• etemadinia@gmail.com

بررسي انتقادي تفسير زالسكي از تجربه‌هاي نزديك به مرگ

بررسي انتقادي تفسير زالسكي از تجربه‌هاي نزديك به مرگ

61ETWCGnFLL._SX322_BO1,204,203,200_جستاري در كتاب «سفرهاي آن‌جهاني: گزارش‌هايي از تجربه‌هاي نزديك به مرگ قرون وسطي و دوران جديد» اثر كارول زالسكي

 امروزه تئوري‌هاي فراشخصيتي(transpersonal) در باب تجربه‌هاي نزديك به مرگ، به جد در پي آنند تا اثبات نمايند كه اين تجربه‌ها به جاي آنكه ناشي از اختلالات مغزي و رواني و محصول توهمات و بر ساخته‌هاي ناخودآگاه و احياناً خودآگاه رواني فرد باشند، اصولاً نشأت گرفته از ساحت روحاني و فراشخصيتي انسان‌هاست. از سوي ديگر، عده‌اي از پژوهشگران مدعي‌اند كه تبيين‌هاي فيزيولوژيكي و روان‌شناختي و بعضاً اسطوره‌شناختي(mythological) آنان بی آنکه اين تجربه را ناظر به حيات پس از مرگ بينگارد و يا امكان وجود آگاهي مستقل از كالبد فيزيكي را لازمة صحت آن بداند، قادر است براي همه ابعاد متنوع اين تجربه، تبييني بسنده ارائه دهد.

بررسي‌ها نشان مي‌دهد كه اغلب فيلسوفان و الهي‌دانان به دلايلي كه بررسي آنها خارج از مقصد اين نوشتار است[1] از نتيجه بيش از 30 سال تلاش پژوهشگران در حوزه مطالعات مربوط به تجربه‌هاي نزديك به مرگ به سادگي گذشته‌اند و در بيشتر موارد آن را جدي نگرفته‌اند، حال آنكه برخي از نتايج اين پژوهش‌ها علاوه بر آنکه تاكنون به وضوح محل بحث فلسفه و الاهيات بوده است، افق‌هاي جديد و يافته‌هاي حيرت‌انگيزي را پيش ‌روي فيلسوفان و الهي‌دانان قرار مي‌دهد.

از اين رو تنها معدودي از الهي‌دانان نظير كشيش لوتري آلماني يوهان كريستوف همپ(Johann Christophe Hampe) ، الهي‌دان آلماني هانس كونگ(Hans Kung) ، الهي‌دانان انگليسي پل بَدِم و ليندا بَدِم(Paul and Linda Badham) ، مورخ تاريخ اديان آمريكايي آي، پي كوليانو(I.P. Couliano) و برخي ديگر از عالمان الاهيات نظير كارول زالسكي(Carol Zaleski)، جوديث كِرِسي(Judith Cressy) و سرافيم رُز(Seraphim Rose) اغلب به نحو پراكنده دراين‌باره اتخاذ موضع كرده‌اند كه تعداد محدود آنها باعث شده است كه امروزه سخن گفتن از پيشينه و سير تاريخي بررسي‌هاي الاهياتي درباره تجربه نزديك به مرگ ناموجه به نظر برسد.(Fox.2003: 62-63)

در اين ميان، اثر مشهور و جنجال برانگيز خانم كارول زالسكي كه پس از انتشار، توجه بسياري را به خود جلب نمود، مي‌كوشيد تا از رهگذر مقايسه تجربه‌هاي نزديك به مرگ در ميان اقوام و ملل گذشته با موارد معاصر آن، به نتايج روان‌شناختي و جامعه‌شناختي قابل تأملي دست يابد و بر اين اساس، مقصد تازه‌اي براي الاهيات در نظر گيرد. اين اثر با بررسي گزارش‌هاي ناظر به مشاهدات بستر مرگ[2] (deathbed visions) و تجربه‌هاي نزديك به مرگ در قرون وسطي و مقايسه آن با نمونه‌هاي مشابه در دوران جديد، در پي ارائه تحليلي انتقادي از تفسيرهاي فراطبيعت‌گرايانه(super naturalistic) ناظر به اينگونه تجربه‌ها است.

نوشتار حاضر مي‌كوشد تا با بررسي مدعاي اصلي زالسكي در اين اثر و ارائه تصويري روشن از نظرگاه وي، لوازم و چالش‌هاي ناظر به آن را مطمح نظر قرار دهد.

***

تجربه‌هاي نزديك به مرگ در ادوار گذشته

در سال‌هاي آغازين دهه هفتاد ميلادي و پس از انتشار كتاب زندگي پس از زندگي(Life After Life) اثر ريموند مودي(Raymond Moody)، گمان برده مي‌شد كه تجربه‌هاي نزديك به مرگ، پديده‌اي جديد و معاصر است كه توسط وي كشف و ضبط شده است و محتملاً جز موارد انگشت‌شماري كه خود مودي به آنها اشاره كرده است، ردپاي قابل توجهي از آن در ادوار گذشته نمي‌توان سراغ گرفت. اما پژوهش‌هاي بعدي نشان داد كه موارد متعددي از اين پديده (البته نه با اين عنوان) در ادوار گذشته وجود داشته و بسياري از آنها نيز ثبت شده است.[3]

پس از اين، آثار متعددي در رابطه با كشف و استخراج تجربه‌هاي نزديك به مرگ در ادوار گذشته منتشر شد كه جامع‌ترين آنها از آن كارول زالسكي است. به اعتقاد خانم زالسكي تاريخ گزارش‌هاي ناظر به تجربه نزديك به مرگ به عصر يخبندان باز مي‌گردد. اين موضوع اگرچه قدري اغراق‌آميز به نظر مي‌رسد، اما وي عقيده دارد كه در فرانسه و اسپانيا غارنگاري‌هايي نمايان‌گر صحنه‌هايي دالّ بر امكان‌پذير بودن حيات پس از مرگ وجود دارد كه مشابه صحنه‌هاي گزارش شده در تجربه‌هاي نزديك به مرگ است.(Zaleski,1987:12)

زالسكي در سفرهاي آن جهاني، بر آن است كه تجربه ديرپاي سفر به قلمرو جهان ديگر در ميان اقوام و فرهنگ‌هاي مختلف، نتيجه حضور پرقدرت مفاهيم و تصورات ديني در ميان انسان‌ها است و بر اين اساس، تجربه‌هاي نزديك به مرگ را نيز بايد از اين منظر مورد بررسي قرار داد. به تعبير مارك فاكس(Mark Fox) او در اين اثر در پي ايجاد انقلابي كوپرنيكي در بررسي تجربه‌هاي نزديك به مرگ است. (Fox,2003:85)

