• etemadinia@gmail.com

جهان فراكانتي

جهان فراكانتي

images (1)زمان و مكان از منظر اوسپنسكي با تكيه بر نظرگاه ارغنون سوم

پيتر ديمانوويچ اوسپنسكي[1] (1947 – 1878)  فيلسوف و انديشمند روسي كه در زمينه‌هاي مختلفي نظير دانش‌هاي روحي، روان‌شناسي، فيزيك و رياضيات صاحب‌نظر بوده است[2]، در كتاب مشهور خود با عنوان ارغنون سوم: سومين قانون انديشه، كليدي براي معماهاي جهان[3]، ضمن ارائه معناي تازه‌اي از زمان، همانند كانت، مكان و زمان را صور پيشيني ادراك حسي ما در مواجهه با جهان خارج مي‌داند، اما بر خلاف وي عقيده دارد كه راه حلي براي فراروي از اين محدوديت وجود دارد. اين راه حل كه در گرو تقويت و توسعه حس مكان است، به زعم اوسپنسكي بارها در تجربه‌هاي شهودي عارفان تحقق يافته است.

اوسپنسكي در جاي جاي كتاب ارغنون سوم مي‌كوشد تا مبتني بر تلقي ديگرگون خود از مفهوم زمان، مكان و حركت و تأكيد بر ماهيت پديداري و توهم‌برانگيز جهان متعارف بشري، محملي براي بطلان انديشه‌هاي پوزيتيويستي (كه در زمانه او به سكه رايج محافل علمي و دانشگاهي بدل شده بود) و اثبات محدوديت‌هاي ويرانگر آن بيابد و از اين رهگذر، در مخالفت با منطق ارسطويي و ارغنون جديدِ[4] بيكن، از ارغنون سوم خود كه مبتني بر ادراك توسعه‌يافته‌اي از ابعاد مكان و ماهيت توهمي ماده و حركت بنا شده است، دفاع نمايد. وي در نيمه دوم كتاب ارغنون سوم مي‌كوشد با بهره‌گيري از تصويري كه در آن، جهان واجد ابعادي پنهان از حوزه ادراك ماست، نقص، ناكارآمدي و سطحي بودن انديشه‌هاي پوزيتويستي را برملا كند و به نوعي پوزيتوسيم معكوس روي آورد كه در آن به جاي آنكه متافيزيك به فيزيك فروكاسته شود، فيزيك و جهان مرئي، معلول متافيزيك و جهان نامرئي دانسته مي‌شود.

اين نوشتار مي‌كوشد تا نخست با ارائه تقريري روشنگر از حقيقت زمان بر مبناي آموزه‌هاي ارغنون سوم و تشريح ابعاد مختلف نظريه نسبتاً پيچيده اوسپنسكي در اين باره، چالش‌هاي پيش روي اين نظرگاه را محل توجه قرار دهد.

سكوي پرش كانتي

اوسپنسكي در بحث از حقيقت زمان در كتاب ارغنون سوم، نخست ضمن پذيرش واقعيت وجودي ذهن و عين، اين دو را در افقي فراتر از ردّ و اثبات،‌ به عنوان دو واقعيت متمايز در ساحت ادراكات بشري به ديده قبول مي‌نگرد و تقابل حيات دروني ما با جهان خارجي را در فهم عرفي، واقعيتي بديهي تلقي مي‌كند. (Ouspenski,1922:12)

اما در اين ميان او همانند كانت عقيده دارد كه ما جهان عيني را با فرافكني صور پيشين حاسّه ادراك مي‌كنيم و براي درك جهان خارج، گريزي از پذيرش اين واقعيت نخواهيم داشت. بر اين اساس، چنانكه كانت نيز يادآور شده بود، امتداد در مكان و وجود در زمان نه خاصيت ذاتي جهان خارج بلكه ويژگي و «شرايط ضروري پذيرش حسي» ما در مواجهه با جهان خارج است و ادراكات حسي ما جز از اين طريق سامان نخواهد يافت.[5] (Ibid:15)

انقلاب كپرنيكي كانت موجب خواهد شد تا كيفيت واقعي جهان خارج همواره از دسترس ادراكات ما بيرون باشد و بر اين اساس، ما همواره خود را در مواجهه با سايه و يا نمود[6] اشياء ‌خارجي خواهيم يافت. بر اساس ايده‌آليسم انتقادي[7] كانت (كه در مقابل ايده‌آليسم جزمي[8] بركلي[9] صورت‌بندي شده است) در عين حال كه وجود جهان خارج تصديق مي‌شود، ادراك بشري ناظر به آن، حاصل صورت‌بندي‌هاي ذهني فاعل مدرك انگاشته مي‌شود.[10] از اين منظر، زمان پيش‌فرض هر ادراك حسي است كه «تقارن» و «توالي» اشياء را در هر ادراك حسي ملحوظ مي‌دارد. بر اين اساس، زمان به معناي متداول، عيني و واقعي نخواهد بود، بلكه وضعيتي دروني است كه از نحوه خاص تكوين شعور بشري پديد مي‌آيد. با پذيرش اين تلقي از زمان، كه آن را بخشي از جهان پديداري به شمار نمي‌آورد، هر گونه ادراك دروني و بيروني صرفاً در بستر زمان صورت خواهد بست.

اوسپنسكي عقيده دارد كه كانت با طرح پرسش و معمايي سرنوشت‌ساز، از ارائه راه حل اين معماي بزرگ استنكاف ورزيده است. پاسخ بسياري از پرسش‌ها در منظومه فكري كانت بي‌پاسخ مي‌ماند، نظير اينكه ذهن ما چگونه به نحو پيشين ويژگي امتداد را به جهان خارج اسناد مي‌دهد؟ اگر اين اسناد وجود نداشته باشد، ما چگونه عالم پيرامون را ادراك خواهيم كرد؟ جهاني كه امتداد ويژگي ذاتي آن نيست، چگونه جهاني است؟(Ibid:19) اما با وجود اين پرسش‌هاي بي‌پاسخ، تلاش كانت همواره ستودني خواهد بود و مي‌توان از آن به عنوان سكوي پرشي براي فراروي از محدوديت‌هاي موجود بهره جست.

زمان و مكان فراكانتي

اوسپنسكي با الهام از نظريه‌هاي انديشمند انگليسي س. چ هينتن[11] مي‌كوشد تا با نگاه تازه‌اي به يافته‌هاي كانت در باب زمان و مكان، در پرتو نظريه «بعد چهارم»[12] ، مفهوم زمان و مكان كانتي را توسعه دهد.[13] هينتن عقيده داشت كه در ميان انديشمندان، عمدتاً جنبه‌هاي سلبي و بازدارنده زمان و مكان محل توجه واقع شده است، حال آنكه از طرح مسأله كانت مي‌توان در جهت شناسايي عميق‌تر حس مكان و تقويت و تنظيم درست آن كه ابزار ذهن در فرايند شناسايي جهان خارج است، بهره جست. به اين ترتيب، جانشينان واقعي كانت كه به اين جنبه ايجابي مسأله او التفات يافته‌اند را بايد كساني نظير گوس[14] و لوباچوفسكي[15] دانست كه با تأمل جدي در باب مفهوم زمان، دريافتند كه ما مي‌توانيم از شهودهاي مختلفي در باب مكان بهره‌مند باشيم و بر اين اساس، مكان، محصور در تجربه‌ عادي نيست و امكان دستيابي به «انواع گونه‌گوني از شهود مكان»[16] وجود دارد.(Ibid:23-24)

اوسپنسكي با مد نظر قرار دادن اين مقدمات بر آن است كه به رغم نظرگاه كانت در باب امتناع دستيابي به شيء في‌نفسه، ما مي‌توانيم با ايجاد تغيير در شرايط ادراك حسي، به ماهيت واقعي جهان پيراموني خود دست يابيم. به عبارت ديگر، اوسپنسكي برخلاف كانت، ترتيب متعارف زماني را ذاتيِ ادراك به‌شمار نمي‌آورد و در عين حال كه همانند كانت، زمان را واقعيتي مفروض در تجربه‌هاي متعارف بشري به‌شمار مي‌آورد، امكان لغو اين واقعيت مفروض را در تجربه‌هاي غيرمتعارف محتمل مي‌داند. وي با استناد به يافته‌هاي هينتن و برخي از رياضي‌دانان عقيده دارد كه ما مي‌توانيم از چرايي محدوديت سه بعدي مكان پرسش نماييم و باز هم بر اساس يافته‌هاي پاره‌اي هندسه‌دانان، مي‌توانيم در عين حال كه ادراكات روزمره خود را محصور در ابعاد سه‌گانه مي‌يابيم، مكان را لزوماً محدود در اين ابعاد ندانيم. به عبارت ديگر، درست است كه ادراكات ما تابع شرايط خاصي است كه تنها ابعاد سه‌گانه را فهم‌پذير مي‌داند، اما مباني هندسي، امكان وجود بعد چهارم را منتفي نمي‌داند، هر چند اشياء قابل اندازه‌گيري براي ما همواره از حيطه اشياء سه‌بعدي فراتر نمي‌رود.

