• etemadinia@gmail.com

در باب رويارونشيني و زندگي اصيل

در باب رويارونشيني و زندگي اصيل

6-landscape painting by madartآرمان سقراطي «زندگي نيازموده ارزش زيستن ندارد» همواره در طول تاريخ، مخاطبان اندكي يافته است و عموم انسان‌ها در هر فرهنگ و جغرافيايي كه زيسته‌اند، رنج و لذت توأمان زندگي آزموده را بر خود هموار نساخته و طعم آن را نچشيده‌اند. ظاهراً عمده‌ترين مانع بر سر راه وصول به اين آرمان سقراطي، واهمه از رويارويي با دشواري‌هايي است كه فرد را در نسبت با خويشتن و جامعه تهديد مي‌كند و همواره عموم انسان‌ها جسارت مواجهه با اين چالش‌ها را در خود نديده‌اند و از اين‌رو بر طبل آسايش و عافيت‌طلبي كوبيده و با روزمرگيِ ملال‌آور حياتي ميان‌مايه خو كرده‌اند و اينچنين زندگي نسبتاً يكنواختي را به سر آورده‌اند. اما زندگي آزموده و اصيل از چه رو تا اين حد خوف‌انگيز و كم‌طرفدار است؟ چگونه مي‌توان يكنواختي كسالت‌بار روزمرگي و زندگي عاريتي را تاب آورد، اما به زندگي اصيل روي نياورد؟

براي پاسخ به پرسش‌هايي از اين دست، نخست بايد زندگي اصيل و آزموده و مؤلفه‌هاي آن را شناخت و آنگاه نسبتِ آن را با معيارها و كيفيت زندگي متعارف بشري سنجيد تا علّت واهمه عموم انسان‌ها از انتخاب و تن سپردن به اين شيوه زندگي و در عوض، گزينش نوعي حيات عاريتي معلوم گردد. در ادامه خواهم كوشيد تا با اشاره به اصلي‌ترين مؤلفه‌هاي زندگي اصيل، ضمن نشان دادن تمايز آن با ويژگي‌ها و شرايط زندگي عاريتي، آن را در نسبت با مفهوم رويارونشيني محل تأمل قرار دهم.

اصلي‌ترين مؤلفه‌هاي زندگي اصيل

ويژگي نخست: عمل به مقتضاي حال خويشتن

يكي از اصلي‌ترين مؤلفه‌هاي زندگي اصيل، عمل به مقتضاي احوالات دروني است. آدمي آنگاه كه رفتارها و كنش‌هاي جوارحي و جوانحي او برآمده از احوالات دروني او باشند، نوعي خلوص و شفافيت در خود احساس مي‌كند. اين وضعيت اگر چه ممكن است مطلوب و مقبول «ديگران» نباشد، اما فرد از آن‌رو كه از بروز شقاق شخصيتي در درون خويشتن ممانعت به عمل آورده و يكپارچگي شخصيت خود را حفظ كرده است، احساس لذت و آرامش دروني مي‌كند، هرچند كه ممكن است پاره‌اي از مخالفت‌هاي بيروني، از او سلب آسايش كنند. انسان‌ها به ميزاني كه يكپارچگي هويت خود و سازگاري ميان ساحات مختلف آن را در شرايط گونه‌گون حفظ مي‌كنند و صرفاً به مقتضاي خال خويشتن نسبت به محرّك‌ها و پديدارهاي بيروني واكنش نشان مي‌دهند، از سلامت رواني افزون‌تري برخوردارند. در نقطه مقابل، آدمي آنگاه كه با مصلحت‌انديشي‌هاي منفعت‌طلبانه، برخلاف اقتضائات دروني خود نسبت به شرايط بيروني واكنش نشان مي‌دهد، شقاقي در يكپارچگي هويت خويش پديد مي‌آورد و از اين حيث، سلامت رواني خود را به مخاطره مي‌افكند. انسان‌ها به ميزاني كه دچار اين شكاف‌هاي هويتي باشند، شخصيتي چند تكه پيدا مي‌كنند. در اين وضعيت، فرد اگر چه ممكن است شرايط بيروني مطلوب و به ظاهر موجهي براي خود فراهم آورده باشد كه براي ديگران رشك‌برانگيز باشد، اما شكاف‌هاي هويتي او را مدام از درون رنج مي‌دهند و مي‌فرسايند. انسان‌ها به ميزاني كه از شكاف‌هاي هويتي افزون‌تري برخوردارند، نفاق اجتماعي و چندگانگي  شخصيت در آنان غلبه بيشري دارد. چنانكه در بخش مربوط به ديدگاه‌هاي خانم سيمون وي گفته آمد، او عقيده داشت كه گاهي لازم است به منظور حفظ خلوص شخصيتي خود، بر روي شكاكيت‌ها و بي‌اعتقادي‌هاي خود نيز سرپوش ننهيم و به مقتضاي آنها واكنش نشان دهيم تا از اين رهگذر همچنان شفاف باقي بمانيم. اين شفافيت و يكرنگي و پرهيز از تلوّن، گاهي باعث مي‌شود كه طريق سعادت در نهايت پيش روي آدمي گشوده شود و انسان، رهرو طريق صواب گردد. از اين منظر، شمس تبريزي، در عبارتي گزنده و جسورانه، كافران را از اين حيث كه در بي‌اعتقادي خود يكرنگ و يكدل‌اند تحسين مي‌كند و آنان را از توفيق بي‌نصيب نمي‌داند و در نقطه مقابل، شيوه كساني كه دچار نوعي نفاق در قول و عمل‌اند را تقبيح مي‌كند و آنان را پُرخطر مي‌شمرد؛

«كافران را دوست مي‌دارم، از اين وجه كه دعوي دوستي نمي‌كنند. مي‌گويند: آري كافريم، دشمنيم. اكنون دوستيش تعليم دهيم، يگانگيش بياموزيم. اما اينكه دعوي مي‌كند كه من دوستم و نيست، پرخطر است.» (مقالات شمس، دفتر اول: 298)

در اين ميان، ساختارهاي فرهنگي و اجتماعي جوامع مختلف را نيز مي‌توان بر حسب اين كه تا چه اندازه به زندگي اصيل افراد مجال بروز و ظهور مي‌دهند و آن را محترم مي‌شمرند، مورد مطالعه قرار داد و از منظر ارزشي طبقه‌بندي نمود. در جوامعي كه بسترهاي فرهنگي و اجتماعي، افراد را براي چندگانگي شخصيت و نفاق و شقاق دروني ترغيب و تشويق مي‌كنند و آنان را رو به ‌سوي زندگي عاريتي سوق مي‌دهند، علاوه بر اينكه سلامت رواني آنان را به مخاطره مي‌افكنند، امكان دستيابي به زندگي اصيل را بيش از ساير جوامع از دسترس آنان خارج مي‌كنند. البته نبايد از نظر دور داشت كه عمل به مقتضاي حال خويشتن، به هيچ‌رو به معناي مجال بروز و ظهور دادن به بي‌مبالاتي اخلاقي، فرهنگي و اجتماعي، اباحه‌گري و يا آنارشيسم فرهنگي نيست، عمل به مقتضاي حال خويشتن، اصلي مطلق و نامشروط نيست، بلكه تخلق به اين ويژگي همواره بايد توأم با پاسداشت اخلاق فردي، به ويژه التزام به قاعده طلايي اخلاق[1] باشد، زيرا در غير اين صورت مي‌تواند گاهي به نفي آن در «ديگري» منجر شود.[2]

انساني كه عمل به مقتضاي حال خويشتن را به عنوان يكي از بايسته‌هاي زندگي اصيل، ملاك عمل قرار مي‌دهد نبايد از نظر دور بدارد كه در حين التزام به اين اصل، بايد به تدريج ميان خوشتنِ اصيل و خويشتن اعتباري و غيراصيل خويش تمايز نهد و اندك اندك به جاي عمل به مقتضاي حال خويشتن غيراصيل، ذائقه خويشتن اصيل خود را شناسايي نمايد و به مقتضاي آن عمل كند. اين همان اصلي است كه عارفان، فارغ از مليت، مذهب و جغرافيايي كه به آن تعلق داشتند، همواره انسان‌ها را به آن دعوت كرده‌اند. از اين منظر، حركت در مسير تقرّب به حقيقت، چيزي جز شناسايي خويشتن اصيل و عمل به مقتضاي احوالات آن نيست.