مشابهت‌هاي تجربه‌ها در قرون وسطي و دوران جديد

زالسكي در اين‌ اثر از رهگذر مقايسه تجربه‌هاي نزديك به مرگ امروزي با موارد مشابه اين پديده در قرون وسطي به نتايج زير دست يافته است:

  1. نحوه توصيف مرگ با استفاده از مفاهيم و اصطلاحات دوگرايانه(dualistic) نظير جسم و روح در هر دو دوره مشابه است.
  2. رويدادهاي پس از مفارقت جسم و روح از قبيل نظاره محيط زندگي، از راه رسيدن راهنماي روحي، سفر به جهان ديگر با همراهي راهنما و مشاهده و تفسير مناظر و رويدادهاي آن‌جهاني نيز از ويژگي‌هاي مشترك تجربه‌هاي هر دو دوره است.
  3. مواجهه فرد با خودش از جمله ويژگي‌هاي محوري و مشترك تجربيات دو دوره است. در اين مرحله، فرد با گفته‌ها، اعمال و انديشه‌هاي خود روبرو مي‌شود و زندگي خود را در قالب يك كتاب، نمايش يا فيلم بازخواني مي‌كند و درباره آن به قضاوت مي‌نشيند.
  4. اگرچه صحنه‌ها و مناظر جهنمي و برزخي در تجربه‌هاي نزديك به مرگ دوران جديد برخلاف نمونه‌هاي مشابه و متعدد آن در قرون وسطي به ندرت يافت مي‌شود، اما صحنه‌هاي بهشتي در هر دو دوره بسيار شبيه يكديگر است.
  5. امر به بازگشت نيز عموماً با اكراه و نارضايتي تجربه‌گران در هر دو دوره همراه است.
  6. تغييرات جسمي و روحي نيز از ويژگي‌هاي مشترك تجربه‌هاي هر دو دوره است.

7 . در هر دو دوره، راويان نقش قابل ملاحظه‌اي در قاب‌بندي و جهت‌دهي به تجربه‌ها داشته‌اند. راويان متناسب با جامعه مخاطبان خود كه ممكن است از هر گروه و قشري باشند، به روايت‌ها سر و سامان مي‌دادند. در اين فرآيند همواره هدفي تعليمي(didactic) از سوي راويان مدنظر قرار مي‌گرفت. توصيف سفرهاي آن‌جهاني نه براي ارضاي حس كنجكاوي نظري مخاطبان بلكه با هدف ايجاد تلنگري(goad) به منظور تغيير و تحول در آنان صورت‌بندي مي‌شد و اين مسأله جدي‌ترين آسيبي است كه به نظر زالسكي دامن‌گير گزارش تجربه‌هاي نزديك به مرگ از گذشته تاكنون شده است.( Zaleski,1987:187-188)

لزوم توجه به تفاوت‌هاي تجربه‌هاي نزديك به مرگ

زالسكي ضمن پذيرش تلويحي برخي مشابهت‌ها در گزارش تجربه‌هاي نزديك به مرگ ادوار و اقوام مختلف، مي‌پرسد: آيا شباهت‌هاي موجود ناشي از ساختار منسجم و جهاني اين تجربه‌هاست يا آنكه مشابهت‌ها عمدتاً صوري است و اصالتاً شباهتي وجود ندارد؟

او خود مدافع نظر دوم است و معتقد است: هنگامي كه ما مضمون احساسي تجربه‌ها و شاخصه‌هاي فرهنگي آنها را برمي‌رسيم، مباينت‌هاي قابل‌توجهي رخ مي‌نمايد. مثلاً به رغم مشابهت‌هاي ساختاري در توصيف مراحل خروج روح از بدن، در قرون وسطي با دو نوع توصيف از مرگ مواجهيم حال آنكه تجربه‌هاي جديد، صرفاً تصويري خوش‌آيند و آسان از مرگ ترسيم مي‌كنند. بر اين اساس، اگرچه وجود راهنما در هر دو دوره مشترك است اما شخصيت او و نوع رابطه‌اش با فرد تجربه‌گر كاملاً متفاوت است. در قرون وسطي، راهنما نماد اقتدار كليسا و نظام فئودالي است، در حالي كه در تجربه‌هاي نزديك به مرگ دوران جديد، راهنماها با خيرانديشي و نيك‌خواهي همانند والدين فرد تجربه‌گر، در برابر او آغوش مي‌گشايند. زالسكي اين تصوير دوم را ناشي از تغييرات فرهنگي در جامعه و تحولات پديد آمده در نظام خانواده، آموزش و قضاوت مي‌داند.

در قرون وسطي، روايت تجربه‌هاي آن جهاني نماينده تفكرات رايج مسيحيت در آن دوران از قبيل «توبه» و «برزخ» است، در حالي كه در دوران جديد، دشواري و سخت‌گيري قضاوت نهايي در باب اعمال فرد تلطيف شده و نوعي نظام فكري خوش‌بينانه و دموكراتيك بر فضاي كلي تجربه‌ها سايه انداخته است. اين تفاوت حتي در كيهان‌شناسي تجربه‌ها در هر دوره قابل تشخيص است. در قرون وسطي كه متأثر از نظام كيهان‌شناسي قديم است، فرد در مسيري كه براي ديدار خدا به آسمان مي‌رود با اجزاي اين نظام متعارف كيهان‌شناسي در آن روزگار مواجه مي‌شود، در حالي كه در تجربه‌هاي دوران جديد، كيهان‌شناسي تجربه‌ها بر اساس كشفيات فاراده، ماكسول، داروين و انيشتين قوام يافته است كه اين امر در تعابيري كه تجربه‌گران براي روايت تجربه خود به كار مي‌گيرند نيز بازتاب دارد. با وجود اين، زالسكي عقيده دارد، گزارش تجربه‌هاي نزديك به مرگ در دوران جديد با موارد مشابه‌ اين تجربه در قرون وسطي شباهت بيشتري دارد تا با تصويري كه مكاتب مروّج روح‌گرايي(spiritualism) در قرن 19و20 از جهان ارواح ارائه داده‌اند.

