• etemadinia@gmail.com

علوم انسانی بومی ـ اسلامی؛ تاملاتي در باب مفاهيم و بایسته‌ها*

علوم انسانی بومی ـ اسلامی؛ تاملاتي در باب مفاهيم و بایسته‌ها*

علوم-انسانیبسط و توسعه‌ نفوذ و سيطره تمدن غربي در دوران مدرن كه خود متكي به تحولات مبنايي در حوزه دانش‌هاي نظري به ويژه فلسفه بود، زنگ خطري را براي تمدن‌هاي پيشامدرن به صدا در آورد كه خبر از درهم شكستن چارچوب‌هاي نظري و عملي انديشه و منش تمدن متبوع آنان در مواجهه با سيل بنيان‌كن تمدن اروپايي مي‌داد. اين مواجهة به ظاهر ويرانگر، به تدريج اغلب تمدن‌هاي انديشه‌بنيادِ سنتي را به واكنش در برابر اين هجمه فكري، فرهنگي، اجتماعي و سياسي واداشت. در قسمي از اين واكنش‌ها كه به حوزه دانش‌هاي نظري و تجربي مربوط مي‌شد، عده‌اي در پي تأسيس و تنسيق مباني دانش‌هاي بومي اعم از دانش‌هاي نظري و تجربي بومي و بعضاً ديني برآمدند.[2] گفتني است در اين ميان، بروز و ظهور انديشه‌هاي پست‌مدرن و مساعي برخي از مكاتب جامعه‌شناسي معرفت نظير مكتب ادينبورو(Edinburgh School) نيز اميدهاي تازه‌اي در دل مدافعان علم بومي و ديني پديد آورد.

پست‌مدرنيسم فلسفي از يك سو ضمن مخالفت با فراروايت‌هاي مابعدالطبيعي، بر اين نكته تاكيد ‌ورزيد‌ه است كه هيچ حقيقت فراگير و جهان‌شمولي وجود ندارد و حقيقت همواره تخته‌بندِ زمان، مكان و فرهنگ است[3] و برخي مكاتب جامعه‌شناسي معرفت نظير مكتب مذكور نيز از سوي ديگر هم‌افق با اين طرز تلقي، نه تنها علوم انساني و اجتماعي را زمينه‌مند و بافت‌محور(contextual) مي‌انگارند، بلكه همه شاخه‌هاي‌ علوم طبيعي، رياضيات و منطق را نيز واجد چنين خصيصه‌اي مي‌دانند.[4] رواج اين ديدگاه‌ها به نوبه‌ خود آرمان تاسيس علم بومي ـ ديني و تلاش در جهت تنسيق مباني نظري آن را در ميان برخي هواداران سنت‌هاي پيشامدرن تقويت نمود كه دو نمونه از مشهورترين اين تلاش‌ها را بايد در نظريه تأسيس علم هندو[5] و علم اسلامي[6] پي گرفت.

در اين ميان، اگرچه اين تلاش‌ها هيچ يك تاكنون به سرانجام مطلوب خود دست نيافته‌اند اما از آن‌رو كه عدم توفيق عملي در اينگونه موارد، منطقاً نمي‌تواند به معناي عدم امكان شكل‌گيري چنين علومي باشد، مي‌بايست فارغ از نتايج عملي، تأسيس علم ديني و يا بومي را به لحاظ مباني نظري راستي‌آزمايي نمود و امكان شكل‌گيري چنين علومي را به نحو عام مورد بررسي قرار داد.

در راستاي تحقق آرمان تاسيس علم بومي ـ ديني، از آنجا كه مباني علوم انساني غربي، تغذيه‌كننده اغلب شاخه‌هاي تمدن غربي به شمار مي‌رفت و نقشي بنيادين در اين‌ باره ايفا مي‌نمود، آرمان تأسيس علوم انسانيِ مستقل و متمايز از علوم انساني غربي، بيش از ساير علوم مطمح نظر هواخواهان حفظ هويت تمدن‌هاي سنتي واقع شد كه در اين ميان، تمدن اسلامي به نحو عام و مدافعان گفتمان جمهوري اسلامي ايران به نحو خاص نيز از اين قاعده مستثنا نبودند. به اين ترتيب، به دنبال تغییر نظام حکومتی در ايران و بازگشت به ارزشها و مبانی فرهنگی که سالیان متمادی به فراموشی سپرده شده بود، این مسأله به مثابه یک نیاز ضروری خودنمایی نمود که اگر بناست جامعه‌ای منطبق با رویکردهای دیني بنا نهاده شود، نخست باید از علوم نظریِ انساني آغاز نمود تا پس از تنسيق مباني لازم و منطبق با آموزه‌هاي ديني، به عرصه عمل پرداخته شود . بر اين اساس، شاخه‌هايي از علوم انساني نظير فلسفه، اقتصاد و جامعه‌شناسي كه متولي تبيين نيازها و مسائل مربوط به فرد و جامعه بودند در الويت قرار گرفت تا از طريق اصلاح و اسلامي‌سازي چارچوب‌هاي معرفتي و رويكردهاي غربي غالب در آنها، اهداف مطلوب سنت ديني برآورده شود.