اگر فرض وجود بعد چهارم امكان‌پذير باشد، مي‌توان موجوداتي را تصور كرد كه با بهره‌مندي از ادراك چهاربعدي اشياء، جهان به نحو ديگري بر آنان نمايان مي‌شود. در اين صورت، چنانچه اشيائي چهاربعدي نيز در جهان ما وجود داشته باشد، به اين دليل كه خارج از حوزه ادراكات و سنجش قرار دارد، ممكن است غير واقعي تلقي شود. (Ibid:25-29)

كيفيت امكان اجسام چهاربعدي

اوسپنسكي مي‌كوشد با تحليل رابطه ميان نقطه، خط و سطح، بستري براي درك بعد چهارم فراهم آورد. چنانكه مي‌دانيم در هندسه اقليدسي، خط در اثر حركت نقطه و سطح، متعاقب حركت خط پديد مي‌‌آيد، اما اين حركت‌ها در جهتي انجام مي‌شود كه در خود نقطه و خط موجود نيست. به عبارت ديگر، نقطه با بر جاي گذاردن اثر حركت خود در جهتي كه در خود او موجود نيست، خط را پديد مي‌آورد و خط نيز به همين ترتيب، با بر جاي نهادن اثر حركت خود در جهتي كه غير از جهت خود اوست، سطح را پديد مي‌آورد.[17]‌ اثر حركت سطح نيز در جهتي كه در خودش موجود نيست، جسم سه‌بعدي را نمايان مي‌سازد. بر اين اساس، چنانچه امكان حركت جسم سه‌بعدي در جهتي كه در خودش موجود نيست فراهم آيد، مي‌توان تصوري از جسم چهاربعدي به دست آورد. در اين حالت اخير، جسم سه‌بعدي با بيرون رفتن از خود (حركت در جهتي كه در خودش موجود نيست) جسمي چهاربعدي را پديد مي‌آورد. اگر چنين امكاني متصور باشد، به آساني مي‌توان دريافت كه چرا اجسام چهاربعدي در حوزه سنجش و ادراكات ما قرار نمي‌گيرد. همچنانكه  از چشم يك نقطه، تجسم خط و قوانين ناظر به آن امكان‌پذير نيست، از چشم يك خط، تجسم سطح و از چشم يك سطح نيز جسم سه‌بعدي و قوانين ناظر به آن امكان‌پذير نخواهد بود. به اين ترتيب، كاملاً محتمل است كه براي ما موجودات محصور در جهان سه‌بعدي، ‌ادراك اجسام چهاربعدي و قوانين ناظر به آنها در حالت عادي امكان‌پذير نباشد.

از سوي ديگر،‌ همان‌گونه كه خط متشكل از بي‌نهايت نقطه و سطح، متشكل از بي‌نهايت خط و جسم سه‌بعدي متشكل از بي‌نهايت سطح تلقي مي‌شود، مي‌توان اجسام چهاربعدي را نيز نتيجه تكثير بي‌نهايت جسم سه‌بعدي دانست. به اين ترتيب، همان‌طور كه خط، محدود به نقاط تكثير شده،‌ سطح محدود به خطوط تكثير شده و جسم سه‌بعدي محدود به سطوح تكثير شده است،‌ جسم چهاربعدي فرضي و به تبَع آن، مكان چهاربعدي نيز در صورت وجود، محدود به اجسام سه‌بعدي تكثير شده خواهد بود.

علاوه بر اين، همان‌گونه كه خط، حاصل پيوند چندين نقطه در يك كل معين نظير خط مستقم و يا منحني است و سطح، حاصل پيوند چندين خط در يك كل معين نظير مربع و مثلث، و جسم سه‌بعدي حاصل پيوند چندين سطح در يك كل معين مانند مكعب، كره و يا هرم است، مي‌توان جسم چهاربعدي را حاصل پيوند چندين جسم سه‌بعدي در يك كل معين (و البته غير قابل تصور براي ما) دانست. به همين ترتيب، اگر بتوان نقطه را مقطع خط و خط را مقطع سطح و سطح را مقطع جسم سه‌بعدي تلقي نمود، مي‌توان اجسام سه‌بعدي نظير مكعب و هرم را مقطع جسمي چهاربعدي تصور نمود. در اين حالت، يك نقطه مفروض در جسم سه‌بعدي، مقطع يك خط چهاربعدي خواهد بود. اگر چنين جهاني امكان‌پذير باشد، آنگاه ممكن است برخي از اجسام سه‌بعدي كه در نگاه ما اجسامي متمايز و جدا از هم انگاشته مي‌شوند، در واقع، مقاطع يا بخش‌هايي از يك جسم چهاربعدي واحد باشند. (Ibid:34-37)

زمان، بعد چهارم مكان

اوسپنسكي بر آن است كه مفهوم زمان ضرورتاً با مفهوم عليت و تعاقب علت و معلوم هم‌بسته است و همان‌طور كه مفهوم حركت در بستر زمان فهميده مي‌شود،‌ عليت نيز فارغ از زمان قابل ادراك نيست.(Ibid:39) وي در راستاي ايضاح مفهوم زمان، بي آنكه نامي از آگوستين به ميان آورد،‌ همانند او از مفهوم گذشته، حال و آينده پرسش مي‌كند و درمي‌يابد كه در اين ميان، «حال» هيچ‌گاه وجود بالفعل ندارد و ناگزير دست‌نيافتني است، زيرا به محض آنكه در پي ادراك آن برمي‌آييم، گذشته است.[18] گذشته و آينده نيز وضعي مشابه دارند به اين معنا كه هيچ‌يك واقعاً وجود ندارند. اما جهاني كه وجود آن را در ابتدا پذيرفتيم، اگر كه در گذشته، حال و آيندة معدوم وجود ندارد (زيرا هيچ‌يك از اين سه موجوديت واقعي ندارند) پس چگونه ممكن است وجود داشته باشد؟

اوسپنسكي عقيده دارد: اين وضعيت معماگونه نشانگر آن است كه تلقي متعارف ما از مفهوم زمان با اشكالي اساسي روبروست. او بر آن است كه همين تلقي نادرست و درك سطحي، مشاجره‌ ديرپاي ميان مدافعان آينده آزاد[19] يا اختيار و آينده مقدّر[20] يا جبر را رقم زده است و در صورتي كه درك درستي از مفهوم زمان حاصل آيد، اين مسأله ناگاه محو خواهد شد و معلوم مي‌شود كه هر دو ديدگاه به يك اندازه نادرست و ماده‌گرايانه است.

اوسپنسكي معتقد است: علت همه اين سوء‌برداشت‌ها در باب مفهوم زمان از آن‌روست كه زمان در حقيقت، امتدادي از مكان در بُعدي فراتر از ابعاد سه‌گانه متعارف است. از آنجا كه درك اين جهت براي ما موجودات محصور در جهان سه‌بعدي در حالت عادي غيرممكن است، مفهوم زمان همواره براي ما مبهم و اختلاف‌برانگيز بوده است. او مي‌كوشد با توضيحاتي كه پيشتر در باب اجسام و مكان چهاربعدي ارائه نموده، درك واضح‌تري از مفهوم زمان به دست دهد. وي بر آن است كه زمان ناظر به دو مفهوم زير است:

1- مكان و يا جهتي ناشناخته در بعد چهارم

2- حركت در اين مكان يا جهت

بر خلاف ديدگاه رايج ارسطويي در باب نسبت ميان حركت و زمان كه بر اساس آن، زمان، عدد حركت از حيث تقدم و تأخر آن به‌شمار مي‌آيد، ‌اوسپنسكي عقيده دارد: مفهوم حركت به وسيله خود ما، از احساس ناقص بعد چهارم يا همان زمان نشأت مي‌گيرد. آنچه ما حركت نام مي‌نهيم،‌ در حقيقت،‌ نوعي احساس توهمي است كه ناشي از امتداد در جهتي است كه ما قادر به تصور آن نيستيم. شناسايي اين جهت ناشناخته نيازمند درك مفهوم ابديت است[21]. اوسپنسكي زمان را بعد چهارم مكان مي‌داند كه تنها از منظر ابديت كه در آن طول، عرض، ارتفاع و زمان به يك اندازه يكسان انگاشته مي‌شود، ‌قابل درك است.[22] ما از آن رو كه به دليل محدوديت‌هاي وجودي‌مان اين جهت چهارم را درك نمي‌كنيم، آن هنگام كه احساس مكان را در ابعاد سه‌گانه پايان يافته مي‌بينيم، از مفهومي به نام زمان براي بعد چهارم بهره مي‌گيريم، به عبارت ديگر، آنجا كه «احساس مكان»[23] به پايان مي‌رسد، «احساس زمان»[24] آغاز مي‌شود. (Ibid:49)

جسم زماني[25]

چنانكه گفته آمد، جسم چهاربعدي اثر حركت جسم سه‌بعدي در مكان و جهتي غير موجود در خود آن است و جهت غيرموجود در مكان كه هر جسم سه‌بعدي در آن حركت مي‌كند، جهت زمان است. به عبارت ديگر، گويي هر جسم سه‌بعدي با حركت در زمان (بعد چهارم)، از اثر حركت خود، نوعي «جسم زماني» يا جسمي چهاربعدي بر جاي مي‌گذارد كه ما به دليل محدوديت قواي ادراكي‌مان، تنها مقطع اين جسم زماني يا سايه آن را مشاهده مي‌كنيم. بنابراين اگر گمان كنيم كه جسم سه‌بعدي تمام حقيقت است، خطا كرده‌ايم چرا كه تلقي سه بعدي از اجسام، در واقع ناظر به تلقي محدود ما از سايه اجسام چهاربعدي بر روي سطح ماست. بر اساس اين تلقي، هر جسم چهاربعدي، سازنده بي‌نهايت جسم سه‌بعدي و قوام‌بخش تعداد بي‌شماري از «آناتِ وجود»[26] آن است. (Ibid:52) در اين ميان، همان‌گونه كه يافته‌هاي ناظر به هندسه دوبعدي براي درك مقتضيات فضاي سه‌بعدي و هندسه ناظر به آن كفايت نمي‌كند، نظريه نيوتون و هندسه متعارف نيز هرگز براي پژوهش در باب اجسام زماني بسنده نخواهد بود. اوسپنسكي با اتخاذ  رويكردي كانتي بر آن است كه حصر ما در جهان سه‌بعدي، صرفاً نمودي از جهان را در برابر ادراك ما مي‌گسترد و از اين‌رو از فهم ذات معقول[27] جهان ممانعت به عمل مي‌آورد.