فهم راويان هر دوره از ماهيت پيام تجربه‌گران و مأموريت آنها نيز متفاوت است. در تجربه‌هاي قرون وسطي مفهوم توان‌بخشي اخلاقي(moral rehabilitation)، چندان محل توجه واقع نمي‌شود و در عوض، ترويج مفاهيم توبه و استغفار و نظام رهباني از اهميت محوري برخوردار است. از آن‌سو در تجربه‌هاي دوران جديد، ترك اضطراب و ترس و ترويج زندگي توأم با عشق، آموزش و خدمت به ديگران، اصلي‌ترين پيام‌هاي تجربه نزديك به مرگ به شمار مي‌رود. اين پيام‌ها عموماً خارج از نهادها تحقق مي‌يابد و سرشار از مفاهيم انسان‌گرايانه‌اند.

بر اين اساس، زالسكي معتقد است: تفاوت‌ها نيز به اندازه شباهت‌ها قابل توجه و سرنوشت‌سازاند و اين مسأله‌اي است كه بسياري از پژوهشگران، پيش از اين به آن التفات نيافته‌اند. به اين ترتيب، بازخواني مجدد آثار متقدم اين حوزه نظير زندگي پس از زندگي ريموند مودي ما را متوجه ضعف‌ها و نقايصي مي‌كند كه نتيجه بررسي‌هاي محدود و بعضاً پيش‌انگارانه در اين آثار است. زالسكي برآن است كه اگر بخواهيم از حركت به‌سوي نوعي نسبي‌گرايي سطحي و اظهارنظر قطعي درباره محتواي تجربه‌هاي نزديك به مرگ اجتناب كنيم، مي‌بايست صرفاً معطوف مؤلفه‌هاي نمادين و تحليلي اين تجربه‌ها شويم.(Ibid:188-190)

نفي هسته مشترك

پژوهشگراني نظير زالسكي به تبع نظرگاه عرفان‌پژوهاني نظير استيون كتس(Steven Katz) اصولاً امكان تحقق هسته‌اي مشترك در اينگونه پديده‌ها را منتفي مي‌دانند، چه آنكه همواره مفاهيم و اعتقادات اكتسابي فرد، چارچوب تجربه‌هاي او را معين مي‌كند.[4] از اين منظر همان‌طور كه مدافعان وجود هسته مشترك، افتراقات موجود در گزارش تجربه‌ها را اختلافات تفسيري قلمداد مي‌كنند[5] اين پژوهشگران شباهت‌هاي موجود را غيرواقعي و ناشي از تفسيرهاي مشابه تلقي مي‌كنند. به عنوان مثال، وجود نور و تاريكي در گزارش تجربه‌هاي نزديك به مرگ ادوار و فرهنگ‌هاي مختلف امري انكارناپذير است و به سادگي نمي‌توان آن را ناديده گرفت، اما كساني نظير كتس در باب تجربه‌هاي عرفاني و زالسكي درباره تجربه‌هاي نزديك به مرگ عقيده دارند: هنگامي كه پژوهشگران اين حوزه‌ها از مؤلفه‌اي مشترك در همه تجربه‌ها سخن مي‌گويند، در حقيقت تفسير خود از آن مؤلفه را به هويت و ماهيت آن تحميل مي‌كنند. در حالي كه اگر ما به تأثيرات فرهنگي، زباني و اعتقادي كه تجربه‌هاي ما را شكل مي‌دهند، توجه كنيم ديگر نمي‌توانيم ملاقات با مسيح، كريشنا و ساير شخصيت‌هاي مذهبي را ذيل سرفصل كلي ملاقات با موجود نوراني طبقه‌بندي كنيم و اين نامگذاري‌ها را صرفاً برچسب زدن و تفسير شخصي افراد تلقي نماييم. به اين ترتيب، سخن از وجود عيني مؤلفه‌اي مشترك در ميان تجربه‌ها نيست، بلكه بحث بر سر مؤلفه‌اي است كه پژوهشگران و مفسران آن را مشترك مي‌انگارند. بر اين اساس، همواره اين امكان وجود دارد كه به رغم توصيفات به ظاهر مشابهي كه از يك مؤلفه مي‌شود، متعلَّق تجربه براي هر تجربه‌گر چيزي متفاوت از ديگري باشد كه صرفاً در مقام تعبير و توصيف مشابهت يافته است.

ماهيت نمادين تجربه‌هاي نزديك به مرگ

زالسكي تجربه‌هاي نزديك به مرگ را توصيفاتي نمادين تلقي مي‌كند كه به هيچ‌رو نمي‌توان آنها را به مشاهدات مستقيم و مفاهيم عيني ارجاع داد. او معتقد است: تجربه‌هاي ديني به جاي آنكه ماهيتي توصيفي(descriptive) داشته باشند، نمادين هستند، چه آنكه حقيقت، خود را در قالب زبان بشري و صوَر فرهنگي به ما مي‌نماياند و در اين فرآيند، گريزي از نمادها نيست.( Ibid:199) او مدعي است: ما به جاي آنكه اين تجربه‌ها را حاكي از سفرهاي واقعي به قلمرو حيات پس از مرگ بدانيم، مي‌بايست آنها را به مثابه اَشكالي از تخيل در نظر بگيريم كه ساختار و محتواي آنها طي فرايندي پيچيده، از تعامل ميان خودآگاه و ناخودآگاه فرد با بسترهاي فرهنگي نضج يافته در آن، شكل مي‌گيرد. در نگاه زالسكي تجربه‌هاي نزديك به مرگ، كاركرد تصورات مذهبي است كه فرهنگ جامعه آن را صورت‌بندي كرده است. تجربه‌هايي از اين سنخ در هر شرايطي كه اتفاق بيفتد، سايه سنگين قاب‌بندي‌هاي جامعه كه فرد به طور دائم در حال گفتگوي دروني با آنهاست ، بر آن هويدا خواهد بود.(Ibid:190)

زالسكي در بررسي تجربه‌هاي انسانيِِِ ناظر به مشاهده ساحت‌هاي آن جهاني، چهار جنبه بنيادين را در آنها  شناسايي مي‌كند و در بررسي تجربه‌هاي نزديك به مرگ به عنوان يكي از اقسام تجربه‌هاي آن‌جهاني، به جنبه‌هاي تخيلي، راويي، تعليمي و درماني آموزه‌هاي آخرت‌شناسانه در آنها توجه دارد.( Ibid:195) وي معتقد است: برخلاف حقايق عام و پذيرفته شدة حوزه علم، حقايق ديني صرفاً تا جايي حقيقت دارند كه دينداران آنها را از آنِِ خود كنند و به آنها متلزم شوند. از اين‌رو، روايت تجربه‌هاي نزديك به مرگ عمدتاً مبتني بر باورهاي ديني مقبول فرد، صورت‌بندي مي‌شود.