در اين ميان، عمده‌ترين پرسش‌هايي كه مدافعان تأسيس و تنسيق علوم انساني بومي ـ اسلامي و يا منتقدان آن در سال‌هاي اخير با آنها دست به گريبان بوده‌اند و درباره آن به بحث و تبادل نظر پرداخته‌اند پرسش‌هايي است از اين قبيل كه چه ضرورت و حساسيتي از حيث اشتغال، تحقيق، تدريس و مطالعه درباره‌ي علوم انساني وجود دارد؟‌ آيا مي‌توان بدون علوم انساني، زندگي مطلوبي را تدارك ديد؟ آیا علوم انسانی اسلامی یا بومی امكان‌پذير است؟ آیا همانگونه که فلسفه قاره‌ای اروپایی، فلسفه تحلیلی بریتانیایی و يا فلسفه عملگرایی آمریکایی براي ما معناي محصلي دارد، علوم انسانی اسلامی ایرانی نيز چنين است ؟ آیا باید به جاي پرداختن به مقوله علم انسانی ـ اسلامی، در پي عالم انسانی – اسلامی بود؟

نیاز به علوم انسانی

چنانكه برخي از صاحب‌نظران يادآور شده‌اند، ما خواه به لحاظ نظري همانند ارسطو آدمي را حقيقت‌طلب بينگاريم و خواه مانند برخي از روان‌شناسان، انسان را موجودي كنجكاو قلمداد كنيم، هر دو نمايانگر آن است كه انسان، مشتاق ادراك حقيقت است. ‌دانستن واقعيت، نياز ما به دانستن را ارضا مي‌كند. بر اساس اين نكته روان‌شناختي كه ارسطو نيز بر آن صحه گذارده، وجه تمايز انسان از ساير موجودات، حقيقت‌طلبي او است. اگر اين سخن درست باشد، دانستن هرچيزي نيازي از ما را برآورده مي‌كند و در اين ميان، به نظر مي‌رسد كه شناختن انسان بيش از هر چيز ديگر اين نياز را مرتفع مي‌نمايد. از اين رو، انسان‌شناسي به نحو عام كه عمدتاً از آن به علوم انساني تعبير مي‌شود، از هر چيز ديگري، اين نياز رواني ما را بهتر برآورده مي‌كند. علاوه بر اين فوايد نظري، علوم انساني در مقام عمل نيز مي‌توانند كاركرد‌هاي موثر و مطلوبي بر جاي گذارند و به حل پاره‌اي از مشكلات عملي زندگي بينجامند.

نخستين كاركرد عملي مهم و مطلوب علوم انساني آن است كه اين علوم در مقام عمل به ما نشان مي‌دهند كه در عالم انساني چه چيزهايي دگرگوني‌ناپذير و چه چيزهاي دگرگوني‌پذيرند. علاوه بر اين، تمايز ميان امور اجتناب‌ناپذير با امور اجتناب‌پذير نيز يكي ديگر از ثمرات عملي علوم انساني است. علوم انساني همچنين به ما مي‌آموزد كه چه ارزش‌هايي را بايد پي گرفت و از پي‌گيري چه ارزش‌هايي بايد اجتناب ورزيد. توانمندسازي انسان‌ها در نقد ايدئولوژي‌هاي سياسي، ديني و غيرديني نيز يكي ديگر از وجوه ثمربخش بهره‌مندي از علوم انساني است.(ملكيان، 1390)

همه اين موارد نشان مي‌دهد كه تمسك به علوم انساني به عنوان بايسته‌اي نظري و عملي و دقت‌نظر و حساسيت در به كارگيري شايسته آن امري سرنوشت‌ساز و گريزناپذير است.

 كلياتي در باب علوم انساني اسلامي ـ بومي

علوم انساني عمدتاً ناظر به دانش‌هايي است كه به نوعي در باب حيات فردي و اجتماعي انسان و ملزومات آن سخن مي‌گويند و علومي چون جامعه‌شناسي، روان‌شناسي، اقتصاد، حقوق و شاخه‌هايي از فلسفه نظير معرفت‌شناسي، هرمونتيك، زبان‌شناسي و رفتارشناسي فلسفي را در بر مي‌گيرد.

چنانكه پيشتر گفته آمد، مدافعان علوم انساني بومي ـ اسلامي از آن‌رو كه نتايج دست‌آوردهاي بشري در شاخه‌هاي مختلف علومي كه به آنها اشاره شد را مبتني بر چارچوب هاي مابعدالطبيعي فلسفه غربي و يا متكي به تلقي‌هاي دنيوي(secular) از انسان تلقي مي‌كنند، آن را نامطلوب، مضر و ناسازگار با سپهر الاهيات و تمدن اسلامي قلمداد مي‌كنند و بر اين اساس، بر ضرورت تأسيس علم اسلامي به منظور برپايي تمدن نوين اسلامي و يا احياي مجدد تمدن كهن مسلمانان تأكيد مي‌ورزند.

به هر روي، در بحث از اسلامي‌سازي علوم انساني، ظاهراً منظور مدافعان از بومی‌سازی و اسلامی کردن علوم، صرف تعویض برخي از اصطلاحات نیست، بلکه تغییر جهان‌بینی‌ها و استفاده از منبع وحی و منابع بومیِ مقبول در فرآيند تولید علم است. بنا بر اين، مقصود مدافعان صرفاً با تغيير پاره‌اي مثال‌ها و اصطلاحات در كتب درسي به هيچ رو برآورده نخواهد شد. از اين رو به زعم برخي از صاحب‌نظران، مبانی اسلامی‌سازی علوم انسانی همان اصول جهان‌بینی اسلامی است که در مواردی با جهان‌بینی حاکم بر علوم انسانی موجود تعارض دارد. از اين منظر، به زعم مدافعان، مبانی جهان‌بيني اسلامي همان‌گونه که در روش‌شناسی این علوم موثر است، بر اصول ارزشی و هنجاری آنها نيز تأثیر عمیقی بر جای می‌گذارد.(مصباح يزدي، 1390)

اما در اين ميان، مدافعان اسلامي‌سازي علوم به نحو عام و حاميان علوم انساني بومي ـ اسلامي به نحو خاص، از اتفاق‌نظر و اجماعي در مدعيات و ديدگاه‌هاي خود برخوردار نيستند و رويكردهاي مختلفي در اين ‌باره در سال‌هاي اخير به ظهور رسيده كه بعضاً در نحوه تلقي از علوم انساني بومي ـ اسلامي، اختلافات قابل توجهي ميان آنها وجود دارد.[7]