ويژگي دوم: زيستن در اكنون

يكي ديگر از مؤلفه‌هاي زندگي اصيل كه به نوعي از نتايج عمل به مقتضاي حال خويشتن به شمار مي‌رود، زيستن در اكنون و ترجيح آن بر گذشته و آينده است. بسياري از انسان‌ها طعم حضور در اكنون را فداي انديشيدن به گذشته يا آينده مي‌كنند و از اين‌رو، از تجربه بسياري از زيبايي‌ها و طراوت‌هاي حيات باز مي‌مانند. انساني كه زندگي اصيل و غيرعاريتي را برمي‌گزيند، طعم اكنون را فداي «زمان موهوم»[3] نمي‌كند و اصلاح گذشته و ساختن آينده را با حضور در اكنون تحقق مي‌بخشد. طُرفه آنكه آدمي با از دست دادن اكنون، به نحوي آينده را نيز از دست مي‌دهد، چه آنكه آينده نيز با فرارسيدنش به آينده‌اي ديگر تحويل برده مي‌شود و اينچنين آدمي همواره از زيستن در زمان حال باز مي‌ماند.

زيستن در اكنون، لذتي با خود به همراه مي‌آورد از جنس عمل به مقتضاي حال. اين لذت، لذت زندگي اصيل و توفيق بهره‌مندي از موهبت حيات است. كساني كه در اكنون زندگي مي‌كنند، معمولا ديگران را نيز در اكنون مورد توجه قرار مي‌دهند و از اين‌رو، كمتر در قبال آنان رفتارهاي كينه‌توزانه (ناظر به رويدادهاي گذشته) و واكنش‌هاي مصلحت‌انديشانه و منفعت‌طلبانه (ناظر به شرايط آينده) در پيش مي‌گيرند و به اين ترتيب، كمتر موجبات خشم، سوء استفاده و رياكاري را فراهم مي‌آورند.

زيستن در اكنون، در جهت تضمين سلامت و بهداشت رواني فرد نيز عاملي مهم به شمار مي‌رود، چه آنكه فرد، هنگامي كه خاطر خود را با يادآوري مدام تلخي‌ها و ناكامي‌هاي گذشته و حسرت رسيدن آينده‌اي محتمل، مشوّش و پريشان نمي‌سازد، در حقيقت به پايداري سلامت رواني خود مدد رسانده است. از اين‌رو، در فرهنگ حِكمي ما ايرانيان، همواره بر «دم غنيمت شمردن» و «ابن‌الوقت» بودن به عنوان يكي از نشانه‌هاي حكمت و فرهيختگي تأكيد كرده‌اند و آن را ضامن سعادت دنيا و عقبي به شمار آورده‌اند.[4]

البته اين ويژگي زندگي اصيل را نيز نبايد به معناي بي‌توجهي تام به گذشته و آينده دانست. در‌س‌آموزي از رويدادهاي گذشته و بسترسازي براي تحقق آينده‌اي مطلوب، لزوماً با زيستن در اكنون تعارض ندارد، چه آنكه فرد مي‌تواند با فراگيري درس‌هايي از گذشته، در اكنون خويش بسترهاي لازم براي آينده مطلوب خود را فراهم آورد و به اين ترتيب، همچنان از طعم شيرين و لذت‌بخش زيستن در حال برخوردار باشد.

زيستن در اكنون علاوه بر آنكه يكي از مضامين حكمل و آييني ما ايرانيان مسلمان به شمار مي‌رود[5]، به مثابه يكي از بنيادي‌ترين مفاهيم اديان و مكاتب معنوي شرق دور، از بسامد قابل‌توجهي در متون مقدس آنان برخوردار است؛ به نحوي كه در بسياري از آثار منتسب به بنيانگذاران اين اديان و مكاتب، ردپاي اين مضمون بنيادي را مي‌توان پي گرفت. زيستن در اكنون، به مثابه عاملي كه مي‌تواند پاره‌اي از تعلقات بازدارنده و فرافكني‌هاي ذهن را از ميان ببرد، همواره مورد توجه مكاتب معنوي و مدارس سير و سلوك عرفاني در سراسر جهان بوده است. اكهارت تلي[6] در تحليلي دقيق و قابل‌تأمل از نسبت و رابطه ميان خود مذموم (نفس) با زيستن در لحظه حال، زندگي به معناي واقعي كلمه را نفسِ زيستن در لحظه اكنون مي‌داند كه خويشتنِ غيراصيل آدمي با فرافكني به گذشته و آينده همواره در مقابل آن موضع‌گيري مي‌كند؛

«تصميم به دوستي با لحظه حال پايان‌بخش نفس است. نفس هرگز نمي‌تواند با لحظه حال، با زندگي، در هماهنگي باشد، چون سرشتش او را وامي‌دارد كه لحظه حال را ناديده بگيرد، مورد مقاومت قرار دهد و بي‌ارزشش سازد. زمان چيزي است كه نفس براي حياتش بدان متكي است. هرچه نفس قوي‌تر باشد، زمان بيشتر بر زندگي ما سيطره مي‌يابد. در اين صورت تقريباً به هر فكري كه مشغول مي‌شويم، به گذشته و آينده مربوط مي‌شود و مفهوم خود يا «من» مان براي احراز هويت به گذشته و براي وصول مطالباتش از زندگي به آينده وابسته مي‌شود. ترس، اضطراب، انتظار، تأسف، گناه، خشم، همه ناكارآيي‌هاي حالت زمان‌مند آگاهي است.» (مُلكي ديگر ملكوتي ديگر: 233)

ويژگي سوم: همّ واحد

از ديگر خصايص و مؤلفه‌هاي زندگي اصيل، به كار بستن توانايي‌ها و امكاناتِ جوارحي و جوانحي در خدمت هدفي واحد است. انساني كه به نحو اصيل و غيرعاريتي زندگي مي‌كند، پس از گزينش اهداف و آرمان‌هاي خود كه البته آن را به مقتضاي احوالات اكنوني خويش برمي‌گزيند، همّ خويش را در همه ساحات معطوف جامه عمل پوشاندن به آن مي‌كند و از پراكنده‌خواهي و پراكنده‌نگري پرهيز مي‌كند. از اين رو چنين انساني در حوزه علايق آرماني خود، انساني عميق و دقيق‌النظر خواهد بود.