جهان موجودات تك‌بعدي و دوبعدي چگونه جهاني است؟

اوسپنسكي مي‌كوشد از طريق بازسازي نظرگاه موجودات فرضي مستقر در فضاي يك‌بعدي، دوبعدي و سه‌بعدي، نسبت به مفهوم گذشته، حال و آينده، تصويري واضح‌تر از نظريه خود در باب زمان ارائه كند. او معتقد است: براي موجودي فرضي و محدود در فضاي يك‌بعدي، همه پديدارها به نحوي يكسان در شكل حضور و غياب يك نقطه به نظر مي‌رسد. به عنوان نمونه نقطه‌اي از يك خط كه تنها از منظري يك بعدي عالم را نظاره مي‌كند، تفاوتي ميان اجسام و اشكال مختلفي كه آن خط را قطع مي‌كنند،‌ تشخيص نمي‌دهد و تنها مي‌بيند نقطه‌اي كه پيشتر پديدار شده بود، اكنون نيست و نقطه‌اي نيز محتملاً در آينده پديدار خواهد شد. او به اين ترتيب، به مفهومي از زمان دست مي‌يابد. به عبارت دقيق‌تر، تمام فضاي ما به جز همان خطي كه نقطه مذكور در آن مأوا يافته، براي آن نقطه ساحت زمان خواهد بود كه پديدارها از آنجا گسيل مي‌شوند و با حضور در اكنون، ‌در نهايت به آنجا رهسپار خواهند شد. اين نقطه به ما خواهد گفت كه مفهوم زمان را از مشاهده حركت نقاط و حضور و غياب آنها دريافته است.

به همين ترتيب، موجودي فرضي كه در فضايي دوبعدي (سطح) زندگي مي‌كند نيز از درك برخي واقعيت‌هايي كه موجودات جهان سه‌بعدي قادر به تشخيص آنها هستند، ناكام خواهد ماند. يكي از اين واقعيت‌ها مفهوم «زاويه» است. تشخيص زاويه براي چنين موجودي، امكان‌پذير نخواهد بود، چرا كه مشاهده زاويه تنها از بعدي فوقاني ممكن است. زاويه براي موجودات جهان دوبعدي پديداري زماني و مفهومي ناظر به حركت خواهد بود. بر اين اساس، مواجهه با يك مربع براي موجودات جهان دوبعدي، پديده‌اي عجيب خواهد بود كه مفهوم حركت از آن مستفاد مي‌شود. اين موجود فرضي، مربع را جسمي متحرك مي‌انگارد زيرا با نزديك شدن به يكي از زواياي آن، مي‌بيند كه نقطه‌اي بر جاي مي‌ماند و ساير نقاط در هر دو طرف به عقب مي‌روند. او از اين اتفاق به حركت خط تعبير مي‌كند. اما همين‌كه او در راستاي يكي از اضلاع مربع قرار ‌گيرد، مشاهده مي‌كند كه آن حركت باز ايستاد و خط بي‌حركت شد. چند بار مرور محيط اين مربع، آن موجود را محتملاً به اين نتيجه خواهد رساند كه با جسمي واجد حركات ادواري و يا جسمي در حال چرخش سرو كار دارد. بر اين اساس، مثلاً هر گاه مكعبي بر روي جهان موجود دوبعدي نهاده شود، او تنها با مقطع آن يعني يك مربع (جسم در حال چرخش) مواجهه خواهد يافت. حضور يك دايره نيز در فضاي دوبعدي براي موجود مذكور، پديده‌اي اعجاب‌برانگيز خواهد بود. او محتملا اين دايره را خطي داراي حركات عجيب خواهد انگاشت. اگر اين دايره و يا آن مربع شروع به چرخش حول مركز خود كنند، موجود دوبعدي باز هم با حركت غير قابل درك ديگري روبرو خواهد شد كه چه بسا آن را به مفهومي نظير «پديده حيات»[28] از منظر فيزيك جديد نسبت دهد. او ممكن است به اين ترتيب، خطوط مستقيم را ماده صلب[29] ، زوايا و منحني‌ها را ماده متحرك و خطوط متحرك از منظر موجودات سه‌بعدي را ماده زندة واجد حركت مولكولي بينگارد. به اين ترتيب، از آنجا كه موجود دوبعدي از وجود بعد سوم آگاه نيست و تنها برخي از آثار آن را در سطح خود مشاهده مي‌كند، آن را بعدي غيرمكاني تلقي مي‌كند و محتملا آن را ناظر به مفهوم زمان قلمداد مي‌كند. اما او هيچ‌گاه نمي‌تواند دريابد كه آنچه براي او گذشته و آينده را رقم مي‌زند، در حقيقت به نحو همزمان بر روي خطوطي كه با سطح او زاويه‌اي قائمه مي‌سازند، حضور دارند. از آنجا كه اين خطوط قائمه امكان حركت از هر دو سو را خواهند داشت،‌ گذشته و آيندة مد نظر موجود دوبعدي مي‌توانند به يكديگر تبديل شوند. (Ibid:60-69)

بر اين اساس، تا هنگامي كه موجودات جهان دوبعدي،‌ بي‌خبر از وجود بعد سوم، پديده‌هاي خارج از سطح خود را به مفهوم زمان نسبت دهند، دركي واقعي از جهان به دست نخواهند آورد. اين موجودات براي درك واقعيت، گريزي از آن ندارند تا زمان خود را به عنوان بعدي مكاني مدنظر قرار دهند و به اين ترتيب در همه مفاهيم و ادراكات متعارف خود تجديد نظر نمايند. (Ibid:71-72)

اوسپنسكي  با تأسي به هين‌تن بر آن است كه نوعي «فراهندسه»[30] لازم است تا بتواند از اين منظر به عالم بنگرد و جهان سه‌بعدي را مقطعي از مكان عالي‌تر تلقي نمايد. او معتقد است: اگرچه نظرگاه رياضي‌داناني چون لوباچوفسكي و گاوس در پي درانداختن طرحي نو در نگاه هندسي بوده است اما همچنان از درك ابعاد عالي‌تر بازمانده و در اين ميان، تنها ريمان[31] و[32] به درك قابل توجهي از رابطه زمان و مكان دست يافته است.(Ibid:76)

بازخواني دوباره نظرگاه كانت در باب زمان و مكان

اوسپنسكي در پي كشف راهي است تا نظريه كانت در باب زمان و مكان را در بوته راستي‌آزمايي قرار دهد. او معتقد است: هر گاه مي‌توانستيم مشاهده كنيم كه براي شخصي مفروض، ويژگي‌هاي جهان مثلاً (زمان و مكان) متناسب با تغييراتي كه در شرايط ذهن او واقع مي‌شود، تغيير مي‌كند،‌ نظريه كانت به نحو تجربي اثبات مي‌شد. اما ظاهراً انجام چنين كاري امكان‌پذير نيست. اما با وجود اين، مي‌توان در جستجوي موجوداتي برآمد كه از حيات ذهني كمتر توسعه‌يافته‌اي نسبت به ما انسان‌ها برخوردارند. به نظر مي‌رسد حيوانات در زمره اين موجودات قرار دارند كه با اتكا به غرايز خود كه حول اصل لذت – الم[33] قوام يافته، تمام امور خود را سامان مي‌دهند.

اوسپنسكي بر آن است كه حيوانات، فاقد هر گونه مفهوم[34] و عاجز از انجام اعمال عقلاني‌اند و بر اين اساس، قدرت تكلم ندارند. اين ديدگاه كه اوسپنسكي دلايل قانع‌كننده‌اي در جهت اثبات آن ارائه نمي‌كند[35]، حكايت از آن دارد كه منطق جانوران از آن رو كه قدرت درك كليات را ندارند،‌ منطقي غيركلي است. آنها ظاهراً اشياء‌ را از روي تفاوت‌هايشان تشخيص مي‌دهند. فقدان قوه كلي‌ساز يا ادراك كلي‌نگر باعث خواهد شد تا حيوانات، حافظه‌اي انباشته‌تر از حافظه ما داشته باشند، اگرچه از شناخت محدودتري برخوردارند. اوسپنسكي معتقد است: همين انباشتگي اطلاعات در ذهن جانوران مانع پيشرفت آنهاست.(Ibid:94-95)

اوسپنسكي بر آن است كه فقدان قوه عقلانيِ مفهوم‌ساز در حيوانات باعث مي‌شود تا آنها جهان را به نحو دوبعدي ادارك نمايند. اصلي‌ترين دليل وي در اين باره آن است كه ما انسان‌ها نيز جهان را تنها به نحو دوبعدي نظاره مي‌كنيم، اما از آنجا كه از قواي عقلاني مفهوم‌ساز بهره‌منديم،‌ مفهوم عمق (بعد سوم) را به نحو ذهني در مشاهدات خود لحاظ مي‌كنيم و در وراي سطوح به اجسام مي‌انديشيم. ما اگرچه مفهوم عمق و بعد سوم را با حس لامسه خود درك مي‌كنيم اما حس بينايي ما هيچ‌گاه نمي‌تواند يك معكب، كره و يا يك ميز را با همه ابعاد آن مشاهده نمايد، بلكه حس بينايي از رهگذر تعاملاتي كه با قواي مفهوم‌ساز ذهني ما انجام مي‌دهد، مفاهيمي نظير برجستگي و ژرف‌نمايي[36] را به ما القا مي‌كند.

