اصول مسلم ليبراليسم سياسي ِعقلاني، با بهره‌گيري از قابليت‌هاي خود، افراد را ترغيب مي‌كند تا آزادي‌هاي ليبرال[98] خود را در قلمرو معنوي نيز دنبال نمايند. اين وضعيت كه ويلبر از آن با عنوان وضعيت پساليبرال يا فراليبرال[99] ياد مي‌كند، ليبراليسم سنتي و محافظه‌كاري سنتي[100] را يكجا در خود گرد آورده است. پساليبراليسم از سويي، همنوا با ليبراليسم سنتي مجوز قانوني كردن نوع خاصي از زندگي نيك را به دولت نمي‌دهد و از سوي ديگر، هم‌آوا با محافظه‌كاري سنتي، روح و تجليات آن را در قلب زندگي نيك و همه قلمروهاي مرتبط با آن اعم از خانواده، اجتماع، ملت و كيهان، جاي مي‌دهد و آدميان را در گزينش آن ترغيب مي‌نمايد. به اين ترتيب، از رهگذر تلفيق روشنگري شرق و غرب، و هموارسازي بسترهاي سياسي، آخرين گام را در ارائه طرحي براي يكپارچه‌سازي علم و دين و رخ‌نمايي جهاني سرشار از صلح، شادي، آزادي و معنويت بردارد. (Ibid: 264-268)

نظريه يكپارچگي؛ از نظر تا عمل

تلاش جسورانه ويلبر در بهره‌گيري محدود از نظرگاه سنت‌گرايان و تلفيق آن با برخي بنيان‌هاي روشي مدرنيته، قابل تأمل و در نوع خود تحسين‌برانگيز به نظر مي‌رسد. ويلبر كه در آثار متنوع خود[101] در پي ارائه منظومه‌اي سازوار از آموزه‌هاي بنيادين سنت و مدرنيته است، در بحث از رابطه علم و دين نيز با پيگيري پروژه خود، از منظري بديع و تا حدودي منحصر به فرد، ضمن رد تعارض و تمايز بنيادين ميان علم و دين واقعي، رابطه‌اي تازه ميان آن دو برقرار مي‌سازد. چنانكه او خود تصريح نمود، علم و دين بي‌هيچ تعارضي در لايه‌هاي عميق هستي در كنار يكديگر آرميده‌اند. ويلبر از آن ‌رو كه تعارض و تقابل علم و دين را نوعي «جنگ سرد فلسفي» به شمار مي‌آورد و اثرات مخربي را بر آن مترتب مي‌داند(Ibid:86-87) در پي ارائه راهكاري براي ايجاد وفاق و مصالحه ميان آن دو است. از اين رو او به جاي آنكه در پي توصيف رابطه علم و دين باشد، به ارائه توصيه و راهكار در اين ‌باره مبادرت مي‌ورزد كه همين امر نظريه او را با چالش‌هايي مواجهه كرده است.

به اعتقاد برخي از منتقدان، علم و ديني كه ويلبر در جهت يكپارچه‌سازي آنها گام برداشته، ارتباط چنداني با علم و دين در دنياي واقعي ندارد. اين منتقدان از يك سو درك ويلبر از ماهيت علوم جديد را ناقص و يك سويه مي‌دانند و از سويي ديگر، از اينكه زنجيره بزرگ وجود به عنوان هسته مشترك اديان پيشامدرن، به ويژه اديان غربي (يهوديت، مسيحيت و اسلام) قلمداد شود، ابراز خرسندي مي‌كنند.

ويلبر اگرچه ممكن است به نحوي از عهده پاسخگويي به پاره‌اي از اين نقدها برآيد، اما واقعيت آن است كه هيچ الزامي از سوي مدافعان و معتقدان اديان پيشامدرن و نيز دانشمندان علوم تجربي وجود ندارد تا بر اساس آن، تلقي ويلبر از علم و دين واقعي را به ديده قبول بنگرند. در اين ميان، تلقي ويلبر از دين واقعي كه كم و بيش چيزي جز نوعي عرفان عملي مبتني بر تجربه‌ها و مواجيد عرفاني نيست، بي‌ترديد مورد پذيرش جريان راست‌كيشي ادياني چون يهوديت و اسلام قرار نخواهد گرفت.[102] ويلبر از آن‌رو كه خود دل در گرو تعاليم عرفاني اديان شرقي و به طور خاص آيين ذن بوديسم دارد[103]، جايگاه نظام اعتقادي و باورهاي الاهياتي ادياني نظير يهوديت و مسيحيت و نيز نقش بنيان‌هاي اسطوره‌اي آيين هندو، شينتو و نظاير آن را چنانكه شايسته است، محل توجه قرار نمي‌دهد. در حالي كه دين‌پژوهان به خوبي از نقش بنيادين و تعيين‌كننده منظومه اعتقادي و اسطوره‌اي اديان پيش‌گفته در تعيين هويت مستقل اين اديان آگاهند. به عنوان نمونه، اگر چنانكه ويلبر خواهان آن است در فرآيند آشتي علم و دين، ديني نظير يهوديت از باورهاي الاهياتي خود انصراف يابد و يا آيين هندو از بنيان‌هاي اسطوره‌اي فربه خود فراغت يابد و تنها به جنبه‌هايي عملي كه به تعبير ويلبر، مبتني بر يافته‌هاي «چشم مراقبه» و ناظر به «علم معنوي مستقيم» است، متكي  باشد، آيا گستره هويت اين اديان كه تشخّص هر يك از آنها مبتني بر آن است، همچنان دست نخورده باقي خواهد نمود؟