در اين ميان، برخي علم ديني را صرفاً به اعتبار فرضيات مأخوذ از آموزه‌هاي ديني، معنادار مي‌دانند و برخي ديگر علم ديني را به اعتبار پژوهشگرن و عالمان آن كه مبادي و غايات ديني و چارچوب‌هاي مابعدالطبيعي و معرفت‌شناختي آن را همواره مدنظر دارند، ديني قلمداد مي‌كنند. از سوي ديگر، برخي متون و آموزه‌هاي ديني را براي تأسيس علم اسلامي بسنده مي‌دانند و برخي ديگر به معاضدت و نقش تاثيرگذار ساير منابع شناخت اعم از عقل و تجربه نيز در فرآيند شكل‌گيري علم اسلامي معتقدند. عده‌اي نيز بومي‌سازي را مترادف اسلامي‌سازي تلقي مي‌كنند و عده‌اي ديگر به وجود تمايزي قابل توجه ميان آنها قائلند. علاوه بر اين، برخي به عدم مطلوبيت يكپارچه علوم انسانيِ غربي حكم مي‌رانند و عده‌اي ديگر، رابطه ميان علوم انساني بومي ـ اسلامي و علوم انساني رايج را «عموم و خصوص من وجه» مي‌دانند. برخي ديگر نيز در اين ميان، پروژه اسلامي‌سازي را منحصر به علوم انساني مي‌دانند و گروهي ديگر اين پروژه را به همه شاخه‌هاي علوم طبيعي نيز سرايت مي‌دهند.

به اين ترتيب در مواجهه با تنوع و تكثر تقريرهاي مختلف از علوم انساني بومي ـ اسلامي لازم است تا پژوهشگران در اظهار نظرهاي سلبي و ايجابي در باب امكان علوم انساني بومي ـ اسلامي، به تمايز سرنوشت‌ساز تقريرهاي مختلف التفات يابند و در فرآيند نفي و اثبات، از درافتادن در ورطه خلط و مغالطاتي كه سرنوشت يك تقرير را به پاي تقرير ديگر مي‌نويسد و يا همه تقريرها را به يك چشم نظر مي‌كند، اجتناب ورزند.

تاملاتي  بايسته در باب علوم انساني بومي ـ اسلامي

بررسي بحث‌ها و مجادلاتي كه در سال‌هاي اخير در باب اسلامي سازي علوم انساني درگرفته نشان مي‌دهد كه در بسياري از موارد، موافقت‌ها و مخالفت‌هاي طرفين، ناظر به تصورات خاصي از موضوع محل بحث است كه از پيش درباره درك و فهم مشتركي از آن توافق و اجماعي صورت نگرفته و از اين رو گاهي در بحث‌هاي صورت پذيرفته، مدافعان، له مدعايي استدلال مي‌كنند و مخالفان عليه مدعايي ديگر اقامه دليل مي‌كنند و يا برعكس. بنا بر اين، به نظر مي‌رسد كه التفات به خلط‌ها و مغالطه‌هايي كه ممكن اينگونه مباحث را تهديد نمايد يكي از عمده‌ترين راه‌هاي وصول به درك عيني از موضوع و حصول نتيجه‌اي ثمربخش و متقاعدكننده است. بر اين اساس، در ادامه خواهيم كوشيد تا به شش نمونه از پربسامدترين اين خلط‌ها و مغالطه‌ها كه احتمال ابتلاي به آنها در مباحث مرتبط با اسلامي‌سازي و بومي‌سازي علوم به نحو عام و اظهارنظرهاي مرتبط با علوم انساني بومي- اسلامي به نحو خاص مي‌رود، اشاره‌اي اجمالي نماييم.

الف) ضرورت ايضاح مفهومي

ترديدي نیست آن‌هنگام که از اسلامی کردن علوم به نحو عام سخن می‏رود، اسلامی کردن علوم اسلامی مراد نیست، چرا که این تعبیر بی‌معنا و این کار، تحصیل حاصل است. اما در اين ميان،  چه بسا مراد از اسلامی کردن علوم این باشد که يافته‌هاي علوم عقلی، تجربی و تاریخی ‏را بر قرآن و روایات معتبر عرضه کنیم و از آن میان، هر چه را قرآن و روایاتِ معتبر تصدیق کرده‏اند، بپذیریم و بقیه را رها کنیم یا هر چه را قرآن و روایاتِ معتبر تکذیب کرده‏اند، رها کنیم و بقیه را بپذیریم و در هر صورت، مجموعه آنچه را می‏پذیریم یک علم اسلامی به شمار آوريم. اما در اين فرض، دو نقطه ابهام عمده را بايد تبيين نمود:

نخست آنكه چگونه مي‌توان از عهده اثبات اين مدعا برآمد كه متون مقدس، متكفل بيان مسائل مربوط به دانش‌هاي بشري اعم از علوم تجربي و غيرتجربي بوده است، به ويژه آنكه شواهدي در متون درجه اول اسلامي وجود دارد كه خلاف اين مدعا را گواهي مي‌دهد.[8]

دوم آنكه در فرآيند شكل‌گيري مفاد علم اسلامي مفروض، با چه ساز و كاري به رد و اثبات فرضيات و نظريه‌ها خواهيم پرداخت؟ با معيارهاي نقلي متون اسلامي يا با معيارهاي روشي علوم متداول؟ در حالت نخست، در صورت دسترسي به معيارهاي لازم در متون اسلامي، نتايج اثباتي و يا سلبي به دست‌آمده ظاهراً جز براي معتقدان به آن معيارهاي نقلي، قابل قبول نخواهد بود و در حالت دوم نيز دقيقاً معلوم نيست مراجعه به متون اسلامي، چه نقشي در فرآيند شكل‌گيري علم اسلامي ايفا مي‌كند.(ملكيان، 1381: 60-59)

پاسخ به اين ابهامات و تبيين دقيق آنها تا حدود زيادي به ايضاح مفهومي علم بومي ـ اسلامي به نحو عام و علوم انساني بومي ـ اسلامي به نحو خاص مدد خواهد رساند.