در واقع، قواي مفهوم‌ساز ما ادراكات بصري ما (كه تصويري واقعي از جهان به نمايش نمي‌گذارد) را حك و اصلاح مي‌كند. اگر اين حك و اصلاح وجود نداشت، ما بخش قابل‌توجهي از آنچه واقعاً وجود دارد را ادراك نمي‌كرديم و اين اتفاق، دقيقاً براي حيوانات روي مي‌دهد. جهان براي حيوانات چيزي جز يك رشته سطوح متحرك پيچيده نيست، آنها در ساحتي دوبعدي به سر مي‌برند و از آنجا كه فاقد قواي عقلاني مفهوم‌ساز هستند،‌ نمي‌توانند درك كنند كه جهان تنها محدود به سطح نيست. به عبارت ديگر، در عين حال كه تفاوت ميان دو بعد براي آنها آشكار است، بعد سوم را نمي‌توانند ادراك نمايند. اوسپنسكي عقيده دارد: حيوانات اگرچه از طريق حس لامسه بعد سوم را لمس مي‌كنند اما از آنجا كه فاقد قواي مفهوم‌ساز هستند،‌ مفهومي از بعد سوم در ذهن آنها شكل نمي‌گيرد، بلكه آن را به صورت چيزي گذرا احساس مي‌كنند كه به مثابه مفهوم زمان در نگاه ما انسان‌ها است. بعد سوم اجسام براي حيوانات، به صورت حركت ظاهر مي‌شود. آنها زواياي اشياء بي‌حركت را به عنوان حركت لحاظ مي‌كنند.[37] به عبارت ديگر، جانوران زوايا را به جاي آنكه پديداري مكاني تلقي كنند، پديداري زماني مي‌انگارند و گذشته، ‌حال و آينده از اين طريق براي آنها معنا مي‌يابد. بر اين اساس، بعد سوم براي جانوراني كه ادراك آنها در جهاني دوبعدي صورت مي‌بندد[38]،‌ در زمان قرار خواهد داشت. به اين ترتيب، چه بسا واكنش نشان دادن برخي از جانوران نظير سگ‌ها به اشياء متحرك ناشي از آن باشد كه آنها چنين اشيائي را زنده مي‌انگارند و لاجرم نسبت به آنها واكنش نشان مي‌دهند. (Ibid:98-109)

اوسپنسكي به اين ترتيب مي‌كوشد تا ميزان درك واقعيت را متناسب با شرايط و امكانات ذهني موجودات تعريف نمايد. بر اساس چنين دريافتي، همان‌گونه كه موجودات كمترتوسعه‌يافته نظير حيوانات، جهان را متناسب با محدوديت‌هاي ادراكي و عقلاني خود نظاره مي‌كنند و مثلاً پديده‌هاي ناظر به بعد سوم براي آنها امور زماني انگاشته مي‌شود، ‌اين امكان وجود دارد كه ما انسان‌ها نيز به دليل آنكه واجد نوعي محدوديت در ادارك ابعاد عالي‌تر مكان هستيم، سايه و شبحي از واقعيت را به اشتباه، تمام واقعيت تلقي كنيم. به عبارت ديگر، كاملا ممكن است كه پديده‌هاي زماني در واقع پديده‌هاي ناظر به بعد چهارم مكان باشند كه محدوديت قواي ادراكي ما، آنها را به صورت پديده‌هاي زماني بر ما آشكار مي‌سازد. اگر چنين باشد،‌ جهان سه‌بعدي نه واقعيت محض، بلكه بازتاب واقعيت در آينه ادراكات محدود ما خواهد بود.

رابطه وارونه حركت و زمان

بر اساس آنچه تا كنون گفته آمد، مي‌توان دريافت كه زمانِ موجودات تك‌بعدي، بعدي از مكان موجودات دوبعدي و زمان موجودات دوبعدي، بعدي از مكان موجودات سه‌‌بعدي است. بر اساس چنين باوري، رابطه ميان حركت و زمان رابطه‌اي باژگونه خواهد بود؛ به اين معنا كه بر خلاف تصور رايج ارسطويي، مفهوم زمان، ناشي از درك حركت اشياء نيست بلكه در حقيقت، احساس وقوع حركت، از احساس زمان (كه در واقع چيزي جز احساس ناقص مكان نيست) نشأت گرفته است. (Ibid:113)

زمان از منظر ارسطو همانند حركت، به نحو مستقل شناختني نيست بلكه ما از آن رو كه «آنِ» نخست به يك حالت و «آنِ» بعدي به حالت ديگر تعلق دارد،‌ به زمان آگاهي مي‌يابيم؛ همان‌طور كه در باب حركت، از تغيير وضعيت جسم در دو زمان مختلف، حركت آن را درمي‌يابيم. به اين ترتيب، همان‌گونه كه جسم متحرك به‌واسطه آشكار شدن متوالي در مكان‌هاي متوالي، حركت را نمايان مي‌سازد، ‌«آن» ‌نيز به عنوان مقياس زمان، از آن حيث كه مستلزم تقدم و تاخر است، با عبور از آينده به گذشته، ‌زمان را نشان مي‌دهد. بر اين اساس، «آن» نوعي واحد زمان، و زمان، واحد حركت به شمار خواهد آمد. اين تلقي در منظومه فكري اوسپنسكي كاملاً ديگرگون مي‌شود، چه آنكه از اين منظر، ادراك حركت كه ناشي از محدوديت ما در ادراك تماميت مكان است، ماهيتي پديداري و غيرواقعي مي‌يابد كه به نوبه خود، مفهوم زمان را تغيير خواهد داد.

بر اين اساس، همان گونه كه زوايا و منحني‌هاي سه‌بعدي براي حيوانات، به صورت حركت و پديدارهاي زماني رخ مي‌نمايد،‌ اين امكان وجود دارد كه حركات در جهان سه بعدي ما، در حقيقت، اضلاع و زواياي بي حركت نوعي از اشياء جهان چهاربعدي باشند كه ما در جهان خود، تنها از امكان نظاره مقاطع آنها بهره‌منديم. اگر چنين باشد، ‌حركت را بايد امري انتزاعي و نه واقعي تلقي نمود كه ناشي از انعكاس ناقص واقعيت در آينه شعور ذهني ما است.

 اوسپنسكي عقيده دارد: احساس حركت، چيزي جز گذار از احساس واضحي از مكان به احساس مبهمي از مكان (زمان)‌ نيست. به عبارت ديگر، زوايا و منحني‌هاي بي حركتِ بعد چهارم در آينه ادراكات ما، مفهوم حركت و زمان را به بار مي‌نشاند. (Ibid:115) از اين منظر، مرگ و حيات، معناي ديگري خواهد يافت. زيرا از آنجا كه ما تنها مقاطع اشياء واقعي را ملاحظه مي‌كنيم، دايره حيات، تنها ناظر به مقطعي از شيء (و نه تماميت آن) خواهد بود.

اوسپنسكي پديدارهاي حيات[39] شامل تولد، رشد و مرگ را در هر بعد، ناظر به حركات واقعي اشياء موجود در مكان عالي‌تر مي‌داند. بر اين اساس، حركات مكانيكي در جهان سه‌بعدي ما، پديدارهاي حياتي در مكان دو بعدي خواهد بود. به عبارت ديگر، هنگامي كه خواص اجسامِ بي‌حركت در جهان سه‌بعدي، در جهاني دوبعدي انعكاس مي‌‌يابد، مفهوم حركت را به بار مي‌نشاند و هنگامي كه خواص حركت‌هاي واقعي در جهان سه‌بعدي در جهان دوبعدي انعكاس مي‌يابد، موجودات اين جهان با پديدارهاي حياتي مواجهه خواهند يافت. به همين ترتيب، مي‌بايست حركات مكانيكي قابل رؤيت در جهان سه‌بعدي ما و نيز بروزاتِ فيزيكي و شيميايي نظير نور، گرما و صدا، صرفاً  انعكاس برخي از خواص اجسام چهاربعدي ساكن و پديدارهاي حياتي، ناشي از انعكاس حركت اجسام چهاربعدي در جهان سه‌بعدي ما باشد.(Ibid:118)

بر اساس چنين تصويري از واقعيت، به موازات توسعه شعور و آگاهي ادراكي موجودات، ويژگي‌ها و ابعاد مكان آنها نيز توسعه مي‌يابد و به همين نسبت، بخشي از پديدارهاي زماني آنها به ساحت مكان انتقال مي‌يابد. از اين منظر، مفهوم زمان،‌ چيزي جز ادراك ناقص مكان[40] نخواهد بود.

ارغنون سوم

اوسپنسكي مي‌كوشد تا بر اساس دريافت‌هاي خود در باب حقيقت زمان و مكان، نگاه و منطقي تازه را در مواجهه با واقعيت سامان‌دهي نمايند. در اين منطق جديد، يا همان ارغنون سوم، بر خلاف منطق ارسطويي و ارغنون جديد بيكن، بنياد ماده، امري وهمي و خيالي[41] انگاشته مي‌شود كه ريشه در ادراكات ناتمام ما از واقعيت دارد. (Ibid:126) اوسپنسكي بر آن است كه ماده هيچگاه قابل رؤيت نبوده و نيست، چرا كه ماده صرفاً مقطعي از جهان چهاربعدي و يا چندبعدي در سطح ماست.[42] آنچه واقعاً وجود دارد، همان جهان چهاربعدي يا چندبعدي است. ماده، انعكاسي توهم‌زا و مقطعي از آن حقيقت اصيل است كه در آينه ادراكات محدود ما نمايان شده است. بر اين اساس، ماده تنها براي موجوداتي با ويژگي‌هاي ادراكي ما چنين نمودي خواهد داشت[43]. در اين نگاه جديد، ما نيازمند فراهندسه و فيزيكي جديد خواهيم بود كه از دوگانة حركت – سكون و ماده خلأ به عنوان پديدارهايي غيرواقعي و توهمي، تبري جويد. از اين منظر، هر پديده متناهي، توهمي در جهان نامتناهي به شمار مي‌رود (Ibid:139) و ما تا آن هنگام كه در شرايط عادي قرار داريم، از شناخت جهان در ذات خود ناكام خواهيم ماند. جهان ما، انعكاسي از عالم نامتناهي در قالب پديدارهايي است كه در چارچوبي سه‌بعدي بر ما آشكار مي‌شوند. ساختار وجودي ما در حالت عادي مقتضي چنين جهاني است. (Ibid:179)