راهي ميانه در تفسير تجربه‌هاي نزديك به مرگ

زالسكي در بررسي تجربه‌هاي نزديك به مرگ، آميزه‌اي از روش عملگرايانه ويليام جيمز(William James) و روش خاص خود كه معطوف به تأثيرات فرهنگ در صورت‌بندي چنين تجربه‌هايي است را پي مي‌گيرد.(Ibid: 197) وي در پي آن است تا راهي ميانه در تفسير تجربه‌هاي آن‌جهاني برگزيند؛ راهي كه نه به تقليل‌گرايي بينجامد و نه ساده‌لوحانه و سطحي باشد. او مي‌خواهد نه جانب فرديت‌زدايي رايج در نظريه‌هاي اجتماعي را بگيريد كه در سيطرة قاهرانه زبان و فرهنگ، هويتي مستقل براي تجربه‌هاي فردي قائل نيستند و نه به فرديت‌گرايي كساني نظير ويليام جيمز و هنري برگسون(Henri Bergson) تمايل يابد كه به ابعاد اجتماعي و تأثيرپذيري‌هاي فرهنگي دين بي‌توجه‌اند و صرفاً به جنبه‌هاي دروني و خصوصي دين مي‌پردازند.

زالسكي تجربه‌هاي نزديك به مرگ را تلاش امروزين بشر براي توصيف و صورت‌بندي دوباره جهان ديگر تلقي مي‌كند. تلاشي كه در ادوار گذشته از قالب‌هاي متنوع‌تري براي بروز و ظهور برخوردار بود. او از رهگذر مقايسه تجربه‌هاي نزديك به مرگ دوران جديد با داستان‌ها و گزارش‌هاي مربوط به سفرهاي آن‌‌جهاني در ادوار گذشته، به ويژه آثار برجاي‌مانده از قرون وسطي، در پي اثبات اين نظريه است. او مدعي است: مفاد گزارش‌هايي كه از ادوار گذشته برجاي مانده، تجلي‌گاه باورها و انتظارات فرهنگي و مذهبي تجربه‌گران و ثبت‌كنندگان اين گزارش‌ها است كه غالباً با دخل و تصرفات فراوان به دست ما رسيده است. مثلاً حضور شخصيت‌هاي ويژه فرهنگ و مذهبي خاص در سفرهاي آن‌جهاني ادوار گذشته كه براي بردن فرد به سراي ديگر حاضر مي‌شدند، در تجربه‌هاي نزديك به مرگ امروزي به ويژه در جوامع غربي با حضور محترمانه و كمتر تحكم‌آميز و غالباً ملاطفت‌آميز خويشاوندان و دوستان فرد جابجا شده است. (Ibid:54-55)زالسكي عقيده دارد: پژوهشگراني كه در دوره جديد در اين‌باره تحقيق كرده‌اند، در مرحله جمع‌آوري، گزينش اطلاعات، ثبت، طبقه‌بندي و تفسير گزارش‌ها به نحوي عمل كرده‌اند كه تصويري يكپارچه و منسجم از اين پديده‌ها در همه فرهنگ‌ها ارائه دهند و در اين مسير از هر آنچه كه اين تصوير يكپارچه را خدشه‌دار كند، صرف‌نظر كرده‌اند.

در نگاه زالسكي، داستان تجربه‌هاي نزديك به مرگ، گفتگويي دروني ميان فرد تجربه‌گر و فرهنگي است كه در آن نضج يافته است. اين گفتگو‌ي دروني سرانجام به دست راوياني مي‌افتد كه آنها را در جهت مقاصدي خاص و در چارچوب‌هاي معيني صورت‌بندي مي‌كنند. اين، ناشران و مؤلفان هستند كه پيام‌هاي خاص را با استفاده از اين گزارش‌ها به مخاطبان خود منتقل مي‌كنند. مسيحيان راست‌كيش و متعصب آنها را دالّ بر واقعي بودن آموزه‌هاي خود تلقي مي‌كنند و از اين طريق بر ليبرال‌ها مي‌تازند و ليبرال‌ها نيز به عكس. زالسكي پيشنهاد مي‌كند كه براي دستيابي به تصويري دقيق از ماهيت تجربه‌هاي نزديك به مرگ مي‌بايست اين تجربه‌ها را در خارج از چارچوبي كه مؤلفان و ناشران مرتبط با اين موضوع تعيين مي‌كنند، مورد بررسي قرار دارد.

وي احتمال دروغگويي تجربه‌گران و شايد روايت‌هاي اغراق‌گونه آنان را هيچ‌گاه منتفي نمي‌داند و نقش پژوهشگران را در جهت‌دهي به نتايج و لوازم تجربه نزديك به مرگ بسيار بيش از آن چيزي مي‌داند كه غالباً انگاشته مي‌شود. او معتقد است: روش گزينش نمونه‌ها، نوع سؤالات مطرح شده در گفتگو با تجربه‌گران و روش‌هاي تحليل آماري كه يك پژوهشگر از آن بهره مي‌گيرد به همراه تعلق خاطر او به برخي ديدگاه‌ها، در اخذ نتيجه بسيار تعيين‌كننده است. اما آنچه عملاً مشاهده مي‌شود اين است كه اغلب اين مؤلفه‌هاي تعيين‌كننده هيچ‌گاه براي مخاطبان تشريح نمي‌شود و عمدتاً پنهان مي‌ماند.

زالسكي غالب مؤلفه‌هاي تجربه نزديك به مرگ كه پژوهشگران بر صحت و اعتبار آنها مهر تأييد زده‌اند را به ديده ترديد مي‌نگرد و شواهدي را در جهت اثبات مدعاي خود ذكر مي‌كند. به عنوان نمونه وي معتقد است: اتفاق‌نظر پژوهشگران مبني بر وجود شباهت‌هاي قابل توجه و غير تصادفي در اينگونه تجربه‌ها و رجحان آن بر اختلافات نسبتاً ناچيز، يكي از دلايل معتبر بودن اينگونه تجربه‌ها تلقي شده است و حال آنكه اختلافات موجود هرگز ناچيز و سطحي نيست و حتي قوت آنها به حدي است كه چه بسا عكس مدعاي محل بحث را نتيجه دهد.

