• etemadinia@gmail.com

تجربه‌هاي نزديـك به مرگ؛ بررسي چيستي و نحوه دلالت آن در اثبات حيـات پس از مـرگ

تجربه‌هاي نزديـك به مرگ؛ بررسي چيستي و نحوه دلالت آن در اثبات حيـات پس از مـرگ

-NDE 11امروزه فيلسوفان دين در حوزه برهان‌هاي پسيني ناظر به حيات پس از مرگ، از مقوله‌اي به نام تجربه‌هاي نزديك به مرگ(near-death experiences) سخن مي‌گويند. اين موضوع كه دست‌كم فصل مشترك بررسي‌هاي فراروانشناسی، روان‌شناسی، روان‌پزشکی، طب بیمارستانی(hospital medicine) فلسفه دين و روان‌شناسي دين به شمار مي‌رود، امروزه توجه بسياري از كساني كه علاقه‌مندند تا گزاره‌هاي ديني را با روشي غير از روش سنتي استدلالات فلسفي و كلامي به اثبات رسانند، به خود جلب نموده است. از آنجا كه آمار افراد صاحب چنين تجربه‌اي در دهه‌هاي اخير طبق برخي از بررسي‌ها كاملاً غيرقابل تصور بوده است، عده‌اي بر آنند كه تجربه‌هاي نزديك به مرگ، امروزه ملموس‌ترين پديده‌اي است كه وجود روح و ادامه حيات آن را پس از مرگ به اثبات مي‌رساند. در واقع، مواد خام استدلالات فلسفي و كلامي اين گروه از پژوهشگران، به جاي آنكه مفاهيم انتزاعي و گزاره‌هاي درون‌ديني ناظر به حيات پس از مرگ باشد، گزارش‌هاي متعدد كساني است كه آگاهانه در طي فرآيند مرگ باليني(clinical death) و يا وضعيتي نزديك به آن، احساس جدايي از بدن فيزيكي و مواجهه با بسياري از پديده‌ها و رويدادهاي كم و بيش مشابه را از سر گذرانده‌اند.

صاحبان چنين تجربه‌هايي از موجوديت غيرجسماني خود كه با حالاتي نظير احساس آرامش غيرقابل توصيف، ورود به دالان تاريكي، مشاهده نوري خيره كننده و لبريز از عشقي نامشروط(unconditional love) ملاقات با موجودات روحاني، مرور رويدادهاي زندگي و احساس قضاوت درباره خود قرين است، آگاهي كامل داشته‌اند؛ به نحوي كه اغلب توانسته‌اند پس از پشت سرگذاردن اين وضعيت، تمام اين خاطرات را با دقت و وضوح كامل براي ديگران روايت كنند. اين افراد عمدتاً با از سر گذراندن چنين تجربه‌اي، تأثيراتي مثبت در زندگي خود پديد مي‌آورند و به نظر اغلب آنان، مواجهة با مرگ علاوه بر آنكه ترس از مرگ را به نحوي باور نكردني از وجود آنان زائل نموده، به زندگي شخصي آنان نيز معناي بيشتري بخشيده است.

در دهه‌هاي گذشته، محققان با بررسي صدها مورد از گزارش‌هاي مربوط به تجربه نزديك به مرگ دريافته‌اند كه صاحبان اين تجربه‌ها، فارغ از سن، نژاد، دين و يا مليتشان، روايت‌هاي نسبتاً مشابهي از اين رويداد عرضه نموده‌اند و اين مشابهت‌ها از نظر كميت و كيفيت به گونه‌اي است كه به اعتقاد برخي بايد احتمال تصادف، توهم و اختلالات رواني و عصبي را در اين‌ باره به شدت ترديد‌آميز تلقي نمود. امروزه تئوري‌هاي فراشخصيتي(transpersonal) در باب تجربه‌هاي نزديك به مرگ، به جد در پي آنند تا اثبات نمايند كه اين تجربه‌ها به جاي آنكه ناشي از اختلالات مغزي و رواني و محصول توهمات و بر ساخته‌هاي ناخودآگاه و احياناً خودآگاه رواني فرد باشند، اصولاً نشأت گرفته از ساحت روحاني و فراشخصيتي انسان‌هاست. از سوي ديگر، عده‌اي از پژوهشگران مدعي‌اند كه تبيين‌هاي فيزيولوژيكي و روان‌شناختي و بعضاً اسطوره‌شناختي(mythological) آنان بی آنکه اين تجربه را ناظر به حيات پس از مرگ بينگارد و يا امكان وجود آگاهي مستقل از كالبد فيزيكي را لازمة صحت آن بداند، قادر است براي همه ابعاد متنوع اين تجربه، تبييني بسنده ارائه دهد.

در اين ميان، تفاسير پديدارشناسانه مبتني بر گزاره‌هاي دينيِ ناظر به حيات پس از مرگ، به رغم چالش‌هاي قابل توجهي كه در پیش رو دارد، امروزه محل بحث و بررسي پاره‌اي از دين‌پژوهان واقع شده است. اينكه شرطي شدگي‌هاي فرهنگي و اعتقادات ديني و عرفي صاحب تجربه تا چه حد در منظره‌آميزي[1] تجربه‌هاي نزديك به مرگ نقش ايفا مي‌كند، امروزه يكي از مهم‌ترین سؤالاتي است كه برخي از پژوهشگران اين حوزه اعم از فيلسوفان ، روان‌شناسان و جامعه‌شناسانِ دين را معطوف به خود نموده است.[2]

از آغاز بررسي تجربه‌هاي نزديك به مرگ در دهه هفتاد ميلادي تا كنون، پژوهشگران اين حوزه همواره با پديده‌اي انفسي(subjective) روبرو بوده‌اند كه مجال بسياري از بررسي‌هاي تجربي را از آنان سلب نموده است. از اين‌رو از همان آغاز، مجامع دانشگاهي عموماً نسبت به بررسي علمي اين پديده روي خوش نشان ندادند و غالباً متأثر از پاراديم‌هاي(paradigms) مادي‌گرايانه رايج در محافل دانشگاهي، آن را خارج از حوزه بررسي‌هاي علمي قلمداد كرده‌اند. اغلب فيلسوفان و الهي‌دانان نيز چه بسا متأثر از اين شرايط، تاكنون از اظهارنظر صريح و موضع‌گيري روشن و رسمي در اين ‌باره اجتناب ورزيده‌اند.

به هر روي آنچه امروزه در بررسي تجربه‌هاي نزديك به مرگ پيش روي ماست، گزارش‌هايي است كه بنا به ادعاي تجربه‌گران، ناظر به تجربه واقعي آنهاست، اما چنانكه مي‌دانيم عواملي نظير دخالت‌هاي تفسيري و روايت‌سازيِ خودآگاه و ناخودآگاه و مقوله ميان‌متنيت(intertextuality) مي‌تواند بررسي پژوهشگران را نادقيق و نتايج به دست‌آمده را غيرقطعي نمايد. از اين‌رو به اعتقاد برخي محققان، در هيچ يك از موارد، اثبات مطابقت اصل تجربه با آنچه تجربه‌گران بر اساس ادراكات ذهني و تفاسير خود روايت مي‌كنند وجود ندارد و بحث و بررسي‌هاي فلسفي و الهياتي در اين عرصه راه به جايي نخواهد برد.

بر اين اساس، گويي پژوهشگري كه در پي رهيافت‌هاي الهياتي و فلسفي در اين حوزه است مي‌بايست از همان آغاز سوداي دستيابي به نتيجه‌اي قطعي را از سر فرو نهد، چه آنكه ظاهراً ابعادي از اين پديده همواره از دسترس بررسي‌هاي دقيق علمي پنهان خواهد ماند. اين وضعيت مجالي براي خودنمايي و اثرگزاري برجسته‌تر پيش‌فرض‌ها و نظرگاه‌هاي فلسفي و اعتقادي پژوهشگران در نوع مشاهدات آنان فراهم مي‌آورد؛ به نحوي كه گاهي طرح‌هاي پژوهشي هم‌ْروش به نتايجي كاملاً متعارض و متناقض منجر شده‌اند. به تعبير لاكاتوشي آن، هر يك از پژوهشگران مي‌كوشند مشاهدات پديداري خود را به نحوي سامان دهند تا فرضيه‌هاي كمكي(auxiliar hypothesis) مورد نياز در كمربند محافظِ(protective belt) هسته سختِ(hard core) پژوهش وي را قوام بخشد.[3] چنين وضعيتي، كشف سايه پيش‌فرض‌ها و رديابي مفروضات نامصرّح پژوهشگران را در اين تحقيق، سرنوشت‌ساز مي‌نمايد و تحليل و بررسي دقيق و منصفانه يافته‌هاي آنان را با دشواري‌ها و ظرافت‌هاي خاص خود روبرو مي‌كند.

اما با وجود همه اين موانع و ظرافت‌ها، اگر روزي بر مسير دشوار و ناهمواري‌هايي كه بر سر راه اثبات حيات پس از مرگ از رهگذر استناد به تجربه‌هاي نزديك به مرگ وجود دارد، فائق آييم و چنانچه اين تجربه‌ها در مقام ثبوت، حكايت‌گر تداوم آگاهي انسان پس از مرگ باشد، سازگاري معقولي ميان آنها و گزاره‌هاي آخرت‌شناسانه اديان سامي مي‌توان برقرار نمود و از اين حيث، تفاسير ديني از قابليت‌هاي مطلوبي براي توضيح ابعاد مختلف تجربه برخوردارند. ترديدي نيست كه اين تجربه‌ها با قرائت‌هاي خاصي از اديان ابراهيمي سرِ سازگاري ندارد، اما همچنان فصل مشتركي از كلي‌ترين گزاره‌هاي آخرت شناسانه اين اديان در متون درجه اول آنها وجود دارد كه هم‌آوا با روح كلي حاكم بر تجربه‌هاي نزديك به مرگ به سر مي‌برد.

پديدار‌شناسي تجربه‌هاي نزديك به مرگ

قضاوت و اظهارنظر در باب تجربه‌هاي نزديك به مرگ، نخست، موقوف شناخت و بررسي كيفيت پديدارشدن آن بر تجربه‌گران است. پديدارشناسي تجربه نزديك به مرگ[4] مي‌تواند با بهره‌گيري از شرح و توضيح مراحل مختلف اين تجربه، تصويري روشن از ويژگي‌ها و مشابهت ها و اختلافات موارد مختلف آن به دست دهد. بر اين اساس اين كار معمولاً با بررسي مجموعه‌اي از تجربه‌ها و طبقه‌بندي مراحل و ويژگي‌هاي خاص هر يك صورت مي‌بندد.(San Filippo,1993) در باب تجربه‌هاي نزديك به مرگ، تصويري كه معمولاً از يك الگوي كامل آن ترسيم مي‌شود به ندرت واقع مي‌شود و معمولاً هر تجربه صرفاً با برخي از مراحل و ويژگي‌ها همراه است. بر اين اساس، در اين بخش بحث را با بررسي نسبتاً جامعي در باب چيستي و ويژگي‌هاي تجربه ‌آغاز مي‌كنيم و در ادامه، نوع و ميزان مشابهت‌ها و افتراقات تجربه‌هاي ثبت شده، امكان وجود هسته‌ مشترك، ميزان شيوع تجربه و تأثيرات پسيني آن را محل بحث و بررسي قرار خواهيم داد.

چيستي تجربه

به نظر مي‌رسد كه نخستين پرسشِ نيازمند پاسخ در باب تجربه نزديك به مرگ، پرسش از چيستي و معناي اصطلاحي آن باشد. در اين ارتباط، ايضاح سه مفهوم در هم تنيدة «مرگ»، «وضعيت يا حالت نزديك به مرگ» و «تجربه نزديك به مرگ» (كه آميزه‌اي از دو مفهوم پيشين است) ضروري مي‌نمايد.

ريموند مودي(Raymond Moody) ، پدر تجربه‌هاي نزديك به مرگ كه واضع اين اصطلاح نيز به شمار مي‌رود[5]، معتقد است كه واژه «مرگ» در متون پزشكي دست‌كم به سه معنا به كار مي‌رود:

  1. مرگ باليني (كلينكي)( clinical death): در اين وضعيت كه با قطع طولاني مدت ضربان قلب و تنفس همراه است، دماي بدن و فشار خون به حدي پايين مي‌آيد كه قابل اندازه‌گيري نيست و مردمك چشم‌ها نيز در حالت ثابت قرار مي‌گيرد. اين وضعيت، از قرن‌ها پيش تاكنون به عنوان معناي متعارف مرگ شناخته شده است.
  • مرگ در حالت فقدان امواج الكتريكي در مغز: بر اساس اين تعريف، بروز مرگ هنگامي اتفاق مي‌افتد كه دستگاه الكتروانسفالوگرام(electroncephalograme(EEG) هيچ‌گونه امواج الكتريكي را در مغز نشان ندهد.
  1. مرگ به معناي عدم امكان بازگشت فعاليت‌هاي حياتي: در اين تعريف، چنانچه فردي تحت هر شرايط فيزيولوژيكي به حيات باز گردانده شود، مرده محسوب نخواهد شد، هرچند همه علائم حياتي براي مدت طولاني قابل رديابي نباشد. اين تعريف، محدودترين معناي مرگ است كه بالطبع در هيچ يك از تجربه‌هاي نزديك به مرگ محقق نخواهد شد.

مودي در نخستين كتاب خود به معناي سوم متلزم است و بر اين اساس، از پديده مورد بحث با عنوان «تجربه نزديك به مرگ» ياد مي‌كند.(مودي،1377: 160-155)

به اين ترتيب، چنانچه به تعريف مودي از مرگ ملتزم باشيم و آن را بر مبناي مؤلفه برگشت‌ناپذيري تعريف كنيم، بايد اذعان نماييم كه هيچ‌يك از تجربه‌گران واقعاً نمرده‌اند و نهايتاً در شرايط نزديك به مرگ قرار داشته‌اند و از اين رو با نامگذاري دقيق و معناداري مواجهيم.

بر اين اساس، تجربه‌هاي نزديك به مرگ، غالباً[6] در حين مرگ باليني و نه مرگ زيست‌شناختي(biological death) رخ مي دهند، چرا كه در مرگ زيست‌شناختي، امكان بازگشت فرد به لحاظ نظري به كلي منتفي است اما اين امكان در مرگ باليني هنوز پابرجاست. اصطلاح مرگ باليني كه نخستين‌بار توسط دانشمندي روسي به نام ولاديمير الكساندرويچ نيگوفسكي(Vladimir Alexandrovich Negovsky) به كار رفته، ناظر به مرحله‌اي است كه در آن، علائم بيروني حيات از قبيل هوش، واكنش به محرك‌ها، تنفس و فعاليت قلبي قابل مشاهده نيست اما در عينِ حال اُرگانيسم(organism) هنوز زنده است و عمل سوخت و ساز (متابوليسم)( metabolism)صورت مي‌پذيرد. در اين حالت هنوز احتمال بازگشت و ترميم بخش‌هاي آسيب‌ديده وجود دارد اما چنانچه اين وضعيت براي مدتي بيش از پنج يا شش دقيقه به طول بينجامد، در اثر آسيب جبران‌ناپذير سلول‌هاي مغز، به مرگ زيستي منتهي خواهد شد. (سابوم،1368: 27-25)

به اين ترتيب، غالب پژوهشگران واژه «مرگ» را در اصطلاح «تجربه نزديك به مرگ» ناظر به مرگ زيست‌شناختي مي‌دانند و معتقدند كه هيچ يك از تجربه‌گران واقعاً نمرده‌اند و صرفاً در آستانه مرگ قرار گرفته‌اند. اما در اين ميان، برخي ديگر بر اين عقيده‌اند كه مرگ باليني در نگاه تخصصي معناي دقيق‌تري دارد و بر اساس آن مي‌توان برخي از تجربه‌گران را مرده انگاشت. اين گروه از پزشكان معتقدند: مرگ، فرآيندي تدريجي است كه همواره در مراحل اوليه آن، امكان بازگشت و تغيير وضعيت وجود دارد. به همين دليل، بلافاصله پس از ايست قلبي تلاش مي‌شود تا حياتِ از دست‌رفته قلب و ساير اندام‌ها دوباره بازگردانده شود. بنابراين، چنانچه در مراحل آغازين و برگشت‌پذيرِ مرگ، اقدام مؤثري به ثمر نرسد، مرحله برگشت‌ناپذير مرگ در اثر آسيب‌هاي جبران‌ناپذيري كه به اندام‌هاي مختلف وارد شده، آغاز مي‌شود. اين مرحله اخير در ادبيات غيرمتخصصان مرگ ناميده مي‌شود اما در واقع، مرگ طي روندي تدريجي تحقق مي‌يابد. (پرنيا،54:1387)

به نظر مي‌رسد كه هر دو تعريف ارائه شده در باب مرگ را علي‌رغم تفاوت در تعبير مي‌توان ناظر به معنايي واحد دانست؛ به اين معنا كه مرگ‌زيستي در تعريف نخست، همان مرحله برگشت‌ناپذير مرگ در تعريف دوم است. به اين ترتيب، تعريف اصطلاح دوم يعني «وضعيت يا حالت نزديك به مرگ» نيز واضح خواهد بود. وضعيت يا حالت نزديك به مرگ، به شرايطي اطلاق مي‌شود كه طي آن، فرد در آستانه مرگ زيستي يا مرحله برگشت‌ناپذير مرگ قرار گرفته است. چنانكه گفته آمد، گاهي از اين وضعيت با عنوان مرگ باليني ياد مي‌شود. البته در اين ميان، برخي با نظر به افق‌هاي مبهم پيش‌روي محققان درباب تعريف متقن «مرگ»، اصرار دارند تا در موارد ناظر به اين پديده به جاي استفاده از اصطلاح مرگ باليني، از همان مفهوم مبهم «وضعيت نزديك به مرگ»( near-death state) استفاده كنند. (Elsaesser Valarino,1997:1)

اما تعاريفي كه تاكنون در تعريف اصطلاح «تجربه نزديك به مرگ» ارائه شده را بايد عمدتاً تعاريف توصيفي و ساختاري دانست. نخستين‌بار ريموند مودي با احصاي نُه ويژگي هويت‌ساز اين تجربه به ارائه چنين تعريفي پرداخت.[7] پس از مودي پژوهشگران ديگري نظيري كنت رينگ(Kenneth Ring) و ملوين مورس(Melvin Morse) نيز تلاش كردند تا با شناسايي هسته مركزي اين تجربه، تعريف توصيفي نسبتاً دقيقي از آن به دست دهند.