كسي كه يك مسأله را مخمّر كند چنانكه حق آن است، بهتر باشد از آنكه هزار مسأله بخواند خام. (مقالات شمس تبريزي، دفتر اول: 138)

همّ واحد، علاوه بر آنكه تجربه‌هاي عميق و توفيقات شگرف با خود به همراه مي‌آورد و كارهاي دشوار و قله‌هاي دست‌نيافتني را سهل‌الوصول مي‌كند، نوعي تمركز بر قواي دروني و مهارت در به كار بستن آنها را به ارمغان مي‌آورد كه بالمآل به شناخت عميق انسان از خويشتن خويش منجر مي‌شود.[7] در باب اين ويژگي نيز، شناخت انسان از خويشتن اصيل خود و درك تمايز آن با صورتك‌ها و نقاب‌هايي كه بر چهره حقيقي خويش مي‌زند، مي‌تواند در به كار بستن همّ واحد در مسيري شايسته به انسان كمك كند. از آن‌رو كه انسان مي‌تواند همّ خويش را در زمينه‌هاي گونه‌گون به كار بندد و بر اهداف مختلف متمركز نمايد، نوع مقصد و مقصودي كه انسان همّ واحد خويش را متوجه آن مي‌كند، اهميت مي‌يابد.

تمركز بر هدف و آرماني واحد و به كار بستن قواي جوارحي و جوانحي در مسير آن، ويژگي‌اي است كه فارغ از ارزش‌داوري اهداف و آرمان‌ها، در زندگي قريب به اتفاق سرآمدانِ رشته‌هاي مختلف علمي و هنري و شخصيت‌هاي برجسته سياسي، مذهبي و معنوي مي‌توان آن را ملاحظه نمود.

ويژگي چهارم: توجه به اقتضائات دروني به جاي التفات به ارزش‌داوري ديگران

كسي كه ضمن پاي‌بندي به اصول اخلاق فردي، به ويژه قاعده طلايي اخلاق، عمل به مقتضاي احوال دروني خويش را به عنوان يكي از بايسته‌هاي زندگي پذيرفته، در مواردي نه چندان اندك با مخالفت‌ها و يا عدم اقبال ديگران مواجهه خواهد شد. «ديگران» در بيشتر موارد، نسبت به گزينش‌هاي مستقل و بعضاً منحصر بفرد كساني كه شيوه زندگي اصيل را برگزيده‌اند، واكنش منفي نشان مي‌دهند. در چنين شرايطي، فرد عمدتاً ناچار خواهد بود ميان عمل به اقتضائات دروني خود و التفات به ارزش‌داوري ديگران يكي را انتخاب كند و انساني كه تصميم گرفته است از زندگي عاريتي (كه در زير سايه خواست‌ها، اراده‌ها و خوش‌آيندهاي ديگران تحقق مي‌يابد) پرهيز نمايد، بي‌شك عمل به مقتضيات دروني خويش را برخواهد گزيد و به ارزش‌داوري ديگران جز در مواردي كه آنها را صائب بيابد، التفاتي نخواهد داشت.

اين شيوه اتكاي به خويشتن در انتخاب‌ها و تصميم‌گيري‌ها، ممكن است به تدريج، فرد را در برابر ديگراني كه زندگي عاريتي، هنجار آنان به شمار مي‌رود، به عضوي ناهماهنگ در جامعه بدل نمايد و اين وضعيتي است كه بسياري از نوابغ در دوره حيات خود با آن دست و پنجه نرم كرده‌اند.

ترجيح اقتضائات دروني در برابر قضاوت‌ها و هنجارهاي ديگران تا اندازه‌اي براي انساني كه زندگي اصيل را برگزيده مهم است كه گاهي ممكن است حتي مرگ را به عنوان تنها گزينه‌اي كه او را به مقتضيات دروني خويش وفادار نگاه مي‌دارد، انتخاب نمايد. چنانكه سقراط در آخرين روزهاي حيات خود، در برابر پيشنهاد نزديكانش مبني بر فرار از زندان و نجات از مرگ، روي خوش نشان نداد و از آن‌رو كه آن را مخالف مقتضيات دروني خود در ساحت باورها و نوعي خيانت به قوانين آتن و هموطنان خود مي‌دانست، نپذيرفت و لاجرم مرگ را برگزيد. در مكالمه كريتون، سقراط در پاسخ به كريتون كه پيشنهاد فرار از زندان را مطرح مي‌كند و با تعابير و استدلالات مختلف در پي قانع كردن سقراط است و تعلل كردن در اين شرايط را مايه ملامت مردمان مي‌داند، تصريح مي‌كند:

« كريتون گرامي به سخن مردم چه كار داريم؟ آنان كه خوبند خواهند دانست چرا چنين شد وتنها عقيده آنان در خور اعتنا است… اگر هنگامي كه از اينجا مي‌گريزم، قوانين و جامعه آتن راه را بر ما بگيرند و بگويند: «سقراط، ‌چه  مي‌كني؟ آيا جز اينكه به اندازه توانايي خود، ما را كه قوانين اين شهر هستيم، و در نتيجه تمام شهر آتن را پايمال مي‌سازي؟ يا گمان مي‌كني ممكن است كشوري پايدار بماند اگر در آن احكام دادگاه‌ها ارج و اعتباري نداشته باشند و هر كس بتواند از آنها سر بتابد؟» كريتون، در پاسخ اين سؤال چه بگوييم؟ و اگر پرسش‌هاي ديگري از اين دست كنند چه پاسخ دهيم؟ مي‌داني كه اگر سخنوري توانا به دفاع از قوانين برخيزد بسي سخن‌ها مي‌تواند بگويد خصوصاً درباره قوانيني كه به موجب آنها احكام دادگاه‌ها بايد اجرا شوند. در پاسخ آنان چه خواهيم گفت؟ آيا خواهيم گفت: «اين شهر به ما ظلم كرده است و رأي دادگاه برخلاف حق صادر شده؟» (كريتون، بند44 و 50)

درباره اين ويژگي زندگي اصيل نيز نبايد از نظر دور داشت كه ارزش‌داوري‌هاي ديگران نزد انساني كه زندگي اصيل را برگزيده همواره و در وهله نخست نادرست و غيرقابل پذيرش نخواهد بود بلكه اين ارزش‌داوري‌ها هنگامي كه پيش‌روي اقتضائات دروني فرد در ساحت باورها قرار مي‌گيرد و نامقبول و غيرقابل پذيرش جلوه مي‌كند، مردود شمرده مي‌شود و اقتضائات دروني فرد بر آنها ترجيح داده مي‌شود.

ويژگي پنجم: آزمون باورها؛ بازيگري به جاي تماشاگري

چنانكه پيشتر اشاره شد، آرمان سقراطيِ زندگي نيازموده ارزش زيستن ندارد، يكي از بنيان‌هاي زندگي اصيل است كه بر اساس آن، فرد مي‌كوشد تا باورهاي خود را به محك آزمون و تجربه بگذارد و به جاي تماشاگري در عرصه آمد و شد باورها، بازيگر اين ميدان باشد. جسارت تن سپردن به چنين آزموني همواره براي بيشتر افراد، ناخوش‌آيند و خوف‌انگيز بوده است، چه آنكه آن را تهديدي بالقوه در برابر باورهاي نيازموده خويش مي‌دانستند كه بخشي از هويت آنان را تهديد مي‌كند. اما گزينشگران زندگي اصيل، همواره از دل سپردن به باورهاي عاريتي و موروثي كه يكي از مؤلفه‌هاي زندگي غيراصيل است، ‌اجتناب مي‌ورزند و خود در اين ميدان دست به تجربه و آزمون باورها مي‌زنند. اين ويژگي نيز همانند ساير ويژگي‌هاي زندگي اصيل، گاهي عمل كننده به آن را در معرض خرده‌گيري‌ها و ارزش‌داوري‌هاي منفي ديگران قرار مي‌دهد كه ممكن است به طرد فرد از جرگه «ديگران» بينجامد. اگرچه عارفان به نحو عام همواره مبلّغان تخلق به اين ويژگي بوده‌اند[8] اما بي شك يكي از قهرمانان عمل به اين ويژگي اصيل را بايد غزالي به شمار آورد. او در آغاز المنقذ من الضلال به صراحت از اينكه در بخشي از مسير زندگي به اين نتيجه رسيده است كه بايد باورهاي موروثي و القائي از سوي «ديگران» را به محك آزمون و تجربه شخصي بگذارد و از اين رهگذر، به دانشي يقيني دستي يابد،‌ سخن به ميان آورده است؛