اوسنسپكي معتقد است: نخستين گام در جهت فهم درست ارغنون سوم يا منطق شهودي آن است كه غيرحقيقي بودن جهان پديداري را باور كنيم. آنگاه لازم است تا از دوگانه‌انگاري[44] مندرج در منطق ارسطويي و بيكن، به عنوان بُتي بازدارنده دست بشوييم و ذهن خود را به سوي نوعي نظام منطقي مبتني بر وحدت اضداد سوق دهيم. (Ibid,264-265)

وي در توضيح جزئيات ارغنون سوم خود مي‌كوشد ناكارآمدي و فروبستگي و سطحي بودن انديشه‌هاي پوزيتيويستي را از اين منظر نشان دهد. او بر خلاف رويكردهاي پوزيتيويستي، ضمن مخالفت با گرايش‌هاي فيزيكاليستي كه همه پديده‌هاي رواني را ناشي از فعل و انفعالات شيميايي مغز و ارگانيسم زيشت‌شناختي موجودات زنده مي‌انگارد، عقيده دارد: رابطه ميان پديدارهاي فيزيكي، حياتي و رواني[45] عكس تلقي رايج مدافعان پوزيتيويسم است؛ به نحوي كه در حقيقت بايد پديدارهاي فيزيكي را نتيجة پديدارهاي حياتي و آنها را نيز نتيجه پديدارهاي رواني تلقي نمود. از اين منظر، به جاي آنكه متافيزيك برساختة فيزيك انگاشته شود، فيزيك برساخته و نتيجة متافيزيك انگاشته مي‌شود. بر اساس چنين ديدگاهي،‌ تماميت ذهن (كه هويت و گستردگي واقعي آن را نمي‌شناسيم) همواره توسط مغز، دچار محدوديت‌هاي زماني و مكاني مي‌شود و به اين ترتيب، تصويري از جهان متعارف ما صورت‌بندي مي‌شود. در حقيقت، جهان ما نه جهان واقعي كه جهان‌‌نُما است. راه برون‌شد از اين وضعيت محصوركننده، تغيير در شيوة مشاهده جهان است.[46] چنانكه افلاطون در تمثيل غار يادآور شده است، ما تنها سايه‌ها و پاره‌هايي گسسته از واقعيت يكپارچه هستي را ادراك مي‌كنيم.[47] اما آيا تغيير نوع و سطح ادراك ما مي‌تواند ما را در فهم تماميت هستي كامياب سازد؟ پاسخ اوسپنسكي به اين پرسش، مثبت است. او بر آن است كه مفاهيم ناظر به «اتحاد با الوهيت»[48] ، «رؤيت خداوند»[49] ، «تجربه عالم ملكوت»[50] و «ورود به نيروانا»[51] در اديان عرفاني، نمايان‌گر اين وضعيت تغييريافته فهم و ادراك بشري است.(Ibid, 240) در پي بروز اين حالت، فرد ضمن احساس بيم و هراس از ناواقعي بودن همه ‌آنچه تاكنون واقعيت به‌شمار مي‌رفته است، منطق متعارف را در فهم و توضيح اين حالت، ناكارآمد مي‌بيند؛ به نحوي كه به كار بستن آن براي توضيح اين وضعيت جديد، گزاره‌هايي محال، متناقض و غيرمنطقي[52] به بار خواهد نشاند.(Ibid, 246) به عبارت ديگر، اوسپنسكي تجربه‌هاي عرفاني وحدت‌گرايانه را يكي از حالت‌هاي ممكن براي درك تماميت هستي و ابعاد فوقاني واقعيت به‌شمار مي‌آورد.[53] بر اين اساس، صور پيشيني حاسه از منظر كانت كه مفهوم زمان و مكان متعارف را در برداشت،   همواره ذاتيِ ادراك نخواهند بود، چه آنكه در شرايطي خاص كه با توسعه شعور و آگاهي ناظر به ادراك تماميت مكان همراه است، ما از جهان پديداري محفوف به غلاف زمان و مكان متعارف رهايي خواهيم يافت. اما فهم اين حالات و تجربه‌ها با بهره‌گيري از منطق متعارف امكان پذير نيست، بنابراين ما نيازمند منطقي فرا سه‌بعدي هستيم. اين منطق جديد كه به ‌زعم اوسپنسكي از زمان‌هاي بسيار دور (بي‌آنكه با نام «منطق» از آن ياد شود) وجود داشته، منطق شهودي[54] ، منطق بي‌نهايت[55] يا منطق وجد[56] يا همان ارغنون سوم است. تقرير ناقص برخي از اصول اين منطق شهودي به زباني مشابه منطق صوري چنين است:

  • الف هم الف و هم غير الف است.
  • هرچيزي هم الف و هم غير الف است.
  • هر چيزي همه چيز است.

البته اين اصول در چارچوب منطق متعارف، اصولي ناممكن و غير منطقي‌اند و همين نشان مي‌دهد كه ناظر به جهان سايه‌ها نيستند و در جهاني با ابعاد بيشتر امكان راستي‌آزمايي دارند. (Ibid,261-262) همان‌گونه كه اصول حاكم بر جهان موجودات سه‌بعدي براي موجوداتي كه در جهاني دوبعدي يا تك‌بعدي زندگي مي‌كنند، غيرمنطقي و ناممكن به نظر مي‌رسد، كاملاً طبيعي است كه اگر جهان واقعي واجد ابعادي فراتر از سه بعد باشد، اصول حاكم برآن جهان در چارچوب‌ منطق متعارف موجودات جهان سه‌بعدي نگنجد و به گزاره‌هاي مهمل و متناقض بدل شود.

نقد و بررسي

از منظر اوسپنسكي جهاني كه در نگاه ما سه‌بعدي به نظر مي‌رسد، در حقيقت، چنانكه مي‌نُمايد، وجود خارجي ندارد زيرا انعكاسي از جهان چهاربعدي در آينه ناراستِ ادراكات و مقتضيات وجودي ما است. بر اين اساس، نوعي از رياضيات كه با مقادير محدود و ثابت سر و كار دارد نيز واقع‌نما نخواهند بود و البته دراين‌ ميان، رياضياتِ مقادير بي‌نهايت و متغير، به ‌زعم اوسپنسكي از اين قاعده مستثنا است. قواعد حاكم بر اين نوع از رياضيات، در عين‌حال كه با قواعد رياضيات متعارف معارض است، تصويري واقعي‌تر از جهان به نمايش مي‌گذارد. به‌عبارت ديگر، رياضيات و منطق متعارف تنها از صدقي مشروط برخوردارند. آنها صرفاً در ارتباط با مقطعي از جهان چهاربعدي كه در آينه ادراكات ناتمام ما از واقعيت انعكاس مي‌يابد، مي‌توانند صادق باشند.

از اين حيث، تلقي اوسپنسكي از رياضيات با تلقي كانتي از آن تمايز مي‌يابد. كانت قضاياي رياضي را همواره تأليفي پيشيني مي‌دانست، حال آنكه اوسپنسكي بر آن است كه چنانچه ما به آگاهي كيهاني دست پيدا كنيم و پديدارهاي زماني را در چارچوب جهاني چهاربعدي به نحو مكاني ادراك كنيم، رياضيات متعارف صدق و پيشيني بودن خود را از دست خواهد داد. در چنين وضعيتي ما بي‌آنكه گرفتار محدوديت‌هاي صور پيشيني مكان و زمان باشيم، از رهگذر ادراك شهودي ذات‌ معقول ، به فهمي حقيقي دست مي‌يابيم.