 

ب) پرهيز از خلط ميان روش و  مبادي الهام‌بخش

يكي از دقت‌نظرهاي بايسته در مسير بحث از علوم انساني بومي ـ اسلامي، احتراز از خلط ميان روش‌هاي مورد استفاده علوم مختلف با مبادي الهام‌بخش و مسأله‌ساز در هر يك از آنها است. اين موضوع كه در بحث از اسلامي‌سازي علوم به نحو عام و اسلامي‌سازي علوم انساني به نحو خاص مي‌بايست مدنظر قرار گيرد، موجب خواهد شد تا زمينه‌مندي مبادي الهام‌بخش در علوم مختلف، امري متمايز از روش‌هاي علمي اطمينان‌بخش و توجيه‌گر در آن علوم به شمار آيد. در اين ميان، پژوهشگران علوم مختلف ممكن است از سوي  منابع گونه‌گون اعم مصادر ديني، زمينه‌هاي فرهنگي و اجتماعي و يا حتي دغدغه‌هاي شخصي و شخصيتيِ پژوهشگران[9] براي پژوهش در باب مسائلي خاص برانگيخته شوند، اما صبغة اين مبادي الهام‌بخش و مسأله‌ساز، تأثيري در روش‌هاي اطمينان‌بخش و توجيه‌گر علوم مختلف بر جاي نخواهد گذاشت. به عنوان نمونه، اگرچه ممكن است پاره‌اي از آموزه‌هاي اسلامي، پژوهشگران و دانشمندان مسلمان را نسبت به بررسي‌هاي تجربي در باب برخي ساز و كارهاي رواني انسان برانگيزاند، اما اين منبع انگيزشي موجب نخواهد شد كه روش تجربي به كار گرفته شده در پژوهش‌هاي دانشمند مسلمان، صبغه اسلامي بيابد. به عبارت ديگر، روش در علوم مختلف (اعم از روش عقلي، تجربي، تاريخي و شهودي) امري خنثي در برابر مبادي الهام‌بخش و مساله‌ساز به شمار مي‌رود كه رنگ و لعاب آنها را به خود نمي‌گيرد. نكته قابل توجه در اين ميان آن است كه «هويت عنوانيِ» علوم مختلف، بنا به اجماع عالمان آنها، صرفاً مبتني بر موضوع و روش‌هاي نفي، اثبات و توجيه اين علوم است و مبادي الهام‌بخش و مسأله‌ساز در عين حال كه در فرآيند شكل‌گيري دانش ايفاي نقش مي‌كنند، در هويت عنواني علوم مختلف بي‌تأثير است. به اين ترتيب، اجتناب‌ از خلط ميان روش و مبادي الهام‌بخش مي‌تواند بسياري از سوء برداشت‌ها در باب اسلامي سازي علوم را مرتفع نمايد.

البته در اين ميان، ممكن است كساني از مدافعان اسلامي‌سازي علوم، به اعتبار نقشي كه مبادي الهام‌بخش در فرآيند شكل‌گيري دانش ايفا مي‌كنند، برخلاف اجماع عالمان علوم مختلف، آن را در هويت عنواني علوم، مؤثر بدانند و بر اين اساس از امكان تأسيس علم اسلامي دفاع كنند. در اين حالت، اگرچه مي‌توان امكان تاسيس و شكل‌گيري علم اسلامي را تسامحاً پذيرفت، اما نبايد از خاطر برد كه اين تلقي از هويت عنواني در علوم مختلف، به هيچ رو مقبوليت حداكثري ندارد و مورد وفاق عالمان علوم مختلف نيست، اگرچه كساني مي‌توانند آن را به مثابه يك امر مبنايي، ملاك نظريه خود قرار داده و بر اساس آن از امكان علم اسلامي دفاع نمايند و اختلافات خود با مخالفان را اختلافي مبنايي (و نه بنايي) قلمداد كنند.

ج) پرهيز از خلط ميان روش و غايات معنابخش

خلط ميان روش علمي و غايات معنابخش در علوم مختلف، يكي ديگر از خلط‌هاي معرفت‌شناختي است كه ممكن است تأملات ناظر به علوم انساني بومي ـ اسلامي را تهديد نمايد. بر اساس اين خلط و مغالطه، روش‌هاي رايج و متعارف مورد استفاده در علوم مختلف، صبغه غايات معنابخش را به خود مي‌گيرد كه پژوهشگران ممكن است آنها را در آغاز پژوهش، در خلال آن و يا حتي پس از طي مراحل مختلف جمع‌آوري داده‌ها و سنجش آنها مدنظر آورند. به عبارت ديگر، ممكن است پژوهشگران، مبتني بر گرايش‌هاي ديني، عقيدتي، فرهنگي و اجتماعي خود، غايات معنابخشي را براي پژوهش‌هاي خود در نظر بگيرند كه اين امر به نوبه خود مي‌تواند در دو مرحله انتخاب مسائل و تفسير نهايي نتايج، تأثيرگذار باشد اما با وجود اين، روش‌هاي به كار رفته در علوم مختلف كه هويت عنواني آن علوم مبتني بر آنها است، از اين حيث تغيير ماهيت نخواهند داد. به عنوان نمونه ممكن است پژوهشگري مسلمان مبتني بر چارچوب‌هاي مابعدالطبيعي مطلوب خود، در مواجهه با نتايج پژوهشي (از آنِ خود يا ديگري) كه مدعي است بر اساس بررسي‌هاي تجربي، خاستگاه فيزيولوژيك تجربه‌هاي ديني را در مغز يافته است، تفسيري ارائه دهد كه برخلاف پژوهشگران فيزيكاليست، همچنان امكان وجود ساحتي غيرمادي را در انسان، ممكن و معقول بينگارد. اما با وجود اين، ظاهراً نمي‌توان رويكرد تفسيري پژوهشگر مسلمانِ مذكور را مصداقي از علم تجربي اسلامي به شمار آورد زيرا چنانكه پيشتر گفته آمد، هويتِ عنواني علوم مختلف بنا به اجماعي كه ظاهراً در اين باره وجود دارد، مبتني بر روش‌هاي آنها است و روش في نفسه در برابر غايات معنابخش، امري خنثي به شمار مي‌آيد.