«درونم به جنبش درآمد تا حقيقت اصلي فطرت و حقيقت عقايد عارضي را كه به تقليد از والدين و استادان حاصل شده است بشناسم و ميان انواع امور تقليدي تمايز اندازم. آغاز آن با امور تلقيني است و در نتيجه در باب جدايي انداختن ميان حق و باطل اين امور، تفاوت‌هايي بود. با خود گفتم آنچه خواست من است دست يافتن به حقايق امور است. پس به ناچار  بايست حقيقت علم را مي‌دانستم كه چيست؟ سرانجام برايم آشكار شد كه علم يقيني عبارت است از كشف معلوم به گونه‌آي كه در اين كشف هيچ‌گونه شك و ريبي نباشد. از سوي ديگر امكان هيچ‌گونه نادرستي و وهم در آن راه نداشته باشد و اين در حالي است كه قلب را گنجايش آن نيست.» (المنقذ من الضلال: 6-5)

آزمون باورها، تكرار ملال‌آور روزمرگي را به هيجاني مدام براي تجربه حقيقت و رويارويي با افق‌هاي جديد و جلوه‌هاي نو به نوي حقيقت بدل مي‌كند. گزينشگران زندگي اصيل كه خود را به اين ويژگي آراسته‌اند، پيوسته در كار پالايش تجربي باورهاي خويش‌اند تا از اين رهگذر، دانايي‌هاي خود را به دارايي بدل كنند و خود را به مثابه جزئي از جريان پوياي حيات باز شناسد.

ويژگي ششم: پرهيز از بوالفضولي‌هاي بي‌حاصل

پرهيز از بوالفضولي‌هاي بي‌حاصل كه مي‌تواند يكي از لوازم ويژگي سوم باشد، گزينشگران زندگي اصيل را بر آن مي‌دارد تا از سرك كشيدن بوالفضولانه در هر بابي پرهيز نمايند و از فرصت محدود عمر خود، صرفاً در مسير تأمين سعادت خويش بهره بجويند. التزام به اين ويژگي آنان را بر آن مي دارد تا از پرداختن به دانستني‌ها و اموري كه در راستاي هدف و آرمان مطلوب آنان قرار ندارند برحذر باشند و تمام همت و اراده خود را تنها در مسير تحقق اهداف و آرمان‌ها به كار گيرند. بر اين اساس، چه بسا تأكيد آموزه‌هاي اسلامي مبتني بر اجتناب از «علم غير نافع» را بتوان در تناسب با اين ويژگي تفسير نمود. تأكيد و اصرار بر تخلّق به اين ويژگي در ميان برخي از عارفان مسلمان به حدي بوده است كه حتي پرداختن به پاره‌اي از مباحث مهم الاهياتي را از آن‌رو كه مي‌توانست در مسير خودشناسي و معرفت نفس ناكارآمد باشد، بي‌فايده و كم‌اهميت مي‌دانستند. شمس تبريزي يكي از اين عارفان است كه حتي پرداختن به موضوعاتي نظير حدوث و قِدَم عالم و وحدت ذات باري را نيز تا آن هنگام كه آدمي گامي در مسير خودشناسي برنداشته، چندان مهم نمي‌انگاشت. در پاره‌اي از سخناني كه از او بر جاي مانده آمده است:

«از عالم توحيد تو را چه؟ از آنكه او واحد است تو را چه؟ چون تو صد هزار بيشي. هر جزوت به طرفي. هر جزوت به عالمي. تا تو اين اجزا را در واحدي او درنبازي و خرج نكني، تا او تو را از واحدي خود همرنگ كند سَرت بماناد و سِّرت! سجده تو مقبول.» (مقالات شمس، ‌دفتر دوم: 41)

«معتزله مي‌گويند كه از قِدَم كلام، قِدَم عالم لازم آيد. اين راه بحث معتزله نيست، اين راه شكستگي است و خاك‌باشي و بيچارگي و ترك حسد و عداوت…» (همان، دفتر اول: 126)

«تو را از قِدَم عالم چه؟ تو قِدَم خويش را معلوم كن كه تو قديمي يا حادث؟ اين قدر عمر كه تو را هست در تفحص حال خود خرج كن، در تفحص قِدَم عالم چه خرج مي‌كني؟ شناخت خدا عميق است! اي احمق، عميق تويي. اگر عميقي هست تويي…» (همان، دفتر اول: 221)

ويژگي هفتم: مغتنم شمردن استعدادها، امكانات و شرايط گريزناپذير حيات

از ديگر خصايصي كه مي‌توان آن را به نوعي از لوازم ويژگي چهارم و يا ويژگي نخست دانست، مغتنم شمردن استعدادها، امكانات و شرايط گريزناپذير حيات و بهره‌برداري به موقع و درست از آنها است. مبتني بر اين ويژگي، فرد به جاي آنكه برناداشته‌ها و نادانسته‌هاي خود در مقايسه با ديگران تمركز نمايد، به امكانات و شرايط فعلي خود و نحوه درست بهره‌برداري از آنها التفات مي‌يابد. هنگامي كه فرد اينگونه با امكانات و شرايط خاص خود روبرو مي‌شود، متوجه موهبت‌هاي بي‌نظير (و نه حتي كم نظير!) هستي نسبت به خود مي‌شود و درمي‌يابد كه با شرايط و امكانات موجود و با اتكاي به خويشتن مي‌تواند به انساني منحصر بفرد و بي‌نظير بدل شود. نگاهي به زندگي شخصيت‌هاي برجسته و نوابغي كه در حوزه‌هاي مختلف با وجود شرايط فردي، اجتماعي و محيطي نامناسب،‌ به موقعيت‌هايي منحصر بفرد و رشك‌برانگيز دست يافته‌اند، حكايت‌گر مصداقي از اين بايسته زندگي اصيل است. يكي از جالب توجه‌ترين نمونه‌هايي كه اخيراً با آن آشنا شده‌ام، يك معلول آمريكايي استراليايي‌الاصل به نام نيك وُي‌آچيچ[9] است. او كه بدون هر دو دست و پا به دنيا آمده، اكنون الهام‌بخش ميليون‌ها نفر در سراسر دنيا است. او با سخنراني‌هاي مهيّج و اميدواركننده خود، از تلاش‌هايش براي غلبه بر شرايط گريزناپذير زندگي و تحقق آرمان‌ها و اهدافي كه در آغاز دور از دسترس به نظر مي‌رسيدند، سخن مي‌گويد. او تا كنون زندگي بسياري از كساني كه در آستانه نااميدي كامل از زندگي قرار داشته‌اند را نجات داده است. وُي‌آچيچ در بخش‌هايي از كتاب مشهورش با عنوان زندگي بي‌حدو مرز مي‌نويسد:

 «وقتي بچه بودم، فكر مي‌كردم كه من هم دوست‌داشتني و بامزه هستم، درست مثل همه‌ بچه‌هاي ديگر. ناداني من نسبت به وضعيتم، فضيلتي بود براي من. من اصلاً نمي‌دانستم كه با بچه‌هاي ديگر فرق دارم و يا اينكه در آينده با دشواري‌هايي بسيار مواجه خواهم شد. بعدها دانستم كه خدا اگر چيزي را از كسي مي‌گيرد، چيزهاي بسيار ديگر را به او مي‌دهد. معامله با خدا هرگز زيان‌بخش نيست. من دست و پا نداشتم، آري، اما استعدادهاي ويژه‌ ديگري داشتم. چيزهايي بود كه ديگران داشتند و من نداشتم، اما من هم چيزهايي داشتم كه ديگران نداشتند. خدا هرگز آن قدر بر شانه‌هاي تو بار نمي‌گذارد كه نتواني آن را حمل كني.