اما با وجود اين، جاي اين پرسش سرنوشت‌ساز همچنان وجود دارد كه كدام عامل، ضامن صدق تلقي جديد ما از جهان است؟ به عبارت ديگر، ما چگونه مي‌توانيم اطمينان حاصل كنيم كه در حين درك پديدارهاي زماني به عنوان انعكاس بعد چهارم مكان در آينه ادراكاتمان، هنوز گرفتار عالم پديداري نيستيم؟! ظاهراً اين امكان همچنان وجود دارد كه ادراك چهاربعدي جهان و حذف مفهوم واقعي زمان، همچنان ما را در چنبره جهان سايه‌ها باقي نگاه دارد، زيرا همواره اين امكان وجود دارد كه جهان پديداري، خود از سطوح مختلفي تشكيل شده باشد. اگرچنين باشد، ما نيازمند معياري براي تشخيص محدوده جهان‌هاي پديداري هستيم كه ظاهراً اوسپنسكي درباره آن سكوت اختيار كرده است. در اين صورت ما بايد همچنان همانند كانت، دستيابي به عالم  ذوات را مستحيل قلمداد كنيم. اما اوسپنسكي به نحوي ناموجه بر آن است كه تلقي جديد او از مفهوم زمان و مكان، امكان تجربه ذوات معقول را محتمل خواهد شمرد. به عبارت ديگر، پرسش چالش‌برانگيز در اين ميان آن است كه ابعاد مكان در كدام سطح پايان مي‌يابد و آيا جهان چهاربعدي را بايد واقعيت اصيل به شمار آورد؟ اغلب بخش‌هاي ارغنون سوم به نحوي سامان‌ يافته كه گويي جهان واقعي را بايد در سطح چهارم جستجو نمود، اما مي‌توان تصور نمود كه در سطح چهارم نيز همانند سطوح زيرين، بعدي از مكان كه در خارج از جهات چهارگانه (بعد پنجم) امتداد يافته، وجود داشته باشد. به اين ترتيب، در اين سطح نيز اشياء چهاربعدي، مقطع اشياء پنج‌بعدي به شمار خواهند آمد كه پديدارهاي ناظر به بعد پنجم براي آنها در قالب پديدارهاي زماني رخ مي‌نمايد. ظاهراً با نوعي التفات به قاعده امكان اشرف[57] كه گويي ساختار آن در ذهن اوسپنسكي نيز وجود داشته، مي‌توان اين روند را تا بي‌نهايت ادامه داد. اگر به چنين تسلسلي گردن نهيم، واقعيت، معناي محصّل خود را از دست خواهد داد و همه موجودات براي هميشه در چنبره جهاني توهمي گرفتار خواهند آمد. از سوي ديگر، توقف ابعاد مكان در سطح جهان چهاربعدي نيز نيازمند دليل قانع‌كننده‌اي است كه ظاهراً اوسپنسكي از ارائه آن ناتوان است. اما وي اگرچه در اغلب بخش‌هاي ارغنون سوم به گونه‌اي سخن گفته است كه گويي جهان واقعي را بايد در سطح چهارم سراغ گرفت، اما در برخي از قسمت‌هاي پاياني اين اثر، اشاراتي وجود دارد كه نشان مي‌دهد او جهان واقعي را منحصر در جهان چهاربعدي نمي‌داند و احتمال وجود ابعاد بيشتري براي مكان را در نظر داشته است. بر اين اساس، نظرگاه اوسپنسكي در باب زمان و مكان در ارغنون سوم، با وجود ظرافت‌هاي قابل توجه در ارائه معناي جديدي از زمان، با چالشي ويرانگر در تعيين قلمرو مكان روبروست. به عبارت ديگر، تبيين جهان واقعي در ارغنون سوم، از ضعف توجيه رنج مي‌برد. اما اوسپنسكي كه گويي خود به اين نقيصه التفات يافته، در آثار بعدي‌اش ضمن ارائه توضيحات تكميلي، قلمرو مكان را منحصر در جهاني شش‌بعدي دانسته و مكان شش بعدي را نمايانگر واقعيت اصيل جهان به شمار آورده است. (Ouspensky,1997:426)

او در الگوي جديد عالم[58] و در جستجوي معجزه‌آسا[59] نيز مفهوم زمان بشري را ناظر به بعد چهارم مكان مي‌داند، اما معتقد است: هر موجودي علاوه بر هستي زمانمند خود، در ابديت نيز موجوديت دارد و ابديت، هستي ناپيداكرانة هر لحظه از زمان است كه در بعد پنجم واقع شده است. صورت‌بندي ساده‌اي از اين نظريه حكايت از آن دارد كه با حركت و تكرار بي‌شمار  نقطة فاقد بعد در فضا، خطي تك بعدي پديد مي‌آيد. حركت خط در جهتي عمود بر خود، سطحي دو بعدي را پديد مي‌آورد و با حركت سطح در جهتي عمود بر خود و تكرارهاي بي‌شمار آن، جسمي سه ‌بعدي هويدا مي‌شود. حركت، گسترش و تكرار يك شيء سه‌بعدي در بعد چهارم، ضمن القاي مفهوم زمان، جسمي چهاربعدي يا جسمي زماني را نمايان مي‌كند. علاوه براين، همانگونه كه حركت، گسترش و تكرار يك خط، سطح را پديدار مي‌ساخت، از اثر تكرارهاي بي شمار بعد چهارم (خط زمان) بعد پنجم يا سطح ابديت معنا مي‌يابد. اين سطح را مي‌توان ناظر به بعد دوم زمان دانست. به عبارت ديگر، هر نقطه در خط زمان مقطع يك خط در ابديت است. اين نقطه همواره قابليت تحقق و يا عدم تحقق پاره‌اي امكانات را در خود دارد. بر اين اساس، امكانات تحقق يافته در هر لحظه، در بعد پنجم يا سطح ابديت براي هميشه باقي مي‌مانند. بعد ششم، دربردارندة همه بسطهاي ممكن بعد پنجم يا قلمرو واقعيت‌يافتن[60] همه امكانات است كه مي‌توان آن را ناظر به بعد سوم زمان دانست. در اين ميان، چنانچه نقطة فاقد بعد را نيز يكي از ابعاد به‌شمار آوريم، با جهاني هفت‌بعدي مواجهه خواهيم بود، درغير اين صورت، جهان حقيقي واجد ابعاد شش‌گانه خواهد بود.

اوسپنسكي برآن است كه يا فراسوي اين «دورة»[61] ناظر به ابعاد شش يا هفتگانه چيزي وجود ندارد يا آنكه همين دوره در مقياسي ديگر مجدداً تكرار مي‌شود. بر اين اساس، تنها اجسام شش‌بعدي، واقعي به شمار مي‌روند و رؤيت جسمي شش‌بعدي از منظري پنج بعدي، صرفاً نمايي ناتمام[62] از آن را به نمايش مي‌گذارد. به همين ترتيب، جسمي چهاربعدي، نمايي ناتمام از جسمي پنج بعدي، جسمي سه‌بعدي، نمايي تمام از جسم چهاربعدي، خط، نمايي ناتمام از سطح و نقطه، نمايي ناتمام از خط را آشكار مي‌كند.(Ouspenski,1949:209-215)

اما اين نظرگاه توسعه‌يافته نيز با دشواري‌هايي روبروست؛

 نخست آنكه در اين ديدگاه جديد، گويي خلاف مدعاي اصلي ارغنون سوم، زمان امري واقعي و خطي ممتد در بعد چهارم انگاشته شده است كه سطح ابديت آن را در نقاط مختلف لمس نموده است، حال آنكه پيش از اين، همواره بر ماهيت توهمي زمان و ابتناي آن بر مفهوم مكان تأكيد شده بود.

دوم آنكه، بعد پنجم كه ناظر به ساحت ابديت انگاشته شده است، از آن رو كه همچنان ساحتي مرتبط با مفهوم زمان مي‌نمايد، از وضوح و تمايز كافي برخوردار نيست.

 سوم آنكه همانند تقرير ارغنون سوم،‌ اين الگوي جديد جهان شش‌بعدي نيز از توجيهي بسنده و تضميني قابل اعتماد در انحصار جهان در ابعاد ششگانه بي‌بهره است، چرا كه با منطقِ‌ اثباتي ابعاد چهارگانه، احتمال وجود ابعاد ديگر همچنان وجود دارد؛ به عبارت ديگر، اوسپنسكي سناريويي تبيين‌گر (به ويژه در باب بعد پنجم و ششم) و يا الگويي براي جهان ارائه نموده كه در مقايسه با الگوي فرضي رقيب (مثلا الگويي كه جهان را منحصر در ابعاد هفتگانه و يا بيشتر مي‌داند) از توجيهي بسنده برخوردار نيست. طرفه آنكه امروزه پاره‌اي از فيزيكدانان از وجود جهاني 10بعدي، 11بعدي و 26بعدي سخن مي‌گويند و برخي نيز برآنند كه ابعاد فضاي حقيقي، غيرقابل شمارش است.[63] البته در اين ميان، چه بسا ايضاح برخي مفاهيم و مؤلفه‌هاي به كار رفته در اين الگوي جديد، بتواند آن را از پاره‌‌اي كاستي‌ها رهايي بخشد.

اما با وجود دشواري‌هاي پيش روي اين نظريه، نگاه تازه و قابل تأمل آن در فهم ديگرگون از مفهوم زمان، ماده و حركت، همچنان مي‌تواند در درك بسياري از پديده‌هاي به ظاهر غامض و تبيين‌ناپذير محل توجه واقع شود، به ويژه آنكه اين الگو با نظر به آموزه‌هاي مهمترين مكاتب عرفاني شرق و غرب صورت‌بندي شده است. [64] علاوه بر اين، نبايد از نظر دور داشت كه اوسپنسكي با نظريه خود در باب زمان كوشيده است تا مرزهاي ادراك بشري را به افق‌هايي به مراتب فراتر از ماده‌گرايي و پوزيتوسيم رايج در عصر او توسعه دهد و از اين رهگذر امكان درك تماميت حيات[65] را براي انسان‌ها محتمل شمارد و آنان را براي طي اين مسير ترغيب نمايد.

نتيجه

اوسپنسكي كوشيد تا با تصوّرِ جهان موجودات تك‌بعدي و دوبعدي و نوعي التفات به قاعده امكان اشرف، امكان وجود جهاني چهاربعدي را به اثبات رساند. او بر اين اساس، حركت را به عنوان امري غيرواقعي ناشي از محدوديت و نقص ادراك انسان از تماميت مكان دانست. از اين منظر، به جاي آنكه زمان، مفهومي منتزع از حركت انگاشته شود،‌ حركت ناظر به احساس زمان خواهد بود.

بر اساس اين تلقي غيرارسطويي كه شباهت قابل توجهي نيز با ديدگاه كانت در باب زمان و مكات دارد، زمان نيز به نوبه خود، مرز احساس مكان در موجودي با ساختارهاي رواني و فيزيولوژيكي معين خواهد بود. به اين ترتيب، احساس زمان در موجوداتِ ساكن در جهان سه‌بعدي، ناشي از عدم ادراك درست بعد چهارم مكان است. به عبارت ديگر، جهان سه‌بعدي، همان جهان چهاربعدي است كه از روزنه باريك و محدودكنندة حواس و ادراكات بشري مد نظر قرار گرفته است.