زالسكي بر اين عقيده است كه مشخصه‌هاي فرهنگي، پزشكي و مردم‌شناختي تجربه‌گران، اختلافات قابل توجهي را در تجربه‌هاي آنها صورت‌بندي مي‌كند كه به آساني نمي‌توان از آن صرف‌نظر نمود. وي برخلاف بسياري از مدافعان واقعي و معتبر بودن تجربه‌هاي نزديك به مرگ، اينگونه تجربه‌ها را آيينه آرزوها و انتظارات فرد در ابعاد مختلف مي‌داند. از منظر زالسكي ناهماهنگي و گونه‌گوني آمارهايي كه در باب ميزان وقوع تجربه‌هاي نزديك به مرگ اعلام شده است، شاهدي است دالّ بر اينكه سليقه، روش، پيش‌فرض‌ها و انتظارات پژوهشگران در تبيين نتيجه و القاي انديشه‌اي خاص به مخاطبان چقدر مؤثر است. (Ibid:153-159)

كاركرد تخيلات و نمادپردازي ديني در تجربه‌هاي نزديك به مرگ

زالسكي با تأكيد بر اينكه رويكردهاي منصفانه در بررسي تجربه نزديك به مرگ هرگز مبتني بر اين تجربه از عهده اثبات بقاي پس از مرگ برنخواهند آمد، عقيده دارد: در هيچ يك موارد، تعيين مطابقت مفاد تجربه با آنچه تجربه‌گر آن را بر اساس ادراكات ذهني خود روايت مي‌كند، امكان‌‌پذير نيست و جدال‌هاي الاهياتي و فلسفي در اين عرصه هيچ‌گاه راه به جايي نخواهد برد. وي ظاهراً براي آنكه به تقليل‌گرايي متهم نشود، بر آن است كه اگرچه اين تجربه‌ها چيزي براي اثبات حيات پس از مرگ در اختيار ما قرار نمي‌دهد، اما در عين حال، سندي است روايي مبني بر اينكه ارزش‌هاي پويا و زندة ما از واقعيتي ديرپا ريشه مي‌گيرد كه با مرگ نيز از ميان نمي‌رود. از اين‌رو، او در پي درانداختن طرحي نو در مطالعات ناظر به اين پديده است. پيشنهاد زالسكي اين است كه اينگونه تجربه‌ها را از حيث كاركرد تخيلات ديني در آنها مورد بررسي قرار دهيم و به جاي تحقيق مطابقت آنها با واقع، نحوه نقش‌آفرين نمادهاي ديني را در صورت‌بندي آنها واكاوي نماييم و اين كاري است كه او در سفرهاي آن جهاني در پي انجام آن است. (Ibid:76,160,184)

زالسكي الاهيات(theology) را رشته‌اي علمي مي‌داند كه وظيفه‌اش واكنش نقادانه در باب تجربه و زبان ديني است. بر اين اساس، الاهيات اگرچه از تفكر تحليلي بهره مي‌برد اما مادة‌المواد آن نماد(symbol) است، چرا كه براي ما انسان‌ها فهم امور استعلايي و سخن گفتن از مفاهيم ماورائي جز با بهره‌گيري از نمادها امكان‌پذير نيست. وظيفه خطير الاهيات طبق اين تعريف، سنجش سلامت نمادها است. ما ظاهراً درباره نمادها نمي‌توانيم با استفاده از مفاهيم درست و غلط قضاوت كنيم بلكه سنجش سلامت آنها به معناي بررسي ضعف و قوت آنها در بازنمايي چيزي است كه در جهت تبيين آن وضع شده‌اند.

ما از رهگذر نمادها و تصوراتي كه آموزه‌هاي ديني در اختيارمان قرار مي‌دهد، تجربه‌هاي خود را سامان مي‌دهيم. اين نمادها و تصورات، مادامي كه از طراوات و پويايي برخوردارند، تجربه‌هاي ما را صورت‌بندي مي‌كنند و وسيله ارتباطي ميان ما و ديگران هستند، اما هنگامي كه رو به افول مي‌روند ودر موضع ضعف قرار مي‌گيرند، ارتباط ما با تجربه‌هاي استعلايي دچار اختلال مي‌شود و ناگزير نمادها و مفاهيم جديد جايگزين آنها مي‌شود. در نگاه زالسكي اين اتفاق به وضوح در باب تجربه‌هاي نزديك به مرگ افتاده است. قوانين حاكم بر تخيلات و تصويرسازي‌هاي مذهبي قديم، ديگر در دنياي جديد از صورت‌بندي تجربه‌هاي استعلايي انسان‌ها بازمانده و نيازمند تغيير و تحولي متناسب است. نقش الاهيات در اين ميان، بررسي تغيير و تحولات پديد آمده و متناسب‌سازي مفاهيم و نمادهاي مذهبي با شرايط فرهنگي و ذهني بشر امروز است.

الاهياتي كه زالسكي از آن سخن مي‌گويد نه در پي توصيف حقيقت بلكه  مروّج نياز به حقيقت است. روش اين الاهيات عمل‌گرايانه(pragmatic) و كاملاً معطوف به نمادها است. الاهيات مطلوب زالسكي هنگامي كه به سراغ بررسي تجربه‌هاي نزديك به مرگ مي‌رود و ماهيت نمادين آنها را بازمي‌شناسد و محدوديت‌هايي را كه از اين حيث متوجه ما مي‌كنند، در مي‌يابد، ارزش و اعتبار آنها را در اين مي‌بيند كه به روشني نمايانگر ابعاد رؤيايي(visionary) ، تخيلي(imaginative) ، و درماني آموزه‌هاي ديني هستند. (Ibid:191-2) متألهاني كه از اين منظر به تجربه‌هاي نزديك به مرگ مي‌نگرند، ارزش و اعتبار آنها را از اين حيث كه مثبِت حيات پس از مرگ به شمار مي‌روند يا نه، مدنظر قرار نمي‌دهند، بلكه آنها را به عنوان تجربه‌هايي بشري كه به بهترين نحو ممكن، خاصيت نمادين آموزه‌هاي ديني را برملا مي‌كنند، محل بحث و بررسي قرار مي‌دهند.