خدا به من عزمي جزم داده است و نيز اراده‌‌اي پولادين. من دست و پا ندارم، اما ساز مي‌زنم، شنا مي‌كنم، جام قهرماني شيرجه را دارم، رانندگي مي‌كنم، اسكيت مي‌كنم، فوتبال بازي مي‌كنم، موج‌سواري مي‌كنم، اسب‌سواري مي‌كنم، نقاشي مي‌كنم، كتاب مي‌خوانم، كتاب مي‌نويسم، سخنراني مي‌كنم، كنفرانس مي‌دهم، مي‌دوم، پرش مي‌كنم و كارهاي بسيار ديگر…

هنگامي كه در ده سالگي به افسردگي مبتلا شدم، به لحاظ فيزيكي دردي نداشتم. من نه دست داشتم و نه پا، اما همه‌ آن چيزهايي را كه لازمه‌ يك زندگي خوب بود، در اختيار داشتم. من اكنون آن زندگي خوب را دارم و همين نشان مي‌دهد كه من همه‌ ابزار و وسايل و لوازم يك زندگي خوب را در اختيار داشتم. در آن زمان، به اشتباه، نگاهم به آنچه پيش چشمم بود دوخته شده بود. من روي محدوديت‌هاي خود متمركز شده بودم، نه روي امكانات و فرصت‌هايم. همه ما محدوديت‌هايي داريم. من نمي‌توانم ستاره‌ تيم ملي بسكتبال آمريكا باشم، اما مي‌توانم كساني را تشويق كنم تا چنين شوند. تو هرگز نمي‌تواني طبق نداشته‌هاي خود زندگي كني. اما چنان زندگي كن كه گويي مي‌تواني هر كاري را انجام بدهي كه دوست داري انجامش بدهي.» (زندگي بي‌حد و مرز، : 27 و93)

ويژگي هشتم: شناخت خويشتن

گزينشگران زندگي اصيل اگر بخواهند به مقتضاي حال و منطبق با اقتضائات دروني خود زندگي كنند، گريزي از آن نخواهد داشت كه شناخت خويشتن را به مثابه مهم‌ترين اولويت حيات مد نظر آورند. از اين‌رو يكي از بنيان‌هاي زندگي اصيل را بايد اهتمام به معرفت ‌نفس (نه لزوماً به معناي فلسفي و عرفاني آن) و كاوش در ابعاد و زواياي وجود خويشتن دانست. بي‌شك زندگي فارغ از خويشتن‌شناسي، در نهايت در ورطه تقليد و القائات فرهنگ و اجتماع گرفتار خواهد آمد و به حياتي عاريتي بدل خواهد شد. از اين‌رو خودشناسي، كانوني‌ترين آموزه اغلب اديان و مكاتب معنوي بزرگ جهان به شمار مي‌رود كه پرداختن درست و شايسته به آن، انسان را از هر نوع معرفتي بي‌نياز مي‌سازد، چه آنكه از رهگذر اين معرفت، آدمي رازهاي هستي را از معبر شناخت وجود خويش‌ مكشوف مي‌يابد و ديگر نيازي به جست و جوي آفاقي در خود احساس نمي‌كند. از اين منظر، خودشناسي همواره قرين زندگي اصيل خواهد بود و به ميزاني كه انسان به مراتب عميق‌تري از شناخت خويشتن دست يابد، زندگي اصيل‌تري را پشت سر خواهد گذاشت و از اين حيث، مؤلفه‌هاي زندگي اصيل، به نحو عميق‌تر و بارز‌تري در شيوه زندگي او قابل مشاهده خواهد بود.

نزد اغلب مكاتب فلسفي، عرفاني و روان‌شناختي كه به اصل شناخت خويشتن التفات يافته و آن را از خصايص يك زندگي اصيل به شمار آورده‌اند، اصلي‌ترين لازمه و نيز نتيجه خودشناسي، تفكيك و تمايز نهادن ميان دو وجهه از خويشتن است؛ يكي خويشتن اصيل و حقيقي كه معمولاً در آغاز مستور و ناشناخته است و ديگري خويشتن اعتباري و مجعول كه معمولاً در آغاز، كاملاً حقيقي و مايه هويت فرد انگاشته مي‌شود. مكاتب مختلف انديشگي، هر يك بسته به مباني ارزشي و اصول انسان‌شناسانه خود، در اثبات ترجيح خويشتن اصيل بر خويشتن اعتباري و ضرورت بازشناسي و بازيابي خويشتن اصيل اصرار ورزيده‌اند. از اين منظر، اصالت زندگي با شناخت خويشتن اصيل ارتباطي مستقيم دارد. آدمي به ميزاني كه نسبت به خويشتن اصيل و حقيقي خود آگاهي مي‌يابد، از هم‌ذات‌پنداري و هم‌هويتي با خويشتن اعتباري اجتناب مي‌ورزد و متناسب با اين جابجايي هويتي، به اصلاح مباني انسان‌شناسانه، معرفت شناسانه و وجود‌شناسانه خود اهتمام مي‌ورزد. در طي اين فرآيند، گاهي پاره‌اي از باورهاي فرد وضعيتي باژگونه مي‌يابند؛ اموري كه پيش از اين، در زمره مسائل گريز‌ناپذير زندگي به شمار مي‌آمدند، اهميت پيشين خود را از دست مي‌دهند و امور ديگري جايگزين آنها مي‌شود. اين جايگزيني‌ها كه نتيجه استحاله هويتي فرد است (تبديل «من» به «نامَن» و بالعكس) زندگي تازه و متفاوتي را براي او رقم مي‌زند كه «عالم»، «آدم» و «اصالت» در آن، معنايي متفاوت از گذشته دارد.

در برخي از اديان و مكاتب معنوي، خويشتن اصيل آدمي نفخه‌اي از الوهيت و هم‌هويت با ذات هستي شمرده مي‌شود كه گاهي به جهت مد نظر آوردن تمايز بنيادين آن با خويشتن مجعول و اعتباري فرد، از ضمير «او» يا «تو» براي اشاره به آن استفاده شده است. خويشتن مجعول و اصيل كه ترجيح مي‌دهم از دو اصطلاح «منِ من» و «منِ او» براي اشاره به آن بهره بجويم، آن هنگام كه عميقاً متمايز از يكديگر تشخيص داده مي‌شود، به تدريج به زندگي اصيل مجال بروز و ظهور مي‌دهد. آدمي ضمن احساس هم‌هويتي با «منِ او» اندك اندك از خويشتن اعتباري خود و مشكلات نظري و عملي مرتبط با آن فراغت مي‌يابد و به زندگي تازه‌اي مبتني بر خواست، اراده و نظرگاه «منِ او» خو مي‌گيرد.[10]

در اين زندگي جديد، رازها و مسائل زندگي گذشته به تدريج منحل (و نه حل) مي‌شود و حياتي سرشار از حضور و احساس هماهنگي و يكپارچگي با تماميت هستي رخ مي‌نمايد. در پي اين تولد دوباره، مفاهيم متعارف حيات بشري نظير خواست، اراده و اختيار كه خوكردگانِ به زندگي عاريتي بر اساس آن مي‌انديشند و به زندگي ادامه مي‌دهند، معناي رايج خود را از دست مي‌دهد. آن هنگام كه خواست، اراده و اختيار «منِ من» جاي خود را به خواست، اراده و اختيار «منِ او» مي‌دهد، ديگر خواستن، «توانستن» نيست بلكه عين «نتوانستن» است. از اين منظر، عمل در عين بي‌عملي تحقق مي‌يابد[11] و هرگونه خواست، اراده و اختيار «منِ من»، صرفاً كاركردي بازدارنده مي‌يابد و مُخلِ اصالت «منِ او» به شمار مي‌رود. به زعم نگارنده، كليد حل مسأله (و يا شيوه انحلال) جبر و اختيار و راهكار تفسير درست تعابير دوگانه‌اي كه از اين مسأله در متون مقدس اديان به چشم مي‌خورد، در التفات به اين تمايز نهفته است.