نتايج بررسي و كاوش اين محققان حاكي از آن بود كه تجربه نزديك به مرگ، تجربه‌اي است آگاهانه كه طي آن، فرد احساس جدايي از جهان فيزيكي را طي فرآيند مرگ باليني از سر مي‌گذراند. افراد در حين تجربه ممكن است ضمن ادراك وقوع مرگ فيزيولوژيك، از موجوديتِ فارغ از كالبد خود در وضعيتي متفاوت، آگاهي داشته باشند. اين وضعيت متفاوت ممكن است شامل احساس آرامش، ورود به تاريكي، مشاهده نور، ملاقات با موجودات غيرمادي، مرور وسيع رويدادهاي زندگي و احساس قضاوت درباره خود باشد. در آغاز تجربه، شخص ممكن است احساس وقوع مرگ و شگفتي ناشي از اين احساس را تجربه كند، اما با اين حال، آرامش او به قوت خود باقي خواهد ماند و هيچ احساس دردي نخواهد داشت. متعاقب اين هوشياريِ آرامش‌بخش ، تجربه‌گر ممكن است تجربه حضور خارج از كالبد داشته باشد. شخص ممكن است در طي مرحله ورود به تاريكي، واجد احساس عبور از طريق يك تونل باشد. همچنان كه وي از طريق تونل عبور مي‌كند، ممكن است متوجه نوري درخشنده در انتهاي تونل شود. در حين مواجهه با نور درخشنده، اَشكال روحاني قابل تشخيصي ممكن است در اين نور توسط تجربه‌گر رويت شود. در بخش پاياني تجربه، فرد ممكن است احساس كند كه به سرعت در حال صعود به سوي نوري درخشنده است. به زعم بسياري از تجربه‌گران، اين نور درخشنده در بهشت يا سطح ديگري از آگاهي قرار دارد. در خلال اين صعود، تجربه‌گر ممكن است با موجودي نوراني مواجهه يابد. اين موجود نوراني بنا به زمينه‌هاي اعتقادي تجربه‌گران، خدا، موجودي معنوي و يا توده‌اي از انرژي تلقي مي‌شود.  مواجهه با موجود نوراني، تجربه‌گر را مستغرق در احساس عشق نامشروطِ(unconditional  love) نشأت گرفته از اين موجود مي‌كند. در طي اين مواجهه، ممكن است تجربه‌گر مروري گسترده و كامل بر زندگي خود داشته باشد و محتمل است كه در اين بازبيني، رويدادهاي زندگي خود را ملاحظه كند و نوعي حس خودداوري(self-judgment) را از سر بگذراند. در خلال هر يك از اين مراحل و خاصتاً در مرحله پاياني تجربه، فرد ممكن است براي بازگشت به زندگي پيشين خود رغبتي نداشته باشد.(San Filippo,1993)

نكته قابل توجه در توصيف ساختاري تجربه نزديك به مرگ آن است كه مؤلفه‌هاي ذكر شده و ترتيب آنها در همه تجربه‌ها عموميت ندارد. چنانكه اغلب پژوهشگران يادآور شده‌اند، همه مؤلفه‌هايي كه در توصيف ساختاري تجربه به آنها اشاره شد، به ندرت در يك تجربه واقع مي‌شود و در عوض، بيشتر تجربه‌ها صرفاً شامل برخي از مؤلفه‌هاي ذكر شده هستند. ترتيب قرارگرفتن مؤلفه‌ها نيز در ساختار كلي تجربه بسيار متفاوت است.

ويژگي‌ها

اظهارنظر درباره ويژگي‌هاي تجربه نزديك به مرگ بسيار متنوع و توأم با اختلاف‌نظرهاي فراوان بوده است. چنانكه انتظار مي‌رود، نخستين اظهار نظر دراين باره از آنِ مودي در كتاب زندگي پس از زندگي است. وي در اين اثر، ويژگي‌هايي را كه از رهگذر بررسي نمونه‌هاي خود به آنها دست يافته، شامل موارد زير مي‌داند:

– احساس وقوع مرگ.

– ماهيت غيرقابل توصيف تجربه.

– شنيدن صداي اطرافيان در لحظاتي كه فرد در آستانه مرگ انگاشته شده است.

– احساس آرامش و سكون.

– شنيدن اصوات نامتعارف و بعضاً نامطبوع شبيه صداي زنگ، موسيقي، ناقوس، فرياد، وزش باد و…

– احساس كشيده شدن همراه با ورود به درون تونلي تاريك.

– احساس حضور خارج از كالبد.

– ملاقات با ديگراني كه گاهي اقوام و دوستان و شخصيت‌هاي مذهبيِ شناخته‌شده‌اند و گاهي موجودات غيرمادي ناشناخته.

– ملاقات با موجود نوراني.

– احساس مواجهه با مرزي غيرقابل بازگشت.

– بازگشتِ عموماً ناخواسته به زندگي. (مودي،1373 :95ـ35)

مودي در آثار بعدي خود، ويژگي‌هاي ديگري را نيز به اين مجموعه افزود كه عبارت بودند از: مواجهه با دانشي فراگير و جامع، ديدار از قلمرو ارواح سرگردان و نجات ماوراءالطبيعي: (Moody,1978:9-28) علاوه بر اين، ويژگي‌هايي از قبيل صعود به سوي آسمان و تجربه زمان و فضايي متفاوت[8] نيز از جمله ويژگي‌هايي بود كه مودي بعدها آن را در زمره ويژگي‌هاي تجربه به شمار آورد.(مودي،1373 :27 ،30،31)

ساير پژوهشگران پس از مودي نيز موضوع ويژگي‌هاي تجربه نزديك به مرگ را موضوعي مهم يافتند و ضمن بررسي الگوي مودي در نمونه‌هاي خود، جامعيت، دقت و فراگيري آن را محل بحث و بررسي قرار دادند و بعضاً الگوهاي تازه‌اي پيشنهاد نمودند. يكي از مهم‌ترين الگوهاي پيشنهادي در اين‌باره از آن كنت رينگ بود. وي عقيده داشت: الگوهاي پنج‌ مؤلفه‌اي او شامل احساس آرامش و سعادتمندي، احساس جدايي از كالبد فيزيكي، ورود به تاريكي، مشاهده نور درخشنده و ورود به نور از جامعيت و دقت بيشتري نسبت الگوي مودي برخوردار است.( Ring,1980:40) ساير پژوهشگراني كه در اين ‌باره كاوش نمودند نيز الگوهاي خاص خود را پيشنهاد نمودند. برخي ضمن تأييد اصول يافته‌هاي مودي عقيده داشتند كه بسامد وقوع همه بخش‌هاي تجربه با يافته‌هاي مودي همخواني ندارد. (Bremmer,2002:88)

بروس گريسون(Bruce Greyson) نيز كه در پي ارائه شاخصي براي سنجش تجربه‌هاي نزديك به مرگ بود، مؤلفه‌هاي شانزده‌گانه‌اي را به عنوان شاخصه‌هاي نوعي تجربه در نظر گرفت. گريسون اين مؤلفه‌ها را در چهار رده كلي طبقه‌بندي نموده كه عبارتند از:

  1. مؤلفه‌هاي شناختاري شامل احساس تغيير وضعيت در گذشت زمان، سرعت تفكر، مرور رويدادهاي زندگي و احساس فهم ناگهاني و بي‌مقدمه.( sudden understanding)
  2. مؤلفه‌هاي عاطفي شامل احساس آرامش، شادماني، وحدت كيهاني و تجربه نور درخشنده.
  3. مؤلفه‌هاي فراهنجار شامل احساس سرزندگي نامتعارف، آگاهي‌هاي فراهنجار با استفاده از ادراكات فراحسي، آينده‌بيني و تجربه خروج از كالبد.
  4. مؤلفه‌هاي استعلايي شامل مواجهه با قلمروي متفاوت و غيرزميني، مواجهه با حضوري رازآميز و يا شنيدن صدايي ناشناخته ، مشاهده ارواح درگذشتگان و شخصيت‌هاي مذهبي و رسيدن به مرز يا نقطه برگشت‌ناپذير كه فرد در صورت عبور از آن، ديگر به زندگي باز نخواهد گشت.(Greyson,1983)

چنانكه پيشتر گفته آمد، همه كساني كه الگوي خاصي را براي وقوع تجربه نزديك به مرگ در نظر گرفته‌اند، بر اين نكته تأكيد كرده‌اند كه توالي رخدادهاي مختلف در حين تجربه، از وضعيتي مشابه در ميان افراد مختلف برخوردار نيست و هركس رخدادهاي تجربه‌اش را به ترتيب خاصي تجربه مي‌كند. به اين ترتيب مي‌توان گفت: هيچ دو تجربه‌اي دقيقاً مشابه يكديگر نيست و هيچ ويژگي واحدي به نحو كاملاً يكسان در همه تجربه‌ها به چشم نمي‌خورد.

پژوهش‌هايي كه در سال‌هاي اخير سامان يافته حكايت از آن دارد كه مؤلفه‌هاي الگوي مودي چندان جامع نيست و تنها در معدودي از تجربه‌هاي بحراني و غيربحراني قابل ملاحظه است و در عوض، مؤلفه‌هاي پنچگانه رينگ به رغم آنكه با برخي نواقص روبروست، از همپوشاني افزون‌تري نسبت به الگوي مودي برخوردار است. (Fox,2003:326)

علاوه بر نواقض الگوي مودي در احصاي مؤلفه‌هاي تجربه، غفلت او از برخي اقسام تجربه و عدم التفات وي به فقدان معني‌دار پاره‌اي مؤلفه‌ها در ميان گروه‌هايي از تجربه‌گران باعث شد تا جامعيت و دقت يافته‌هاي او بعدها با ترديد روبرو شود. يكي از اين موارد، عدم مواجهه كودكان با تجربه مرور زندگي است. نمونه ديگر عدم وجود تجربه تونل در غالب تجربه‌گران هندي و چيني است. علاوه بر اين، نتايج پژوهش‌هاي اخير نشان مي‌دهد كه مودي تجربه‌هاي رنج‌آور را به نحو شايسته محل بحث و توجه قرار نداده است.[9](Bremmer,2002:88)

مشابهت‌ها

پس از بحث درباره ويژگي‌هاي كلي تجربه كه فهرست‌هاي متنوع و بعضاً مفصلي درباب آن ارائه شده است، مي‌توان از ميزان مشابهت تجربه‌هاي مختلف در كسب اين مؤلفه‌ها پرسش نمود. نسل اول پژوهشگراني كه به بحث در باب ويژگي‌هاي تجربه اهتمام داشتند، تقريباً هيچ يك در تشابه تجربه‌هاي نزديك به مرگ و وجود هسته‌اي مشترك(core)  در ميان آنها ترديد روا نداشتند. اين بررسي‌ها كه عموماً ناظر به تجربه‌گران غربي معاصر بود، حكايت از آن داشت كه همه آنان به رغم آنكه ممكن است همه خصايص اصلي را از سر نگذرانده باشند، اما ماهيت داستاني گزارش‌هاي آنان به نحوي است كه مي‌توان گفت: همگي متفقاً تجربه‌هايي مشابه را گزارش مي‌كنند. پژوهشگراني نظير ريموند مودي متقدم[10]، كنت رينگ، ملوين مورس و اليزابت كوبلر راس(Elizabeth Kubler-Ross)  همگي بر اين عقيده‌اند.( San Filippo,1993)

اين گروه از پژوهشگران برآنند كه مشابهت گزارش‌هاي تجربه‌هاي نزديك به مرگ مؤيد اين نظريه است كه اين تجربه‌ها ناشي از توهم و اختلالات رواني نيست. افراد، فارغ از سن، نژاد، دين يا ملّيتشان، تجربه‌هاي مشابهي از رويداد نزديك به مرگ گزارش داده‌اند. محققان در اين زمينه، روش تحليل آماري «چي- ‌دو» را براي تصميم‌گيري در باب تصادفي بودن تشابه رويدادهاي گزارش شده توسط افراد در خلال تجربه نزديك به مرگ و يا پيش‌بيني‌پذيري عناصر اين تجربه‌ها به كار بسته‌اند. روش تحليل آماري «چي دو» يا «آزمون مربع کای»( chi-square test) ، آزموني آماری است که به منظور بررسی تطابق یک توزیع تخمین زده شده با یک توزیع واقعی به کار می رود به عبارت ديگر، اين روش در پي پاسخ به اين پرسش است كه آيا رويدادهاي گزارش شده در تجربه‌هاي نزديك به مرگ، به صورت تصادفي اتفاق افتاده يا آنكه اين رويدادها قابل پيش‌بيني هستند. معناداري آماري پژوهش‌هاي نزديك به مرگ مؤيد اين معناست كه شباهت موجود در گزارش‌هاي تجربه‌گران، ناشي از تصادف نيست بلكه اين شباهت‌ها پديدار‌هاي ثابت و همسان صاحبان اين تجربه‌ها به شمار مي‌رود. (SanFilippo,1993) به عقيده گروهي از اين محققان، حتي برخي از پژوهش‌ها در مناطق دور افتاده‌اي در آفريقا نيز مؤيد وجود هسته مشترك است. اين افراد كه هيچ گونه اطلاعي از مضمون تجربه نزديك به مرگ نداشته‌اند، به مؤلفه‌هايي اشاره مي‌كنند كه دقيقاً در گزارش تجربه‌گران آمريكايي نيز وجود دارد. تفاوت تجربه اين دو گروه در تفسير و توجيهي است كه از آن ارائه مي‌كنند. اغلب تجربه گران آفريقايي به دليل نوع فرهنگ و باورهايي كه در بستر آن نضج يافته‌اند، اين تجربه‌ها را متأثر از سحر و جادوي ساحران مي‌دانند و يا آنكه آن را به عنوان تجربه‌اي نامبارك و بدشگون، حاصل دخالت شياطين مي‌انگارند. (مورس،1380 : 163ـ159)

پژوهشگراني كه به وجود هسته مشترك باور دارند، در اغلب موارد بر سر مؤلفه‌هاي آن با يكديگر اختلاف دارند.[11] به عنوان نمونه دكتر سام پرنيا در عين حال كه معتقد است: رويدادهايي مشابه نزديك به مرگ از سوي اهالي بوليوي، آرژانتين و سرخپوستان آمريكاي شمالي هم‌افق با شواهد موجود در متون ديني بودايي، اسلامي و نيز گزارش‌هايي از چين، سيبري و فنلاند گزارش شده است، خطوط مشترك اين پديده را ناظر به موارد زير مي‌داند :

– تجربه خروج از كالبد.