البته در اينجا نيز ممكن است برخي از مدافعان اسلامي‌سازي علوم، به استناد نقشي كه غايات معنابخش (اعم از مباني اعتقادي، چارچوب‌هاي مابعدالطبيعي و غايات فرهنگي و اجتماعي پژوهشگران) در فرآيند شكل‌گيري دانش ايفا مي‌كنند، آنها را مؤثر در هويت عنواني علوم بدانند و به اين ترتيب از امكان علم اسلامي در شاخه‌هاي مختلف آن دفاع نمايند اما چنانكه پيشتر گفته آمد، اين امر نشان از يك اختلاف مباني در نحوه تلقي از هويت عنواني علوم مختلف دارد و بر اين اساس، جدال مدافعان و مخالفان تا آن هنگام كه اين اصل بنيادي ميان آنها محل اختلاف باشد، به سرانجامي نخواهد رسيد.

د) التفات به تمايز ميان حيثيت معرفت‌شناختي و نهاديِ علم

يكي ديگر از تأملات بايسته در بحث از علوم انساني بومي‌ـ اسلامي، عطف توجه به تمايز ميان ساحت معرفت‌شناسانه و نهادي(institutional) علوم مختلف است. گاهي ممكن است در بحث از اسلامي سازي و يا بومي‌سازي علوم انساني، بحث مدافعان، ناظر به نهادهاي علمي و تأمين انتظارات عالمان اسلامي در نحوه استفاده بهينه و كارآمد از نتايج علمي برآمده از آنها باشد. در اين حالت، ممكن است دغدغه اصلي مدافعانِ اسلامي‌سازي علوم انساني، اصلاح مطلوب نهادهاي علمي از قبيل دانشگاه‌ها، مؤسسات پژوهشي، نشريات، همايش‌ها و كنفرانس‌هاي علمي و… در جهت برآوردن غايات عقلانيت ديني و تقويت روحيه و منش اخلاقي و ديني پژوهشگران و استفاده از نتايج پژوهش‌هاي علمي در جهت آرمان‌هاي ديني، اخلاقي و انساني باشد.[10] ظاهراً چنين انتظاري در عين حال كه امري كاملاً محتمل و ممكن به شمار مي‌رود، لزوماً و منطقاً به معناي دخل و تصرف در هويت معرفت‌شناختي علوم به نحو عام و علوم انساني به نحو خاص نيست، چه آنكه برآوردن چنين مقصودي ممكن است با اصلاح برخي جهت‌گيري‌هاي كلي فرهنگي و صرف وقت و هزينه جهت توليد تكنولوژي ديني و اسلامي نيز محقق گردد، بي‌آنكه نيازي به تأسيس و تنسيق مباني علومي باشد كه از بنيان و در ساحت روش، مبتني بر آموزه‌هاي اسلامي قوام يافته باشد.

التفات به اين دو حيثيت متمايز علوم انساني مي‌تواند در پاره‌اي از موارد، از برخي اختلافات و سوء برداشت‌ها ممانعت به عمل آورد و به روشن‌تر شدن موضع مدافعان و مخالفان منجر شود.

هـ) پرهيز از خلط ميان مرحله كشف و توجيه

چنانكه هانس رايشنباخ(Hans Reichenbach) در اين ‌باره تفطن يافته، مي‌بايست در مراحل مختلف فرآيند شكل‌گيري علم، ميان دو بستر كشف(context of discovery) و توجيه(context of justification) تمايز نهاد.(Reichenbach,1938:36-37) نكته قابل توجه در اين تمايز آن است كه هويت عنواني علوم مختلف وابسته به بستر توجيهي آنها و يا به عبارت ديگر، مبتني بر روش‌هاي توجيه و اثبات مورد استفاده در آنها است. بر اين اساس، چنانچه در فرآيند اسلامي‌سازي علوم انساني، بنا به فرض و ادعاي مدافعان، صرفاً در بستر كشف امكان دستيابي به مواد خام مورد نياز براي تأسيس علوم انساني وجود داشته باشد، اين امر دخلي به هويت عنواني علوم مختلف نخواهد داشت و به لحاظ منطقي، انتساب صفت و قيد «اسلامي» را به آنها توجيه نخواهد نمود، چه آنكه هويت عنواني تنها متكي به روش‌هاي اثبات و توجيه در علوم انساني عقلي، تجربي و يا تاريخي است و چنانچه در فرآيند اسلامي سازي علوم انساني، با بهره‌گيري از منابع اسلامي در مرحله كشف، همچنان از روش‌هاي عقلي، تجربي و يا تاريخي در فرآيند توجيه و اثبات بهره‌برداري شود، اين امر منطقاً به اسلامي‌سازي علوم انساني منجر نخواهد شد. با توجه به اين تمايز، يكي از عمده‌ترين مواضع اختلاف ميان مدافعان و مخالفان اسلامي سازي علوم انساني را با دقت و وضوح بيشتري مي‌توان تحليل و بررسي نمود.