چنانكه اشاره شد، عمده‌ترين مشكل اين نگاه جذاب و تأمل‌برانگيز در باب زمان و مكان آن است كه ما هيچگاه نخواهيم توانست ابعاد واقعي جهان حقيقي را شناسايي نماييم،‌ چرا كه همواره مي‌توان در باب امكان وجود ابعاد بالاتر، با نوعي استناد به قاعده امكان اشرف استدلال نمود و بر اين اساس، مدعاي اوسپنسكي در باب امكان شكستن مرزهاي جهان كانتي با ناكامي روبرو خواهد شد. علاوه بر اين،‌ تعيين محدوده جهان واقعي در قلمرو ابعاد چهارگانه و يا شش‌گانه نيازمند توجيهي بسنده و تضميني قابل اعتماد است كه به نظر مي‌رسد هيچ يك از تقريرهاي اوسپنسكي در ارغنون سوم و يا ساير آثارش آن را به نحو جدي مد نظر قرار نداده است كه اين امر به نوبه خود،‌ ترجيح اين الگو را بر الگوهاي فرضي رقيب ناممكن خواهد نمود. اما تلاش قابل تأمل اوسپسنكي در فهم متفاوتي از جهان واقعي را نبايد ناديده انگاشت، اين نگاه تازه امروز مبتني بر نظريه نسبيت و يافته‌هاي جديد فيزيك كوانتوم كه تصويري هولوگرافيك از واقعيت به نمايش مي‌گذارد و با بسياري از دريافت‌هاي شهودي عارفان سازگار مي‌افتد، همچنان در حال پي‌گيري است.

[1] Peter Demianovich Ouspensky. نام او همچنين به صورت Uspensky (آسپنسكي) ضبط شده است.

[2] براي آشنايي اجمالي با زندگي،‌ آثار و انديشه‌هاي اوسپنسكي نك: Eliade,1987, 11: 143- 144.  و نيز Taylor , 1978.

[3] Tertium Organum: The Third Canon of Thought, a Key to the Enigmas of the World. اين اثر نخستين بار در سال 1912 در سن پطرزبورگ به چاپ رسيد و در سال 1920 ترجمه انگليسي آن در ايالات متحده منتشر شد. با انتشار چاپ دوم اين اثر در سال 1962 ، طي چندين سال به يكي از پرفروش‌ترين كتابها در اين كشور بدل شد. (Eliade,1987,11: 143) اين ترجمه بعدها با اصلاحات و تغييزات خانم كادلوبوفسكي (Kadloubovsky) مجددا در سال 1978 منتشر شد. الگوي جديد عالم (A new Model of the universe‌در جستجوي معجزه‌آسا ( In search of the Miraculous  ) راه چهارم، (The fourth wayزندگي عجيب ايوان اوسكين (Strange life of Ivan Oskini) در زمره ساير آثار مشهور اوسپنسكي به شمار مي‌روند. ارغنون سوم در سال1370 با ترجمه محمد تقي بهرامي حران از سوي چاپ و نشر بنياد انتشار يافته است.

[4] Novum Organum

[5] كانت در بخش حسيّات استعلايي (transcendental aesthetic) كتاب نقد عقل محض نشان مي‌دهد كه مكان و زمان، صورت‌‌هاي محض شهود‌اند كه هر احساس بشري را زمانمند و بعضاً مكانمند مي‌نمايانند. در اين ميان، زمان صورت احساس‌هاي دروني(inner sense) و مكان، صورت احساس‌هاي بيروني(outer sense) است. كانت، همه زمان‌ها و مكان‌ها را بخش‌هاي زمان و مكاني واحد مي‌داند و اين دو را به عنوان شهودهاي پيشيني متمايز از مفاهيم، مدنظر قرار مي‌دهد.(Kant,1998: A26/B24, A32-B53) بر اين اساس، تركيب ماده حسيّات با صورت زمان و مكان، نمودها (appearances) را بر ما آشكار مي‌سازد. در اين ميان، زمان به جاي آنكه به مثابه مفهومي تجربي، سلسله‌اي از لحظات غيرمرتبط انگاشته شود، تصوري ضروري و واقعيتي به شمار مي‌آيد كه در هر تجربه مفروض خواهد بود. كانت تأكيد مي‌كند كه ذهني بودن زمان و مكان، عالم محسوسات را هرگز به خيال و توهم بدل نمي‌كند، بلكه التفات به صور حاسّه به ما نشان مي‌دهد كه ما به جاي دسترسي به نفس‌الامر اشياء،‌ صرفاً در جهاني پديداري به سر مي‌بريم. (Ibid:A37-B54)

[6] appearance

[7] critical idealism

[8] dogmatic idealism

[9] Berkley

[10] در ايده‌آليسم بركلي، جايي براي صور شهودي مقدم بر تجربه وجود ندارد و همه معرفت‌هاي ناشي از حس و تجربه، توهم محض (sheer illusion) انگاشته مي‌شود و حقيقت تنها منحصر در تصورات محض فاهمه و عقل دانسته مي‌شود. كانت اين تلقي را كه هيچ معياري براي راستي‌آزمايي حقيقت تجربه به‌دست نمي‌دهد، ايده‌آليسم جزمي مي‌نامند و در نقطه مقابل از ايده‌آليسم انتقادي خود كه در آن صور شهودي حاسه (زمان و مكان) و مقولات فاهمه به نحو پيشيني بر تجربه‌ها اعمال مي‌شوند و ملاكي براي تشخيص حقيقت از توهم به‌دست مي‌دهند، دفاع مي‌كند.(Kant,2004:195-197)

[11] C.H. Hinton

[12] forth dimension

[13] مطالعه بعد چهارم و ابعاد فراتر از آن، هنگامي محل توجه اوسپنسكي واقع شد كه كم و بيش به طور همزمان فيزيكداناني نظير انيشتين(Einstein) نيز اين موضوع را مطمح قرار داده بودند، اما دراين ميان، رويكرد و هدف اوسپنسكي در مطالعه موضوع، با رويكرد فيزيكداناني چون انيشتين متفاوت است. نقد نگاه پوزيتيويستي و ارائه تقريري عالمانه از تعاليم باطني(esoteric) اديان و مكاتب عرفاني، اصلي‌ترين اهداف اوسپنسكي در اين باره است.

[14] Gauss

[15] Lobatchewski

[16] different kinds of intuitions of space

[17] چنانچه خط در جهتي كه در خود او وجود دارد حركت كند، همواره يك خط باقي خواهد ماند.

[18] آگوستين با پرسش از كيفيت وجود يا عدم وجود گذشته و آينده ، اظهار مي‌كند كه زمان گذشته و آينده ظاهراً وجود بالفعل ندارند و زمان حال نيز اگر از آن رو زمان است كه به گذشته مي‌پيوندد، پس چگونه مي‌توان از وجود داشتن آن سخن گفت،‌ در حالي كه جهتِ بودنش، نبودن آن است. از سوي ديگر، ما از زمان طولاني و كوتاه سخن به ميان مي‌آوريم، در حالي كه آنچه وجود ندارد چگونه مي‌تواند كوتاه و يا بلند باشد؟! آگوستين در پاسخ به اين دشواري‌ها عقيده دارد كه زمان گذشته و آينده، حقيقتاً وجود ندارد و در باب كوتاه و طولاني بودن زماني مشخص بايد گفت: «زمان مورد نظر ما در حال بودن، طولاني بود زيرا تنها آنگاه مي‌توانست طولاني باشد كه حال بود. آن زمان هنوز به گذشته نپيوسته بود… . ولي به محض آنكه به گذشته پيوست‌، ديگر طولاني نبود، زيرا ديگر اصلاً وجود نداشت.» (آگوستين،‌ 1380: 367)

[19] free future

[20] foreordain future

[21] اوسپنسكي اين مفهوم را با التفات به «اكنون ابدي» (eternal now) در فلسفه هندي دريافته است. (Ouspensky,1992:42)

[22] نبايد از نظر دور داشت كه ديدگاه اوسپنسكي در باب زمان كه آن را امري ذهني و ناظر به بعد چهارم مكان مي‌داند،‌ از نظرگاه صدرالمتألهين كه زمان را امري غيرموهوم و نحوه‌اي از وجود جوهر مادي مي‌داند، متمايز است. بعد چهارمي كه از منظر صدرالمتألهين بعد چهارم انگاشته مي‌شود، مقوله‌اي متافيزيكي و غير كمّي و هويت سيال و وجود متصرم و متجددي است كه ذهن، اعتبار عقلي موسوم به زمان را از آن انتزاع مي‌كند. علاوه بر اين،‌ ملاصدرا زمان، حركت و جوهر را در عالم خارج هم هويت قلمداد مي‌كند،‌ حال آنكه اوسپنسكي بر آن است كه ماده و حركت، برساخته‌هاي منطقي ذهن ما است كه به جهت محدوديت‌ قواي ادراكي در مواجهه با تماميت جهان، آن را ابداع نموده است.

[23] space-sense

[24] time-sense

[25] temporal body

[26] moments of existence

[27] noumenon

[28] phenomenon of life

[29] immobile matter

[30] metageometry

[31] Riemann

[32]  گئورگ فردريك برنهارد ريمان(66-1826) رياضي دادن آلماني و پايه‌گذار هندسه نااقليدسي.

[33] pleasure-pain

[34] concept

[35] اينكه حيوانات به ‌شيوه‌اي مشابه ما آدميان سخن نمي‌گويند، دليل قانع‌كننده‌اي براي فقدان قواي عقلاني مفهوم‌ساز در آنها نيست. طرفه آنكه برخي فيلسوفان اسلامي به ويزه مدافعان حكمت متعاليه در باب برخي حيوانات، قائل به تجرد و حشر برزخي‌اند كه ملازم با سطحي از ادراك مفهومي است. اين گروه از حيوانات در اين سطح از تجرد با بسياري از انسان‌ها مشاركت دارند. در اين باره نك: صدرالمتالهين، 1981، 9 : 250-248.