از اين‌رو، به نظر مي‌رسد كه توصيه‌هاي نظري ويلبر، در عمل از سوي بسياري از نمايندگان اديان بزرگ مورد پذيرش قرار نخواهد گرفت و اغلب اديان نهادينه بزرگ از مشاركت در اين طرح آشتي‌جويانه شانه خالي خواهند نمود. در اين ميان، نبايد از خاطر برد كه طرح سبكبار نمودن اديان از جزميات اعتقادي، پيش از اين نيز از سوي كانت در كتاب دين در محدود عقل تنها نيز ارائه شده است. كانت در اين اثر متفاوت خود با اشاره به دو شكل بروز و ظهور دين در جامعه؛ يعني دين شعائري مبتني بر وحي، پرستش و باورهاي جزمي و دين اخلاقي عقلاني، بر آن است كه در روند تكامل تاريخي، صورت نخست دين بايد به صورت دوم آن تغيير شكل يابد. او نيز همانند ويلبر و البته از منظري اخلاقي توصيه مي‌كند كه «اگر دين بخواهد  يك دين اخلاقي باشد (كه در اين صورت گوهر آن را نه تشريفات و مراسم بلكه خصلت قلبي انسان براي مراعات تمام تكاليف به عنوان احكام الهي تشكيل مي دهد) در اين صورت تمام معجزات[104] كه تاريخ، آغاز خود را با آنها پيوند زده است، بايد در نهايت به طور كلي از حوزه باور انسان حذف گردند.»(كانت،1388 :129)

چنانكه پيداست همان‌گونه كه توصيه‌ها و پيش‌بيني‌هاي كانت در باب ضرورت برآمدن شكل و نحوه خاصي از دين، چنانكه او انتظار مي‌برد در عمل تحقق نيافت، نظريه يكپارچگي ويلبر نيز كه صبغه توصيه‌اي آن بيش از نظريه دين اخلاقي كانت است، بي‌شك در حوزه عمل قرين توفيق نخواهد بود.

از سوي ديگر، بسياري از دانشمندان علوم تجربي نيز بي‌ترديد از پذيرش مفهوم بنيادين روح در اين طرح كه تعريفي دقيق و استدلالي قانع كننده دالّ بر وجود آن ارائه نمي‌شود، استنكاف خواهند ورزيد. علاوه بر اين، برخي ديگر از مفروضات هستي‌شناسانه ويلبر در نمودار چهاروجهي وجود نيز محتملا از منظر بسياري از عالمان علوم تجربي مناقشه برانگيز خواهد نمود و اتفاق نظري درباره آنها حاصل نخواهد آمد.

به اين ترتيب، نظريه يكپارچگي با وجود نكات تحسين برانگيزي در عرصه تلفيق پاره‌اي از بنيان‌هاي هستي‌شناسي و معرفت‌شناسي سنتي يا برخي دست‌آوردهاي فيزيك، زيست‌شناسي، روان‌شناسي و جامعه‌شناسي جديد، تا حدود زيادي از توفيق عملي در فرآيند آشتي و مصالحه علم و دين محروم خواهد ماند.

***

ويلبر كوشيده است تا در مسير آشتي علم و دين، از يك‌سو هم آوا با سنت‌گرايان از زنجيره بزرگ وجود به مثابه هسته مشترك اديان پيشامدرن دفاع نمايد و از سوي ديگر، به مقتضات تجربه‌گرايانه عالم مدرن نيز به نحوي مشروط وفادار بماند. بر اين اساس، ويلبر با آنكه به اعتبار دفاع از سلسله مراتب گونه‌گون هستي كه تنها منحصر در عالم محسوسات و ملك طلق علوم تجربي متعارف به شمار نمي‌رود، به سنت گرايان قرابت مي‌يابد اما از آن رو كه مدافع تمايز يافتن سپهر هنر، اخلاق و علم در دوره مدرن است و به ليبرال دموكراسي، آزادي و حقوق بشر به مثابه دست‌آوردهاي درخشان مدرنيته به ديده قبول مي‌نگرد، از سنت‌گرايان تمايز مي‌يابد.