به هر روي، بازشناسي خويشتن حقيقي، مستلزم شيوه خاصي از زندگي است كه بي‌شك با زندگي عاريتيِ بي‌بهره از اين ويژگي، تمايز ماهوي دارد و در بسياري از موارد آن را به مصاف مي‌طلبد.

زندگي اصيل و رويارونشيني

مؤلفه‌هايي كه تاكنون براي زندگي اصيل بر شمرده‌ام، به نظرم مهمترين ويژگي‌هايي بود كه يك زندگي اصيل بر آنها بنا شده است اما در عين حال، ويژگي‌هاي ديگري را نيز مي‌توان بر اين ويژگي‌هاي هشت‌گانه افزود كه برخي از آنها مي‌تواند لوازم و نتايج برآمده از ويژگي‌هاي پيش‌گفته باشد. اما به هر روي، زندگي اصيل به همراه اصلي‌ترين مؤلفه‌هاي مقوم هويت آن،‌ همواره مطلوب اندكي از انسان‌ها واقع شده و از اين حيث، اغلب انسان‌ها هيچ‌گاه جسارت تجربه اين نحوه از زندگي را در خود نيافته و به آن رغبت نشان نداده‌اند. بر اين اساس، اكثريت همواره در برابر كساني كه زندگي اصيل و غيرعاريتي انتخاب آنان بوده، روي خوش نشان نداده و در مواردي، در مقابل آنان ايستادگي كرده است. به اين ترتيب، گزينشگران زندگي اصيل، در اغلب فرهنگ‌ها به تقابل با فرهنگ حاكم و رويارونشيني در برابر آن متهم شده‌اند.

اگرچه اغلب بنيان‌گذاران اديان و انديشمندان برجسته و شخصيت‌هاي معنوي بزرگ همگي مصاديقي از اين وضعيت بوده‌اند، اما نكته قابل تأمل در اين ‌باره آن است كه بسياري از گزينشگران زندگي اصيل، اگرچه در دوران حيات خود به اين بهانه كه با فرهنگ و هنجارهاي متعارف و رايج هم‌آوايي نكرده و چه بسا در برابر آن صف‌آرايي كرده‌اند، مطرود و مغضوب واقع مي‌شوند، اما عموماً پس از مرگشان به شخصيت‌هاي محبوب و مقدس همان فرهنگ بدل مي‌شوند و مايه مباهات توده‌هايي واقع مي‌شوند كه پيش از اين با زندگي عاريتي خود كرده‌اند. گويي جامعه پس از آنكه گزينشگران زندگي اصيل را به بهانه رويارونشيني از خود راند و به اين ترتيب، وجدان بيدار خود را آزرد، مدتي بعد، پشيمان از كرده خويش، با بر سر دست گرفتن آنها، در پي التيام وجدان آزرده خويش است.

البته در اين ميان، ممكن است برخي از كساني كه به ويژگي‌هاي زندگي اصيل در زندگي شخصي خويش التزام دارند، به جهت حفظ نظم عمومي جامعه و بنا به برخي ملاحظات اخلاقي درباره خود و ديگران، در پاره‌اي از موارد، از برملاسازي برخي مقتضيات دروني خود اجتناب ورزند و نوعي نفاق در برابر توده‌ها در پيش بگيرند.[12] اين نفاق كه چه بسا بتوان آن را «نفاق ممدوح» دانست، اگرچه به ظاهر با مؤلفه‌هاي زندگي اصيل، به ويژه، مؤلفه عمل به مقتضاي احوالات دروني، ناسازگار به نظر مي‌رسد اما از آن رو كه بالمآل منفعتي براي «ديگران» به همراه مي‌آورد و آنان را از تشويش خاطر و تقبيح متعاطيان زندگي اصيل و آزار آنان برحذر مي دارد، مي‌تواند به مثابه نوعي دلسوزي مشفقانه در راستاي ويژگي‌هاي زندگي اصيل تفسير شود. شمس تبريزي اين قسم از نفاق را يكي از ويژگي‌هاي انبيا دانسته كه در نهايت مايه هدايت و رستگاري مخاطبان آنها مي‌شود؛

«اغلب انبيا نفاق كرده‌اند. نفاق آن است كه آنچه در دل باشد، خلاف آن ظاهر كردن. مَن عَرَفَ نفسَهُ فقد عَرَفَ ربَّه، عرَفَ نفسي بود، آخر شرمش بود از گفتن، عرَفَ ربَّه مي‌گويد. همه احوال به موسي و عيسي و غيرهما حواله مي‌كند. اگر نفاق نكردي اول صديق بيزار شدي! اما نفاقي ني كه او را دوزخ برد، نفاقي كه ديگران را به بهشت آرد. اخلاصش ايشان را به حق رساند.» (مقالات شمس، دفتر دوم: 179)

با وجود اين نفاق ممدوح، گزينشگران زندگي اصيل همچنان از گزند طعن و مخالفت توده‌ها برحذر نبوده‌اند، اما از آن رو كه يكي از بايسته‌هاي زندگي اصيل، ترجيح اقتضائات دروني بر ارزش‌داوري‌هاي نارواي ديگران است، گريزي از آن نيست كه در پاره‌اي از موارد، فرد در كسوت يك رويارونشين از اصالت زندگي خود در برابر فشارها و تلقينات ميانمايگان دفاع نمايد تا همچنان به مقتضاي احوالات خويش رفتار كرده باشد. اين دفاع، گاهي همانند آنچه درباره سقراط روي داد، به قيمت جان كساني تمام شده است كه زندگي اصيل يگانه انتخاب آنان بوده است. از اين‌رو، در بسياري از موارد، رويارونشيني ظاهراً يكي از لوزام گريزناپذير زندگي اصيل است كه همراه با آن متولد مي‌شود. البته در اين ميان، بايد ميان كساني كه در هواي شهرت‌طلبي، تظاهر به زندگي اصيل و رويارونشيني مي‌كنند، با آنانكه زندگي اصيل، انتخاب حقيقي آنان است تمايز نهاد. عمده‌ترين معيار تشخيص اين تمايز، حضور پايدار مؤلفه‌هاي زندگي اصيل در زندگي جاري و روزمره فرد است. حضور واقعي اين مؤلفه‌ها در زندگي فرد، در بسياري موارد به گونه‌اي است كه هر چند براي مدتي كوتاه، موجب تنبّه خوكردگان به زندگي عاريتي و مايه شرمساري و حسرت آنان را در مواجهه با ماهيت غير اصيل زندگي خود و تكرارهاي ملال‌آور آن است. اما با وجود اين تنبّه و سرافكندگي دروني، جسارت و شجاعت و توفيق رويّآوردن به زندگي اصيل، همواره نصيب تعداد اندكي از انسان‌ها شده است و اغلب انسان‌ها ترجيح داده‌اند كه با وجود جذابيت‌هاي بي‌نظير زندگي اصيل، همچنان به زندگي عاريتي و ميان‌مايگي مستتر در آن ملتزم باشند.