[36] perspective

[37] اوسپنسكي معتقد است: هنگامي كه يك جانور با يك كره مواجه مي‌شود، در فاصله معيني، آن را تنها به صورت سطحي صاف و ساكن ادراك خواهد كرد. اما پس از نزديك شدن و لمس قسمتي از آن، ناگاه مي‌بيند كه رابطه ساير نقاط با آن نقطه لمس شده تغيير كرد، گويي همه نقاط حركت مي‌كنند و از آن نقطه لمس‌شده دور مي‌شوند. در اين وضعيت، جانور، كره را به صورت شكلي متحرك و مرتعش ملاحظه مي‌كند. (Ouspensky,1992:105)

[38] اوسپنسكي بر آن است كه عناصر قوام‌بخش حيات فكري انسان، احساس(sensation)، ادراك(perception) و مفهوم(concept) است. (Ibid:83) در اين ميان، حيوانات عالي‌تر نظير سگ، گربه و ميمون نيز از احساس و تصور برخوردارند اما همچنان به دليل فقدان قواي مفهوم‌ساز، بي‌بهره از مفاهيم به جهان نظر مي‌كنند و بر اين اساس، از قدرت تكلم و درك سه‌بعدي جهان عاجزاند. حيوانات كم‌تر پيشرفته نظير حلزون‌ها تنها بهره‌مند از احساس‌اند و بر اين اساس، در جهاني تك‌بعدي به سر مي‌برد كه پديده‌هاي ناظر به بعد دوم و سوم در آن، پديده‌هايي زماني انگاشته مي‌شود.(Ibid:109-110)

[39] phenomena of life

[40] imperfect space-sense

[41] illusional

[42] اوسپنسكي بر آن است كه ماده  و حركت (نيرو) چيزي جز فرافكني‌هاي حالت انفعالي(passive) و فعال(active) ذهن ما نيست. اين دو صرفاً مفاهيمي منطقي(logical) است كه ما براي تبيين مواجهات خود با جهان خارج، آنها را برگزيده‌ايم. ما هيچ‌گاه ماده را در جهان خارج نخواهيم يافت بلكه تنها جوهري مفروض نظير چوب و سنگ و آهن را ادراك مي‌كنيم. به عبارت ديگر، ماده فيزيكي هيچگاه به نحوي مجزا از اشياء محسوس قابل ادراك نيست. اين دو برساخته بشري، به همان اندازه مجرداند كه مفاهيمي نظير حقيقت، خير و يا شر. (Ibid:31-32)

[43] شباهت اين نظرگاه با يافته‌هاي برخي از فيزيكدانانِ مدافع فيزيك كوانتوم و جهان هولوگرافيكي بسيار تأمل‌برانگيز به نظر مي‌‌رسد. نظريه هولوگرافيك بودن واقعيت كه بر اساس ديدگاه‌هاي ديويد بوم(David Bohm) فيزيكدان كوانتوم و كارل پريبرام(Karl Pribram) فيزيولوژيك اعصاب در دانشگاه استنفورد بنا نهاده شده، همة محسوسات جهان فيزيكي را تصاوير شبح‌وار و فرافكني‌هايي از جهان ماوراي زمان و مكان متعارف ما مي‌داند. در عالم هولوگرافيك، همه چيز نسبت به واقعيتي كه در ساحت پوشيده جهان حضور دارد توهم(illusion) به‌شمار مي‌رود؛ به اين معنا كه ما در مواجهه با ارتعاشات و فركانس‌هاي سطوح فوقاني واقعيت، آنها را براساس قالب‌هاي ذهني خود صورت‌بندي مي‌كنيم. مثلاً هنگامي كه در جهان هولوگرافيك با تودة شكل‌نايافته‌اي از دانش ناب برخورد مي‌كنيم، بر اساس تجربه‌هاي متداولمان در كره زمين، ذهن ما بلافاصله و به شكلي ناخودآگاه آن را به شكل مدرسه‌ها و كتابخانه‌هايي باشكوه صورت‌بندي مي‌كند و به اين ترتيب، مشاهدات ما در سطوح فوقاني واقعيت معنايي نمادين مي‌يابد. (Talbot,1992:274)

[44] dualism

[45] psychic

[46] اوسپنسكي بر آن است كه قدرتمندترين ابزار انسان‌ها براي درك نسبي تماميت جهان، هنر است. ما تنها از رهگذر نگاه هنري به نمودها مي‌توانيم انعكاس بودِ حقيقي را در آنها شناسايي كنيم. ادراك نسبي ذات معقولِ انعكاس يافته در پديدارها و تشخيص تفاوت‌هايي كه به ظاهر، يكساني مي‌نمايند، تنها به واسطه فهم شاعرانه جهان  و تفسير هنرمندانه پديدارها كه ساحات پنهان حيات را در آنها آشكار مي‌كند، محقق خواهد شد. (Ouspenski,1922:161) از اين حيث شعر و هنر، به عنوان مرحله‌اي مقدماتي و تجربه‌هاي عرفاني به عنوان مرحله پيشرفتة ادراك حقيقت و تماميت جهان به‌شمار مي‌رود.

[47] . اوسپنسكي با نقل نسبتاً كامل تمثيل غار (جمهوري/ كتاب هفتم) در پايان فصل چهاردهم كتاب خود، از خاستگاه انديشه‌هاي خود و تعلق خاطر عميقش نسبت به تلقي افلاطوني از عالم پرده برمي‌دارد.

[48] union with divinity

[49] vision of God

[50] experiencing the “Kingdom of Heaven”

[51] entering Nirvana

[52] illogical

[53]  اوسپنسكي بر آن است كه حتي در عهد جديد نيز در باب درك حقيقت مكان به عنوان يكي از ويژگي‌هاي قديسان، سخن به‌ميان آمده است؛«در محبت، ريشه بدوانيد و ساخته شويد. بدين‌سان قدرت آن را خواهيد يافت كه با جمله مقدسان، عرض و طول و ارتفاع و عمق را درك كنيد.»  (رساله به افسسيان: 19-18) اوسپنسكي معتقد است: معاصران پولس محتملاً دركي از اين عبارت نداشته‌اند اما ما اكنون ضمن آشنايي با انديشه‌هاي كانت در باب زمان و مكان و اطلاع از آراء مكاتب شرقي در اين باره، مي‌توانيم دريابيم كه چگوه دستيابي به مراتب تازه‌اي از آگاهي، در گرو تقويت حس مكان است. (Ouspenski,1922:333-335) به عبارت ديگر، ما اكنون درمي‌يابيم كه از رهگذر تجربه‌هاي عارفانه، مي‌توان پديده‌هاي زماني را به عنوان پديده‌هايي مكاني ادراك نمود و به اين‌ترتيب، به تصوير واقعي جهاني كه محصور در ابعاد سه‌گانه نيست، دست يافت.

[54] intuitive logic

[55] logic of infinity

[56] logic of ecstasy

[57] قاعده امكان اشرف بيان مي‌كند كه هرگاه ممكن اخس موجود باشد، به ناچار بايد پيش از آن، ممكني اشرف نيز وجود يافته باشد. از اين قاعده عمدتاً در اثبات موجودات مجرد مثالي و عقلاني بهره‌برداري مي‌شود. صدرالمتالهين شيرازي عكس اين قاعده را (كه از ابتكارات خود او به شمار مي‌آورد) نيز صادق مي‌داند؛‌ به اين معنا كه وجود ممكن اشرف، موجود ممكن اخس را لازم مي‌آورد. از شكل دوم اين قاعده با عنوان «قاعده امكان اخس» ياد مي‌شود. در اين باره نك: صدرالمتألهین،1981، 2: 78 و 307 و 4 : 81.

[58] A new Model of the universe

[59] In search of the Miraculous

[60] actualization

[61] period

[62] incomplete view

[63] در اين باره نك:

Moring, Gary. F (2001), The Complete Idiot’s Guide to Theories of the Universe, Alpha Books..

[64] اوسپنسكي ضمن استنادات متعدد به اقوال و احوال عارفان، به طور خاص در فصل 22 ارغنون سوم، به نظرگاه عارفان شرق و غرب در باب تصوير واقعي جهان پرداخته است.

[65] entirety of life

كتابنامه

– آگوستين(1380ش)، اعترافات، ترجمه سايه ميثمي، تهران، دفتر پژوهش و نشر سهروردي، چاپ دوم.

– صدرالمتألهین، محمد بن ابراهيم(1981م)، الحكمة المتعالیة فی الاسفار العقلیه الاربعة، بیروت، دار احیاء التراث، چاپ سوم.

 

– Kant, Immanuel(2004), Prolegomena to Any Future Metaphysics That Will Be Able to Come Forward as Science, Translated and Edited by Gary Hatfield, Britain, Cambridge university press, Revised Edition.

– Ouspensky, P. D (1922), Tertium Organum; The Third Canon of Thought: a Key to the Enigmas of the World, Translated by Nicholas Bessarabov & Claude Fayette Bragdon, New York, Alfred A Knopf, Second American Edition.

– Talbot, Michael (1996) , The Holographic Universe, Britain, Harper Collins.
-Kant, Immanuel(1998), The critique of pure reason, Translated and Edited by Paul Guyer & Allen W.Wood, Britain, Cambridge University Press.

-Eliade, Mircea(ed) (1987), The Encyclopedia of Religion , New York: Macmillan, Volume 11.

-Ouspensky, P. D (1949),  In Search of the Miraculous: Fragments of an Unknown Teaching, Harcourt, Brace and World.

-Ouspensky, P. D (1997), A New Model of the Universe: Principles of the Psychological Method in Its Application to Problems of Science, Religion and Art ,Translated from the Russian by R. R. Merton, under the supervision of the author, Courier Dover Publications .

-Taylor, Merrily E(1978), Remembering Pytor Demianovich Ouspensky; a brochure that reproduced with the kind permission of the Manuscripts and Archives Division at Yale University Library.

م. اعتمادی نیا
م. اعتمادی نیا

ثبت نظر