ويلبر مبتني بر چنين رويكردي عقيده دارد كه علم تجربي اگر چه در حوزه فعاليت خود (كه تنها مرتبه‌اي از مراتب گونه‌گون هستي را در  بر مي‌گيرد) از صدق و حجيت لازم براي حكمراني برخوردار است، اما حق نفي ساحت دروني و ابزارهاي متناسب با آن را ندارد. وي در اين ‌ميان، با تعميم مفهوم تجربه (و نيز اخلاق و هنر) به همه ساحات هستي، با در نظر گرفتن بنياني تجربي (در معناي موسع آن) براي دين، تقريري تجربه‌گرايانه از آن به دست مي‌دهد كه تجربه ديني ـ عرفاني و قرائت‌هايي از اديان كه در آيين‌هايي نظير ذن، تصوف، عرفان مسيحي و قبالا مطمح نظر است، در آن محوريت مي‌يابد.

طرح ويلبر در باب آشتي ميان علم و دين كه كاملا ماهيتي توصيه‌اي دارد، مي‌كوشد تا از يك سو ذيل مفهوم «علم عميق» با تعميم و تعميق مفهوم علم و تجربه، معنايي موسع براي علم در نظر گيرد و از سوي ديگر، مبتني بر همين ساز و كار، قرائتي عرفاني از اديان پيشامدرن را برجسته سازد كه در آن به جاي اتكا به مجموعه‌اي از باورهاي جزمي و معتقداتي كه از آزمون علم عميق سربلند بيرون نمي‌آيد، نوعي سير و سلوك مبتني بر معرفت نفس و مراقبه محوريت مي‌يابد. ويلبر مدعي است كه ميان اين طرز تلقي از علم و دين همواره آشتي، مصالحه و معاضدت برقرار خواهد بود.

عمده‌ترين چالشي كه توصيه‌نامه ويلبر با آن روبروست، تقريري است كه از علم و دين در فرآيند آشتي و تعامل آن دو ارائه مي‌دهد. در اين فرآيند و مبتني بر تفسير ارائه شده از علم و دين، از سويي نمايندگان راست‌كيشي اغلب اديان پيشامدرن امكان حضور نخواهند يافت و از سوي ديگر، بسياري از عالمان علوم تجربي، از پذيرش هسته مشترك اديان پيشا‌مدرن و تعميم گستره علم و تجربه به همه سطوح زنجيره بزرگ وجود و پذيرش حقيقت مبهم روح سر باز خواهند زد و در بهترين وضعيت ممكن، بي‌آنكه آن را انكار نمايند در برابر آن موضعي بي‌طرفانه اتخاذ خواهند نمود.

پی نوشت ها

[1] Ken Wilber

[2] ecology

[3] integral theory

[4] anthropology

[5] conflict

[6] compartmentalization

[7] complementariness

[8] truth

[9] premodern religions

[10] Huston Smith

[11] Forgotten Truth

[12] Ananda  Coomaraswamy

[13] Rene  Guenon

[14] Fritjof  Schuon

[15] Michael  Murphy

[16] Roger  Walsh

[17] Lex  Hixon

[18]  The Great Chain Of Being ؛ ويلبر با ابراز اندكي ناخرسندي از اين نامگذاري، گاهي ترجيح مي‌دهد از اصطلاح دقيق‌تر «آشيانة بزرگ وجود» (The Great Nest Of Being) در اين باره استفاده نمايد. (Wilber,2000:92)

[19] Arthur Lovejoy

[20] the principle of Plenitude

[21] the principle of Continuity

[22] the principle of Gradation

[23] hierarchy

[24] reality

[25] mind

[26] soul

[27] spirit

[28]  ويلبر يادآور مي‌شود كه همه اديان به نحو دقيق نسبت به اين طبقه‌بندي پنج لايه تصريح ننموده‌اند، بلكه از جمع نظرگاه آنان در اين باره مي‌توان چنين نتيجه گرفت.

[29] goddess

[30] ever- present

[31] knowledge

[32] perennial philosophy

[33] scientific materialism

[34] Max Weber

[35] Jurgen Habermas

[36] the differentiation of the cultural value spheres

[37] scientism

[38] scientific imperialism

[39] epistemological pluralism

[40] plausibility arguments

[41] postmodern paradigm

[42] deformed

[43] spirituality

[44] holistic

[45] Thomas Kuhn

[46] counterculture

[47] narcisism

[48]  power-loden؛ به اين معنا كه علم، ريشه در واقعيت‌هاي خنثي و بي‌طرف ندارد، بلكه صرفاً مقهور دلايل نژادگرايانه (ethnocentric) و مرد‌مدارانه (andocentric) انسان‌هاست.