– ديدار با دوستان و آشنايان درگذشته.

– تجربه نور كه توأم با آرامش و شادماني است.

– مواجهه با حائل و مرز ميان زندگي و مرگ.(پرنيا،1387 : 28)

كنت رينگ نيز چنانكه پيشتر اشاره شد، پنج مؤلفه احساس آرامش و سعادت، احساس جدايي از كالبد فيزيكي، ورود به تاريكي، مشاهده نور درخشنده و ورود به نور را به عنوان مؤلفه‌هاي هسته اصلي تجربه در نظر گرفته است.

ملوين مورس كه تمركز اصلي او معطوف مطالعه تجربه‌هاي نزديك به مرگ كودكان بوده است، پس از مطالعه 400 نفر از تجربه‌گران كودك و بزرگسال، هسته اصلي تجربه نزديك به مرگ را شامل موارد زير مي‌داند[12] :

– احساس مردن كه توأم با بقاي آگاهي فرد است.

– جدايي از كالبد فيزيكي .

– شنيدن و ديدن رويدادهاي اطرف كالبد.

– ورود به تاريكي.

– ورود به درون تونل يا عبور از طريق پله‌كان يا پياده‌رو.

– مشاهده خويشاوندان و تصاوير ناظر به حيوانات اهلي و معلمان كودك كه در قيد حيات‌اند.

– ورود به نوري سرشار از عشق و مهرباني.

– تلقي تصميم بازگشت به كالبد (در اغلب موارد)(Morse,1994)

بررسي‌هاي انجمن بين‌المللي مطالعات نزديك به مرگ(International Association for Near-death Studies (IANDE)) نيز حكايت از آن دارد كه دست‌كم مي‌توان از چهار ويژگي بينافرهنگي و مشترك در ميان تجربه‌هاي نزديك به مرگِ اقوام و گروه‌هاي مختلف سخن گفت. اين موارد عبارتند از:

– اعتقاد به اينكه تجربه مورد بحث ناظر به حيات پس از مرگ است.

– احساس عميق آرامش ناشي از تجربه.

– احساس حضور در قلمروي آن‌جهاني.

– ملاقات با خويشاوندان درگذشته و شخصيت‌هاي ديني و مذهبي.

بررسي‌هاي اين انجمن نشان مي‌دهد: مرور رويدادهاي زندگي را نيز مي‌توان به نوعي در شمار موارد فوق به حساب آورد اما در اين ميان، ساير مؤلفه‌ها كمتر ميان اقوام و فرهنگ‌هاي مختلف به نحو يكسان گزارش شده است. به عنوان نمونه، تجربه تونل در فرهنگ‌هاي غير غربي كمتر ديده مي‌شود. (IANDS,2009)

اما پيم ‌ون لومل(Pim Van Lommel) ضمن باور به وجود هسته مشترك عقيده دارد كه اين هسته همواره غيرقابل توصيف است و آنچه واقع مي‌شود اين است كه افراد تلاش مي‌كنند تا با استفاده از عبارات شخصيِ برآمده از بسترهاي ديني و فرهنگي خود به توصيف آن مبادرت ورزند.(Van Lommel,2010) مارك فاكس(Mark Fox) نيز هم‌افق با لومل عقيده دارد: وجود شباهت‌هاي بنيافرهنگي در ميان تجربه‌گران نزديك به مرگ اقوام مختلف حكايت از آن دارد كه نمي‌توان اينگونه تجربه‌ها را صرفاً محصول زبان و انتظارات شخصي تجربه‌گران دانست. در اين ميان، اگر چه به وجود هسته مشتركِ مستقل از فرهنگ و سنت مي‌توان اذعان نمود، اما در باب اينكه مؤلفه‌هاي چنين هسته مشتركي كدام‌اند، اتفاق‌نظر قابل توجهي وجود ندارد. فاكس برآن است كه اين هسته مشترك مي‌تواند در باب ساير تجربه‌هاي ديني نيز موضوعيت داشته باشد. (Fox,2003:349)

اكنون كه با ديدگاه‌هاي طرفداران وجود هسته مشترك آشنا شديم بايد ديد اختلافات موجود در تجربه‌هاي نزديك به مرگ اقوام و ادوار مختلف، همان‌طور كه اين گروه از پژوهشگران عقيده دارند، سطحي، ناچيز و تفسيري است يا آنكه نوع و ميزان اين اختلافات مي‌تواند اصل وجود هسته مشترك را مخدوش نمايد. ما در ادامه ضمن اشاره به جزئيات برخي از اين اختلافات، با ديدگاه‌هاي مخالفان هسته مشترك و دلايل آنان آشنا خواهيم شد.

افتراقات

در سال‌هاي آغازين طرح موضوع تجربه‌هاي نزديك به مرگ، افتراقات موجود در گزارش اين تجربه‌ها چندان محل توجه جدي واقع نشد اما به تدريج كه بررسي وقوع اين پديده در ميان اقوام و ملت‌هاي مختلف و به ويژه غيرغربي رواج يافت و موضوع بررسي وقوع آن در ادوار گذشته مطرح شد، افتراقات موجود در گزارش‌ها رخ نمود. برخي از اين بررسي‌ها حكايت از آن داشت كه مثلاً تجربه‌گران ژاپني برخلاف تجربه‌گران غربي غالباً از رؤيت رودخانه‌هاي تاريك[13] و باغ‌هاي پر از گل سخن مي‌گويند. سرخپوستان آمريكا، بهشت را باغ زيبا و باطراوتي مي‌بيند كه بوروكراسي(bureaucracy) عجيب و بي‌نظمي برآن حاكم است كه گاهي باعث مي‌شود برخي افراد به علت اختلاف حساب از آنجا عودت داده شوند. بازگشت تجربه‌گران انگليسي و آمريكايي نيز به زندگي، غالباً ريشه در تعلقات عاطفي و كارهاي نيمه‌تمام آنها دارد. ساكنان جزاير پولنزي نيز بهشت را مشابه شهرهاي آمريكا، لبريز از نور، صدا، تحرك و ساختمان‌هاي بلند توصيف مي‌كنند.(مورس،1380: 167ـ166)

 در واكنش به وجود اين افتراقات، برخي آنها را ناظر به اختلافات تفسيري فرهنگ‌بار و يا ناخودآگاه جمعي ملت‌ها دانستند. (همان) به اعتقاد اين گروه از پژوهشگران، مشتركات مضمون بنياد(Thematic)  تجربه‌‌هاي نزديك به مرگ هنگامي كه در فرهنگ‌هاي مختلف بروز و ظهور مي‌يابد، در فضاي فرهنگ حاكم رنگ‌آميزي مي‌شود. يكي از اين نمونه‌ها موضوع مرور رخدادهاي زندگي در اينگونه تجربه‌ها است. در حالي كه بسياري از تجربه‌گران غربي از مرور رخدادهاي خُرد و كلان زندگي در حين تجربه خود سخن مي‌گويند، تجربه‌گران هندي عموماً پرونده‌اي را ملاحظه مي‌كنند كه مشابه اسطوره‌هاي آيين هندو، خطوط كلي رفتارهاي خوب و بد تجربه‌گر در آن انعكاس يافته است. در اين مورد، اصل بازبيني زندگي، ويژگي مشترك تجربه‌ها است با اين توصيف كه جزئيات و نحوه بروز و ظهور آن در فرهنگ‌هاي مختلف از يكديگر تمايز يافته است.[14] از اين منظر، بخش‌هاي قابل توجهي از افتراقات تجربه‌ در ادوار مختلف، ناشي از زمينه‌هاي فرهنگي و اعتقادي تجربه‌گران و راويان است. در مشاهدات آن‌جهاني مسيحيان قرون وسطي، قضاوت‌هاي خشن، عذاب‌هاي برزخي و ترس‌هاي دوزخي عموميت دارد. اين وضعيت در گزارش چينيان ادوار گذشته نيز به نحو مشابه وجود دارد. حال آنكه در تجربه‌هاي نزديك به مرگ دوران جديد، ميزان وقوع تجربه‌هاي جهنمي بسيار اندك گزارش شده است.(Shushan,2009:42)

در اين راستا برخي ديگر از محققان اظهار داشتند: چه‌بسا اختلافات موجود ميان گزارش تجربه‌هاي نزديك به مرگ ناشي از روش‌شناسي(methodology) خاص پژوهشگران باشد. اينكه تنها يك پژوهشگر ويژگي خاصي را براي تجربه‌هاي نزديك به مرگ يافته و آن را گزارش كرده است، چه‌بسا ناظر به روش‌هاي خاصي باشد كه در انتخاب تجربه‌گران و تحليل گزارش‌هاي آنان به كاربسته است و بر اين اساس، تنها به تعداد اندكي از تجربه‌گران منتسب به فرهنگي خاص محدود باشد. (Ibid:43)

اما از سوي ديگر، گروهي از پژوهشگران اختلافات موجود را جدي‌تر از اختلافات سطحي و تفسيري تلقي كردند. به اعتقاد اين پژوهشگران، تقريباً براي تمامي مواردي كه به عنوان هسته مشترك تجربه ذكر شده است، مي‌توان موارد نقضي در ميان تجربه‌هاي نزديك به مرگ اقوام و ادوار مختلف سراغ گرفت.[15]  به عنوان نمونه، ملاقات با موجود نوراني (چنانكه غربي‌ها توصيف مي‌كنند) در تجربه‌هاي نزديك به مرگ تايلندي‌ها به چشم نمي‌خورد؛ اگر چه آنان از ملاقات بودا در قالب يك ستاره و مواجهه با انوار روحاني سخن مي‌گويند. طبق بررسي‌هاي مورفي(Murphy) تجربه‌گران تايلندي به جاي احساس آرامش، سعادت و جذبه، از احساس راحتي، حالتي خوشايند و حس زيبايي و خوشحالي سخن مي‌گويند. مورفي ملاقات با دوستان و خويشاوندان درگذشته را برخلاف تصور رايج، يكي از افتراقات تجربه‌ تايلندي‌ها با سايرين مي‌داند، چرا كه اين ملاقات‌شوندگان به جاي آنكه با سلام و درود به استقبال تجربه‌گران بروند، در پي تعليم و آموزش آنان هستند. وي مبتني بر نتايج بررسي‌هايش عقيده دارد كه گزارش تجربه‌هاي نزديك به مرگ غربي، كمكي به فهم و پيش‌بيني آنچه بر تايلندي‌ها در آستانه مرگ مي‌گذرد، نمي‌كند چه آنكه اغلب  مؤلفه‌هاي تجربه، جزئيات و كيفيت‌هاي متفاوتي در دو فرهنگ مورد بحث دارد. (Murphy,2001:170-176 quoted in Shushan,2009:40)

خانم كارول زالسكي(Carol Zaleski) نيز همانند مورفي، تفاوت‌هاي قابل توجهي ميان گزارش سفرهاي آن‌جهاني قرون وسطي و تجربه‌هاي نزديك به مرگ دروان جديد كشف كرده است. طبق يافته‌هاي وي، اين تجربه‌ها در ادوار گذشته، عمدتاً به لحاظ اخلاقي بر روي مفهوم مجازات و قضاوت درباره زندگي فرد تمركز دارد، حال آنكه تجربه‌هاي نزديك به مرگ دوران جديد عموماً از منظري اخلاقي معطوف به آموزش و توان‌بخشي(rehabilitation) اند. (Zaleski,1987:131) اما زالسكي به رغم تبيين تفاوت‌ها به شباهت‌ها نيز بي‌توجه نيست. ساز و كار قضاوت، ماهيت مرز و مانع بي‌بازگشت و نقش و شخصيت راهنما به وضوح متأثر از بسترهاي فرهنگي‌ـ اجتماعي تجربه‌گران است، اما با وجود اين، خصوصيات تجربه خروج از كالبد، داشتن كالبد اثيري، نقض الگوي زمان، تونل يا مسير عبور، حضور در قلمروي ديگر، خويشاوندان درگذشته، موجود نوراني، مرور زندگي، توسعه آگاهي، نظري اجمالي به موهبت‌هاي بهشتي، بازگشت به كالبد ، بي‌رغبتي براي بازگشت و بالاخره تغيير و تحولات اخلاقي و معنوي افراد پس از تجربه، از جمله مؤلفه‌هاي مشتركي است كه در تجربه‌هاي هر دو دوره مي‌توان سراغ گرفت. (Ibid:7,136,138.187-188)

پژوهشگراني نظير زالسكي به تبع نظرگاه عرفان‌پژوهاني نظير استيون كتس(Steven Katz) اصولا امكان تحقق هسته‌اي مشترك در اينگونه پديده‌ها را منتفي مي‌دانند، چه آنكه همواره مفاهيم و اعتقادات اكتسابي فرد، چارچوب تجربه‌هاي او را معين مي‌كند.[16] از اين منظر، همان‌طور كه گروه نخست، افتراقات موجود در گزارش تجربه‌ها را اختلافات تفسيري قلمداد مي‌كردند، اين پژوهشگران شباهت‌هاي موجود را غيرواقعي و ناشي از تفسيرهاي مشابه تلقي مي‌كنند. به عنوان مثال، وجود نور و تاريكي (چنانكه رينگ در هسته پنج مؤلفه‌اي خود به آن اشاره مي‌كند) در گزارش تجربه‌هاي نزديك به مرگ ادوار و فرهنگ‌هاي مختلف امري انكارناپذير است و به سادگي نمي‌توان آن را ناديده گرفت، اما كساني نظير كتس در باب تجربه‌هاي عرفاني و زالسكي درباره تجربه‌هاي نزديك به مرگ عقيده دارند: هنگامي كه پژوهشگران اين حوزه‌ها از مؤلفه‌اي مشترك در همه تجربه‌ها سخن مي‌گويند، در حقيقت تفسير خود از آن مؤلفه را به هويت و ماهيت آن تحميل مي‌كنند.(Fox,2003:140) در اين حالت، سخن از وجود عيني مؤلفه‌اي مشترك در ميان تجربه‌ها نيست  بلكه بحث بر سر مؤلفه‌اي است كه پژوهشگران و مفسران آن را مشترك مي‌انگارند. به اين ترتيب، همواره اين امكان وجود دارد كه به رغم توصيفات به ظاهر مشابهي كه از يك مؤلفه مي‌شود، متعلَّق تجربه براي هر تجربه‌گر چيزي متفاوت از ديگري باشد كه صرفاً در مقام تعبير و توصيف مشابهت يافته است.

نظرگاه كتس در باب عدم وجود هسته مشترك در تجربه‌هاي ديني با اين نقد روبرو شده است كه اصولا عارفان مدعي‌اند كه طي سلوك به رفع همه تعلقات ذهني و اعتقادي دست مي‌يابند و به مقام «آگاهي محض» كه در آن عامدانه تجربه‌هاي گذشته و مقولات فاهمه خود را فراموش مي‌كنند يا آن را ناديده مي‌گيرند، نائل مي‌شوند.[17] فارغ از آنكه اين نقد، نظرگاه كتس را با چالشي جدي روبرو مي‌كند يا نه (كه به نظر نگارنده به هيچ‌رو نقدي جدي در برابر آن به شمار نمي‌رود[18]) در باب تجربه‌هاي نزديك به مرگ نمي‌توان از آن سود جست، چرا كه هيچ يك از تجربه‌گران مدعي آنچه عارفان در باب دستيابي به آگاهي محضِ فاقد متعلَّق و محتوا اظهار مي‌كنند، نيستند. بنابراين همواره اين احتمال وجود دارد كه تجربه‌گران مختلف، از آن ‌رو كه به عنوان يك انسان از ساختارهاي فيزيولوژيكي و رواني مشابهي برخوردارند، در مواجهه با وضعيتي نامتعارف از تعابير و توصيفاتي كه ريشه در تجربيات حسي و رواني مشترك آنان دارد بهره‌برداري نمايند و بر اين اساس، ما با توصيفاتي نسبتاً مشابه روبرو خواهيم بود اما معلوم نيست متعلَّق تجربه اين افراد نيز به همين نحو مشابهت داشته باشد. علاوه بر اين، خود اين توصيفات مشترك نيز چنانكه اشاره شد محل ترديد واقع شده است و برخي مدعي‌اند كه براي همه فهرست‌هاي ناظر به هسته مشترك موارد نقضي مي‌توان سراغ گرفت.