و) التفات به تمايز ميان اسلامي‌سازي و بومي‌سازي

اگر چه دو اصطلاح «بومي‌سازي» و «اسلامي‌سازي» همراه با باهم و بعضاً مترادف يكديگر به كار مي‌روند اما از دلالت مفهوميِ هر يك و تمايزي قابل تأمل ميان آنها نبايد چشم پوشيد، چه آنكه در بحث از اسلامي‌سازي عمدتاً به منابع معرفتي، روش‌ها و نحوه تحليل يافته‌ها و ضرورت انطباق آنها با چارچوب‌هاي اسلامي پرداخته مي‌شود، در حالي كه بحث از بومي‌سازي عمدتاً ناظر به گزينش متناسب و كارآمدِ مسائل و موضوعاتي براي پژوهش و بررسي است. در حالت اخير، ذيل بومي‌سازي تلاش مي‌شود تا از طرح مسأله‌نماها و موضوعات غيرمبتلا‌به و نامرتبط با زمينه‌هاي فرهنگي، اجتماعي و سياسيِ زيست‌بومي خاص، در حد امكان احتراز شود. به عبارت ديگر، بحث اسلامي‌سازي عمدتاً ناظر به ساحت معرفت‌شناسانه علوم انساني است، در حالي كه بحث بومي‌سازي غالباً مرتبط با خاستگاه فرهنگي و اجتماعي مسائل مطرح در اين علوم و لزوم گزينش‌هاي زمينه‌مند درباره آنها است. التفات به  تمايز مذكور موجب خواهد شد تا در بحث از امكان و يا امتناع علوم انساني بومي ـ اسلامي، ميان علوم انساني بومي و اسلامي تمايز نهاده شود و صدور حكم امكان و يا امتناع در باب يكي، بدون دلايل موجه به ديگري سرايت ننمايد.

***

اين نوشتار بي آنكه ناظر به نظريه‌اي در باب امكان يا امتناع علوم انساني بومي ـ اسلامي و يا ساز و كار تأسيس و تنسيق مباني آن باشد، عمدتاً ناظر به مراقبه‌هاي نظري بايسته‌اي بود كه نظريه‌پردازان و مدافعان تأسيس علوم انساني بومي ـ اسلامي لازم است آنها را در ارائه ديدگاه‌هاي خود مدنظر آورند و از درافتادن در ورطه هرگونه خلط و مغالطه آگاهانه و ناآگاهانه پرهيز نمايند.

مروري بر اين تأملات و حواشي مرتبط با آن نشان مي‌دهد كه اولاً، نخستين گام سرنوشت‌ساز در بحث از علوم انساني بومي ـ اسلامي ايضاح دقيق مفاهيم به منظور پرهيز از هرگونه ابهام و ايهامي است كه به نوبه خود منتقداني به همراه خواهد داشت. طُرفه آنكه امروزه عمده مواضع اختلاف ميان مدافعان و مخالفان علوم انساني بومي ـ اسلامي ريشه در ايضاحِ نامنقح اين اصطلاح دارد.

ثانياً، نوع مباحث رايج در باب علوم انساني بومي ـ اسلامي در ايرانِ دهه 90 نشان مي‌دهد كه نظريه‌پردازان اين حوزه اعم موافقان و مخالفان، بيش از پيش نيازمند گفتگوهاي نقادانه، سازنده و حق‌طلبانه‌اند. اين گفتگوها در عين حال كه بايد مبتني بر نقدهاي عريانِ عالمانه باشد، مي‌بايست از هرگونه آسيب‌هاي نقد علمي اعم از خلط‌ انگيزه و انگيخته و تأثيرپذيري از گرايش‌هاي سياسي خاص مبرا باشد و بر اساس آرماني حق‌طلبانه، كشف حقيقت را مبناي كار خود قرار دهد.

ثالثاً، نوع ديدگاه‌هايي كه تاكنون در عرصه موضوع محل بحث به به ظهور رسيده نشان مي‌دهد كه نظريه‌پردازانِ اين حوزه اعم از موافقان و مخالفان مي‌بايست، پس از ايضاح دقيق مفاهيم، نسبت به صدور حكم كلي در باب همه شاخه‌هاي مختلف علوم انساني شامل علوم انساني تجربي و غيرتجربي جانب احتياط را مراعات نمايند و احتمال وجود تمايز در احكام مربوط به شاخه‌هاي مختلف علوم انساني و لزوم انديشندن به احكام موضعي(local) را مدنظر آورند.

رابعاً، از آن‌رو كه دست‌ِكم چهار دهه از نظريه‌پردازي و تلاش در مسير تحقق علم اسلامي در جهان اسلام مي‌گذرد، مي‌توان از اين مسير طي شده و محاسن و معايب نظري و عملي آن در مسير بحث و مذاكره در باب امكان علوم انساني بومي ـ اسلامي و ساز و كار تأسيس و ترويج آن، تجربه‌هاي بي‌بديل اندوخت و از طي جاده‌هاي كوبيده اجتناب ورزيد.

و بالاخره چنانچه امكان نظري شكل‌گيري علوم انساني بومي ـ اسلامي مفروض انگاشته شود، پيدايش اين علوم به نحو عيني، نيازمند سيري طبيعي و احساس نياز واقعي جامعه علمي است كه هرگونه تجويز و توصيه سياسي و ايدئولوژيك مي‌تواند مراحل طبيعي شكل‌گيري آن را با اختلال، تأخير و انحراف همراه سازد. در اين ميان، اگرچه فراهم آوردن بسترهاي فرهنگي و اجتماعي لازم براي بحث و تبادل نظر عالمان، امري مطلوب و ممدوح شمرده مي‌شود اما دخالت‌هاي حاكميتي و بي‌واسطه در نشو و نماي طبيعي شاخه‌ها و اصناف مختلف علوم، به ويژه علوم انساني مي‌تواند در برخي موارد ايستادگي ناپيدا و بعضاً آشكار جامعه علمي را به همراه داشته باشد كه به نوبه خود سير پيدايش چنين علومي را با تأخير و اختلال روبرو خواهد كرد.

پی نوشت ها

*این مقاله با همکاری دکتر حمید رضانیا، استادیار و عضو هیأت علمی جامعة المصطفی العالمیة  به رشته تحریر درآمده است.

[2] اين واكنش‌ها تنها منحصر به تمدن‌هاي غيرغربيِ پيشامدرن نبود. برخي گرايش‌هاي قومي و بعضا نژادگرايانه در غرب نيز در مواردي در پي تأسيس علوم مبتني بر گرايش‌هاي قوم و يا مليتي خاص بوده‌اند. يكي از مشهورترين اين نمونه‌ها، نظريه تأسيس و تنسيق علم آريايي در آلمان نازي است. يكي از برجسته‌ترين مدافعان اين نظريه كه از نوعي داروينيسم اجتماعي حمايت كرده ارنست هكل(Ernst Heackel) است. دراين باره نك:

Knight Dunlap, The Great Aryan Myth, The Scientific Monthly, Vol. 59, No. 4 (Oct. 1944), pp. 296-300.