زندگي اصيل با آنكه آدمي را در برابر خيل «ديگران» قرار مي‌دهد و دشواري‌هاي خاص خود را به دنبال دارد، زندگي‌اي لذت‌بخش و هيجان‌انگيز است. لذت و هيجان ممدوح اين شيوه زندگي را تنها كساني مي‌شناسند كه آن را تجربه كرده باشند. تجربه اين لذت و هيجان، علاوه بر آنكه آدمي را در برابر وسوسه بازگشت به زندگي عاريتي مصون مي‌دارد،‌ معناي «بودن»، «حضور» و «ريشه داشتن» است.[13]

لائوزه كه از او با عنوان بنيان‌گذار آيين دائو ياد مي‌شود، ‌عقيده داشت: دائو به مثابه بنيان، طريقت و ناموس هستي، تنها معيار عمل مردان انديشمند و مستعد است كه ميانمايگان به آن رغبتي نخواهند داشت و فرومايگان آن را به استهزاء خواهند گرفت. اين تمسخر و استهزاء نشان مي‌دهد كه دائو يا راه از اصالت لازم برخوردار است.[14] مسير زندگي اصيل نيز در قياس با مفهوم دائو، تنها مردان مستعد را به سوي خود فرا مي‌خواند و از اين رهگذر، توده‌هاي كم‌خِرد را در برابر خود مي‌نشاند. اين رويارونشيني، ضامن اصالت اين شيوه زندگي است.

پی نوشت ها

[1]  قاعده طلايي(Golden Rule) يا اخلاق عمل متقابل(ethic of reciprocity) كه وجه اشتراك همه اديان بزرگ و مكاتب معنوي برجسته جهان است، دو تقرير ايجابي و سلبي دارد. تقرير ايجابي بيان مي‌كند كه فرد بايد با ديگران چنان رفتار كند كه دوست مي‌دارد با او چنان رفتار كنند. تقرير سلبي كه گاهي با عنوان قاعده نقره‌اي(Silver Rule) از آن ياد مي‌شود مبيّن آن است كه فرد نبايد با ديگران چنان رفتار كند كه نمي‌پسندد با او چنان رفتار كنند. در اين باره نك:

Flew, Antony(ed)(1979), A Dictionary of Philosophy, London: Pan Books in association with The MacMillan Press, p. 134(golden rule entry).

[2]  اينكه چگونه مي‌توان ضمن التزام به مباني اخلاق، به مقتضاي احوال خويشتن عمل كرد و در صورت تعارض و ناسازگاري ميان اين دو، جانب كدام يك را بايد گرفت، بحثی مهم و سرنوشت‌ساز و در عين حال مفصل و پرجزئيات است كه در جاي ديگري آن را پي خواهم گرفت.

[3]  سنت آگوستين(Saint Augustine) الاهيدان و فيلسوف بزرگ مسيحيت در قرن پنجم ميلادي، گذشته و آينده را نوعي «زمان موهوم»  به شمار آورده است. او تقسيم سه‌گانه زمان به گذشته، حال و آينده را ناصواب و تسامحي تلقي مي‌كند و بر آن است كه در تقسيمي دقيق بايد از اصطلاحات «حالِ امور گذشته»، «حالِ امور حاضر» و «حالِ امور آينده» بهره جست. بر اساس اين تقسيم‌بندي، حال امور گذشته ناظر به «حافظه»، حال امور حاضر مساوق «ادراك بلاواسطه» و حال آينده ناظر به «انتظار» است. اگوستين معتقد است: تنها ‌با لحاظ اين دقت نظرها مي‌توان از تقسيم سه‌گانه زمان سخن به ميان آورد. از اين منظر، زمان گذشته حقيقتاً وجود ندارد، ‌اما اين حافظه است كه تصوير رويدادهاي گذشه را در زمان حال براي ذهن حاضر مي‌كند و ذهن آنها را زمان گذشته مي‌انگارد. در باب رؤيت امور مربوط به آينده نيز، زمان آينده در واقع وجود ندارد بلكه ذهن با مشاهده علل و نشانه‌هاي اموري در زمان حال،‌ تصويري از امور و مفاهيمي كه هنوز واقعيت نيافته‌اند به دست مي‌دهد و آنها را ناظر به زمان آينده مي‌انگارد،‌ حال آنكه رؤيت زماني كه هنوز وجود ندارد، محال خواهد بود. در اين باره نك: اعترافات: 372-365.

[4]  در پاره‌اي از آموزه‌هاي بودايي كه خاموشي ذهن، غايت قصواي سلوك و مايه رهايي ابدي به شمار مي‌رود، رهروان را حتي از التفات به اكنون نيز بر حذر داشته‌اند. در اين ‌باره  در بخش‌هايي از دمّاپادا كه يك متن كهن و مهم بودايي و حاوي مجموعه اشعاري منسوب به بودا است، آمده است:

رها كنيد آينده را

و گذشته را

و آنچه در ميان است

برويد به آن سوي ساحل‌ها

كه چون فكر آزاد شد

آزاد از هرآنچه هست

بازگشتي نيست مرگ و پيري را. (بودا و سروده‌هايش؛ «راه حق» : 127)

[5]  خيام را بايد مشهورترين مدافع اين آرمان در فرهنگ ادبي ايران پس از اسلام دانست. ابيات بر جاي مانده از او (كه البته در صحت انتساب برخي از آنها به او ترديد جدي وجود دارد) به دفعات از زيستن در اكنون به مثابه برگ برنده زندگي ياد مي‌كند. (از دي كه گذشت هيچ از او ياد مكن/ فردا كه نيامده است فرياد مكن/ بر نامده و گذشته بنياد مكن/ حالي خوش باش و عمر بر باد مكن) در ابياتي منسوب به اميرالمؤمنين، علي‌بن ابيطالب(ع) نيز بر زيستن در اكنون و پرهيز از آينده‌نگري و گذشته‌گرايي (به معناي مذموم آن) تأكيد شده است: ما فاتَ مضيَ و ما سيأتيك فأَين/ قُم فاغتنم الفُرصةَ بينَ‌العدمَين.(‌‌‌ غرر الحكم و درر الكلم: 222)

[6] Eckhart Tolle

[7]  برخي از اساتيدي كه گورجيف، استاد اوسپنسكي نزد آنها تلمذ نموده، او را به انجام مهارت‌هايي نظير خوشنويسي، مس‌گري و يا قاليبافي ترغيب مي‌كردند تا علاوه بر يادگيري يك مهارت و دقايق معنوي مستتر در آن، از اين طريق بر قواي دروني خود تمركز پيدا كند و بتواند اراده و توجه خود را به هدفي واحد معطوف نمايد. اين اساتيد كسب چنين مهارتي را در پيشرفت معنوي حائز اهميت مي‌دانستند. در اين باره نك: لفورت، رافائل (1383)، استادان گرجيف؛ سراهاي اقتدار، ترجمه ماني صالحي علامه، تهران: انتشارات فراروان.