به اين ترتيب، آيا بايد از باور به وجود هسته مشترك در تجربه‌هاي نزديك به مرگ دست كشيد؟ به نظر مي‌رسد كه پاسخ اين سؤال منفي است، چه آنكه مدعيان عدم وجود هسته مشترك، در اغلب موارد، مشابهت‌هاي مضمون‌بنياد گزارش‌ها را ناديده گرفته‌اند و بيشتر به اختلافات پديداري و متني گزارش‌ها التفات يافته‌اند. به عنوان نمونه، ملاقات با موجود نوراني در تجربه‌هاي نزديك به مرگ تايلندي‌ها به چشم نمي‌خورد (كه خود اين مدعا بر اساس استقرايي كاملاً ناقص و ترديدآميز محل استناد واقع شده و موارد نقضي براي آن وجود دارد) اما آنان از ملاقات با بودا در قالب يك ستاره و يا مواجهه با انوار روحاني سخن گفته‌اند. در باب  ساير مؤلفه‌هاي اصلي هسته‌هاي مشترك نيز اين مشابهت مضموني قابل رديابي است. اما در عين حال، سيطرة باورهاي فرهنگي، مذهبي و اجتماعي تجربه‌گران را در صورت‌بندي تجربه به هيچ‌رو نبايد ناديده انگاشت.

از سوي ديگر، ما با انوعي از تجربه‌هاي نزديك به مرگ مواجهيم كه تا حدودي مدافعان نظرگاه كتس را با چالشي جدي روبرو خواهد كرد. يكي از اين موارد، تجربه‌هاي نزديك به مرگ كودكان است.[19] طبق پاره‌اي از بررسي‌هاي معتبر، كودكاني كه هنوز در بستر باورهاي فرهنگي، مذهبي و اجتماعي آموزش كافي نديده‌اند، نيز از تجربه‌هاي نزديك به مرگي مشابه بزرگسالان سخن مي‌گويند.[20] اين تجربه‌ها اگرچه در برخي ابعاد با تجربه‌هاي بزرگسالان متفاوت است اما مشتركات قابل تأملي نيز در آنها به چشم مي‌خورد كه مي‌تواند در مواجهه با نظرگاه كتس و مدافعان آن،  بحث‌انگيز تلقي شود.

به هر روي، به نظر مي‌رسد كه نمي‌توان از مشابهت‌هاي مضموني تجربه‌هاي نزديك به مرگ در اقوام و ادوار مختلف به آساني چشم‌پوشي نمود. در اين ميان، اگرچه تعيين مصداق دقيق مشابهت‌ها با دشواري‌هاي فراواني روبروست و هنوز به نتيجه قطعي و قابل استنادي نرسيده است، اما با وجود افتراقات فرهنگي آشكاري كه در بررسي اين نوع از تجربه‌ها جلب نظر مي‌كند، از سازگارهاي مضمون‌بنياد موجود در گزارش‌ها نيز نمي‌توان غفلت ورزيد.

ميزان شيوع تجربه

تا كنون مطالعات متنوعي در باب ميزان وقوع تجربه‌هاي  نزديك به مرگ صورت پذيرفته و آمار متفاوتي دراين‌باره اعلام شده است، اما بررسي دقيق‌تر اين مسأله همچنان در كانون توجه پژوهشگران قرار دارد.(Bryunt and Peck ,2009:774) بديهي است آمار گزارش‌هاي مربوط به تجربه‌ نزديك به مرگ به دليل پيشرفت روزافزون روش‌هاي احيا(. resuscitation) از رشدي فزاينده برخوردار است.

طبق برآوردهاي كنت رينگ در سال1992، هشت ميليون نفر در سرتاسر امريكا واجد تجربه نزديك به مرگ شناخته شدند. بروس گريسون اين رقم را مبتني بر نظرسنجي گلوپ(Gallup) در سال1994 تا 13ميليون نفر افزايش داد. اين بررسي‌هاي آماري نشان مي‌داد كه تجربه نزديك به مرگ را بايد به عنوان پديده‌اي شايع در ميان همه اقوام و فرهنگ‌ها در نظر گرفت و بر اين اساس، مي‌بايست آمار مشابهي در اين ‌باره در ساير كشورها وجود داشته باشد. (Elsaesser Valarino,1997:6)

با وجود اين، بررسي آماري سال2001 نابلاخ(Knoblauch) و همكارانش در آلمان، حكايت از شيوع چهاردرصدي اين پديده داشت.( Knoblauch et al,2001)  پررا(Perera) و همكارانش نيز در سال2005 شيوع اين پديده را در استراليا9/8 درصد برآورد كردند.( Perera et al,2005) و بالاخره ون لومل نيز در پژوهش سال2001 خود، 18درصد بيماراني را كه در چند بيمارستان هلند دچار ايست قلبي شده بودند، واجد تجربه نزديك به مرگ تشخيص داد. از ميان اين افراد 12درصد واجد هسته اصلي تجربه‌ بودند.(Van Lommel et al,2001) طبق آمار مراكز ويژه ثبت تجربه نزديك به مرگ در آمريكا، هر روز در حدود774 مورد از اين تجربه‌ها در اين مراكز به ثبت مي‌رسد.(IANDS,2009)

برخي ديگر از پژوهشگران نيز بر اساس طرح‌هاي پژوهشي انجام شده، بازه‌اي تخميني براي شيوع اين پديده در نظر گرفته‌اند. به عنوان نمونه، برمر آمار وقوع تجربه را در ميان كساني كه در آستانه مرگ قرار داشته‌اند، بين نُه تا 18 درصد اعلام مي‌كند.(Bremmer,2002:89) كلمنس كيتس(Kelemence  Ketis) و همكارانش نيز طي مقاله‌اي كه در سال2010 انتشار يافت، ميزان شيوع تجربه را در بيماران مبتلا به ايست قلبي 11تا 23 درصد برآورد كرده‌اند.(Kelemence-Ketis at al,2010) با توجه به تنوع فوق، ‌خلأ پژوهشي بين‌المللي در باب تخمين دقيق‌تر ميزان شيوع تجربه بر اساس شاخصه‌هاي تثبيت شده، به وضوح احساس مي‌شود.

اما يكي از موضوعات مطرح در باب ميزان شيوع تجربه‌هاي نزديك به مرگ آن است كه آمارهاي اعلام شده اصولاً تا چه حد مي‌تواند برآوردي دقيق از واقعيت به دست دهد. همان‌طور كه اشاره شد، عدم به كاربستن معياري واحد در سنجش تجربه مي‌تواند يكي از دلايل بروز اختلاف در آمارهاي اعلام شده باشد. علاوه بر اين، كيفيت انتخاب  جامعه آماري نيز در بعضي موارد كاملاً تعيين‌‌كننده بوده است. فارغ از اينگونه مسائل، يكي از پرسش‌هاي اساسي در اين ‌باره آن است كه آيا واقعاً و صرفاً Xدرصد افرادي كه در آستانه مرگ قرار داشته‌اند چنين تجربه‌اي را از سرگذرانده‌اند يا آنكه تنها X درصد تجربه‌گران چنين تجربه‌اي را به خاطر مي‌آورند؟

ملوين مورس دراين‌باره عقيده دارد: فردي كه به ايست قلبي دچار شده و از طريق عمليات احيا به زندگي بازگشته، نوعي تجربه نزديك به مرگ را از سر گذرانده است. سبب فراموشي اين تجربه در بسياري از موارد، ناشي از مصرف داروهاي مسكن از قبيل واليوم(volume) يا مرفين(morphine) است. مورس مدعي است: در بررسي‌هاي او بيماراني كه پس از حادثه كمترين ميزان دارو را مصرف كرده‌اند، قوي‌ترين تجربه‌ها را روايت نموده‌اند.(مودي،1373 :146ـ145)

بديهي است سخن مورس مدعاي فربهي است كه نياز به بررسي‌هاي دقيق‌تر و احياناً جرح و تعديل‌هاي جدي دارد. يكي از عمده‌ترين چالش‌هاي پيش‌روي اين نظريه، مواردي است كه افراد در عين حال كه در آستانه مرگ قرار داشته‌اند، هيچ نوع ماده مسكني قبل و پس از تجربه دريافت نكرده‌اند و تجربه‌اي نيز به خاطر نمي‌آورند.

علاوه بر اين موارد، آمار وقوع تجربه‌هاي نزديك به مرگ از منظري ديگر نيز مي‌تواند نادقيق تلقي شود. بسياري از تجربه‌گران به ويژه در جوامع غربي از بازگويي اين تجربه براي ديگران اجتناب مي‌ورزند كه مهم‌ترين دليل آن، واهمه از تمسخر ديگران است و اينكه احياناً از سوي آنان افراد مذهبي نامتعارف يا انسان‌‌هاي عجيب و غريب لقب داده شوند. بيشتر اين افراد تجربه خود را زيباترين، معنوي‌ترين و مقدس‌ترين تجربه عمر خود تلقي مي‌كنند و از اين‌رو انتظار دارند كه سايرين در مواجهه با گفته‌هاي آنان واكنشي متناسب و همدلانه نشان دهند، حال آنكه در اغلب موارد، اين اتفاق نمي‌افتد و اينچنين بسياري از تجربه‌گران از بازگويي تجربه خود براي ديگران اجتناب مي‌ورزند. بر اين اساس، برخي عقيده دارند كه افراد واجد تجربه نزديك به مرگ در ميان كساني كه در آستانه مرگ قرار گرفته‌اند احتمالاً بايد بيش از آن چيزي باشد كه بررسي‌ها نشان مي‌دهد. به اين ترتيبب، براي دستيابي به آمار دقيق‌تر كه با واقعيت‌هاي موجود قرابت بيشتري داشته باشد، بايد در انتظار يكسان‌سازي روش‌هاي پژوهش در اين ‌باره و رفع موانع دسترسي به تجربه‌هاي واقع شده باشيم. اما در اين ميان، مسأله‌اي كه بايد بر آن تأكيد نمود آن است كه به تعبير كنت رينگ، برخلاف تصور عمومي، اين پديده چندان نادر نيست.(Ring,1988)

تأثيرات پسيني تجربه در زندگي تجربه‌گران

در ميان موضوعات مرتبط با تجربه نزديك به مرگ، بررسي اثرات فيزيولوژيكي و رواني تجربه بر روي تجربه‌گران بيش از ساير موضوعات محل بحث و تبادل نظر واقع شده است. ظاهراً عمده‌ترين دليل اين توجه، امكان بررسي و پژوهش تجربي درباره اين موضوع بوده است. برخلاف محتواي تجربه كه ماهيتي ذهني وانفسي دارد، اثرات پسيني ناظر به آن عمدتاً عيني و آفاقي  است و امكان بررسي تجربي درباره آن وجود دارد. اين اثرات كه در اغلب موارد، عميق، ماندگار و تحول‌برانگيز هستند، همواره توجه پژوهشگران را به خود جلب نموده است. حتي پژوهشگراني كه تجربه نزديك به مرگ را تجربه‌اي توهمي و فيزيولوژيك مي‌دانند، منكر تأثيرات قابل توجه آن بر روي تجربه‌گران،‌خانواده آنان و گروه مراقبت‌هاي پزشكي نيستند. علاوه بر اين، تبيين‌هاي ناظر به تجربه نزديك به مرگ كه در ادامه به آن خواهيم پرداخت نيز در برخي موارد از قِبَل اثرات پسيني تجربه كسب وجاهت كرده‌اند.

واقعيت آن است كه عموم تجربه‌گران پس از اين تجربه دچار برخي فراز و فرودهاي روحي و رواني مي‌شوند. دردها و آسيب‌هاي احتمالي جسمي كه پس از به هوش آمدن، تجربه‌گران را دچار ناراحتي مي‌كند همراه با احساس فراق جانكاه نسبت به فضايي كه غالباً آن را لبريز از آرامش، سعادت و عشق مطلق يافته‌اند، آنان را در حالتي غم‌بار و افسرده فرو مي‌برد. در چنين وضعيتي كه گاهي اوقات از چندين ماه تا چندين سال به طول مي‌انجامد، فرد علاوه بر آنكه ميل شديد به بازگويي اين خاطره براي گروه پزشكي و خويشاوندان خود احساس مي‌كند، بازپيوستن به خانواده، جامعه و افرادي كه ديگر در دل‌مشغولي‌ها و آرمان‌هاي آنان شريك نيست را بسيار دشوار و دردآور مي‌يابد.

اين تغيير و تحولات شخصيتي كه در عموم تجربه‌گران قابل مشاهده است، بلافاصله پس از اين تجربه رخ نمي‌نمايد بلكه چنين تغييراتي غالباً پس از جستجو و تجزيه و تحليل طولاني در برابر پرسش‌هايي كه اين تجربه آنها را برانگيخته، آشكار مي‌شود. تجربه‌گران پس از اين تجربه و پس از پشت سرگذاردن فراز و فرودهاي اجتناب‌ناپذير پس از آن، دست‌كم به دو دليل در وضعيت بهتري از سايرين به سر مي‌برند؛ اول آنكه اين افراد ديگر ترس از مرگ را تهديد كنندة آرامش زندگي خود نمي‌يابند و ديگر آنكه آنان از اين قابليت  برخوردارند تا معناي حقيقي و درستي را در زندگي‌هاي خود بازيابند. (Elsaesser Valarino,1997: 10-11)

برخي بررسي‌ها نيز حكايت از آن دارد كه اثرات مثبت تجربه نه تنها طي سال‌ها كاهش نمي‌يابد بلكه اين وضعيت با گذشت زمان افزايش مي‌يابد. نتايج بررسي‌هاي پيم ون لومل و همكارانش كه در سال2001 در مجله لَنست به چاپ رسيد، نشان مي‌دهد كه اثرات پسيني تجربه (شامل درك و همدلي با ديگران، دوست‌داشتن آنها، كاهش ترس از مرگ، باور به حيات پس از مرگ، باور و علاقه به معناي زندگي و درك معناي دروني آن) طي 8 سال پس از آن از روندي افزايش برخوردار بوده است. همچنين بر اساس يافته‌هاي لومل و همكارانش، اغلب افرادي كه تجربه نزديك به مرگ عميقي را از سرگذرانده بودند، طي مدت 30 روز پس از آن بدرود حيات گفتند و اين در مقايسه با افرادي كه تجربه‌اي نداشتند يا آنكه نوع خفيفي از آن را پشت سرگذارده بوند، قابل توجه مي‌نمود. (Van Lommel et al, 2001)

تبيين‌هاي مختلف تجربه نزديك به مرگ

مودي در نخستين كتاب خود، تفسيرهاي محتمل درباب تجربه‌هاي نزديك به مرگ را در سه ردة كلي تفسيرهاي فراطبيعي(supernatural) ، طبيعي/ علمي(natural/scientific) و روان‌شناختي(psychological) طبقه‌بندي نمود. تبيين‌هاي علمي و روان‌شناختي در رده‌بندي مودي، خود به رده‌هاي جزئي‌تر تقسيم مي‌شد. اكنون پيشرفت‌هاي روز‌افزون دانشمندان در طب و روان‌شناسي همراه با توجه بيش از پيش آنان به موضوع تجربه‌هاي نزديك به مرگ، تعداد قابل توجهي از تبيين‌هاي طبيعت‌گرايانه(naturalistic) ناظر به اين پديده را به ثمر نشانده است.