George J. Stein, Biological Science and the Roots of Nazism, American Scientist, Vol. 76, No. 1 (January-February 1988), pp. 50-58.

[3] براي توضيح بيشتر در اين باره نك:

Joe .Doherty & Elspeth. Graham(1992), Postmodernism and the social sciences, Macmillan.

[4]  براي توضيح بيشتر در اين باره نك:

Bruno Latour, Stève Woolgar(1986), Laboratory life: the construction of scientific facts, Princeton University Press.

[5] برجسته‌ترين مدافع علم هندو، سوامي ويوكاناندا(Swami Vivekananda) يكي از رهبران معنوي اين آيين است كه در سال 1893 در سخنراني خود در مجلس جهاني اديان، دست‌آوردهاي آن روز بشر را صرفاً پرتوي از فروغ تعاليم ودانته قلمداد نمود. در دهه 90 مبتني بر راهبردهاي ويوكاناندا و حمايت‌هاي حزب بي جي پي(Bharatiya Janata Party) در هند، طرح‌هاي مختلفي در جهت ايجاد علم هندو مبتني بر متون مقدس اين آيين و مابعدالطبيعه ناظر به آن به اجرا درآمد. در اين ‌باره نك:

Badrinath, Chaturvedi (2006). Swami Vivekananda, the Living Vedanta. Penguin Books India.

[6] جرقه‌هاي اصلي در باب اسلامي‌سازي علوم در دهه 70 و 80 ميلادي زده شد. مهمترين محافلي كه در آن ايام به رونق اين ديدگاه مدد رساندند، همايش جهاني تعليم و تربيت اسلامي در سال 1977 در شهر مكه و نيز ايجاد مؤسسه بين‌المللي انديشه اسلامي(International Institute of Islamic Thought) در سال 1918 بوده‌اند. از ميان برجسته‌ترين مدادفعان اين رويكرد در جهان اسلام مي‌توان به محمد نقيب العطاس، سيد علي اشرف، اسماعيل راجي الفاروقي و سيد حسين نصر اشاره كرد. براي آشنايي با ديدگاه‌هاي برخي از مدافعان اين نظرگاه نك:

Seyyed Muhammad Naqib Al-Attas, Islam(1985), Secularism and the Philosophy of the Future, London: Mansell.

Seyyed Hossein Nasr(1993), The Need for a Scared Science, London: Curzon.

[7]  براي آشنايي با گونه‌شناسي تلقي‌هاي مختلف از مدافعان علوم بومي ـ اسلامي مي‌توان به آثار زير مراجعه كرد:

– باقري، خسرو، 1382، هويت علم ديني: نگاهي معرفت‌شناختي به نسبت دين با علوم انساني، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي.

– بستان، حسين و همكاران، 1384، گامي به سوي علم ديني: ساختار و امكان تجربي علم ديني، تهران، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.

– حسني، سيد حميدرضا؛ علي‌پور، مهدي و تقوي، سيد محمد، 1385، علم ديني: ديدگاه‌ها و ملاحظات، تهران، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.

– رياحي، حسين؛ صفوي‌فر، فرنوش و عطاري، مازيار، 1383، علم ديني: امكان و چگونگي، قبسات، شماره‌هاي 76 و 77.

– گلشني، مهدي، 1385، از علم سكولار تا علم ديني، تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي.

[8]  تعداد معتنابهي از روايات معتبر اسلامي حكايت از آن دارد كه علم و عقلانيت مطلوب و مورد توصيه و تاكيد قرآن و عترت، تفاوت‌هاي بنيادين و جوهري با تلقي‌هاي مدرن از علم و عقلانيت دارد. اينك نمونه‌هايي از اين موارد:

– قال رسول الله(ص): «تَعَلَّمُوا الْعِلْمَ فَإِنَّ تَعَلُّمَهُ حَسَنَةٌ وَ مُدَارَسَتَهُ تَسْبِيحٌ وَ الْبَحْثَ عَنْهُ جِهَادٌ وَ تَعْلِيمَهُ مَنْ لَا يَعْلَمُهُ صَدَقَةٌ وَ بَذْلَهُ لِأَهْلِهِ قُرْبَةٌ لِأَنَّهُ مَعَالِمُ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ وَ سَالِكٌ بِطَالِبِهِ سَبِيلَ الْجَنَّةِ وَ هُوَ أَنِيسٌ فِي الْوَحْشَةِ وَ صَاحِبٌ فِي الْوَحْدَةِ وَ دَلِيلٌ عَلَى السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ سِلَاحٌ عَلَى الْأَعْدَاءِ وَ زَيْنٌ لِلْأَخِلَّاءِ يَرْفَعُ اللَّهُ بِهِ أَقْوَاماً يَجْعَلُهُمْ فِي الْخَيْرِ أَئِمَّةً يُقْتَدَى بِهِمْ تُرْمَقُ أَعْمَالُهُمْ وَ تُقْتَبَسُ آثَارُهُمْ وَ تَرْغَبُ الْمَلَائِكَةُ فِي خَلَّتِهِمْ يَمْسَحُونَهُمْ فِي صَلَاتِهِمْ بِأَجْنِحَتِهِمْ وَ يَسْتَغْفِرُ لَهُمْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ حَتَّى حِيتَانَ الْبُحُورِ وَ هَوَامَّهَا وَ سِبَاعَ الْبَرِّ وَ أَنْعَامَهَا لِأَنَّ الْعِلْمَ حَيَاةُ الْقُلُوبِ وَ نُورُ الْأَبْصَارِ مِنَ الْعَمَى وَ قُوَّةُ الْأَبْدَانِ مِنَ الضَّعْفِ يُنْزِلُ اللَّهُ حَامِلَهُ مَنَازِلَ الْأَخْيَارِ وَ يَمْنَحُهُ مَجَالِسَ الْأَبْرَارِ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ بِالْعِلْمِ يُطَاعُ اللَّهُ وَ يُعْبَدُ وَ بِالْعِلْمِ يُعْرَفُ اللَّهُ وَ يؤخذ [يُوَحَّدُ] وَ بِالْعِلْمِ تُوصَلُ الْأَرْحَامُ وَ بِهِ يُعْرَفُ الْحَلَالُ وَ الْحَرَامُ وَ الْعِلْمُ إِمَامُ الْعَمَلِ وَ الْعَمَلُ تَابِعُهُ يُلْهِمُهُ اللَّهُ السُّعَدَاءَ وَ يَحْرِمُهُ الْأَشْقِيَاءَ. »(ابن بابويه، 1362، 2: 523-522)