[49] practical

[50] exemplars

[51] revolution

[52] postmodern ecophilisophies

[53] culture of narcissism

[54] nihilism

[55] there eyes of knowing

[56] flesh

[57] contemplation

[58] monological

[59] dialogical

[60] translogical

[61] formless mysticism

[62]  اين تعريف، از آن ويل و آريل دورانت(Will & Ariel Durant) است.

[63] godless modernity

[64] dissociation

[65] differentiation

[66] theory of systems

[67] chaos

[68] atomistic

[69] flatland holism

[70] reductionism

[71] hierarchy

[72] Arthur Koestler

[73] holon

[74] holarchy

[75] quadrants

[76] intentional

[77]  «the Big Three»؛ اين اصطلاح گاهي در باب چرچيل، روزولت و استالين و گاهي در باره اتلي، ترومن و استالين و گاهي نيز در مورد انگلستان، امريكا و شوروي به كار مي‌رود. ويلبر در اين اثر، كاربرد جديدي براي اين اصطلاح وضع كرده است.

[78]  ويلبر معتقد است: فيلسوفان و دانشمندان بزرگي چون پوپر، هابرماس، افلاطون، بودا و كانت نيز ازسه‌گانه بزرگي متناظر با آنچه وي از آن سخن مي‌گويد، در تبيين انديشه‌هاي خود بهره‌جسته‌اند.

[79] postmodern rebellions

[80] integrated

[81] biomaterial

[82] cognitive

[83] sensorimotor

[84] semiotics

[85] direct spiritual experience

[86] deep science

[87] injunction

[88] apprehension

[89] confirmation/reject

[90] science of spiritual experience

[91] scale

[92] spirit

[93] retero- romantic

[94] liberal enlihtenment

[95] good life

[96] prerational

[97] transrational

[98] liberal freedom

[99] postliberal or transliberal

[100] traditional conservatism

[101]  برخي از مشهورترين آثار وي عبارتند از: پروژه آتمن(The Atman Project ,1880)، طيفِ آگاهي(Spectrum of Consciousnessجنسيت، بوم‌شناسي، معنويت(Sex, Ecology, Spirituality ,1995) تاريخچة همه چيز(A Brief History of Everything, 1996) و روان‌شناسي انتگرال(Integral Psychology,2000).

[102]  نبايد از نظر دور داشت كه حتي از منظر برخي از بزرگترين عارفان مسلمان، احكام و شعائر شرعي، ترجمان و تمثل احكام تكويني و نقشه وجودي مراتب فوقاني هستي به شمار مي‌روند. از اين منظر، فرو گذاشتن منظومه اعتقادي و شعائري اسلام، در حكم صرف‌نظر نمودن از خاستگاه وجودي آنها است و از اين‌رو، حتي از منظر بسياري از مكاتب عرفاني نيز مجاز شمرده نمي‌شود. براي آشنايي با نمونه‌هايي از اين نحوه نگرش به احكام شرعي و شعائر اسلامي نك: قونوي، 1372: 61ـ 59، 79ـ 78.

[103] . چنانكه گفته آمد، ويلبر اكنون در سن 65 سالگي و در جايگاه يك فيلسوف، روان‌شناس و عرفان‌پژوه برجسته، با دل سپردن به آيين بوداي مَهايانه(mahayana) به ويژه تعاليم ناگارجونه(Nagarjuna) مؤسس مكتب ماديمكه(madhymaka) و روش‌هاي مراقبه مبتني بر آن، مي‌كوشد تا تأملات نظري خود را در بستري از حكمت‌هاي عملي شرقي و لوازم رفتاري ـ سلوكي مبتني بر آن به پيش بَرد.

[104] wunder

كتابنامه

ـ باربور، اديان (1385ش)، علم و دين، ترجمه بهاء‌الدين خرمشاهي، تهران: مركز نشر دانشگاهي، چاپ پنجم.

ـ قونوي، صدرالدين(1372ش)، شرح الاربعين حديثا، حققه و علق عليه د. حسن كامل ييلماز، قم، انتشارات بيدار، الطبعه الاولي.

ـ كانت، ايمانوئل(1388)، دين در محدوده عقل تنها، ترجمه منوچهر صانعي دره‌بيدي، تهران: نقش و نگار. چاپ دوم.

  • Arthur O (1936). The Great Chain of Being: The History of an Idea. Cambridge, MA: Harvard University Press.
  • Huston (1992). Forgotten Truth: The Common Vision of the World’s Religions. HarperCollins.
  • Wilber, Ken (2000), The Marriage of Sense and Soul: Integrating Science and Religion, The Collected Works of Ken Wilber, Boston: Shambhala, Vol.8: 81-269.
م. اعتمادی نیا
م. اعتمادی نیا

ثبت نظر