سوزان بلك‌مور عقيده دارد: مجموع توجيهات و تبيين‌هاي تجارب خاص و استثنايي بشر به ويژه آنهايي كه ظاهراً بر حالت‌هاي تغييريافته آگاهي دلالت مي‌كنند و تجربه‌هاي نزديك به مرگ نيز  يكي از آنها به شمار مي‌رود را مي‌توان در سه ردة كلي طبقه‌بندي نمود:

  1. تبيين‌هايي كه با بي‌اعتنايي، اينگونه تجربه‌ها را ساختگي و دروغ مي‌داند و آنها را محصولات ناخواسته و جانبي حالات مختلف مغز يا ناشي از آسيب‌ديدگي مغزي قلمداد مي‌كند كه در قسم اخير نيازمند درمانند.
  2. تبيين‌هاي ماوراء‌الطبيعي كه اينگونه تجربه‌ها را شواهدي دالّ بر نادرستي موضع ماده‌گرايي علمي و مثبِت وجود نيروهاي ماوراء‌الطبيعي از قبيل ارواح و خداوند تلقي مي‌كند.[21]
  3. تبيين هاي طبيعت‌گرايانه كه به جاي نامتعارف خواندن و دروغ انگاشتن اينگونه تجربه‌ها، آنها را بدون ارجاع به خدايان، ارواح يا توانايي‌هاي روحي انسان و نيز بدون بر هم زدن اصول بنيادين علمي، تجربه‌هايي عادي و متناسب با شرايط فيزيولوژيكي بدن انسان تلقي مي‌كند. (Blackmore,2004: 355)

فيزيولوژي و روان‌شناسي اصلي‌ترين مصادر تبيين‌هاي طبيعت‌گرايانه ناظر به تجربه نزديك به مرگ به شمار مي‌روند. اينگونه تبيين‌ها تجربه نزديك به مرگ را ناشي از علل فيزيولوژيك[22] و يا واكنش‌هاي رواني[23] تجربه‌گران در مواجهه با لحظات بحراني وقوع احتمالي مرگ مي‌دانند و بر اين اساس، بي‌آنكه اين پديده را شاهدي دالّ بر وجود ساحتي غيرمادي در انسان تلقي كنند، متعلَّق ادراكات تجربه‌گران را غيرواقعي، توهمي و برساختة ساز و كارهاي مادّي مي‌دانند.

بررسي جامع تبيين‌هاي مختلف تجربه نزديك به مرگ شامل تبيين‌هاي فراطبيعي و طبيعت‌گرايانه نشان مي‌دهد كه تا كنون هيچ تبييني از عهده توضيح كامل و بسنده اين تجربه بر نيامده است.[24] بسياري از پژوهشگران نيز پس از سال‌ها تلاش و بررسي در مطالعه اين پديده، نهايتاً اظهار داشتند كه تاكنون هيچ يك از تبيين‌هاي فيزيولوژيكي، روان‌شناختي، داروشناختي و جمعيت‌شناختي از عهده توضيح كامل مؤلفه‌هاي تجربه و ساز و كار توانايي‌هاي شناختاري افراد در حين وقوع آن برنيامده است. در چنين وضعيتي اگرچه به لحاظ نظري امكان تبيين علمي تجربه منتفي نيست اما ظاهراً دانش فعلي بشر هنوز از عهده اين كار برنيامده است.

در اين ميان، وجود آگاهي در زماني كه خون به مغز نمي‌رسد و اين اندام دچار سخت‌ترين آسيب‌ها شده، مهم‌ترين دشواري تبيين‌هايي است كه بر اساس پاراديم طبيعت‌گرايي در پس تبيين تجربه‌هاي نزديك به مرگ برآمده‌اند. همچنين در بررسي اينگونه تبيين‌ها، عطف توجه به تفاوت الگوهاي علّي و متناظر در توضيح تجربه، ما را از ارتكاب برخي مغالطه‌ها باز خواهد داشت. بر اين اساس، به اعتقاد برخي از پژوهشگران نظريه‌هاي ناظر به شناخت در دانش عصب‌شناسي، به جاي آنكه نظريه‌ها و الگوهايي علّي باشند، نظريه‌ها و الگوهايي متناظر به شمار مي‌روند. به اين ترتيب، اينكه تجربه‌هاي نزديك به مرگ با وساطت تغييرات عصب‌شناختي و يا حتي برخي عوامل روان‌شناختي صورت مي‌بندند، چيزي درباره واقعيت و چيستي آنها به ما نمي‌گويد. تبيين رويدادهاي عصبي و رواني مقارن و متناظر با بروز چنين تجربه‌هايي، به معناي كشف چيستي و واقعيت آنها نيست. اين مسأله همواره برگ برنده‌اي در دست تبيين‌هاي فراطبيعت‌گرايانه خواهد بود به شرط آنكه اين تبيين‌ها نيز ابهامات و دشواري‌هاي دست و پاگير خود در جهت اثبات مطابقت و اتقان گزارش‌ها به ويژه درباره تجربه‌هاي خروج از كالبد را مرتفع نمايند.[25]

به اين ترتيب، با نگاهي جامع و غيرتقليل‌گرايانه به تبيين‌هاي مختلف تجربه نزديك به مرگ مي‌توان دريافت كه هر يك از اين تبيين‌ها مي‌توانند با عطف توجه به ساحتي از اين پديده در نهايت به كمك يكديگر، تفسيري جامع از آن به دست دهند. وقوع تجربه نزديك به مرگ بي‌شك متناظر با برخي ساز و كارهاي عصب‌شناختي در مغز است. ساير ساز و كارهاي فيزيولوژيك بدن انسان نيز چه بسا در حين وقوع تجربه ايفاي نقش مي‌كنند. بديهي است كه تبيين‌هاي فيزيولوژيكي مي‌توانند در اين حيطه نظريه‌‌پردازي كنند. جنبه‌هاي روان شناختي تجربه نزديك به مرگ نيز از برجسته‌ترين ابعاد اين پديده به شمار مي‌رود. بر اين اساس، تبيين‌هاي روان‌شناختي مي‌توانند با به كار بستن اصول روان‌شناسي، در باب كيفيت وقوع، عمق و اثرات پسيني تجربه روشنگري نمايند. كيفيت تأثير پيش‌زمينه‌هاي فرهنگي ـ مذهبي تجربه‌گران در منظره‌آميزي تجربه‌هاي آنان نيز مي‌تواند موضوع تأملات روان‌شناختي، جامعه‌شناختي و الهياتي واقع شود. فراز و فرود مفهوم حيات پس از مرگ در ادوار مختلف تاريخ كه از قِبَل بررسي تجربه‌هاي نزديك به مرگ قابل پيگيري است، يكي ديگر از جنبه‌هاي مطالعاتي اين پديده است كه مي‌تواند محل توجه جامعه‌شناسي و فلسفه واقع شود. و بالاخره بررسي امكان وجود ساحتي غيرمادي و مستقل از ماده در انسان و تداوم احتمالي آن پس از مرگ نيز از جمله مسائلي است كه نظرگاه‌هاي فراطبيعت‌گرايانه مي‌توانند مبتني بر شواهد قابل اعتنا و مدارك متقن آن را موضوع بحث و بررسي قرار دهند.

نحوه دلالت تجربه‌هاي نزديك به مرگ در اثبات حيات پس از مرگ

سخن گفتن در باب نحوه دلالت تجربه‌هاي نزديك به مرگ در اثبات حيات پس از مرگ، در واقع بررسي امكان صحت تبيين‌هاي فراطبيعي است كه تبيين‌هاي ديني يكي از زيرمجموعه‌هاي آن به شمار مي‌رود. از آن‌رو كه تفاسير ديني تجربه نزديك به مرگ، اين پديده را نگاهي گذرا به حيات پس از مرگ و برهاني دالّ بر تداوم آگاهي انسان پس از مرگ كالبد فيزيكي تلقي مي‌كنند، مي‌توان با بررسي اين مدعاي بنيادين، تصوير دقيقي از توان تفسيري تبيين‌هاي ديني به دست آورد. ما در ادامه خواهيم كوشيد تا توان مجموعه شواهد و قرايني كه به سود تبيين‌هاي فراطبيعت گرايانه وجود دارد را بار ديگر در قياس با تبيين‌هاي طبيعت‌گرايانه مورد سنجش قرار دهيم و از اين رهگذر، تصوير روشني از دلالت اين پديده در اثبات حيات پس از مرگ به دست دهيم.

معقوليت مبتني بر مجموعه‌اي از شواهد و قراين

واقعيت آن است كه اغلب پژوهشگراني كه در دهه‌هاي اخير به موضوع تجربه‌هاي نزديك به مرگ پرداخته‌اند، پرسش از بقاي آگاهي پس از مرگ كالبد فيزيكي را مغفول نهاده‌اند و در عوض، عمدتاً به موضوعات كمتر جدل‌آميز از قبيل تغييرات نگرشي و ارزشي تجربه‌گران پس از تجربه و يا ساز و كارهاي فيزيولوژيك وقوع تجربه پرداخته‌اند. حال آنكه اين پديده را بر اساس پرسش فوق نيز مي‌توان محل بحث و بررسي قرار داد.

از سوي ديگر پژوهشگراني كه پرسش مذكور را مبناي پژوهش قرار داده‌اند نيز غالباً از اين منظر كه تجربه نزديك به مرگ، ماهيتي ذهني و وابسته به شخص دارد، از آن به عنوان شاهدي دالّ بر بقاي پس از مرگ ياد نكرده‌اند. به عنوان نمونه مايكل سابوم كه خود از مدافعان نابسندگي تبيين‌هاي طبيعت‌گرايانه به شمار مي رود، در نخستين پژوهش خود در باب تجربه‌هاي نزديك به مرگ يادآور شده است كه اين تجربه‌ها، برهاني علمي دال بر حيات پس از مرگ نيست و عمدتاً حاكي از آن است كه فرايند مرگ محتملاً براي بسياري از انسان‌ها تجربه‌اي آرامش‌بخش و سعادت‌آميز است. (سابوم، 1368، 293)

علاوه بر اين، پژوهش‌هاي اخير حكايت از آن دارد كه بسياري از ويژگي‌هاي تجربه نزديك به مرگ چندان ويژه اين تجربه نيست و در بسياري ديگر از تجربه‌هاي رواني فراهنجار نيز نظاير آن را مي‌توان ملاحظه كرد. از ميان اين تجربه‌هاي نامتعارف كه برخي ويژگي‌هاي آنها با ويژگي‌هاي تجربه نزديك به مرگ همپوشاني دارد مي‌توان به تجربه خروج از كالبد، برخي تجربه‌هاي عرفاني، تجربه‌هاي ظهور ارواح(apparitional) و غيب‌گويي(apparitional) اشاره كرد. اين پيشينه باعث شده است كه بسياري از افراد، تجربه‌ نزديك به مرگ را نهايتاً موضوعي مرتبط با وضعيت‌هاي ديگرگون آگاهي تلقي كنند و مسأله بقاي پس از مرگ را چندان با اين پديده مرتبط ندانند. (Cook et al, 1998: 378)

اما آيا در تجربه‌هاي نزديك به مرگ، شواهد و قراين قابل توجهي به چشم مي‌خورد كه حاكي از وجود آگاهي مستقل از ماده در انسان و امكان تداوم آن پس از مرگ باشد؟ به اعتقاد برخي، مهم‌ترين دلايل فراروان‌شناختي ارائه شده در اثبات حيات پس از مرگ عمدتاً ناظر به خاطرات زندگي‌هاي قبل، تجربه ديدار با درگذشتگان و تجربه مرگ و بازگشت دوباره به زندگي بوده است. اما مسئله‌اي كه در قبال اين‌گونه شواهد وجود دارد آن است كه تبيين‌هاي مختلفي درباره آنها وجود دارد كه تنها در يكي از آنها اين پديده‌ها دالّ بر حيات پس از مرگ انگاشته مي‌شود. طبق احصاي كلاك و مارتين(Kolak and Martin) ، مشهورترين تبيين‌هايي كه تاكنون خود را متكفل توضيح اين پديده‌ها دانسته‌اند، حداقل در چهار رده كلي قابل طبقه‌بندي‌اند:

– تبيين‌هايي كه اين پديده‌ها را نوعي دروغ و حقه‌بازي تلقي مي‌كند.

– تبيين‌هايي كه اين پديده‌ها را نوعي اوضاع و احوال ناآشنا اما معمولي به شمار مي‌آورند. [26]

– تبيين‌هاي فرا روان‌شناختي نظير ادراكات فراحسي.[27]

– تبيين‌هايي كه اين پديده‌ها را ناظر به حيات پس از مرگ مي‌داند. (كلاك و مارتين، 1388: 138 ـ 137)

به اين ترتيب، مدافعان هر يك از تبيين‌هاي مذكور مي‌بايست اثبات نمايند كه شواهد و قراين دالّ بر تبيين مختار آنان در مقايسه با ساير تبيين‌ها از جامعيت و بسندگي بيشتري برخوردار است. در اين ميان، برخي معتقدند: انتخاب گزينه چهارم حتي در مواردي كه سه تبيين ديگر بر حسب ظاهر راهگشا نيست، چندان معقول به نظر نمي‌رسد، زيرا همواره اين احتمال وجود دارد كه اينگونه پديده‌هاي عجيب و به ظاهر نامتعارف، تبيين‌هاي معمولي داشته باشند كه هنوز ناشناخته مانده‌اند. وانگهي از اينكه شواهد و قراين، سه تبيين نخست را حمايت نمي‌كند، نمي‌توان صحت تبيين چهارم را نتيجه گرفت. علاوه بر همه اين احتمالات، حتي در مواردي كه همه تبيين‌هاي معمول، واضح‌البطلان به نظر مي‌رسند، امكان تبيين‌هاي فراروان‌شناختي كه لزوماً مثبِت حيات پس از مرگ  نيستند وجود دارد. به عنوان مثال، ممكن است برخي ويژگي‌هاي تجربه نزديك به مرگ ناظر به ادراكات فراحسي باشد. اينگونه ادراكات (در صورت اثبات) صرفاً چارچوب ادراكات حسي انسان را توسعه مي‌دهند و چالشي جدي پيش‌روي فيزيكاليسم خواهند بود اما به سادگي و لزوماً به ادامه حيات انسان پس از مرگ دلالت ندارند. برخي امروزه بر اين عقيده‌اند كه در باب تجربه‌هاي نزديك به مرگ، امكان صحت تبيين‌هاي فراروان‌شناختي و تبيين‌هاي ناظر به حيات پس از مرگ به يك اندازه است. بنا بر اين تا زماني كه شواهد و قراين محكم‌تري به نفع يكي از طرفين وجود ندارد، ترجيح بلامرحج جايز نيست. (همان: 141ـ 138) اما از سوي ديگر، برخي ديگر از پژوهشگران عقيده دارند كه مجموعه‌اي از قراين وجود دارد كه مي‌تواند ما را در ترجيح تبيين‌هاي فراطبيعت‌گرايانه موجه جلوه دهد.

ويليام كوك(Williams Cook) و همكارانش با بررسي سه ويژگي تجربه نزديك به مرگ كه به نظر مي‌رسد چه بسا بتواند شاهدي بر حيات پس از مرگ تلقي شود، طرحي پژوهشي را سامان داده‌اند.[28] آنان با بررسي سه ويژگي افزايش توجه و آگاهي در حين تجربه، مشاهده كالبد از موضعي متفاوت در فضا و ادراكات حسي فراهنجار در گزارش تجربه‌هاي 14نفر از تجربه‌گران[29]  به نتايج قابل توجهي دست يافته‌اند. كوك و همكارانش عقيده دارند كه بررسي‌هاي آنان درباره اين جامعه آماري دست‌كم نتايج زير را در پي داشته است:

– بر اساس ويژگي نخست (افزايش آگاهي و توجه در حين تجربه) وضوح ذهني(mental clarity) منحصراً موقوف كاركردهاي فيزيولوژيك نيست.

– بر اساس ويژگي دوم (تجربه‌هاي خروج از كالبد) آگاهي مي‌تواند جدا (و نه مستقل) از كالبد فيزيكي به فعاليت‌هاي خود ادامه دهد.

– بر اساس ويژگي سوم (ادراكات حس فراهنجار) تجربه‌هاي نزديك به مرگ در اصل تجربه‌هايي صرفاً ذهني به شمار نمي‌روند.