– قال الصادق (ع): «وَجَدْتُ عِلْمَ النَّاسِ كُلَّهُ فِي أَرْبَعٍ أَوَّلُهَا أَنْ تَعْرِفَ رَبَّكَ وَ الثَّانِي أَنْ تَعْرِفَ مَا صَنَعَ بِكَ وَ الثَّالِثُ أَنْ تَعْرِفَ مَا أَرَادَ مِنْكَ وَ الرَّابِعُ أَنْ تَعْرِفَ مَا يُخْرِجُكَ مِنْ دِينِكَ.»(كليني، 1401 ،1: 50، ح11)

– قال الصادق (ع): «لَيْسَ الْعِلْمُ بِكَثْرَةِ التَّعَلُّمِ إِنَّمَا هُوَ نُورٌ يَقَعُ فِي قَلْبِ مَنْ يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ فَإِذَا أَرَدْتَ الْعِلْمَ فَاطْلُبْ أَوَّلًا فِي نَفْسِكَ حَقِيقَةَ الْعُبُودِيَّهِ وَ اطْلُبِ الْعِلْمَ بِاسْتِعْمَالِهِ وَ اسْتَفْهِم. »‏ (شهيد ثاني، 1409: 149)

[9]  اين دغدغه‌هاي شخصي‌گاهي ممكن است يك خواب و يا رؤيا باشد. چنانكه در باب شيميداني چون فردريش آگوست ككوله(Friedrich August Kekulé) و فيلسوفي نظير دكارت و بسياري ديگر از شخصيت‌هاي برجسته به وقوع پيوست. دو فرد مذكور،  به ترتيب در ساحت علوم تجربي و عقلي به واسطه يك رؤياي الهام‌بخش، انگيزه لازم براي كشفيات و پژوهش‌هاي آتي خود را به دست آورند اما اثبات مدعياتي كه در رويا به آنها ارائه شده بود، جز به مدد روش‌هاي توجيهيِ علومي كه در آنها تبحر داشتند، تحقق نيافت. در اين باره نك: دكارت،1390 : 2(مقدمه) و  Read,1957:179-180

[10] اينگونه بهره‌برداري از نتايج پژوهش‌هاي علمي را برخي تكنولوژي ديني و يا بومي نامگذاري كرده‌اند. براي تفصيل بيشتر در اين ‌باره نك: پايا، 1391.

كتابنامه

  • ابن‌بابويه القمي (صدوق)، محمدبن علي بن حسين (1362ش)، الخصال، تصحيح علي اكبر غفاري، قم، انتشارات جامعه مدرسين حوزه علميه قم، چاپ اول.
  • پایا، علی، (1391) ، تکنولوژی دینی: چیستی و امکان تحقق، فصلنامه علمی- پژوهشی روش شناسی علوم انسانی، شماره 73 : صص 7-52.
  • دكارت، رنه(1390)، تاملات در فلسفه اولي، ترجمه احمد احمدي، تهران، سمت، چاپ هشتم.
  • شهيد ثاني(العاملي) زين‌الدين بن علي (1415ق)، منيه المريد في ادب المفيد و المستفيد، قم، مكتب الاعلام الاسلامي.
  • كليني، محمدبن يعقوب بن اسحاق، (1407ق)، الكافي، تصحيح على‌اكبر غفارى و محمد آخوندى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ چهارم.
  • مصباح يزدي، محمد تقي(1390)، علم ديني واسلامي‌سازي علوم انساني، ماهنامه معارف، شماره86: صص21-16.
  • ملكيان، مصطفي(1381)، راهي به رهايي، تهران، موسسه پژوهشي نگاه معاصر، چاپ دوم.
  • ملكيان، مصطفي(1390)، سخنراني در آيين گشايش مؤسسه مطالعات علوم انساني «رخداد تازه» قابل دسترسي در:

http://neeloofar.org/mostafamalekian/lecture/339-2012-11-02-11-42-30.html

– Badrinath, Chaturvedi (2006). Swami Vivekananda, the Living Vedanta. Penguin Books India.

– Bruno Latour, Stève Woolgar(1986), Laboratory life: the construction of scientific facts, Princeton University Press.

– George J. Stein, Biological Science and the Roots of Nazism, American Scientist, Vol. 76, No. 1 (January-February 1988), pp. 50-58.

Joe .Doherty & Elspeth. Graham(1992), Postmodernism and the social sciences, Macmillan.

– Knight Dunlap, The Great Aryan Myth, The Scientific Monthly, Vol. 59, No. 4 (Oct. 1944), pp. 296-300.

– Read, John (1957), From Alchemy to Chemistry, Courier Dover Publications.

– Reichenbach,Hans(1938) ‘On Probability and Induction’, Philosophy of Science 5, no. 1: 21–45. Reprinted in S. Sarkar, ed. Logic, Probability and Induction, Garland, New York, 1996.

– Seyyed Hossein Nasr(1993), The Need for a Scared Science, London: Curzon.

– Seyyed Muhammad Naqib Al-Attas, Islam(1985), Secularism and the Philosophy of the Future, London: Mansell. 

م. اعتمادی نیا
م. اعتمادی نیا

ثبت نظر