مارك فاكس(Mark Fox) در تحليل نظرگاه زالسكي در باب الاهيات عقيده دارد: الاهيات مطلوب زالسكي، هنر كشف و ارائه تغييرات مورد نياز در نظام نمادهاي ديني است. از اين منظر، الاهيات به جاي آنكه فرايندي پيش رونده براي تسخير حقيقت باشد، روند ساختن و ويران‌كردن نمادها و تصورات ديني است. الاهياتي كه زالسكي از آن سخن مي‌گويد، به جاي آنكه ماهيتي نظري(theoretic) داشته باشد، اصالتاً خاصيتي درماني(therapeutic) دارد. ماهيت نظري الاهيات صرفاً محصول فرعي آموزه‌هاي ديني است. (Fox,2003:91) بر اين اساس، وظيفه اصلي الاهيات، برقراري موازانه ميان حفظ و حراست از ميراث تاريخي دين و ابداع و نوآوري در متناسب‌سازي آموزه‌هاي ديني با نيازهاي فعلي بشر است. زالسكي معتقد است: انعطاف‌پذيري لازم براي ايجاد اين موازنه هنگامي پديد مي‌آيد كه الاهيات سوداي حقيقت‌گويي را از سر بيرون كند و دل در گرو حقيقت‌جويي نهد. (Zaleski,1987:194)

بررسي انتقادي

رويكرد زالسكي در مواجهه با تجربه‌هاي نزديك به مرگ اگرچه در ابتدا، ابتكاري و شجاعانه مي‌نمايد اما با چالش‌هايي كه در پيش‌رو دارد، آسيب‌پذير خواهد بود. مهمترين نقدهاي ناظر به ديدگاه وي را مي‌توان در موارد زير احصا نمود:

الف) نخستين انتقاد ناظر به ديدگاه زالسكي اين است كه وي چگونه مي‌خواهد قوانين حاكم بر تخيلات مذهبي را احصا نمايد تا بر اساس آن، تجربه‌هاي مورد بحث را بازتابي از آنها نشان دهد؟ علاوه بر اين، زالسكي ظاهراً توجهي به اين ندارد كه تقريباً هيچ‌يك از تجربه‌گران، تجربه خود را بازتابي از تخيل و تصور نمي‌داند، بلكه آن را تجربه‌اي زنده و كاملاً واقعي تلقي مي‌كند كه به لحاظ كيفي از مفاهيم تخيلي و تصورات ناخودآگاه فاصله دارد.

ب) تلقي زالسكي از الاهيات، به فهمي ناواقع‌گرايانه از آموزه‌هاي ديني گرايش دارد. بديهي است كه اين موضع مقبول همگان نيست. در نگاه بسياري از الاهي‌دانان و دين‌شناسان، وظيفه الاهيات بازشناسي سره از ناسره بر اساس متن مقدس، سنت و يا اعمال و مناسك تثبيت شده است. آنان همچنين گزاره‌هاي ديني را ناظر به واقعيت تلقي مي‌كنند و از اين‌رو، پذيرش موضع زالسكي كه بر مباني ديگري قوام يافته، با اصول مورد توافق آنان ناسازگار خواهد بود.( Fox,2003:91-92)

ج) برخي از پژوهشگران ضمن پذيرش تأثيرپذيري اينگونه تجربه‌ها از هنجارهاي فرهنگي‌ـ مذهبي رايج در هر عصر، بر وجود هسته مشترك نيز اصرار مي‌ورزند و به اين ترتيب، برخلاف قرائت خام(naive) امثال زالسكي، تفسيري معتدل از نحوه تأثيرگذاري دين و فرهنگ در منظره‌آميزي تجربه‌ها نزديك به مرگ ارائه مي‌دهند. به اعتقاد برخي، علي‌رغم تلاش زالسكي براي پرهيز از درافتادن در ورطه تقليل‌گرايي و تبيين‌هاي طبيعت‌گرايانه(naturalistic) ، لازمه نظريه او ذهني بودن صرف تجربه است.(Ibid:342) زالسكي نيز همانند بسياري از عصب‌شناسان تلاش دارد تا اين تجربه را حاصل مشاهدات و فرافكني‌هاي ذهني قلمداد كند، لكن مشاهداتي كه از رهگذر تخيلات مذهبي درآميخته با فرهنگ صورت‌بندي شده است. البته وي برخلاف عصب‌شناسان از نقش تعيين كننده عواملي نظير روايت‌سازي(emplotment) و ميان‌متنيت[6](intertextuality) در صورت‌بندي بسياري از اينگونه شواهد مطلع است. ظاهراً كساني امثال زالسكي كه تجربه‌هاي نزديك به مرگ را هيچ‌گاه فارغ از فرهنگ حاكم قابل تصور نمي‌دانند و اعتقادي به وجود هسته اصلي تجربه كه چه بسا از آرايه‌هاي فرهنگي و اجتماعي و اعتقادي افراد مبرّا باشد، ندارند، ميان «تفسير» و «تجربه» تمايزي قائل نيستند. اين درست است كه تجربه‌هاي نزديك به مرگ همواره با فرهنگ عجين است اما نمي‌توان نتيجه گرفت كه هويت اصلي اين تجربه نيز صرفاً فرهنگي ـ فردي(cultural – individual) است.

تجربه مي‌تواند ريشه‌ در واقعيتي داشته باشد كه از فرهنگ مستقل است، حال آنكه تفسير آن، بي‌شك متأثر از فرهنگ و باورهاي شخصي افراد است. به عبارت ديگر، تأثير فرهنگ بر تجربه و واسطه‌گري آن در تفسير مشاهدات فرد، لزوماً عينيت تجربه را خدشه‌دار نخواهد كرد و امكان وجود هسته‌اي مضمون‌بنياد(thematic core) را براي تجربه‌هاي نزديك به مرگ از ميان نخواهد برد. (Shushan,2009:47) مثلاً زالسكي عقيده دارد كه تلقي «موجود نوراني» به عنوان مؤلفه‌اي بينافرهنگي و مشترك در تجربه‌هاي نزديك به مرگِ اقوام و ادوار مختلف، به معناي نفي گواهي تجربه‌گران است. به نظر او، خودِ مفهوم «موجود نوراني» برساخته‌اي فرهنگي است و اطلاق و انتساب آن به گزارش تجربه‌هاي فرهنگ‌هاي مختلف، عملي ناروا است.(Zaleski,1987:127) اما به اعتقاد منتقدان زالسكي، اصل تجربه موجود نوراني و توصيفات ناظر به آن را بايد تجربه‌ و توصيفي بنيافرهنگي دانست كه تعيين هويت و تفسير آن در فرهنگ‌هاي مختلف از يكديگر تمايز مي‌يابد. اين منتقدان برآنند كه ديدگاه اصلي وي كه تجربه‌هاي نزديك به مرگ را حاصل تخيلات دينيِ متأثر از شرايط اجتماعي مي‌داند، گواهي و اصرار تجربه‌گران را مبني بر واقعي بودن و معنادار بودن تجربه، به نحو كامل ناديده مي‌انگارد.(Shushan,2009:46)