به اعتقاد اين پژوهشگران اگر چه سه ويژگي مورد بررسي در اين طرح پژوهشي هيچ يك به تنهايي دالّ بر بقاي آگاهي پس از مرگ نيست، اما هنگامي كه همه آنها در كنار يكديگر قرار مي‌گيرند، صحت فرضيه بقا را با احتمال بيشتري روبرو مي‌كند. (Cook et al,1998)

علاوه بر موارد پيش‌گفته، نوع خاصي از ديدار با افراد درگذشته حين تجربه نزديك به مرگ نيز مي‌تواند مؤيد ماهيت فراطبيعي و غير توهمي اين پديده تلقي شود. مشاهده دوستان و خويشانِ درگذشته به خودي خود مي‌تواند تبيين توهمي داشته باشد. فردي كه خود را مرده مي‌انگارد، احتمالاً به لحاظ رواني توقع دارد كه دوستان و خويشان درگذشته خود را ملاقات كند و لاجرم آنان را مشاهده مي‌كند. علاوه بر اين، نوعي ساز و كار تدافعي براي كاهش ترس از مرگ نيز مي‌تواند توهم همراهي و بازپيوستن به دوستان و خويشان درگذشته را پديد آورد. اما در اين ميان، مواردي وجود دارد كه فرد در حين تجربه نزديك به مرگ تازه‌درگذشتگاني را ملاقات مي‌كند كه همزمان و يا كمي قبل از فرد تجربه‌گر درگذشته‌اند و وي پيش از تجربه هيچ گونه اطلاعي از وضعيت اين افراد نداشته است.[30] بديهي است كه وجود اينگونه تجربه‌ها نظريه توهمي بودن چنين مشاهداتي را تضعيف مي‌كند. (Ibid)

تجربه‌هاي نزديك به مرگِ مشترك را نيز مي‌توان در اين راستا مطمح نظر قرار داد. در اين‌گونه تجربه‌ها دو نفر در لحظه‌اي واحد، تجربه‌اي مشترك و يكسان كه ناظر به واقعيتي مشترك بوده است را از سر گذرانده‌اند. مثلاً دو نفر كه در لحظه‌اي واحد دچار مرگ مرگ باليني شده‌اند، يكديگر را در حالت غيرجسماني ملاقات كرده و از وضعيت يكديگر اطلاع حاصل نموده‌اند.[31] (Atwater,2008)

به اين ترتيب آيا هنگامي كه همه شواهد و قراين پيش‌گفته را همراه با الزامات ساير تجربه‌هاي فراروان‌شناختي مشابه[32] و تجربه‌هاي نزديك به مرگ كودكان و نابينايان[33] يك‌جا مد نظر قرار دهيم، مي‌توانيم از احتمال صحت فريضه بقا دفاع نماييم؟

واقعيت آن است كه عمده‌ترين انتقاد مخالفان در برابر شواهدي از قبيل ادراكات حسي فراهنجار، مشاهدات عيني در تجربه خروج از كالبد و يا تجربه‌هاي بصري نابينايان، خدشه در صحت گزارش‌هاي ناظر به اين موارد بوده است. از منظر مخالفان، گزارش مربوط به اينگونه موارد سال‌ها بعد ثبت و ضبط شده است و از اين رو چندان قابل اعتماد نيست. آنان همواره به صراحت اعلام كرده‌اند كه اگر شواهدي نظير تجربه‌هاي بصري نابينايان چنانكه ادعا مي‌شود، صحت داشته باشد، وجود ساحتي غير جسماني براي انسان و امكان بقاي آگاهي او پس از مرگ از شواهدي متقاعد كننده برخوردار خواهد بود، ولي مسأله آن است كه اين شواهد، بسنده و قابل اعتماد نيستند. (Fox,2003:341)

اما مدافعان رويكردهاي فراطبيعت‌گرايانه معتقدند: در صورتي كه نقصاني در حافظه افراد پديده نيامده باشد و امكان دروغگويي و انگيزه‌هاي غيراخلاقي در ميان نباشد، مي‌توان به اين گزارش‌ها اعتماد كرد و البته درباره بسياري از گزارش‌هاي موجود چنين شرايطي برقرار است. علاوه بر اين، امروزه حجم معتنابهي از گزارش‌هاي ناظر به مشاهدات عيني حين تجربه خروج از كالبد وجود دارد و درباره بسياري از آنها شواهد و قرايني دالّ بر صحت ادعاهاي تجربه‌كنندگان به دست آمده است. اما همان‌گونه كه لاكاتوش نيز در اين ‌باره تفطن يافته است، واقعيت تاريخ علم حكايت از آن دارد كه دانشمندان و مدافعان نظريات علمي به مجرد مواجهه با موارد متناقض به هيچ رو دفعتاً از يك نظريه دست بر نمي‌دارند بلكه بلافاصله در پي فرضيات نجات بر مي‌آيند و يا اگر امكان چنين كاري وجود نداشته باشد، بي‌قاعدگي موجود را تا جايي كه ممكن است ناديده تلقي مي‌كنند.

 ظاهراً اين وضعيت درباره چالش‌هايي كه تجربه‌هاي نزديك به مرگ براي پاراديم مادي‌گرايانه به همراه دارد نيز صادق است. البته اين موضوع به هيچ‌رو از وظيفه سرنوشت‌ساز مدافعان فرضيه بقا در جهت رفع نواقض و ضعف‌هاي شواهدي كه به آن استناد مي‌كنند، نمي‌كاهد.  ترديدي در آن نيست كه شواهد و قراين موجود در جهت اثبات صدق مدعاي تجربه‌گراني كه از ادراكات حسي فراهنجار، مشاهدات عيني خارج از كالبد و مواردي از اين قبيل سخن مي‌گويند، نيازمند پشتوانه‌هاي محكمتري است.  طبيعي است كه اينگونه پديده‌ها به دليل عواقب و تبعات سرنوشت‌ساز و ويرانگري كه براي پاراديم‌هاي مادي‌گرايانه به همراه دارد، با وسواس، انكار و سخت‌گيرهاي بعضاً نامعقول مدافعان آن مواجهه شود اما با وجود اين، به نظر مي‌رسد كه اگر چه هيچ ويژگي و يا نوع خاص از تجربه‌هاي نزديك به مرگ به تنهايي نمي‌تواند نظريه بقا را به انتخابي موجه بدل كند اما چنانكه گفته آمد هنگامي كه مجموعه‌اي از ويژگي‌ها و يا انواعي از تجربه‌هاي نزديك به مرگ در اين راستا مورد بررسي قرار مي‌گيرد، انتخاب فرضيه بقا صورت معقول‌تري مي‌يابد.

روايت حداقلي از فرضيه بقا

اغلب تجربه‌گران، خود ترديدي ندارند كه تجربه‌هايشان دالّ بر حيات پس از مرگ و تداوم آگاهي آنان در ساحت ديگري از هستي است. آنان پس از اين تجربه، به جاي آنكه مرگ را پايان زندگي بدانند، آن را انتقال از يك زندگي به زندگي متفاوت ديگر تلقي مي‌كنند. عمق اثرگذاري تجربه در ذهن آنان به حدي است كه هيچگاه خود را نيازمند اثبات آنچه يافته‌اند نمي‌بينند. وجود حيات پس از مرگ و يافته‌هاي آنان در خلال تجربه نزديك به مرگ آنقدر براي آنان واقعي و حتمي است كه هرگز خود را درگير اثبات آن براي ديگران نمي‌كنند. (Moody,1978:146)

اما از سوي ديگر، بسياري از محققان عقيده دارند: از آنجا كه هيچ‌يك از تجربه‌گران واقعاً براي هميشه نمرده است، بنابراين با استناد به اين تجربه‌هاي موقت نمي‌توان به اثبات حيات پس از مرگ نقب زد. اين گروه از پژوهشگران برآنند كه وجود تجربه‌هاي نزديك به مرگ، در بهترين حالت مي‌تواند چالشي را كه پيش‌روي ايمان به حيات پس از مرگ قرار دارد، اندكي محدودتر نمايد اما هرگز از عهده رخنه‌پوشي كامل آن بر نمي‌آيد. Bryant and peck (eds),2009: 775))

به نظر مي‌رسد سخن اين گروه از پژوهشگران در عين حال كه از پشتوانه معقولي بهره مي‌برد، ما را بر آن خواهد داشت تا مفهوم محدودتري از فرضيه بقا را مد نظر قرار دهيم، چرا كه به هر روي وقوع مرگ زيست‌شناختي (با تعريفي كه پيشتر از آن ارائه داديم) درباره هيچ يك از تجربه‌گران قابل اثبات نيست و از اين‌رو نمي‌توان صرفاً با استناد به اين پديده، درباره سرانجام آگاهي انسان پس از توقف كامل و برگشت‌ناپذير فعاليت‌هاي مغزي نظريه‌اي بنا نهاد. اما تجربه‌هاي نزديك به مرگ از آن رو كه چالشي پيش‌روي ديدگاه‌هاي رايج در فيزيولوژي اعصاب و نظرگاه‌هاي متداول در تبيين رابطه ميان مغز و آگاهي پديد آورده، امكان وجود آگاهي مستقل از ماده و احتمال تداوم آن پس از مرگ را بيش از پيش افزايش داده است.

پيم ون لومل دراين‌باره معتقد است: مطالعه تجربه‌هاي نزديك به مرگ از يك سو باب جديدي پيش‌روي دانش پزشكي گشوده و از سوي ديگر، عدم جامعيت ديدگاه‌هاي رايج در حوزه فيزيولوژي اعصاب را بر ملا كرده است. به اعتقاد لومل، ديدگاه متعارف در باب رابطه ميان مغز و ذهن مي‌بايست مورد بازخواني انتقادي قرار گيرد. وي بر اساس يافته‌هاي خود در اين حوزه و با تكيه بر مطالعات ناظر به تجربه نزديك به مرگ نتيجه مي‌گيرد كه آگاهي ذهني انسان مي‌تواند به طور مستقل، فارغ از فعاليت مغز، كاركردهاي شناختاري، عاطفي و رواني داشته باشد و از اين طريق به حيات خود ادامه دهد. اين نتيجه‌گيري در نگاه لومل الزامات خاص خود را براي بسياري از پاراديم‌هاي رايج در اخلاق پزشكي به همراه دارد و بر اين اساس، مي‌باست بررسي مجددي از ديدگاه‌هاي معمول در باب موضوعات و پديده‌هايي نظير مراقبت از بيماران گرفتار كما، اتانازي (مرگ از روي ترحم)، سقط جنين و برداشتن اندام‌هاي بيماران دچار مرگ مغزي به عمل آورد. لومل ضمن تأكيد بر اينكه «مرگ، صرفاً پايان ساحت فيزيكي ماست» و بايد آن را نقطه آغاز فعاليت ‌بخش ديگري از آگاهي انسان به شمار آورد، در عين حال يادآور مي‌شود كه مطالعات مربوط به تجربه‌هاي نزديك به مرگ، از ارائه براهين علمي در جهت اثبات اين نتيجه‌گيري عاجز است. چه آنكه در تجربه‌هاي نزديك به مرگ، افراد حقيقتاً نمرده‌اند  بلكه صرفاً در شرايطي كاملاً نزديك به آن قرار گرفته‌اند. از اين‌رو با يك نگاه دقيق فلسفي نمي‌توان از تداوم آگاهي افراد در حين اين تجربه، ادامه حيات و آگاهي انسان را پس از مرگ واقعي نتيجه گرفت.(Lommel, 2006:148)

به اين ترتيب ما ناگزير خواهيم بود تا روايتي حداقلي از فرضيه بقا را در باب تجربه‌هاي نزديك به مرگ محتمل بدانيم. بر اين اساس، چنانچه تجربه‌هاي نزديك به مرگ در خوشبينانه‌ترين حالت مؤيد حيات پس از مرگ به شمار آيد، نمي‌توان جاودانگي به معناي زندگي ابدي پس از مرگ را از آن نتيجه گرفت، چه آنكه جاودانگي گاهي صرفاً به معناي زندگي پس از مرگ به كار مي‌رود و گاهي به معناي زندگي هميشگي پس از مرگ. تجربه‌هاي نزديك به مرگ چنانچه مؤيد حيات پس از مرگ به شمار آيد، با يك نگاه دقيق فلسفي مقتضي جاودانگي به معناي نخست خواهد بود. اما چنانكه گفته آمد، دلالت اين پديده بر معناي نخست جاودانگي نيز از آن‌رو كه اثبات وقوع مرگ زيست‌شناختي درباره تجربه‌گران امكان‌پذير نيست، ميسر نخواهد بود و بنابراين فرضيه بقا به امكان وجود آگاهي فارغ از كالبد فيزيكي در انسان فرو كاسته خواهد شد. در اين ميان، اگرچه امكان وجود اين نوع از آگاهي در انسان مي‌تواند به عنوان مقدمه‌اي براي حركت در مسير اثبات حيات پس از مرگ و احياناً جاودانگي به كار بسته شود، اما طي اين مسير دشوار و طولاني همچنان نيازمند پيشرفت‌هاي بيشتر در مسير مطالعه تجربه نزديك به مرگ[34]  و تلاش‌هاي بيش از پيش فيلسوفان و الهي‌دانان خواهد بود.

همان‌طور كه مودي در دوران نخست حيات علمي خود عقيده داشت: طرح‌هاي پژوهشي بزرگي كه صرفاً با هدف اثبات حيات پس از مرگ از رهگذر بررسي اينگونه تجربه‌ها سامان مي‌يابد، محتملا ناشيانه و با نظر به سطح فعلي دانش بشري، بلند پروازانه است. اثبات حيات پس از مرگ صرفاً با اتكا به شواهد علمي، امكان‌پذير نيست. اما در عوض، راستي‌آزمايي برخي نظريه‌هاي رايج علمي از طريق بررسي اينگونه تجربه‌ها به نتايج مفيدي منجر خواهد شد كه هم قوت آن نظريات را بر‌مي‌رسد و هم به كشف عميق‌تر تجربه نزديك به مرگ مي‌انجامد. بر اين اساس، مي‌توان تصور كرد كه چه بسا روزي از مجموع نتايج اينگونه بررسي‌ها و نه صرفاً با استناد به يك دليل واحد، مسأله غامض حيات پس از مرگ از ميان برود، اما اين امر مستلزم طي مسيري طولاني و چه بسا قرن‌ها بذل جهد پژوهشگران مختلف خواهد بود. از اين منظر كاملاً محتمل است كه بالاخره روزي همه انسان‌ها سرانجام به نحوي معقول متقاعد شوند كه بُعد ديگري از هستي وجود دارد كه حيات ما پس از مرگ در آن تداوم خواهد يافت.

***

مسأله تجرد نفس و اثبات حيات پس از مرگ در زمره آن گروه از مسائل فلسفي است كه هم از رهگذر روش عقلي صرف مي‌توان درباره آن سخن گفت و هم  با بهره‌مندي از روش‌هاي عقلي ـ تجربي و برهان‌هاي پسيني نشأت گرفته از اين روش‌ها (نظير تجربه‌هاي نزديك به مرگ) مي‌توان در باب صدق و كذب آنها اظهار نظر نمود. نوشتار حاضر كه با بررسي چيستي و ابعاد مختلف تجربه‌ نزديك به مرگ به عنوان يكي از برهان‌هاي پسيني دالّ بر حيات اخروي، نحوه دلالت آن در اثبات حيات پس از مرگ را موضوع اصلي تأملات خود قراد داده بود، در نهايت نشان داد كه تفاسير فراطبيعت‌گرايانه از تجربه‌هاي نزديك به مرگ كه آن را نگاهي اجمالي به جهان واپسين و برهاني دالّ بر حيات پس از مرگ به شمار مي‌آورند، با يك ناكامي مبنايي دست به گريبان خواهند بود. رفع اين ناكامي با نظر به تعريفي كه از مرگ زيست‌شناختي ارائه شد، ناممكن به نظر مي‌رسد. اما در عين حال، نبايد از نظر دور داشت كه اين دشواري ناظر به مقام اثبات است و همانند بسياري از قضاياي جدلي‌الطرفين، امكان صدور حكم درباره عالم ثبوت منتفي است و همواره امكان ثبوت آنچه كه امكان اثبات آن وجود ندارد، به قوت خود باقي است.

با وجود اين دشواري اجتناب‌ناپذير، به اعتقاد بسياري از پژوهشگران، آموزه‌هاي ديني همچنان از قابليت‌هاي خوبي براي توضيح و تبيين ابعاد مختلف تجربه‌هاي نزديك به مرگ برخوردارند، اما از آنجا كه موضوع تجربه‌هاي نزديك به مرگ تا كنون عمدتاً در غرب مسيحي محل بحث و بررسي قرار گرفته است، مشهورترين پاسخ‌ها و اظهارنظرهاي الهياتي در اين ‌باره نيز غالباً از سوي معدودي از الهي‌دانان مسيحي ابراز شده است و اسلام و يهوديت عمدتاً درباره اين موضوع سكوت اختيار كرده‌اند. در مسيحيت نيز به رغم واكنش برخي از فيلسوفان و الهي‌دانان ، كليساي كاتوليك هيچ موضع رسمي در اين باره اتخاذ نكرده است. برخي از پژوهشگران بر اين عقيده‌اند كه تاكنون از توان بالقوة ادياني نظير اسلام كه در سنت‌هاي صوفيانه خود از قابليت‌هاي فراواني براي تحليل اينگونه پديده‌ها برخوردارند، بهره‌برداري نشده است و بر اين اساس، يكي از بسترهاي پژوهشي بكر و نكاويده در حوزه مطالعات تجربه نزديك به مرگ، بهره‌گيري از توان بالقوه الهيات عرفاني اسلام در توضيح و تبيين ابعاد مختلف اين‌گونه تجربه‌ها است.