[8]  دينداري مبتني بر تجربه، اصلي‌ترين مؤلفه زندگي عرفاني است و از اين حيث، عارفان همواره مخاطبان خود را به تجربه باورهاي موروثي و القائي دعوت كرده‌اند. يكي از جسورترين مروّجان اين شيوه زندگي را بايد شمس تبريزي دانست. او در سخناني كه از او بر جاي مانده، پيوسته مخاطبان خود را به تجربه باورهاي عقيدتي در مسير خودشناسي دعوت مي‌كند. او حتي در جايي، آموزه‌هاي پيامبر(ص) را نيز تا آن هنگام كه به تجربه شخصي او بدل نشده ناكارآمد مي‌داند؛ «مرا رساله محمد رسول‌الله سود ندارد، مرا رساله خود بايد. اگر هزار رساله بخوانم كه تاريكتر شوم» (مقالات شمس تبريزي، دفتر اول: 270) او همچنين در عبارتي ديگر، متابعت حقيقي پيامبر را، متابعت در تجربه ژرف‌ترين تجربه‌هاي ديني و عرفاني او مي‌داند؛ «متابعت محمد آن است كه او به معراج رفت، تو هم بروي در پي او، ‌جهد كن تا قرارگاهي در دل حاصل كني.» (همان، دفتر دوم: 47)

[9] Nick Vujicic

[10]  حافظ نيز در بسياري از اشعار خود، منِ حقيقي خودش را «منِ او» و «منِ معشوق» و بلكه خود معشوق دانسته است؛ بيا و هستي حافظ ز پيش او

 بردار/ كه با وجود تو كس نشنود ز من كه منم.

[11]  اصل «وو وِي» (wu wei) در آيين دائو، ظاهراً به چنين رويكردي نظر دارد. مبتني بر اين اصل، خردمندي كه به يكپارچگي خود با دائو پي برده است، بي آنكه دست به كار بزند، كارها را به انجام مي‌رساند. (جان دانا، با هرگز نپرداختن به كارهاي بزرگ، كارهاي بزرگ مي‌كند. دائو دِه جينگ، دفتر دوم، فصل 63) اين اصل كه با بطالت و تنبلي كاملاً بيگانه است، مي‌تواند مبتني بر دوگانه «منِ من‌» ـ «منِ او» تفسيري معقول بيابد. آن‌هنگام كه «منِ من» به مثابه تكه‌اي جداافتاده از تماميت هستي منشأ تصميم‌گيري، اراده و عمل است، كارها به سرانجامي مطلوب نمي‌انجامد، چه آنكه يكپارچگي هستي از اين رهگذر خدشه ‌پذيرفته است، اما آن هنگام كه «منِ من» به اعتباري بودن خود(به معناي عرفاني آن) پي مي‌برد و دست از عمل مي‌شويد، «منِ او» منشأ تصميم‌گيري، ‌اراده و عمل خواهد بود و از اين طريق، كارها به سرانجامي كه مطلوب تماميت هستي است، مي‌انجامند. در حالت اخير، «منِ من» هويت معجول و اعتباري خود را در «منِ او» درباخته و با آن هم‌هويت شده است.

[12]  گزينشگران زندگي اصيل يا چنان‌اند كه مي‌نمايند و يا برتر و فراتر از آنند كه مي‌نمايند.

[13]  هيدگر، فيلسوف بلندآوازه آلماني، در كتاب وجود و زمان، از مفاهيمي نظير «سقوط»، «اصالت» و «پرتاب‌شدگي» در تحليل وجودي انسان، آنسان كه او آن را مدنظر مي‌آورد (دازاين) بهره برد. او اصرار داشت كه نبايد اين مفاهيم را در فلسفه او به معناي اخلاقي و ارزش‌داورانه آنها تفسير نمود، اما با وجود اين، نوع نگاهي كه او در باب اصالت دازاين برگزيده بود با مفهوم اصالتي كه در اينجا محل بحث است، بي‌ارتباط نيست. هيدگر ذيل عنوان «سقوط و پرتاب شدگي» در كتاب وجود و زمان (بند 176 به بعد)، ضمن تحليلي كه به زعم نگارنده از يك روان‌شناسي وجودي بسيار عميق حكايت دارد، سقوط دازاين را مثابه يكي از خصايص وجودي (تعيّن اگزيستانسيال) او كه با آن زاده مي‌شود، مساوق با يكسره مجذوب ديگران شدن مي‌داند. دازاين هنگامي كه خويشتن و هستيِ آنجايي خود را در ديگران از كف مي‌دهد، اصالت خويش را به فراموشي سپرده است. اما در نقطه مقابل، دازاين اصيل، به جاي تبعيت از «هركس» و مقهور سلطنت قاهرانه «ديگران» واقع شدن، با فاصله گرفتن از ميان‌مايگي روزمرده، ارتباطي تازه با خود و ديگران برقرار مي‌كند و بنا به مقتضيات و انتخاب‌هاي آزادانه خويش عمل مي‌كند. بي‌شك هايدگر در بحث از مفهوم اصالت، گوشه چشمي به آراء و انديشه‌هاي كي‌يركگور داشته است. براي توضيح بيشتر در اين باره نك: هايدگر و پرسش‌ بنيادين، فصل9 و15.

[14]  «مردم انديشه‌مند از راه [دائو] مي‌شنوند

و سخت مي‌كوشند كه آن را دنبال كنند

مردم معمولي از راه مي‌شنوند

و به سوي آن مي‌روند و از آن دور مي‌شوند

مردم بي‌انديشه از راه مي‌شنوند

و درباره‌اش لطيفه مي‌گويند.

راه نمي‌بود

اگر در باب‌اش لطيفه نمي‌گفتند.» (دائوده جينگ، دفتر دوم، فصل41)

كتابنامه

  • احمدي، بابك(1390)، هايدگر و پرسش بنيادين، تهران: مركز، چاپ ششم.
  • افلاطون(1380ش)، دوره آثار افلاطون، ترجمه محمد حسن لطفي، تهران: خوارزمي، چاپ سوم، جلد اول.
  • آگوستين(1380ش)، اعترافات، ترجمه سايه ميثمي، تهران، دفتر پژوهش و نشر سهروردي، چاپ دوم.
  • بودا و سروده‌هايش؛ «راه حق» (1386ش)، ترجمه رضا علوي، تهران: نشر و پژوهش فروزان روز، چاپ دوم.
  • تلي، اكهارت‌(1390ش)، مُلكي ديگر ملكوتي ديگر، ترجمه سيامك عاقلي، تهران: نشر نامك، چاپ اول.
  • تميمى آمدى، عبد الواحد بن محمد(1410 ق‏)، غرر الحكم و درر الكلم، تصحيح سيد مهدى رجايى‏، قم: دار الكتاب الإسلامي‏، چاپ دوم.
  • شمس تبريزي، محمد بن علي(1385ش)، مقالات شمس تبريزي، تصحيح و تعليق محمد علي موحد، تهران: خوارزمي، چاپ سوم.
  • غزالي ابومحمد(1390ش) المنقذ من الضلال(ترجمه و متن) ، ترجمه سيد ناصر طباطبايي، تهران: انتشارت مولي، چاپ اول.
  • لائوزه(1390)، دائو ده جينگ، برگرداني از اورسولا ك. له گين، ترجمه ع. پاشايي، تهران: نگاه معاصر، چاپ دوم.
  • لفورت، رافائل (1382ش)، استادان گرجيف؛ سراهاي اقتدار، ترجمه ماني صالحي علامه، تهران: انتشارات فراروان، چاپ اول.
  • وُي‌آچيچ، نيك (1393ش)، زندگي بي‌حد و مرز، ترجمه مسيحا برزگر، تهران: نشر ذهن‌آويز، چاپ ششم.
  • هایدگر، مارتين(1391)، هستي و زمان، ترجمه عبدالكريم رشيديان، تهران: نشر ني، چاپ دوم.
  • Flew, Antony(ed)(1979), A Dictionary of Philosophy, London: Pan Books in association with The MacMillan Press.
م. اعتمادی نیا
م. اعتمادی نیا

یک دیدگاه در “در باب رويارونشيني و زندگي اصيل

فاطمهنوشته شده در  4:34 ب.ظ - آوریل 15, 2016

سلام
مطلب بسیار حکیمانه ای بود.

ثبت نظر