د) زالسكي معتقد است: غايت مشاهدات آن‌جهاني كه تجربه‌هاي نزديك به مرگ نيز يكي از آنها به شمار مي‌رود، اين است كه محملي تخيلي فراهم آورند تا از طريق آنها فرد تجربه‌گر معنايي ديني از عالم وجود را در خود بپروراند و با استفاده از اين ادراك تلقيني، راهي درست در زندگي اين‌جهاني خود بگشايد و با غلبه بر نسيان و ترسي كه ما را در برابر مرگ و زندگي به يك اندازه بي‌حس و ناآگاه مي‌كند، در اين كيهان سكني گزيند.[7] (Zaleski,1987:203) اما مي‌توان پرسيد: چرا چنين تجربه‌اي كه هدف آن راهنمايي و آموزش تجربه‌گر در زندگي فعلي است، عمدتاً در لحظات دهشت‌انگيزي كه فرد در آستانه مرگ و پايان زندگي قرار دارد رخ مي‌نمايد؟ ظاهراً نظريه زالسكي به اين معنا توجه چنداني ندارد كه اينگونه تجربه‌ها همواره با مفهوم مرگ درآميخته است.(Shushan,2009:49) علاوه بر اين، اين ويژگي‌ها در مشاهدات بستر مرگ نيز گزارش شده است، حال آنكه در اينگونه مشاهدات، غالباً نه فرد تجربه‌گر اميدي به ادامه زندگي داشته و نه هرگز ادامه زندگي او براي به كار بستن آموزه‌هاي تجربه محقق شده است.

هـ) گرگوري شوشن(Gregory Shushan) معتقد است: تأكيد و اصرار زالسكي مبني بر اينكه تجربه‌هاي نزديك به مرگ، تبلور هنر داستان‌سرايي و خيال‌انگيزي اديان است (Zaleski,1987:193)، شباهت‌هاي غيرقابل اغماض تجربه‌هاي ملحدان، كودكان و نابينايان با سايرين و نيز بسياري از شواهدي كه خود او در كتابش به آنها اشاره كرده را ناديده مي‌انگارد. مك كلنن(Mcclenon) نيز بر آن است كه يافته‌هاي زالسكي در كتاب سفرهاي آن‌جهاني ، نه تنها مؤيد اين نيست كه تجربه‌هاي نزديك به مرگ صرفاً ماهيتي تخيلي دارند، بلكه برعكس، باور به وجود مؤلفه‌هاي مشترك در تجربه‌هاي نزديك به مرگ همه اقوام و فرهنگ‌ها را در طول تاريخ تقويت مي‌كند.Shushan,2009:47))

در اين ميان، نبايد از نظر دور داشت كه اگر چه به اعتقاد پژوهشگراني نظير زالسكي، حضور مفاهيم خشن و صحنه‌هاي رعب‌انگيز در تجربه‌هاي نزديك به مرگ ادوار گذشته به ويژه قرون وسطاي مسيحي ناشي از نفوذ قاهرانه فرهنگي است كه در آن ايام مروج اين نحوه تلقي از حيات پس از مرگ بوده است و بالطبع كاهش اينگونه تصاوير و تلطيف فضاي تجربه‌ها در دوران جديد ناظر به افول انديشه‌هاي سنتي در باب حيات پس از مرگ است، اما در اين ميان، بخشي از تجربه‌هايي كه در هر دوره خلاف‌آمد فضاي فرهنگي و اعتقادي رايج تلقي مي‌شده، مجال بروز نيافته و يا آنكه به دست راويان حذف شده يا مشمول جرح و تعديل‌هاي جدي شده است. كاملاً محتمل است كه تجربه‌هاي بهشتي و يا بخش‌هاي لذت‌بخش تجربه‌هاي تلفيقي در ادوار گذشته چندان مورد توجه قرار نگرفته باشد يا آنكه متناسب با معتقدات رايج، حك و اصلاح شده باشد. همچنانكه در دوران جديد نيز پژوهش‌هاي خانم پي. ام. ايج اتواتر(P.M.H Atwater) حاكي از آن است كه ميزان وقوع تجربه‌هاي جهنمي بسيار بيشتر از آن چيزي است كه گفته مي‌شود. اين تجربه‌ها غالباً به جهت ترس از بدنامي و ناهماهنگي با تصوير مثبتي كه از تجربه‌هاي نزديك به مرگ ارائه شده ، بيان نمي‌شود.[8]

اما نظريات زالسكي پس از انتشار كتاب سفرهاي آن جهاني، دچار جرح و تعديل‌هايي شده است. او بعدها اعلام كرد كه وجود برخي شباهت‌ها در تجربه‌هاي نزديك به مرگ چه بسا حاكي از مشخصه‌هايي ديرپا و شايد جهاني باشد اما در عين حال، هنوز تأكيد مي‌كرد كه اين تجربه‌ها و ادبياتي كه توصيف‌گر آنهاست، عميقاً تحت تأثير انتظارات فرهنگي هر جامعه است. (Zaleski, 1996:33 quoted in Fox,2003:89)

***

به اعتقاد زالسكي در كتاب سفرهاي آن‌جهاني، تجربه‌هاي نزديك به مرگ از آن‌رو واجد اهميت است كه اطلاعاتي در باب خودمان از آن حيث كه موجوداتي وابسته به فرهنگ، نماد و خيال هستيم در اختيارمان قرار مي‌دهد. به اين ترتيب، آنچه پس از مرگ در انتظار ماست، بازتابي از باورها و اميدهاي ماست كه توسط صور خيال مذهبي صورت‌بندي مي‌شود.

در اين ترديدي نيست كه بسترهاي فرهنگي ـ مذهبي‌اي كه انسان‌ها در آن به رشد و بالندگي مي‌رسند، نه تنها شيوه زندگي و كنش‌هاي اجتماعي آنان را متأثر مي‌سازد، بلكه در تجربه‌هايي كه از رهگذر مواجهه آنها با مرگ رقم مي‌خورد نيز ردپاي مشهود آن را مي‌توان ملاحظه نمود. اما برخلاف معتقدات زالسكي، در پس ساية سنگين هنجارهاي فرهنگي ـ مذهبي كه ساحت زبرين تجربه‌هاي نزديك به مرگ را در احاطه خود دارد، مجموعه‌اي از ويژگي‌هاي ثابت و فراگير  نيز در ساحت زيرين اينگونه تجربه‌ها قابل شناسايي است و بررسي‌هاي بينافرهنگيِ منصفانه‌اي كه در باب اينگونه پديده‌ها صورت گرفته، حاكي از آن است كه به رغم منظره‌آميزي اينگونه تجربه‌ها با لعاب‌هاي فرهنگي ـ مذهبي، درون‌مايه‌اي مشترك و ثابت نيز در آنها به چشم مي‌خورد. ميل به جاودانگي، رهايي از چارچوب‌هاي مادي و حضور در قلمروي روحاني، احساس تعالي، درك حضور حقيقتي سرشار از محبت و زيبايي و احساس تعلق خاطر عميق نسبت به او، احساس مسئوليت در قبال رفتارهاي فردي در زندگي گذشته و مواجهه با اين مسأله كه هنوز زمان جدايي كامل تجربه‌گران از جهان مادي فرا نرسيده، همه از جمله درون‌مايه‌هاي مشتركي است كه در تجربه‌هاي اقوام و ادوار مختلف قابل مشاهده است. نمود اين درون‌مايه‌هاي مشترك همواره فرهنگ‌بار بوده و در تفسير آنها نتايج متكثري به بار آورده است.