پی نوشت ها

[1] اين اصطلاح برساخته نگارنده است.

[2] يكي از پاسخ‌هاي قابل توجهي كه تاكنون به اين پرسش داده شده، آن است كه نظرگاه پيشيني شخص واجد تجربه، حداكثر در تفسير تجربه‌هاي نزديك به مرگ اثرگذار است نه بر كيفيت وقوع و يا محتواي آن. در اين باره نك:

Wulff. David H(1997), Psychology of Religion: Classic and Contemporary, New York: John Wiley & Sons; Second edition,p.621.

[3]  ايمره لاكاتوش(Imre Lakatos)(1974-1922) فيلسوف مشهور مجارستاني كه در فلسفه علم و فلسفه رياضيات نظريات مشهوري از خود به يادگار گذاشته، بر آن است  كه هر يك از دانشمندان در طرح پژوهشي خود، از هسته‌اي سخت  كه شامل مفروضات بنيادين و غير قابل ابطال آن نظريه است، بهره مي‌برد. پژوهشگران همواره مي‌كوشند تا به هر قيمتي از اين هسته سخت كه معمولاً محتواي آن نيز برملا نمي‌شود، محافظت به عمل آورند. اين كار معمولاً با استفاده از كمربند محافظ  كه شامل فرضيه‌هاي كمكي  و گزاره‌هاي مشاهداتي است صورت مي‌پذيرد. لاكاتوش ضمن تعريض به نظرگاه ابطال‌گرايي پوپر، با اشاره به واقعيت‌هاي تاريخ علم معتقد است: دانشمندان، هنگامي كه با موارد نقض و ناسازگاري‌هايي در طرح پژوهشي خود مواجهه مي‌شوند، به هيچ رو ناگهان از يك نظريه دست برنمي‌دارند، بلكه بلافاصله در پي فرضيات نجات برمي‌آيند تا آنچه را كه زين پس يك «بي‌قاعدگي صرف» لقب مي‌دهند، توضيح دهد و يا اگر امكان چنين كاري وجود نداشته باشد، بي‌قاعدگي موجود را ناديده مي‌انگارند و به مسائل ديگر مي‌پردازند. در اين باره نك:

Lakatos, Imre; Worrall, John; Currie, Gregory (eds) (1978), The Methodology of Scientific Research Programmes, 1st Edition, Cambridge University Press, Vol.1.

[4]  در اينجا مراد از پديدار شناسي، درك چيستي تجربه نزديك به مرگ از رهگذر بررسي ويژگي‌ها و ابعاد مختلف آن است. اين موضوع از آن حيث كه متعلق تجربه گروهي از افراد واقع شده، مورد بررسي قرار مي‌گيرد.

[5] . نخستين گزارش مدون علمي درباره اين پديده نخستين‌بار در سال1975 توسط ريموند مودي  در كتاب زندگي پس از زندگي(Life after Life.)  به اطلاع عموم رسيد و اصطلاح «تجربه نزديك  به مرگ»  براي اولين‌ بار براي اشاره به اين پديده مورد استفاده قرار گرفت. نخستين واكنش‌ مطبوعات و ساير رسانه‌ها پس از انتشار اين كتاب آن بود كه سرانجام برهاني علمي دالّ بر حيات پس از مرگ كشف شد. اين نوع عكس‌العمل‌ها عموماً بلافاصله با مخالفت محافل دانشگاهي به ويژه مجامع پزشكي روبرو شد و حجم انبوهي از نظريات فيزيولوژيك و روان‌شناختي، بي‌آنكه اين پديده را ناظر به حيات پس از مرگ بدانند مدعي توجيه آن شدند.

[6]  اين تأكيد از آن روست كه در موارد بسيار نادر، برخي افرادي كه در معرض ‌ترس شديد و شوك‌آور قرار داشته‌اند نيز از وقوع تجربه نزديك به مرگ خبر داده‌اند. دراين‌باره نك:Elsaesser Variano, 1997:1.

[7]  دراين‌باره نك: مودي،1377 : 33ـ31.

[8]  مراد گذشت كُند زمان و يا به تعبير مبهم برخي از تجربه‌گران، احساس توقف آن است.

[9]  خانم اتواتر(Atwater) از پژوهشگران برجسته مطالعات مرتبط با تجربه‌هاي نزديك به مرگ عقيده دارد كه ميزان وقوع تجربه‌هاي جهنمي، بر خلاف تصور رايج، بسيار بيشتر از آن چيزي است كه گفته مي‌شود. اين تجربه‌ها غالباً به جهت ترس از بدنامي و ناهماهنگي با تصوير مثبتي كه از تجربه‌هاي نزديك به مرگ ارائه شده ، بيان نمي‌شود. وي مدعي است كه اين آمار در بررسي‌هاي او بسيار بيشتر از آن چيزي است كه سايرين برآورد كرده‌اند. (105مورد تجربه ناخوش‌آيند در ميان 700 نفر از واجدان تجربه نزديك به مرگ) او در اين ‌باره نوعي عدم تمايل تجربه‌گران و محققان در ارائه و ثبت اينگونه تجربه‌ها را عامل اصلي اين برآورد نادرست مي‌داند. در اين باره نك:

Atwater,P.M.H (1992), Is there a Hell? Surprising observations about the near death experience, Journal of Near Death Studies, Vol. 10, No.3 : 149-160.

[10] . ريموند مودي واضع اصطلاح تجربه‌هاي نزديك به مرگ و طلايه‌دار طرح رسمي اين موضوع، عاقبت پس از سال‌ها بحث و بررسي در باب اين پديده و برخي ديگر از پديده‌هاي عجيب و نامتعارف نظير سير قهقرايي درفرآيند هيپنوتيزم و آيينه‌بيني، جرح و تعديل‌هاي قابل توجهي در ديدگاه و نتايج تلاش‌هاي گذشته خود پديد آورد. وي با چرخشي آشكار نسبت به ديدگاه‌هاي گذشته خود، ضمن هم‌آوايي با شكاكان برآن است كه اينگونه تجربه‌ها نمي‌تواند حيات پس از مرگ و يا ادراكات فراحسي را اثبات نمايد اما در عين حال، شكاكان را نيز انسان‌هايي مغرض تلقي مي‌كند كه به اهميت فوق‌العاده اينگونه تجربه‌ها التفات نيافته‌اند. مودي متاخر بر آن است كه به جاي طبقه‌بندي و مطالعه اينگونه تجربه‌ها ذيل روش‌هاي علمي، بايد آنها را به عنوان شاخه‌اي از تفريح و سرگرمي(entertainment)  محل بحث و بررسي قرار داد. در اين روش، به جاي آنكه ما در پي اثبات اينگونه تجربه‌ها باشيم آنها را به عنوان نوعي تفريح و سرگرمي كه البته واقعيت‌هايي را با خود به همراه مي‌آورند نظاره مي‌كنيم. اين نظرگاه بي‌آنكه نتايج به دست آمده از مطالعه اينگونه پديده‌ها را ناديده بينگارد، در پي رفعت بخشيدن به آنهاست و با طبقه‌بندي آنها در بخش سرگرمي‌هاي زندگي كه بخش مهمي از زندگي به شمار مي‌رود، به تأثيرات عميق آنها در انسان‌ها كه مشابه تأثيرات نمايشنامه‌هاي معنوي و تراژدي‌هاي يونان باستان است، نظر دارد.

[11]  براي آشنايي با برخي از اين اختلاف‌نظرها نك:Shushan,2009:37.

[12]  مورس در برخي ديگر از آثار خود مؤلفه‌هاي هسته اصلي تجربه را به چهار مورد تقليل داده كه عبارتند از: 1. احساس خروج از كالبد 2. ملاقات با فرشتگان و افراد درگذشته 3. سير قهقرايي در خاطرات زندگي  گذشته 4. مواجهه با انوار درخشان و جذاب. (مورس،1380 : 166)

[13] از آنجا كه رودخانه، طبيعي‌ترين و در عين حال، سخت‌ترين حائل براي عبور از منطقه‌اي به منطقه ديگر تصور مي‌شد، در اغلب اسطوره‌هاي جهان نيز براي رسيدن به دنياي مردگان، عبور از رودخانه‌اي رعب‌انگيز و تاريك، حتمي شمرده شده است. (رضايي، 1384: 217)

[14]  نتايج اينگونه بررسي‌ها برخي نظريات تقليل‌گرايانه را با چالش‌هاي جدي روبرو كرده است. به عنوان نمونه، كساني كه مرور رخدادهاي زندگي را ناشي از واكنش‌هاي خاص مغز در لحظات بحراني نزديك به مرگ تلقي مي‌كنند، ظاهراً درباره نحوه بروز و ظهور اين ويژگي در ميان تجربه‌گران هندي توضيحي نخواهند داشت، چرا كه ساز و كارهاي فيزيولوژيك مي‌بايست در همه انسان‌ها به نحو مشابه عمل كند.(Shushan,2009:42)

[15]  قيد «تقريباً» از آن‌روست كه مطابق اين ديدگاه، احساس جدايي از كالبد فيزيكي يك استثناست كه در ميان اقوام و ملت‌ها و در تجربه‌هاي ثبت شده همه ادوار به چشم مي‌خورد. دراين‌باره نك:Bremmer,2002:92-93

[16]  كتس  در باب تجربه‌هاي عرفاني عقيده دارد كه مي‌توان آنها را به سه معنا واجد هسته مشترك دانست:

  1. 1. همه تجربه‌هاي عرفاني مشابه‌اند؛ به نحوي كه توصيفات ناظر به آنها فراتر از چارچوب‌هاي متنوع اديان و فرهنگ‌هاي مختلف است.
  2. 2. همه تجربه‌هاي عرفاني بما هو تجربه مشابه‌اند اما گزارش و توصيفي كه عارفان از آن به دست مي‌دهند، متأثر از نمادهاي فرهنگي ـ مذهبي محيطي است كه در آن نضج يافته‌اند.
  3. 3. تجربه‌هاي عرفاني در رده‌هاي مختلف قابل طبقه‌بندي‌اند؛ در يكي از رده‌ها كه بخش كوچكي از تجربه‌ها را شامل مي‌شود، قيد و بندهاي فرهنگي گسسته مي‌شود. در اين قسم از تجربه‌ها اگر چه زباني كه عارف براي توصيف تجربه به كار مي‌بندد، وابسته و مقيد به فرهنگ است اما خود تجربه چنين نيست.

كتس در نهايت هر سه معنا را با نظر به دلايل خاص خود بي‌اعتبار مي‌داند و اظهار مي‌كند كه نه تنها هيچ تجربه عرفاني خالصي وجود ندارد بلكه هيچ يك از اشكال تجربه‌هاي متعارف ما نيز بي‌واسطه و ناب نخواهد بود.( katz,1978:23-25)

[17]  در اين باره نك: پترسون و ديگران، 1383 :79ـ57.

[18]  اينكه عارفان مدعي دستيابي به آگاهي محض و رهايي از همه چارچوب‌هاي فرهنگي، اعتقادي و اجتماعي در حين تجربه هستند، به معناي دستيابي به آن نيست. اين نوع نتيجه‌گيري را شايد بتوان مغالطه استنتاج «است» از «بايد» لقب داد. ظاهراً براي نقد نظرگاه كتس، بايد مسير ديگري در پيش گرفت.

[19]  تجربه‌هاي نزديك به مرگ نابينايان، ملحدان و لاادري‌گرايان را نيز بايد به اين فهرست افزود.

[20]  نخستين پژوهش‌ها در دهة 80 ميلادي حكايت از آن داشت كه تجربه نزديك به مرگ كودكان بسيار شبيه تجربه بزرگسالان است. كودكان نيز كم و بيش اغلب مؤلفه‌هاي تجربه بزرگسالان را گزارش مي‌كنند با اين تفاوت كه مثلاً به جاي رؤيت خويشان درگذشته از مشاهده همكلاسي‌ها و معلمانشان سخن مي‌گويند. (Morse et al,1985) علاوه بر اين، كليت تجربه كودكان برخلاف بزرگسالان از قطعاتي گسسته و نامسنجم تشكيل شده است. (Morse,1994) محتواي تجربه كودكان نيز عمدتاً ساده‌تر از بزرگسالان است و معمولاً توصيف آن براي كودكان دشوار است. (پرنيا،1387: 92) حضور مفاهيمي مانند بهشت حيوانات در تجربه‌هاي كودكان (به ويژه كودكاني كه پيشينه تربيت مذهبي نداشته‌اند) قابل توجه است. پل رنگين‌كمان نيز گاهي جايگزين تونل در تجربه‌هاي كودكان است.( نصيري و آويني، 1386) اينكه تجربه‌هاي كودكان (به ويژه كودكان كمتر از 10سال) در اغلب ويژگي‌ها مشابه تجربه بزرگسالان است، بسياري از تبيين‌هاي روان‌شناختي كه تجربه نزديك به مرگ را ناشي از ساز و كار دفاعي روان فرد در مواجهه با مرگ مي‌داند، با چالش روبرو مي‌كند.

[21]  تبيين‌هاي فراطبيعي، تجربه نزديك به مرگ را عموماً ناظر به دوگانگي جسم و روح و شاهدي دالّ بر نادرست موضوع فيزيكاليسم در تبيين رابطه ذهن و مغز مي‌دانند. مدافعان فيزيكاليسم برآنند كه تمام حالات ذهني انسان‌ها همان حالات و فعاليت‌هاي مغزي آنهاست و انسان‌ها از چيزي جز ماده فيزيكي، تكوّن نيافته‌اند.

[22]  عناوين برخي از مهمترين تبيين‌هاي فيزيولوژيكي عبارت است از: نظريه كاهش اكسيژن در مغز، نظريه ترشح و آزاد شدن هورمون‌ها و انتقال دهنده‌هاي عصبي از قبيل اندورفين و سروتونين، نظريه فعاليت‌هاي ناهنجار گيرنده‌هاي ان متيل دي اسپارت (N- methyl-D-aspartate)، نظريه ناهنجاري در فعاليت لُب گيجگاهي كه منجر به حمله‌هاي صرع‌گونه مي‌شود، نظريه فعاليت‌هاي لُب كناري(limbic lobe)، نظريه اثرات داروهاي توهم‌زا از قبيل كتامين كه گيرنده‌هاي  NMDA را فعال مي‌كند و يا كمبود اكسيژن كه ممكن است باعث بيش‌فعالي اين گيرنده‌ها و به تبع آن بروز تجربه نزديك به مرگ شود. (Parnia at al, 2007)

[23] عناوين برخي از مهمترين تبيين‌هاي روان‌شناختي عبارت است از: نظريه انتظار، نظريه شخصيت زدايي، نظريه ناخودآگاه جمعي و نظريه خاطره تولد.

[24]علاوه بر تبيين‌هاي فراطبيعي و طبيعت‌گرايانه، در سال‌هاي اخير، نظرگاه فيزيك كوانتوم كه مدعي ارائه تفسيري جديد از رابطه ميان ماده و آگاهي است، در بحث از تجربه‌هاي نزديك به مرگ نيز محل توجه واقع شده است. از آنجا كه به اعتقاد برخي از محققان، تجربه نزديك به مرگ در وضعيت آگاهي بدون كالبد و در فضا ـ زماني متفاوت از دستگاه فضا ـ زمان متعارف ما محقق مي‌شود، در نهايت مي‌تواند منجر به اثبات تئوري كوانتوم در فيزيك و ابطال برخي مفاهيم فلسفي گردد. (Elsaesser Valarino,1997:8-9) بر اين اساس، پاره‌اي از پژوهشگران با استناد به برخي يافته‌هاي فيزيك كوانتوم و اصولي در فيزيولوژي و فراروان‌شناسي، تبيين‌هاي تازه‌اي از اين پديده به دست داده‌اند. يكي از مشهورترين مدافعان اين نوع تبيين‌ها كنت رينگ، استاد روان‌شناسي دانشگاه كنكتيكت(Connecticut) است كه با ارائه الگوي هولوگرافيك(holographic) در تبيين تجربه‌هاي نزديك به مرگ، افق‌هاي تازه‌اي در فهم كيفيت وقوع اين پديده گشوده است. مدافعان تبيين كوانتومي از تجربه نزديك به مرگ معتقدند: هنگامي كه در اثر ايست قلبي، كاركرد مغز و ساير سلول‌هاي بدن به دليل كمبود اكسيژن مختل مي‌شود، ميدان الكترومغناطيسي نورون‌ها(neurons) و ساير سلول‌ها از ميان مي‌رود و امكان رزونانس(resonance) يا همان ارتباط دو سوية آگاهي و كالبد فيزيكي ديگر امكان‌پذير نخواهد بود اما در همين حين، بر طبق اصول فيزيك كوانتوم فعاليت موجي آگاهي ما در فضاي فازي(فضايي با بُعد عاليِِ ناپيدا و نامكانمند كه از ميدان‌هاي احتمالي(fields of probabality) تشكيل شده است. در چنين فضايي، در عين حال كه اصل عدم قطعيت(uncertainty)برقرار است، اثري از ماده وجود ندارد و بنابراين مشاهده و اندازه‌گيري فيزيكي در اين فضا ناممكن خواهد بود.) تداوم دارد و چه بسا همين امر دليل بسياري از تجربه‌هاي آگاهانه افراد در حين تجربه نزديك به مرگ باشد.در اين باره نك: Van Lommel,2004.