پی نوشت ها

[1]. در اين باره نك: Fox.2003: 4-5.

[2]  مشاهدات بستر مرگ، ناظر به ادراكات ديداري و شنيداري افراد در آستانه مرگ است كه توسط خود آنان و يا اطرافيان گزارش شده است. برخلاف تجربه‌هاي نزديك به مرگ، اين مشاهدات با مرگ فرد پايان مي‌يابد. براي آشنايي بيشتر در اين باره نك:

-Barrett , William (1986), Deathbed Visions: The Psychical Experiences of the Dying, Aquarian Press.

-Osis, K. and Haraldsson, E. (1997) At The Hour of Death, 3rd edn, Norwalk: Hastings House.

[3]  در اين باره نك:

 Moody, Raymond.A (1978), Reflection on Life After Life, Bantam edition, USA, Bantam Books: 65-77.

[4] كتس  در باب تجربه‌هاي عرفاني عقيده دارد كه مي‌توان آنها را به سه معنا واجد هسته مشترك دانست:

يك. همه تجربه‌هاي عرفاني مشابه‌اند؛ به نحوي كه توصيفات ناظر به آنها فراتر از چارچوب‌هاي متنوع اديان و فرهنگ‌هاي مختلف است.

دو. همه تجربه‌هاي عرفاني بما هو تجربه مشابه‌اند اما گزارش و توصيفي كه عارفان از آن به دست مي‌دهند، متأثر از نمادهاي فرهنگي ـ مذهبي محيطي است كه در آن نضج يافته‌اند.

سه. تجربه‌هاي عرفاني در رده‌هاي مختلف قابل طبقه‌بندي‌اند؛ در يكي از رده‌ها كه بخش كوچكي از تجربه‌ها را شامل مي‌شود، قيد و بندهاي فرهنگي گسسته مي‌شود. در اين قسم از تجربه‌ها اگرچه  زباني كه عارف براي توصيف تجربه به كار مي‌بندد، وابسته و مقيد به فرهنگ است اما خود تجربه چنين نيست.

كتس در نهايت هر سه معنا را با نظر به دلايل خاص خود بي‌اعتبار مي‌داند و اظهار مي‌كند كه نه تنها هيچ تجربه عرفاني خالصي وجود ندارد بلكه هيچ يك از اشكال تجربه‌هاي متعارف ما نيز بي‌واسطه و ناب نخواهد بود.( katz,1978:23-25)

[5]  در ميان مشهورترين مدافعان وجود هسته مشترك بايد به والتر استيس اشاره كرد. او با تمايز نهادن ميان تجربه و تعبير آن، گوهر تجربه‌هاي عرفانيِ انفسي(introvertive) را ناظر به هفت ويژگي آگاهي وحداني، فراغت از زمان و مكان، احساس عينيت يا واقعيت، احساس آرامش و تبرك، احساس امر قدسي، مقدس و يا الهي، متناقض‌نمايي و بيان ناپذيري مي‌داند. استيس بر آن است كه ويژگي‌هاي پيش گفته، صرفاً توصيفي به شمار مي‌روند و تعبير پس از اين، بر سر آنها سايه مي‌افكند.(Stace,1960:131-132) اين ديدگاه با نقدهايي از سوي مخالفان هسته مشترك روبرو شده است.

[6]  اين اصطلاح كه بر نهاده استاد داريوش آشوري است، به معناي صورت‌بندي معناي متني با كمك متون ديگر است. اين اصطلاح كه نخستين‌بار توسط جوليا كريستوا(Julia Kisteva) در سال 1966 ساخته شده است، گاهي نيز به معناي اشاره، واكنش و يا بهره‌برداري مصرح يا غير مصرح متني از آنچه پيش‌تر به رشته تحرير آمده، به كار برده مي‌شود.

[7]  زالسكي كاركرد ديگري را نيز براي اينگونه تجربه‌ها در نظر مي‌گيرد. به عقيده او روايت سفرهاي آن‌جهاني، از حيث كاركرد مكان‌نگارانه(topographic) خود نيز، تصويري به روز و به لحاظ فرهنگي، رسمي از كيهان در اختيار ما قرار مي‌دهد.

[8]  اگرچه اغلب پژوهشگران، ميزان وقوع تجربه‌هاي ناخوش‌آيند را بسيار اندك تخمين زده‌اند، اما خانم اتواتر مدعي است كه اين آمار در بررسي‌هاي او بسيار بيشتر از آن چيزي است كه سايرين برآورد كرده‌اند. (105مورد تجربه ناخوش‌آيند در ميان 700 نفر از واجدان تجربه نزديك به مرگ) او دراين‌باره نوعي عدم تمايل تجربه‌گران و محققان در ارائه و ثبت اينگونه تجربه‌ها را عامل اصلي اين برآورد نادرست مي‌داند. در اين باره نك:

Atwater,P.M.H (1992), Is there a Hell? Surprising observations about the near death experience, Journal of Near Death Studies, Vol. 10, No.3 : 149-160.

كتابنامه

-Atwater,P.M.H (1992), Is there a Hell? Surprising observations about the near death experience, Journal of Near Death Studies, Vol. 10, No.3 : 149-160.

– Fox, Mark (2003), Religion, Spirituality and the Near- Death Experience, First Published, London and New York, Routledge.

-Katz, Steven.T(ed)(1987), Mysticism and Philosophical Analysis, Londen, Sheldon Press.

-Moody, Raymond.A (1978), Reflection on Life After Life, Bantam edition, USA, Bantam Books.

-Shushan, Gregory (2009), Conceptions of the Afterlife in Early civilizations: universalism, constructivism and Near-Death Experiences, First Published, Britain, Continuum.

-Stace, Walter Terence(1960), Mysticism and philosophy, New York, Macmillan, Third Published.

-Zaleski, Carol (1987), otherworld journeys: accounts of Near-Death experiences of medieval and Modern times, First Published, New York and Oxford, Oxford University Press.

 

م. اعتمادی نیا
م. اعتمادی نیا

ثبت نظر