[25] پيم ون لومل تجربه‌هاي خروج از كالبد را چالشي جدي پيش روي تبيين‌هاي طبيعت‌گرايانه اعم از تبيين‌هاي فيزيولوژيكي روان‌شناختي، داروشناختي و جمعيت‌شناختي مي‌داند. (Van Lommel, 2010) جودي لانگ نيز آن را يكي از قوي‌ترين براهين دالّ بر نامكانمندي آگاهي قلمداد مي‌كند. (Long,2010) اما بايد ديد كه قوت قراين و شواهدي كه مدافعان صحت اينگونه مشاهدات به آن استناد مي‌كنند، تا چه حد است. واقعيت آن است كه تا كنون موارد فراواني از اين مشاهدات همراه با بررسي صحت و سقم آنها ثبت و منتشر شده است.(براي نمونه نك:  Sabom, 1998:37-52 وRing&  Lawrence 1993: 223-229)  لكن به اعتقاد منتقدان، عمده‌ترين مشكلات اين شواهد آن است كه نخست توسط منابع معتبر و مستقل تاييد نشده و ديگر آنكه بررسي درباره صحت و سقم آنها مدت‌ها پس از وقوع تجربه انجام شده است. به عبارت ديگر، تنها واكنش متعارف از سوي منتقدان وقوع اينگونه مشاهدات، انكار وقوع آنها بوده است اما فارغ از ابهامي كه در باب «منابع معتبر و مستقل» مد نظر منتقدان وجود دارد، نقد ديگر آنها درباره وضعيت اين اسناد و شواهد تا حدودي درست است؛ به اين معنا كه تقريباً همه بررسي‌ها درباب صحت وقوع مشاهدات خارج از كالبد، مدتي پس از وقوع تجربه صورت پذيرفته است. متأسفانه اين وضعيت دربارة تجربه‌هاي نابينايان، كم ‌و بيش وجود دارد. اما مي‌دانيم كه اين امر به خودي خود نمي‌تواند نتايج اين بررسي‌ها را كاملاً بي‌اعتبار سازد، هرچند از اتقان و دقت آنها مي‌كاهد و اين مسأله‌اي است كه مدافعان صحت اينگونه مشاهدات به جد مي‌بايست درباره آن اقدامي مؤثر و فيصله‌بخش انجام دهند. همان طور كه سوزان بلك‌مور يادآور شده است، يكي از بهترين آزمون‌هاي فيصله‌بخش در اين ‌باره، تعبيه علائم و نشانه‌هايي خاص و دور از چشم بيماران در بخش مراقبت‌هاي ويژه بيمارستان‌ها است تا از اين طريق، صحت مشاهدات احتمالي افراد عين تجربه خروج از كالبد سنجيد شود.

[26]  تبيين‌هاي فيزيولوژيكي و روان‌شناختي را مي‌توان ناظر به اين رده دانست.

[27]  تبيين‌هاي فراروان‌شناختي لزوماً مُثبت حيات پس از مرگ نيستند.

[28]  كوك و همكارانش با اذعان به اينكه بررسي‌هاي آنان نيز در اين مقاله همانند تحقيقات مشابه با ضعف‌هايي روبروست، خاطر نشان مي‌كنند كه اگر بسياري از اين پررسي‌ها در زماني انجام مي‌شد كه شاهدان بالقوه در دسترس بودند، نتايج دقيق‌تر و قابل اعتمادتري در دست بود.

[29]  گزارش تجربه هفت نفر از اين افراد پيش از پژوهش كوك و همكارانش منتشر شده و هفت نفر باقيمانده كساني هستند كه اين پژوهشگران، خود با آنها گفتگو كرده‌اند.

[30]  براي اطلاع بيشتر از گزارش برخي از اين نمونه‌ها نك:

-Barrett, W. (1926). Death-Bed Visions. London: Methuen,pp.10-26.

-Callanan, M., & Kelley, P. (1992).   Final Gifts: Understanding the Special Awareness, Needs, and Communications of the Dying. New York: Poseidon Press,pp.86-87.

-Crookall, R. (1966). The Study and Practice of Astral Projection. New Hyde Park, NY: University Books.   (Original work published 1960),pp.21-22.

-Gurney, E., & Myers, F. W. H. (1889).   On apparitions occurring soon after death.  Proceedings of the Society for Psychical Research, 5, 403:459-460.

-Hyslop, J. H. (1908). Psychical Research and  the Resurrection. Boston: Small, Maynard,pp.88-89.

-Myers, F. W. H. (1903). Human Personality and its Survival of Bodily Death. 2 vols. London: Longmans, Green,pp339-342.

-Osis, K., & Haraldsson, E. (1986).  At the Hour of Death. (rev. ed.).  New York: Hastings House.(Original work published 1977),p.166.

-Ring, K. (1980).  Life at Death: A Scientific Investigation of the Near-Death Experience. New York: Coward, McCann & Geoghegan,p.208.

-Sidgwick, Mrs. H. (1885).   Notes on the evidence, collected by the Society, for phantasms of the dead.  Proceedings of the Society for Psychical Research, 3, 69:92-93.

[31]  براي اطلاع بيشتر دراين‌باره نك:

Atwater, P.M.H (2004), we live forever, A,R.E Press, Virginia Beach, Va: 122-193.

[32]  گزارش تجربه‌هاي نزديك به مرگ با برخي ديگر از تجربه‌هاي روان‌شناختي، مشابهت‌هاي قابل توجهي دارد. وجود اين مشابهت‌ها در برخي موارد، پژوهشگران را از اتخاذ برخي تعاريف و تبيين‌ها منصرف نموده و علاوه بر اين، دريافت واضح‌تري از پاره‌اي مؤلفه‌هاي تجربه به دست داده است. چهار نوع از مهم‌ترين اين تجربه‌ها عبارتند از: تجربه‌هاي بستر مرگ(death-bed experiencesتجربه‌هاي ناشي از سير قهقرايي(regression) در هيپنوتيزم، اقسامي از تجربه‌هاي ديني و عرفاني و تجربه‌هاي خروج از كالبد ارادي.

[33]  دكتر جودي لانگ معتقد است: يكي از محكمترين دلايلي كه ثابت مي‌كند آگاهي ما موقوف كالبد فيزيكي نيست، تجربه‌هاي نزديك به مرگ نابيناياني است كه به رغم فقدان كامل قوه بينايي از ابتداي تولد، تجربه‌اي كاملاً بصري را از سرگذرانده‌اند.(Long,2010) يكي از ويژگي‌هاي بصري قابل توجه در تجربه‌هاي نزديك به مرگ نابينايان، تشخيص رنگ در حين تجربه است. اگر چه نابينايان مادرزاد برخي موقعيت‌ها و ويژگي‌هاي اجسام را از طريق حس لامسه درمي‌يابند اما تصور رنگ براي آنها بي‌معني است. علاوه بر اين، تشخيص تغيير موقعيت اشياء هنگامي كه اين امر صرفاً موقوف بهره‌مندي از قوه بينايي باشد براي آنها ناممكن است، اما با وجود اين، نابيناياني نظير ويكي آمي‌پگ(Viki Umipeg) از مشاهده رنگ‌هاي مطابق با واقع در حين تجربه سخن گفته‌اند.(Beaurgard and O’leary, 2009:158)

[34]  مارك فاكس بر اين عقيده است كه پيشبرد مطالعات مرتبط با تجربه نزديك به مرگ در آينده، موقوف دست‌آوردهايي است كه در يكي از موضوعات و زمينه‌هاي بحث‌برانگيز زير حاصل آمده باشد:

1 بررسي نظريه‌اي كه مدعي است، برخي از اقسام تجربه تجربه‌هاي نزديك به مرگ، هنگامي كه بر ملا شده و در اختيار ديگران قرار مي‌گيرد، ماهيتي مثبت‌تر مي‌يابد. 2. بررسي بيشتر در باب تجربه‌هاي نزديك به مرگ همزمان و مشترك. 3. راستي‌آزمايي تجربه‌هاي خروج از كالبد از رهگذر نشانه‌گذاري‌هاي هدفمند در اتاق عمل بيمارستان‌ها.4. تحقيق بيشتر در باب تجربه‌هاي بصري نابينايان. 5. بررسي‌هاي مقايسه‌اي(comparetive) دقيق و وسيع ميان تجربه‌هاي نزديك به مرگ و ساير تجربه‌هاي ديني. (Fox,2003: 347- 348)

كتابنامه

– پترسون ، مايكل و ديگران (1383)، عقل و اعتقاد ديني بشر: درآمدي بر فلسفه دين، ترجمه احمد نراقي و ابراهيم سلطاني، چاپ چهارم، تهران، طرح نو.

– پرنيا، سام (1387)، وقتي مي‌ميريم چه مي‌شود؟، ترجمه شهرزاد فتوحي، چاپ دوم، تهران، جيحون.

– رضايي، مهدي (1384)، آفرينش و مرگ در اساطير، چاپ دوم، تهران، اساطير.

– سابوم، مايكل. بي (1368)، خاطرات مرگ (يك پژوهش پزشكي)، ترجمه سودابه فضائلي، چاپ اول، تهران، زرين.

– كُلاك، دنيل و مارتين ريموند (1388)، پرسيدن مهم‌تر از پاسخ دادن است، ترجمه حميده بحريني، ويراسته هومن پناهنده، چاپ دوم، تهران، هرمس.

– مودي، ريموند (1373)، نور آنسوي، ترجمه حسين جليليان، چاپ اول، تهران، جمال‌الحق.

– مودي، ريموند (1377)، زندگي پس از زندگي ، ترجمه شهناز انوشيرواني، چاپ سوم، ‌تهران، مؤسسه خدمات فرهنگي رسا.

– مورس، ملوين (1380) ، ادراكات لحظات نزديك به مرگ و تحولات روحي آن، ترجمه: رضا جماليان، چاپ دوم، تهران، مؤسسه اطلاعات.

– نصيري، سهيل؛ آويني، ميترا(كارگردان)(1386)، نسيمي از حقيقت، شبكه1 سيماي جمهوري اسلامي ايران.

– Wulff. David H(1997), Psychology of Religion: Classic and Contemporary, New York: John Wiley & Sons; Second edition.

– Atwater,P.M.H (1992), Is there a Hell? Surprising observations about the near death experience, Journal of Near Death Studies, Vol. 10, No.3 : 149-160.

– Lakatos, Imre; Worrall, John; Currie, Gregory (eds) (1978), The Methodology of Scientific Research Programmes, 1st Edition, Cambridge University Press, Vol.1.

– Ring, K. (1980). Life at death: A scientific investigation of the near-death experience. New York: Coward, McCann, & Geoghegan.

-Ring, K; Lawrence,M(1993), Further Evidence for Veridical Perception During Near-Death Experiences, Journal of Near-Death Studies,Vol.11,No.4: 223-229.

– Sabom, Michael, Light & Death: One Doctor’s Fascinating Account of Near-Death Experiences (1998), Grand Rapids, Michigan: Zondervan Publishing House.

– Atwater, P.M.H (2004), we live forever, A,R.E Press, Virginia Beach

– Atwater,P.M.H (2008), Is the after life what we think it is? A challenge from Near-Death Experiences, Letter of the Editor of Atlantis rising Magazine, No.71 , sep/oct issue.

– Beauregard, M & Courtemanche, J & Paquette (2009), Brian activity in Near Death Experiences during a meditative state, Resuscitation, Vol. 80, Issue 9: 1006-10.

– Blackmore, Susan (2004), Consciousness: An Introduction, Oxford  University Press.

– Bremmer, Jan. N, (2002), THE Rise and Fall of the Afterlife, London and New York, Routledge.

– Bryant, Clifton D. and Peck, Dennis L(eds)(2009), Encyclopedia of death and the human experience, USA, SAGE Publication.

– Cook, Emily .w; Greyson, Bruce; Stevenson, Ian (1998), Do any near death experiences provide evidence for the survival of human personality after death? ; relevan features and Illustrative case report, Journal of scientific Exploration, Vol. 12, No.3: 377-406.

– Elsaesser Valarino, Evelyn (1997), on the other side of Life: exploring the phenomenon of the Near Death Experiences, translated by Michell Herzig Escobar, New York, Plenum Press.

–  Fox, Mark (2003), Religion, Spirituality and the Near- Death Experience, First Published, London and New York, Routledge.

– Greyson, Bruce (1983), The Near-Death Experience scale: construction, reliability and validity, Journal of Nervous and Mental Disease, Vol. 171: 369-375.

– IANDS (2009), Key Facts about Near-Death Experiences, available at http://www.iands.org/nde_index/ndes/key_facts_about_near-death_experiences.html, Last updated Saturday, April 11, 2009.

– Katz, Steven.T(ed)(1987), Mysticism and Philosophical Analysis, Londen, Sheldon Press.

– Kelemence – Ketis, Zalika ; Kersnik , Janko ; Grmec , stefek (2010), The effect of carbon dioxide on near death experiences of out of hospital cardiac arrest survivor: a prospective observational study, critical care, 14(2):R56. Epub Apr 8.

– Knoblauch, H, Schmied, I. and Schnettler, B, (2001). Different Kinds of near-death experiences in Germany, Journal of Near- Death studies, Vol.20, No.1: 15-29.

– Long, Judy(2010), ”Re:A bout Near-death Experiences” Email to the Author,19 November.

– Moody, Raymond.A (1978), Reflection on Life After Life, Bantam edition, USA, Bantam Books.

– Morse, Melvin; Conner, Doug; Tyler, Donald (1985), Near Death Experiences in a Pediatric Population, American Journal of Diseases of Children, Vol.139, No.6: 595-600.

– Morse, Melvin (1994), Near Death Experiences of children, Journal of Pediatric Oncology Nursing, Vol.11, No. 4: 139-144.

– Parnia, s; Spear point, K; Fenwick, B (2007), Near Death Experiences, cognitive function and psychological outcomes of surviving cardiac arres, Resuscitation, No.74: 215-221.

– Ring, Kenneth (1988), You Never Recover Your Original Self, New York times Interview with Kenneth Ring, By Sharon L. Bass, New York Times, August 28.

– San Filippo, David (1993), Religious Interpretations of Near-Death Experiences, available at: http://lutz-sanfilippo.com/library/counseling/lsfinde.html.

– Shushan, Gregory (2009), Conceptions of the Afterlife in Early civilizations: universalism, constructivism and Near-Death Experiences, First Published, Britain, Continuum.

– Van Lommel, Pim (2004), about the continuity of our consciousness, Advances in Experimental Medicine and Biology, No.550: 115-132.

– Van Lommel, Pim (2006), Near-death Experiences, Consciousness and the Brain, World Futures, Vol.62: 134-151.

– Van Lommel, Pim (2010) ”Re:A bout Near-death Experiences” Email to the Author,18 November.

– Van Lommel, Pim; Van Wees,Ruud; Meyers, Vincent ;Elfferich, Ingrid(2001), Near-death experience in survivors of cardiac arrest: a prospective study in the Netherlands,Lancet,Vol.358:2039-2045.

– Zaleski, Carol (1987), otherworld journeys: accounts of Near-Death experiences of medieval and Modern times, First Published, New York and Oxford, Oxford University Press.

م. اعتمادی نیا
م. اعتمادی نیا

ثبت نظر